هدایت شده از سفر به آن سوی زمین-!
دیر شده..
ولی بالاخره فهمیدم.
کسی که نخاد بفهمه..
اگه تا سال ها هم براش توضیخ بدی نخواهد فهمید!
: برو ...
و رقم خورد پایانِ عشقِ سربازکِ تنها و دخترِ سرایدارِ عمارت
فرهاد و گلی ...
بهم گفت منت میزاری ، گفت دوست داری التماست کنن تا بگی من خیلی گرانبهام :)
حقیقت اینه که دیگه قابل تحمل نبود :)
یه قسمت از وجودم میخواست بره ...
میخواست برگرده توی اون گودالِ تنهایی و پر از فکر...