🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸
💗🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗🌸💗
💗🌸💗🌸💗
🌸💗🌸💗
💗🌸💗
🌸💗
💗
👒#دخترعموی_چادری_من
📗#پارت20
یه تشت کهنه بود که با شیر اب شستمش و بلند ش کردم بردم داخل .
هر چی پلاستیک و اشغال بزرگ بود جمع کردم .
توی حیاط هم چوب های شکسته رو جمع کردم و باغچه و حیاط و تمیز کردم.
شیر اب توی حوز رو باز کردم تا یکم خیس بشه که پاشا رسید.
سمت ش رفتم و گفتم:
- بدو که کلی کار داریم.
پاشا گفت:
- اول پیتزا بخوریم گرسنمه تا راه نیوفتم کار نمی کنم.
اب توی حوزه و بستم و روی چمن های حیاط که با اب قطره ای رشد می کردن و خشک نشده بودن نشستیم.
پاشا گفت:
- به نظر این خونه خونه می شه؟
سر تکون دادم و گفتم:
- صد در صد.
شروع کردیم به خوردن و خیلی زود بلند شدم که پاشا گفت:
- بابا بیا غذا تو بخور کار ها فرار نمی کنن!
شیلنگ و وصل کردم و گفتم:
- سیرم خودت بخور.
شونه ای بالا انداخت وگفت:
- باشه پس اتفاقا سیر نشده بودم .
و پیتزای منم برداشت خورد.
کل داخل خونه رو خیس کردم و شستم.
پاشا هم وایساده بود نگاهم می کرد و گفت:
- خوب الان من چیکار کنم نمی زاری کمک کنم.
اب و با طی اروم زدم و گفتم:
- نخیر بلد نیستی نگاه کن اب و زدی به دیوار شما باید حیاط و کمکم بشوری.
خونه که تمام شد .
حیاط و دادم دست پاشا.
نالان شلوار شو تا زانو ش زد بالا و گفت:
- ای خدا من خسته ام.
چپ چپی نگاهش کردم که گفت:
- دارم تمیز می کنم دیگه.
دست به کمر گفتم:
- یالا زود.
شیشه پاکن و پارچه رو برداشتم و شیشه ها رو برق انداختم.
داخل تکمیل بود دیگه.
بعد از دو ساعت اقا حیاط و تمیز کرد.
افتاد رو چمن و ها و ناله می کرد.
وسایل و جمع کردم و گفتم:
- بریم خونه؟
نیم خیز شد و گفت:
- خوب نریم دیگه خونه امون که هست می ریم پتو و قالی و و شام می گیریم میایم همین جا بری خونه چیکار؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- مگه تو خسته نبودی؟
خودشو زد کوچه علی چپ و گفت:
- کی؟ من؟ نه؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- اگه کلی وسایل بگیری برام که تا شب مشغول باشم و حوصله ام سر نره قبوله.
یهو پاشد که قلبم ریخت وگفت:
- حله بپوش بریم.
بلند شدم و چادرمو سرم کردم و راه افتادیم.
اول رفتیم فرش فروشی!
از نمونه ها یه پالاز موکت سبز چمنی انتخاب کردم که پاشا مسخره ام می کرد و گفت:
- من که می دونم تو خونه رو مسجد می کنی!
منم می گفتم خوب می کنم.
قالی ها هم یه ساده بی طرح و نقش سبز پررنگ گرفتم خیلی ست قشنگی می شد.
پادری و این چیزا هم ست اون پررنگه برداشتم.
پاشا هم گفت:
- من نظر بدم شاهانه است خانومم که می خواد ساده زندگی کنه همون نظر ندم خودت بگیری بهتره.
بعدش فرش و اینا رفتیم اینه و شمدون بخریم.
به اینه و شمدون ها نگاه کردم.
رو به پاشا گفتم:
- خیلی زیاده انتخاب سخته برام این جا تو انتخاب کن.
بشکنی زد و گفت:
- حق ایراد گرفتن و نه اوردن نداری!
سر تکون دادم و طبق معمول یه گرون خرید اما ساده و بی نظیر بود!
وقتی دید راضی ام گفت:
- ما اینیم دیگه.
خندیدم و حساب کرد.
بعدش رفتیم فروشگاه مذهبی.
یه قران خوش خط و خودکار صوتی گرفتم و چند تا تابلو از عکس های سردار و شهدا مهر و تسبیح و جانمازی ست برای خودم و پاشا گرفتم.
با کلی وسیله دیگه!
سر راه یه ۲۰ دونه هم ماهی گرفتیم برای توی حوز.
شام هم پاشا کوبیده گرفت و سمت خونه رفتیم.
وسایل و بیشتر شو پاشا برد داخل و بقیه اش روهم من.
فرش ها رو کارگر ها توی پذیرایی گذاشته بودن.
وسایل و پلاستیک ها رو گوشه ای گذاشتیم و اول پالاز موکت های خونه رو گذاشتم و بعدش فرش کوچیک وسط شون رو و پادری و قالی که برای دم در حمام و اشپزخونه بود و یه تابلو فرش که طرح مسجد بود.
پاشا میخ زد و وصل ش کرد بقیه میخ ها رو هم زد و روی فرش ها ولو شد و گرفت خابید.
حسابی امروز ازش کار کشیده بودم.
گذاشتم بخوابه و بقیه تابلو ها رو وصل کردم .
چهارپایه رو اوردم و ساعت فانتزی مذهبی رو به دیوار چسبوندم.
ماهی ها رو هم توی حوز انداختم و براشون غذا ریختم.
کارم که تمام شد دوتا پتویی که فعلا خریده بودیم رو باز کردم و درو خونه رو بستم.
یکی و انداختم روی پاشا .
خودمم دیگه نا نداشتم ولی پذیرایی سرد بود توی اتاق رفتم و گرفتم خابیدم
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بگم کربلا چجوریه برات؟!....... 💔#شهید_مصطفی_صدرزاده
#کربلا
🩶عاشقان شهادت🩶
بچه ها نظرتون چیه از این به بعد معرفی کتاب هم داشته باشیم🥹؟! جالبه ها🤭
تو ناشناس بهم بگید
پ ن:من خودم عاشق کتابم❤️