دیشب خیلی عجیب بود
اما نتونستم حرفم رو بزنم
(چون تایم تبادلات پست ممنوع بود )
امشب از اون شبای که باید کل عمرت رو داد به پاش ؛
خیلی خوب بود
امشب کلا از امید رفتن به روضه
رفتن به هئتت سینه زدن برات نا امید شده بودم حسین جان .
به خودم اومدم دیدم به این زودی دهه اول تموم شد ُ من هنوز واست یه قطره اشک نریختم و روضه تو نشنیدم ..
با خودم گفتم دیدی حتی راهت ندادن روضهشون💔:))
تا اینکه با اشکام باهات حرف زدم
و راهم دادی در آخرین ثانیه ها وبازم با وجود بدترین گناهام بازم نگاهم کردی بازم لایقم دونستی گذاشتی
شکرا جزیلا یا اباعبدالله
واقعا ممنون نذاشتی از این شب رویایت محروم شم امام مهربونم
گذاشتی برات بخونم
گذاشتی برات گریه کنم
گذاشتی برات سینه بزنم
به تو مدیونم حسین
جونم حسین
ازت ممنونم حسین جونم حسین ...
هربار از هربار درد ناک تر یا اباعبدالله شنیدن مظلومیتت شنیدن روضه ات
من لایق نبودم ..
ولی گریه کردم برات
خودت نگاهم کردی
صدامو شنوفتی :)
بماند به یادگار ؛
۱۴۰۴'۴'۱۴ شب عاشورای محرم الحرام ۱۴۴۷
نوشته بود :
امروز توهیئت وسط روضه خونی یه دختر سه ساله نشسته بود ،چون همه داشتن گریه میکردن ولطمه میزدن.
روضه خون ازش پرسید : از اینجا نمیترسی ؟
گفت : نه عمومم اینجاست `
وقال امیرالمؤمنین
- همه ، جز فرزندان فـاطمه خارج شوند ، میخواهم وصیت کنم .
عباس خجالت کشید و تا ایستاد که برود ، مولا صدایش کرد :
_ کجا میروي عبـاسم ؟ .
+ مولـای ِمن ، فرمودید فقط فرزندان فاطمه ..
_ بمان عباسم ، تو قلب فاطـمهای : ))) ..