eitaa logo
🩶عاشقان شهادت🩶
102 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...☺️🫂 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 گفت: - پیدا کردم براتون اما توی محله ساده نشینه! همونه که خانوم می خواد . با لبخند گفتم: - همین خوبه! حتما مسجد باید نزدیکی ش باشه. سوار شدیم بریم خونه رو ببینیم. پشت سر ماشین بنگاه دار راه افتادیم. پاشا گفت: - اخه همه دخترا عاشق قصر ان تو چرا نیستی؟ سرمو به صندلی تکیه دادم و گفتم: - گفتم که من فرق دارم جواب این سوال رو هم صد دفعه دادم نمی خوام اسیر لذت های دنیا بشم! پاشا اومد اخرین ترفند خودشو به کار ببره: - خوب تو بیا ولی باید روی خودت کار کنی توی که توی سخت ترین شرایط هم قرار بگیری اسیر لذت های دنیا نشی! ابرویی بالا و انداختم و گفتم: - واسه چی خودمو اذیت کنم؟ برم خودمو وسط مرز گناه قرار بدم بگم گناه نمی کنم؟ خوب چکاریه نمی رم وسط مرز گناه این چه حرفیه! پاشا گفت: - چی بگم دیگه راست می گی . بعد از نیم ساعت رسیدیم. پیاده شدیم درش به رنگ آمیزی نیاز داشت. یه حس خوبی به این خونه داشتم. سمت در همسایه رفتم که بنگاه دار گفت: - خونه اینه! می دونمی گفتم و دوباره در زدم که یه خانوم چادری درو باز کرد.با لبخند سلام کردم و گفتم: - ما اومدیم این خونه رو ببینیم می خواستم ببینم قبل ما چه ادم هایی اینجا بودن؟ خانومه با لبخند گفت: - الهی عزیزم تازه عروسی! والا این خونه خیلی با برکت و خوبه! قبل شما یه خانواده شهید اینجا زندگی می کردن که چون پیر شدن رفتن پیش بچه هاشون عزیزکم. خداروشکری گفتم و خداحافظ ی کردم. بنگاه دار درو باز کرد و داخل رفتیم. با دیدن حیاط ش لبخندی زدم همون بود که می خواستم. ناخوداگاه خونه ی ترانه و مهدی که توی رمان عشق به یک شرط رو توی ذهنم مجسم کردم دقیقا همین جور بود. با ذوق داخل رفتم خیلی خاک خورده بود و معلوم بود چند ساله کسی اینجا نبوده! اما کاملا سالم بود و دستی به روش می کشیدم می شد عروسک! یه حوزه بزرگ داشت وسط حیاط و روبروی حوز 5 تا در با شیشه های رنگی. دوتا در اولی به روی هم باز می شد و پذیرایی بود. یه اشپزخونه و سه تا اتاق. پاشا گفت: - نگو که اینو دوست داری! با لبخند گفتم: - دقیقا همینو می خوام . دستی توی موهاش کشید و گفت: - ما کلی مهمون داریم اخه اینجا؟ کوچیک نیست؟ برگشتم سمت ش و گفتم: - اولا که گفتم مردم و نظر مردم مهم نیست باید نظر خدا رو اولویت گرفت بعدشم ما دو نفریم مگه چقدر جا می خوایم؟ پاشا گفت: - چی بگم دیگه برم سند بزنم تو رو هم برسونم خونه. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - نه برو سند بزن من اینجا رو تمیز کنم تو هم جارو و سطل و مواد شونه و شیلنگ و این چیزا بگیر بیا کمکم. دستشو تو هوا تکون داد و گفت: - عمرا کارگر می گیرم. معصوم نگاهش کردم و گفتم: - توروخدا نق نزن دیگه تنبل نباش کارگر بلد نیست خراب می کنه برو دیگه. یه دونه اروم زد تو سرم و گفت: - چیکارت کنم دیگه بمون تا برگردم. نیش مو باز کردم و سر تکون دادم و گفتم: - چشم زود بیا. با خنده گفت: - همیشه همین طور حرف گوش کن باش. پشت چشمی براش ناز کردم و تا رفتن چادر مو در اوردم و یه جا گذاشتم کثیف نشه
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸 💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗🌸💗 💗🌸💗🌸💗 🌸💗🌸💗 💗🌸💗 🌸💗 💗 👒 📗 یه تشت کهنه بود که با شیر اب شستمش و بلند ش کردم بردم داخل . هر چی پلاستیک و اشغال بزرگ بود جمع کردم . توی حیاط هم چوب های شکسته رو جمع کردم و باغچه و حیاط و تمیز کردم. شیر اب توی حوز رو باز کردم تا یکم خیس بشه که پاشا رسید. سمت ش رفتم و گفتم: - بدو که کلی کار داریم. پاشا گفت: - اول پیتزا بخوریم گرسنمه تا راه نیوفتم کار نمی کنم. اب توی حوزه و بستم و روی چمن های حیاط که با اب قطره ای رشد می کردن و خشک نشده بودن نشستیم. پاشا گفت: - به نظر این خونه خونه می شه؟ سر تکون دادم و گفتم: - صد در صد. شروع کردیم به خوردن و خیلی زود بلند شدم که پاشا گفت: - بابا بیا غذا تو بخور کار ها فرار نمی کنن! شیلنگ و وصل کردم و گفتم: - سیرم خودت بخور. شونه ای بالا انداخت وگفت: - باشه پس اتفاقا سیر نشده بودم . و پیتزای منم برداشت خورد. کل داخل خونه رو خیس کردم و شستم. پاشا هم وایساده بود نگاهم می کرد و گفت: - خوب الان من چیکار کنم نمی زاری کمک کنم. اب و با طی اروم زدم و گفتم: - نخیر بلد نیستی نگاه کن اب و زدی به دیوار شما باید حیاط و کمکم بشوری. خونه که تمام شد . حیاط و دادم دست پاشا. نالان شلوار شو تا زانو ش زد بالا و گفت: - ای خدا من خسته ام. چپ چپی نگاهش کردم که گفت: - دارم تمیز می کنم دیگه. دست به کمر گفتم: - یالا زود. شیشه پاکن و پارچه رو برداشتم و شیشه ها رو برق انداختم. داخل تکمیل بود دیگه. بعد از دو ساعت اقا حیاط و تمیز کرد. افتاد رو چمن و ها و ناله می کرد. وسایل و جمع کردم و گفتم: - بریم خونه؟ نیم خیز شد و گفت: - خوب نریم دیگه خونه امون که هست می ریم پتو و قالی و و شام می گیریم میایم همین جا بری خونه چیکار؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - مگه تو خسته نبودی؟ خودشو زد کوچه علی چپ و گفت: - کی؟ من؟ نه؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: - اگه کلی وسایل بگیری برام که تا شب مشغول باشم و حوصله ام سر نره قبوله. یهو پاشد که قلبم ریخت وگفت: - حله بپوش بریم. بلند شدم و چادرمو سرم کردم و راه افتادیم. اول رفتیم فرش فروشی! از نمونه ها یه پالاز موکت سبز چمنی انتخاب کردم که پاشا مسخره ام می کرد و گفت: - من که می دونم تو خونه رو مسجد می کنی! منم می گفتم خوب می کنم. قالی ها هم یه ساده بی طرح و نقش سبز پررنگ گرفتم خیلی ست قشنگی می شد. پادری و این چیزا هم ست اون پررنگه برداشتم. پاشا هم گفت: - من نظر بدم شاهانه است خانومم که می خواد ساده زندگی کنه همون نظر ندم خودت بگیری بهتره. بعدش فرش و اینا رفتیم اینه و شمدون بخریم. به اینه و شمدون ها نگاه کردم. رو به پاشا گفتم: - خیلی زیاده انتخاب سخته برام این جا تو انتخاب کن. بشکنی زد و گفت: - حق ایراد گرفتن و نه اوردن نداری! سر تکون دادم و طبق معمول یه گرون خرید اما ساده و بی نظیر بود! وقتی دید راضی ام گفت: - ما اینیم دیگه. خندیدم و حساب کرد. بعدش رفتیم فروشگاه مذهبی. یه قران خوش خط و خودکار صوتی گرفتم و چند تا تابلو از عکس های سردار و شهدا مهر و تسبیح و جانمازی ست برای خودم و پاشا گرفتم. با کلی وسیله دیگه‌! سر راه یه ۲۰ دونه هم ماهی گرفتیم برای توی حوز. شام هم پاشا کوبیده گرفت و سمت خونه رفتیم. وسایل و بیشتر شو پاشا برد داخل و بقیه اش روهم من. فرش ها رو کارگر ها توی پذیرایی گذاشته بودن. وسایل و پلاستیک ها رو گوشه ای گذاشتیم و اول پالاز موکت های خونه رو گذاشتم و بعدش فرش کوچیک وسط شون رو و پادری و قالی که برای دم در حمام و اشپزخونه بود و یه تابلو فرش که طرح مسجد بود. پاشا میخ زد و وصل ش کرد بقیه میخ ها رو هم زد و روی فرش ها ولو شد و گرفت خابید. حسابی امروز ازش کار کشیده بودم. گذاشتم بخوابه و بقیه تابلو ها رو وصل کردم . چهارپایه رو اوردم و ساعت فانتزی مذهبی رو به دیوار چسبوندم. ماهی ها رو هم توی حوز انداختم و براشون غذا ریختم. کارم که تمام شد دوتا پتویی که فعلا خریده بودیم رو باز کردم و درو خونه رو بستم. یکی و انداختم روی پاشا . خودمم دیگه نا نداشتم ولی پذیرایی سرد بود توی اتاق رفتم و گرفتم خابیدم
ته رویای منه کربلا........ علت اشکای منه کربلا.....
یکی اینجا حوصلش سر رفته می خواد کلشو بزنه تو دیوار😒😤😭
نصفه شبی یه تمیز کاریمون نشه ❤️😁☺️
رفيق شفیقم😁
زهرا که بود؟! 🤭 جغدی به تمام معنا😒🤣😁
گوشه ای از جنایات داعش💔😭 نام کتاب:حیفا
بچه ها نظرتون چیه از این به بعد معرفی کتاب هم داشته باشیم🥹؟! جالبه ها🤭