کاری کن که وجود و عقلت اونو خوب میدونه ؛ بقیه مختارن خوششون بیاد یا نیاد و تو هم مختاری که برات مهم نباشه
جایی لازم دارم که بتونم بلند داد بزنم و هر چی درونمه رو خالی کنم .
شاید اینطور سمفونی توی ذهنم خفه بشه و من بتونم خودمو لا به لای اون همه صدای مشوش تشخیص بدم .
هدایت شده از - مَهجور -
وقتی نویسنده یا شاعر باشین دنیا رو یه جور دیگه میبینین. به کوچکترین چیزا توجه میکنین مثلا به چشم های آدما تو نور آفتاب، یا نیمچهلبخندی که بعضیا رو لب شونه، یا به حرکت ماشینها تو خیابون، یا به یه نخ مو که افتاده رو صورت تون، یا برقِ نگاه آدما. همه چی. خیلی جذابه که میتونم چیزایی رو ببینم و توصیف کنم که شاید شما هم هزار بار دیده باشین اما با گفتنِ من بیشتر بهش توجه میکنین. من همیشه هر جا به حرکات و رفتار و اجزای صورت آدما خیلی دقت میکنم. اگه بدونین وقتی میخندین چقد قشنگتر میشین :))
گیلآوا▪︎
وقتی نویسنده یا شاعر باشین دنیا رو یه جور دیگه میبینین. به کوچکترین چیزا توجه میکنین مثلا به چشم
اوه
توجه به جزئیات توی نویسندگی بی داد میکنه .
یه چیز ساده رو انقدر میشه توصیف کرد تا زیبایی و طراوت حقیقیش معلوم شه :)
پاییز داره میره .
انگار دیروز بود که شروع شده بود ؛ میون حجمی از غرغر ها برای مدرسه و سرماخوردگی
انگار همین دیروز پاییز اومده با بوی پرتقال و نارنگی
با همه خاطرات خوب و بدش ، اومد و رفت .
ولی انصافا قشنگ تموم شد ؛ با طراوت شبنم روی برگ و بوی خاک...
الان یه فصل به زندگی هممون اضافه شد .
توی این پاییز چی به من گذشت؟
وقتی سالها بعد میخوام دفتر خاطرات زندگیمو ورق بزنم پاییز ۱۴۰۰ رو چطور میبینم؟
روزهای معمولی و کارهای معمولی؟
نمیدونم . فقط میدونم این پاییز برای من فصلِ جنگیدن بود ؛ آشنایی با چیزهایی که چیزی ازشون نمیدونستم