یادم میاد اواخر سال یازدهم،ماه اردیبهشت بود که همش با دوستام فاز غم برداشته بودیم برای آخرین روز کلاس دوازدهممون و من همش غصه میخوردم که چقدر محدودم برای نگه داشتن زمان،اما مامان بهم میگفت کووو تا آخرین ماه های سال آخر.
ماه ها پیش برای منِ الان غصه میخوردم که چقدر طفلکی ام برای گذروندن این روزا...
اما راستش هنوزم همون احساس رو دارم و حتی مامان هم نمیتونه بهم اون جمله ی همیشگیش رو بگه...
واقعا چقدر سخته که دوباره یه مشت بچه نوجوون دور هم جمع نشیم و حرفای صد من یه غاز نزنیم،یه جورایی عادت کرده بودم.
هدایت شده از رآدیو سکوت ؛
وطن یعنی مامان، یعنی بابا، یعنی خونه، نقش جهانِ اصفهان، آغوش، رویاهای دور، زخم، ایستادن، لبخندهای تلخ، برج آزادیِ تهران، آههای جانسوز، همبستگی، درک، اتحاد، قصههای پر غصه، جنگلهای گیلان، قلهی دماوند.
اما
یادت باشد عزیزم
وطن یعنی من، وطن یعنی تو، وطن یعنی «ما».