بعضی وقتا خسته میشی از خوب بودن ، بد بودن . از هر چی دغدغه ، فکر ، درگیری ، دودِ شهر ، مه سیگار ، بوی ابر .
دوست داری بری ... بری و فقط گورتو گم کنی .
خودتو از جهان محو کنی .
از "بودن" محو کنی . از وظیفه ی ۲۴ ساعته ی "وجود داشتن" محو کنی .
خفه شی ، خفه شی و بری که آزاد باشی .
بری روی کوه ها و بزاری نسیم از طرف غرب بیاد و تو رو به پرواز ببره ... ببره و ببره
به دور از ترسِ سگهای وحشی صحرا .
گم شی ، دوست داری گم شی و دیگه پیدا نشی!
انگار چهار دیواری خونه اونقدر گلوتو میگیره و فشار میده که دیگه نفس بهت نمیرسه.
انگار داری ناشیانه برای اکسیژن چنگ میزنی و نیست . نیست و نیست و نیست و نیست.
میری میشینی دم در که شاید به روحِ بخت برگشته ات اکسیژنه سر بزنه .
ولی نیست و نیست و نیست و نیست
هدایت شده از زُحلخانم؛
اهم خب ؛ حقیقتا این روزا حس میکنم که والیپیر ها خیلی حس قشنگی منتقل میکنن ؛ پس دوست داشتم بهتون والیپیر هایی که حس شمارو بهم میدن رو هدیه کنم .
اگر دوست داشتین این پیامو توی چنلتون فور کنین که پیداتون کنم و والیپیری که حس شمارو میده رو بهتون تقدیم کنم .
[حس میکنم این کار خیلی تکراری شده 😂😭 ؛ اما جدیدا یه والیپیرهایی دیدم که واقعا دلم نیومد بهتون تقدیمش نکنم .]