🇮🇷🔅بَُّْسَُّْمَُّْ اَُّْلَُّْلَُّْهَُّْ اَُّْلَُّْرَُّْحَُّْمَُّْنَُّْ اَُّْلَُّْرَُّْحَُّْیَُّْمَُّْ🔅🇮🇷
°💚°
∞بْسْمْ رْبْ اْلْشْهْدْاْ وْ اْلْصْدْیْقْیْنْ∞
°°°°°°°°°°شروع رمان↯
#رمان_عروس
خلاصه داستان:
باران تک دختر خاندان ایزد یار!
دختری که توی قلب هیچکسی جایگآهی نداره!چون دختره!خانواده اش ولش کردن به امون خدا یه دختر پولدار که هر کاری بخواد می کنه ولی غم هاشو نشون نمی ده! یه دختر شر و شیطون که کل پسرا رو حریفه!زیباست اما کسی جرعت نداره بره خاستگاری ش از فامیل چون به گفته ی خودشون نحسه و پسر نمیاره!اما با اومدن رایان پسر عموی بزرگ باران اوضاع تغیر می کنه!با باران رفیق جینگ هم می شن! رایان پسری خود ساخته که کسی نمی تونه بهش زور بگه و ...
#پایان خوش!
#خلاصه]¿
#به_قلم_بانو
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت1
#باران
با صدای داد مامان که بلند صدام می کرد اخمامو توی هم کشیدم و در اتاق مو وا کردم رفتم بیرون روی پله ها وایسادم و گفتم:
- باز چته صداتو انداختی رو سرت؟
دست به کمر با اخم نگاهم کرد و طبق معمول بزک کرده اماده بود بره و گفت:
- امشب رایان خان جانشین اقاخان داره از خارج میاد مهمونیه خواستم به عرضت برسونم نمی برمت اقا خان گفته نحسی ممکنه نحسی به بار بیاری.
و زیر لب غر زد:
- همه پسر زایدن نمی دونم تقدیر من چی بود اینو اوردم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- دست من نبود و گرنه پامو توی زندگی مزخرف خاندان ایزدیار شیاطین نمی زاشتم دست تو و اون شوهرت بود پس خودتون نحس این!می گفتی بیا هم نمی یومدم اون قبرستون برین که برنگردین.
برگشتم توی اتاق و محکم کوبیدمش.
یه شلوار اسلش با پیراهن پسرونه پوشیدم موهای بلند امو از دو طرف گیس کردم انداختم روی شونه هام.
ارایش هم که طبق معمول نیاز نداشتم چون انقدر خوشکل بودم نیازی نداشتم مامان هم چون خیلی زورش می یومد می گفت تو یه جادوگر به تمام معنایی.
گوشی و کارت مو انداختم توی جیب شلوارم و چون با در حال نمی کردم از پنجره پریدم توی حیاط.
کلاه کاسکت موتور 1300 مو سرم کردم و سوار شدم و گاز دادم که در و نگهبان باز کرد و با سرعت زدم بیرون.
عشق یعنی سرعت همینه!
بین ماشین ها لایی کشیدم که نزدیک بود بزنم به یه پسری و دقیق کنار پاش ترمز کردم که پشت موتور بلند شد و خیلی شیک بعد اومد پایین.
سرش بالا اومد و تا ببینه با مرگ فاصله ای نداره و نزدیک بود به درک واصل بشه!
با دیدن به این نتیجه رسیدم چقد شبیهمه!
کلاه کاسکت و برداشتم و حالا بهتد می تونستم صورت شو وارسی کنم و دستمو زیر چونه ام زدم و گفتم:
- اومم ابرو های مشکی پر پشت صورت مثل برق سفید لب های به رنگ یاقوت کبود موهای کاملا مشکی چشم های ابی با رگه های بنفش اوکی باید بگم خیلی شبیه همیم!
پسره فقط یه نگاه کوتاه به من انداخت و یه جذبه ی خاصی داشت انگار و گفت:
- این همه شباهت هم اشتباهی نمی تونه باشه مگر اینکه تو دختر عموی من یا به قول معروف جادوگر خاندان ما باران باشی درست؟
بحث داشت جذاب می شد به عقب خم شدم و گفتم:
- صحیح پسر رایان وارث تاج و تخت این سرزمین البته یه مبل سلطنتی بیشتر نیست ولی اقا خان روش می شینه فاز جمونگ برمی داره ولی یونکپو هم نیست البته تویی؟
لبخندی کنج لب ش نشست و گفت:
- منم زیاد با اون مبله حال نمی کنم اره خودمم حالا چرا لاتی شو پر کردی؟
حال می کردم عین خودم بام حرف می زنه اخه بقیه اشون فقط اداری مانند صحبت می کردن!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت2
#باران
دست به سینه نگاهش کردم و گفتم:
- عشقم بیشتر به لاتی می کشه!تو هم خوب بلدی ولی توصیه ام اینکه اونجا اینجور لاتی نحرف چون مثل من جادو گر افسونگری چیزی می شی!
