eitaa logo
گیل‌آوا▪︎
7 دنبال‌کننده
281 عکس
41 ویدیو
0 فایل
مثلِ شب ، ستاره هایی که میدرخشه! امید . لحظه را دریاب ... این لحظه دیگه تکرار نمیشه:) برام بنویس و توی صندوقم بنداز ، می‌شنوم : https://harfeto.timefriend.net/16785518645304
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خانوم دَم دَمی
برای شاخه های دور زیر برف ؛ میگم اگه درونت سرده باید براش قهوه دم کنی بزاری گوشه پنجره کنار گلدون مامان تا وقتی از روز زمستونی برگشت وقتی پالتو ی پیرشو در اورد گذاشت گوشه صندلی وقتی ظرف هارو شست وقتی روی میزو مرتب کرد وقتی جزوه های جنگ زدرو مرتب کرد وقتی کتاب های خسته شب قبل رو گذاشت توی قفسه وقتی برای گربه تنهای انتهای کوچه غذا ریخت وقتی خونرو مرتب کرد وقتی ی سر و سامونی به خودش و قلبش داد وقتی اومد به گلدون آب بده و براش شعر روز های خوب رو بخونه قهوه نجات دهنده عزیز رو ببینه تا شاید کلمات مرده و پیر مغزش و شاید لایه های چروکیده ی قلبش دوباره برگشتند اونموقعه خط خطی های مقدس فرمول میشن جمله های گوشه جزوه باعث خنده میشن بغل کردن ها بوی بابونه ی باغچه ماه‌گل خانوم رو میگیره پیام های کوتاه جواب های بلند و سرازیر از دوست داشتن میشه سیگار های مچاله شده ته جیب باقی میمونن دختر همسایه نقاشی هاش رنگ دارن پرنده ها آزاد میشن دیگه پیر فرسوده مهربون بادکنک هاشو نمیفرسته آسمون نامه های آقای پستچی از عزیز ِ دور صبا ان دیگه خسته نیستیم ما برای نجات جهان لبخند زدیم تا پنجره ها از خاطرات خوب بگن حالا خیابون هارو نجات میدیم از صدای بوق های سرازیر از دلهره و نگرانی من پشت قاب عکست کنار دفترت پیش گلدون مورد علاقت کلمه های دوست داشتنی را جا گذاشتم یادت نره بهشون سر بزنی
من آروم ، خونسرد و مهربون بنظر میام؟ اوه دوست من! برات جالبه که بدونی من میتونم به همون اندازه پر سروصدا ، خشن ، بی رحم و لجباز باشم . من یه نیمه تاریک دارم/هممون یه نیمه تاریک داریم که نمیخوایم کسی ببینتش
وقتی خودتو خوب ندونی و فکر کنی که کمی ، دچار چیزی بنام 《راضی نگه داشتن دیگران》میشی چون نمیخوای بقیه اون حس بدی که نسبت به خودت داری رو بازتاب کنن... از اونجاست که میخوای تصوری خلاف اون تصوری که بنظر خودت تو رو در نظر دیگران منفور میکنه ایجاد کنی و همون لحظه "تایید طلبی" شروع میشه!
شاید بهتر بود در کنج دفتر خاطراتمان می‌ماندیم! می‌ماندیم و شروع را می‌دیدیم . هر کجا نگاه میکنی می‌گوید: بزن بیرون از این پیله ی تنهایی... ولی یکنفر بی دلیل به دور خود پیله نمیکشد؛ میکشد؟ شاید قایم باشک بازی های ماه بود و گل های آفتابگردان... شاید شروع همه چیز ، عشق یک پروانه بود به نورِ نقره رنگِ برکه ی جنگل که شبگار ها ناز کم میکرد و رخ میداد... شاید "پیله ی تنهایی" همان موقع کشیده شد که بشر دید هر آدمی لزوما "انسان" نیست! هر شروعی که بود ، از آفتابگردان ها تا پیله ها ، در کنج دفتر خاطراتِ دلها زندانیست ‌.
شاید راست میگی شاید حقیقتِ من یه خودخواهِ بی عاطفه ی بی اهمیته. وقتی سعی میکنی حقیقتِ خودتو ببینی ممکنه با چیزایی مواجه شی که تو رو به عمیق ترین بهت ها ببره. شاید اونقدر روی این خودخواهی نقاب زدم که به عمیق ترین پستو ها فرستادمش. ولی من نمیخوام ازش فرار کنم . شاید خودخواهی ویژگی بدی بنظر بیاد ، ولی وقتی یکی داره بهت آسیب میزنه خودخواهی لازم و حتی نجات دهندس مگه نه؟ حقیقت اینه منم لحظاتی داشتم که با تمام وجود اهمیت دادم و درک کردم و حتی راحتی خودمو فدا کردم. پس من هردوتاش هستم‌‌. پس اگه خودخواهی چیزیه که تمام عمر داشتم ازش فرار میکردم و خودمو گول میزدم الآن میخوام که قبولش کنم و بزارم جاهای مناسب بروز کنه. جاهایی که لازمه.
مثل اینکه حق با یکی از بزرگوارانِ کانال دار بود ‌. مشکل اینه باد از هر طرف بِوَزه همون جهت درسته ‌. برای مثال اسم دین و مذهب کافیه تا یه حرفو بدون فکر به لپ کلامش قبول و رد کرد .
هدایت شده از [مِـتـانُـویا]
https://eitaa.com/mmemfiiiisss/3965 ببین اصل حرف های من تو اون ویس این بود که اول به خودتون،شخصیتتون و اهدافتون نگاه کنید بعد مشورت کنید بعد تصمیم بگیرید. به این فکر کن هدفت از زندگی چیه؟ ته ته ته همه اینا که چی؟ دور از جون لحظه مرگت میخوای فکر کنی که به چی رسیدی؟ وقتی هدفت مشخص کردی بعد به این فکر کن شخصیتت آمادگی پذیرش این هدف داره؟ یه دکتر باید بتونه تو تصمیم گیری سریع باشه. یه نظامی باید یاد بگیره با ترساش رو به رو بشه. یه خانم شاغل باید از صبر و سیاست و مدیریت بالایی برخوردار باشه. اگر دیدی میخوای شاغل شی و هدفت تو همین مسیره حالا برو مشورت کن. با استاد ها و دانشجو های اون رشته. با کسی که اون موقعیت تو رو درک کنه.به قول مشاورم خیلی از نظرات منفی و مخالفت ها به خاطر اینه که طرف اصلا درکی از موقعیت تو نداره. برو پیش یکی که همون مسیری که تو میخوای بری رو رفته. اگر همه اینا اوکی بود برو جلو. نه به حمایت ها نه به سختی ها نه به حرف ها و قضاوت های بقیه توجهی نکن. از یه جایی به بعد تصمیم های ما انقدی مهم هستن که نسپاریمشون به دقیقه نود و قدم به قدم روشون فکر کنیم.
*جزئیات
الآن دلم میخواد حرف بزنم ولی نمیدونم چه گفتن کنم
بعضی چیزا رو نمیدونی ، نمیفهمی نمیفهمی من چقد دارم تلاش میکنم گرم و خوب برخورد کنم و سردی و بی اهمیتی خودمو بپوشونم تا یوقت بخاطر اون سردی دلت نشکنه ؛ که فکر کنی من نمیتونم تحملت کنم . نمیفهمی نقش بازی کردن روی نقابِ فاحش درون سخته و وقتی میگی 《چرا سردی؟》حس میکنم کل اون نقش بازی کردنا به فنا رفته و تو بطور احمقانه ای داری همه چی رو به خودت ربط میدی