https://eitaa.com/siin_kaaf/1456
وای
یه تجربه اینچنینی دارم . رفته بودیم بستنی فروشی ، انگار مواد زده بودم نمیدونم چم بود هی خوابم میبرد سرم میوفتاد
آخرم دستم خورد زیر لیوان شیرموز کامل خالی شد روی میز و زمین و لباسام((:
کل بستنی فروشی برگشتن سمتم و خاک
هدایت شده از 🇵🇸Season2🇮🇷🎒
{ فن } بودن خودش یک استعداد و توانایی ای میخواد
نمیدونم چجوریه واقعا
نمیدونم نمیخوام از چیزی انتقاد کنم فقط خیلی عجیبه که من واقعا نمیتونم فن هیچی بشم واقعا اصن فکرم طرز تفکرم فن طور نیست و این واقعا خب بنظرم عجیبه
الان مثلا ادمایی رو میشناسم که نمیخوان فن باشن چون حس میکنن وابستگی میاره ولی استعداد فراوانی در این مورد دارن و من اصلا اینجوری نیستم و حتی نمیدونم چرا
هدایت شده از احمقانه
انقدر دلم میخواد حرف بزنم، هی حرف بزنم، حرف بزنم، حرف بزنم؛ از هر دری بگم، از حس خوب و خنده های از ته دل کنار بچه های کلاس که یه روزی ازشون متنفر بودم؛ از لبخند های الکی که به خودم تو آیینه میزنم؛ از عوض شدنم؛ از اینکه چقدر نقش بازی کردم؛ از اینکه چه آدم هایی رو از زندگیم حذف کردم؛ دلم میخواد از صدای گنجشک ها بگم تو سوز سرمای آخر اسفند و بارونی که فریاد میزند بهار نزدیک است؛ دلم میخواد بگم چقدر احساساتم رو سرکوب کردم و به خودم دروغ گفتم؛ دلم میخواد بگم چقدر لباسی که برای عید خریدم رو دوست دارم؛ دلم میخواد بگم هرروز بلند میشم و میرقصم و مینوشم و قهقه هایم گوش فلک رو کر میکنه؛ دلم میخواد بگم از عشق، از دوست داشتن، از محبت؛ دلم میخواد بگم چقدر چشمانش مرا غرق خود می کرد؛ دلم میخواد بگم راز چشم هاش رو نفهمیدم.
دلم میخواد بگم از اون شبی که با هم رقصیدیم و نوشیدیم و خندیدیم و صبحش صدای گریه هایش را نشنیدم و رفتم و قفل کردم قلبی که برای او می تپید.
دلم میخواد همین طور بگم و بگم و بگم و بگم، ولی نمیذاره، این حس لعنتی که توی وجودم ریشه زده نمیذاره؛ این محدود کردن خودم نمیذاره، نمیذاره که نمیذاره.
گیلآوا▪︎
انقدر دلم میخواد حرف بزنم، هی حرف بزنم، حرف بزنم، حرف بزنم؛ از هر دری بگم، از حس خوب و خنده های از ت
طوری که از ته دلم این متنو درک کردم(:
هدایت شده از -گالریحرز-
خیلی قشنگ بود((((((:
________________________
@tah_dige_sookhte
هدایت شده از -گالریحرز-
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتما ببینید😂😂😂😂
____________________
@tah_dige_sookhte