هدایت شده از •رؤیاےشَـب•
خیلی قشنگ بود!
میز و صندلی های فیروزه ای، با رومیزی سفید گلدار، دیوارهای صورتی و فیروزه ای..
اینقدر محوش شدم که کلا یادم رفت عکس بگیرم؛
از انگیزه بچههای اونجا واقعا لذت بردم، از کارهایی کردن و هدفهایی که دارن گفتن و من فقط گوش دادم و لبخند زدم..
ـ یکیشون میگفت اسمت خیلی آشناست و من حتی اسم خودش روهم نمیدونستم؛
هدایت شده از -𝘠𝘶𝘨𝘦𝘯
-داخل ذهنت چیه؟
+پوچی و پوچی
-پس برای چی انقدر میون افکارت سردرگمی؟
+اون پوچی پر شده از فکرای جور واجور. پر از دردای نامفهوم. پر از همهچی اما در عین حال هیچی.
هدایت شده از -قسمتیازذهنمن!
من از خودم توقع دارم ظاهر زیبایی داشته باشم، همه کتاب هارو خونده باشم، همه اهنگارو گوش کرده باشم، با استعداد و باهوش باشم، روابط اجتماعی بالایی داشته باشم، ورزش کنم و با دوستام وقت بگذرونم، دوست دارم برای اهدافم تلاش کنم و زندگی کنم ولی بعضی وقتا حتی نمیتونم از تختم بیام بیرون.
گیلآوا▪︎
من از خودم توقع دارم ظاهر زیبایی داشته باشم، همه کتاب هارو خونده باشم، همه اهنگارو گوش کرده باشم، ب
خصوصا اون روابط اجتماعی :))
روابط اجتماعی من مثل هویج نابالغه
هدایت شده از • میـڪـده •
-
نرگس مردم فریبی داشت شبنم میفروخت
با همان چشمی که میزد زخم مرهم میفروخت
زندگی چون برده داری پیر در بازار عمر
داشت یوسف را به مشتی خاک عالم میفروخت
زندگی این تاجر طماع ناخن خشک پیر
مرگ را همچون شراب ناب کمکم میفروخت
در تمام سالهای رفته بر ما روزگار
شادمانی میخرید از ما و ماتم میفروخت
من گلی پژمرده بودم در کنار غنچه ها
گلفروش ای کاش با آنها مرا هم میفروخت
I (فاضلنظری(اقلیت
-
من دو راه داشتم : یا تمام مدت توی گوشی میموندم و همه ی وقتمو صرفش میکردم و دقیقه به دقیقه بی حوصله و کم انگیزه تر میشدم و لحظاتمو پوچ میگذروندم و در نهایت در پایان روز از زندگیم متنفر میشدم ، یا ریسک میکردم بهانه ها رو کنار میذاشتم بلند میشدم خودم اوضاع رو راست و ریس میکردم و تلاشمو میکردم چون میدونم قرار نیست یه قهرمان بیاد و زندگیمو نجات بده