: برو ...
و رقم خورد پایانِ عشقِ سربازکِ تنها و دخترِ سرایدارِ عمارت
فرهاد و گلی ...
بهم گفت منت میزاری ، گفت دوست داری التماست کنن تا بگی من خیلی گرانبهام :)
حقیقت اینه که دیگه قابل تحمل نبود :)
یه قسمت از وجودم میخواست بره ...
میخواست برگرده توی اون گودالِ تنهایی و پر از فکر...
که دیگه به فکرِ مخمصه نباشه :)
که دیگه به این فکر نکنه که در نظر بقیه کسیه که دوست داره التماسش کنن و از تنهایی بقیه لذت میبره...
من فقط دوست داشتم فرار کنم از کسایی که همشون میخواستن من فقط و تنهاییاشونو پر کنم .
حالم داره بد میشه