عشقی بُوَد در جانِ من ، حیفا ندارمش
حیفا در این عالمِ تلخ ، بی خزان ندارمش
حیف که در خلوتِ من و خیالِ جانانِ من
بغض در گلو دارم و نشانه ندارمش
گفتمش چرا بی خبر ز آشیانه دل زدی؟
سکوت! و تازیانه وار ، دیدم ندارمش
نمیتونم حالِ الانمو توصیف کنم .
یه حالی که فقط ساعت ۱:۵۹ نیمه شب میتونی داشته باشی