هدایت شده از گُریزون
تو اینجایی مانند همان لحظه ای که دستت رویه صورتم نشست و عهد بستی که همیشه خواهی ماند بزرگترین ترس من این است آن دست رها شود و تو ناپدید بشی همچون نور آفتاب در آغوش ظلمت که در آفاق شب خاموش میشود تاریکی فرو میافتد و میبلعد فریب میدهد رام میکند و تورا میرباید و من با پژواک واژه هایی که بر زبان راندی ، تنها میمانم
اما من قلب پنهان شده در این رنج را میشناسم همچنان امیدوارست و من نیز چنینم روزی ظلمت از آسمان زدوده خواهد شد و آنگه من نور تورا در پس تاریکی میبینم نوری تابناک که هنوز جان مرا گرم نگه میدارد و من میدانم که تو آنجایی ، در افقی دور امروز فردا تا همیشه