نوشته بود :
امروز توهیئت وسط روضه خونی یه دختر سه ساله نشسته بود ،چون همه داشتن گریه میکردن ولطمه میزدن.
روضه خون ازش پرسید : از اینجا نمیترسی ؟
گفت : نه عمومم اینجاست `
وقال امیرالمؤمنین
- همه ، جز فرزندان فـاطمه خارج شوند ، میخواهم وصیت کنم .
عباس خجالت کشید و تا ایستاد که برود ، مولا صدایش کرد :
_ کجا میروي عبـاسم ؟ .
+ مولـای ِمن ، فرمودید فقط فرزندان فاطمه ..
_ بمان عباسم ، تو قلب فاطـمهای : ))) ..