چرا دوست ندارم برگردم؟
چون دوباره یه نیرویی منو توی گودال افکارم میندازه و من با قدرتِ تمام توسط اونها احاطه میشم
اگر هم حوصله خوندن زندگینامه رو نداشتین ، چند بیت زیر کفایت میکنه :) :
او ڪه خاڪِ سیَهش بالین اَست
اخترِ چرخِ فلک پَروین است...
گر چه جز تلخـی ز ایـام ندید
هر چه خواھی سٌخَنش شیرین است...:)
صاحبِ آن همہ گفتار امروز
سائلِ فاتحه و یاسین است...
دوستان بِهْ که ز وی یاد ڪنند
دلِ بی دوست ، دلی غمگین است...
خاک در دیده بسی جانفرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است...
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است...
هر که باشی و زهر جا برسی
آخرین منزل هستی این است...
آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است...
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است...
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است...
خرم آن کس که در این محنتگاه
خاطری را سبب تسکین است...
هدایت شده از - گشت قم -
اممم.. خب
فورکنید
میخوام شعر تقدیم کنم.
برای فردا
* این روی من : )
یه دیالوگ شنیدم از زبان یه آدم فضایی ، که به شکل انسانی استتار شده بود و داشت ذهن انسانها رو میخوند : 《 اونا در نظر خودشون کانون جهانن . اونا همش به این فکر میکنن که فلانی راجب من چی فکر کرد ، اون راجبم چی فکر کرد؟ انسان بودن سخته ، حتی برای خودشون》
خیلی چیزا ارزش ندارن که به دغدغه های ذهنی تبدیل شن
و ما اونقدر وقت نداریم که سر دغدغه های بی فایده تلف کنیم .
اینو وقتی فهمیدم که از بالا و از منظره ی دورتر و بیرونِ گود نگاش کردم