جعبه گمشده ها
«جعبه پاندورا» در یونان باستان، زئوس دختری زیبا به نام پاندورا آفرید و جعبهای مرموز به او سپرد. به
«ساویتری و ساتیاتوان»
شاهزادهخانمی به نام ساویتری بود که به جای ازدواج با شاهزادهها، تصمیم گرفت خودش همسرش را انتخاب کند. در جنگل، مرد جوان و پارسایی به نام ساتیاتوان را دید و عاشقش شد.
اما یک حکیم به او گفت: «ساتیاتوان تقدیرش این است که تا یک سال دیگر بمیرد.» ساویتری گفت: «من او را انتخاب کردهام، با هر سرنوشتی که دارد.»
آن دو ازدواج کردند و یک سال شاد داشتند. روز آخر، ساتیاتوان برای هیزم به جنگل رفت و ناگهان بیحال شد و در دامن ساویتری جان داد.
ناگهان یَمَه، خدای مرگ، ظاهر شد تا روح ساتیاتوان را ببرد. ساویتری التماس کرد، اما یَمَه گفت: «تقدیر را نمیتوان تغییر داد.» ساویتری گفت: «پس بگذار همراه تو بیایم.»
یَمَه پذیرفت، به شرطی که هرگز درخواست بازگشت شوهرش را نکند. در راه، ساویتری با پرسشهای حکیمانه و سخنان پرمهرش، یَمَه را تحت تأثیر قرار داد. سرانجام یَمَه گفت: «هر چیزی بخواه، جز جان شوهرت.» ساویتری خواست که پسرانی داشته باشد. یَمَه گفت: «برو، برآورده میشود.» ساویتری لبخند زد: «اما من بیشوهر چگونه پسر داشته باشم؟»
یَمَه فهمید که فریب خورده و لبخند زد. او روح ساتیاتوان را آزاد کرد و گفت: «تو با وفاداری و خردت، تقدیر را شکستی.»
هدایت شده از 𝘸𝘳★𝘯𝘨 𝘬𝘪𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘮𝘢𝘨𝘪𝘤