امروز صبح با خودم حرف زدم ؛ جاهایی که لازم بود منطقی بودم و تلنگر زدم ، جاهایی مثل خواهر خودمو بغل کردم و مهربون شدم ؛ خودمو سرزنش نکردم و توی سر خودم نزدم
بعضی وقتا خودتون با خودتون حرف بزنید و به نتیجه گیری برسید تا تکلیف خیلی چیزا روشن شه
هدایت شده از "𝐇𝐨𝐫𝐢𝐳𝐨𝐧"
وقتی به خودم میام و میبینم تجربه جدیدی در حال شکل گرفتنه؛
از طرفی برای آیندهای که درونش برای این لحظات دلتنگ بشم میترسم
و از طرف دیگه میگم بیا خاطرهسازی کنیم، مگه به جز خاطره برامون چی میمونه؟
ولی جدی اونایی که میگن 《من موفق شدم که خود واقعیم باشم و الآن کاملا خودمم》چند هیچ جلو اَن
ولی من یه پیرزن ۸۰ ساله درون دارم که فقط دوست داره روی صندلیش توی هوای بارونی بشینه و به جریان زندگی نگاه کنه .