حالم عجیبه
ترکیب از یه سرخوشی بچگونه ، یه درگیری فکری بزرگونه .
مَن خسته است
از همه چیز خسته است .
از تظاهر و احتیاط و پنهان و سرکوب
از فرار و فرار و فرار.
از تناقض
دوست دارم پلک بزنم و یهو خودمو جایی که میخوام ببینم .
ولی اینطوری نیمی از لذت رسیدن رو از دست دادم ؛ هوم؟
پس خوبه که اینطور نیست
ولی وقتی همه چیز برات اونقدر که لازمه خوب نیست ، و تو مثل عدس_شوید پلو با گوشت و کشمش ، لازمه به هر چیزی یکم ناخنک بزنی تا چیزی که میخوای ساخته بشه اوضاع یکم سخت و دلنشین میشه
وقتی میدونی خیلی چیزا رو نمیدونی ، اوضاع سخت میشه .
وقتی میدونی به خیلی جاها نرسیدی و تو باید باید رویاهات و اون چیزی که میخوای رو سفت بچسبیش تا توی این آشفته بازار دنیا یهو فراموش نشه و تو غرق در چیزی شی که هیچوقت نمیخوای ، اوضاع یکم کار و تلاش و حرکت میخواد
در هر حال :
#ببینید_دوستان
هیچوقت به مرحله سکون نرسید
هیچوقتِ هیچوقت
چون آدمیزاد همیشه باید در جریان باشه تا حس کنه داره زندگی میکنه
میدونی کِی به مرحله سکون میرسی؟
زمانی که فقط روز ها میگذرونی .
زمانی که بدون هیچ هدف خاصی ، غرق میشی