سری تکون داد و گفت:
- حتما به توصیه ات عمل می کنم ولی خوب من بیشتر کاری که دلم بخواد و انجام می دم پایبند به رسوم نیستم!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- گردن ت شکست نکنه می ترسی افسون ت کنم بهم نگاه نمی کنی؟
دستی لای موهای خوش فرم ش کشید و گفت:
- همین الان گفتی من کپی تم پس هیچ جادوگری از افسون شدن نمی ترسه!
کلاه مو گذاشتم و گفتم:
- نه خوشم اومد بچه باحالی هستی خوب عزت زیاد شب پادشاهی خوبی رو داشته باشی بای!
اومدم برم که گفت:
- نگو که نمی خوای منو تا عمارت برسونی؟
اینه کلاه کاسکت مو دادم بالا و گفتم:
- شوخی که نمی کنی؟
سری به عنوان منفی تکون داد و گفت:
- درسته این موتور سنگین با راننده کوچولویی مثل تو مرگ بار به نظر بیاد ولی بابت حرفم مطمعنم کرایه بخوای هم حساب می کنم!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- فلفل نبین چه ریزه بشکن بیین چه تیزه بپر بالا پسر عمو .
لب زد:
- دمت گرم.
نشست با فاصله ازم.
همه ارزوشونه من یه نگاه بهشون بندازم این نه نگاهم می کنه نه نزدیکم می شه!
خدایا خاندان ما ادم ان یا بز؟بگو من طاقت شنیدن دارم ولی نمی خواد بگی خودم می دونم گاو ان دیگه تو چرا زحمت بکشی بگی نوکرتم؟
دستمو روی گاز فشار دادم و توی تیک ثانیه رسیدیم روبروی کاخ گوگوریو.
همیشه کارم همین بود برای حرص دادن شون مسخره اشون می کردم و حسابی کیف می داد.
رایان پیاده شد و گفت:
- نه رانندگی ت عالیه خوشم اومد!
شیشه کلاه کاسکت و دادم بالا و گفتم:
- ما اینیم دیگه اینم کاخ گوگوریو ما بریم؟
اخمی کرد و گفت:
- نه کجا یعنی می خوای به قول خودت توی روز تاج گذاری من نباشی؟
پوزخندی زدم و گفتم:
- اقا خان ت امر کرده من نباشم نحسی به بار میاد.
اخم هاشو بیشتر توی هم کشید و گفت:
- تو از طرف اون دعوت نیستی از طرف شاه بعدی دعوتی بپر پایین.
پیاده شدم دلم می خواست منو کنار رایان ببینن و بسوزن.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت3
#باران
موتور نازنینم تنها رفیق مو پار کردم و نگاهی به تریپ انداختم که اصلا به لباس مهمونی نمی خورد!
رایان سمت در رفت و منم باهاش.
در عمارت رو باز کرد و با صدای در همه سر ها چرخید این ور و بعدش هم من رفتم تو.
همه لبخند شون طوری باز بود که گفتم زخمی می شن و بخیه لازم!
اما با دیدن من لبخند از روی لب هم پاک شد.
اقا خان بی معطلی عصا شو کوبید زمین که همه از ترس هین کشیدن ولی من بی خیال بهش نگاه کردم و داد کشید:
- این دختره ی نحث چی می خواد اینجا؟اونم لحضه ورود رایان برو بیرون ننگ خاندان!
پوزخندی زدم و تکیه از در گرفتم خواستم برم بیرون که دست رایان روی در نشست و درو بست و گفت:
- با من اومده مهمون منم جایی نمی ره!
دهن همه باز موند.
رایان از بین جمعیت گذشت حتی به رسم ادب سلام مخصوص هم نکرده بود منم ادامس مو ترکوندم جلوی اقا خان و دنبالش رفتم و روی مبل تک نفره پیش رایان نشستم و پا روی پا انداختم.
رایان نگاهی بهم انداخت و گفت:
- اینا چرا دم در خشک شون زده؟
ادامس مو باد کردم و گفتم:
- سلام مخصوص و نکردی.
خنده ریزی کرد و گفت:
- یادم رفت.
خودمم خنده ام گرفت جانشین و ببین.
ولی خوب نترس بودا!
بقیه گوش به فرمان اقا خان بودن اگر اهم می گفت سکته می کردن از ترس!
وقتی از شک در اومدن بقیه کم کم اومدن و نشستن.
اهنگ شادی پخش شد و خانوما رفتن وسط می رقصیدن طبق سنت با نگاه چندشی بهشون نگاه می کردم چون متنفر بودم از رقص و رایان هم که سرش تو یقعه اش بود و اصلا نگاه نمی کرد.
نکنه از این مذهبیاس؟ولی ما که مذهبی نداشتیم تو فامیل!
بلند شد و گفت:
- منو بری توی اتاقم یا بالکنی جایی؟نفس شو تند رها کرد و گفت:
- یا هر جهنمی بجز اینجا؟
سری تکون دادم و از پله ها بالا رفتم به سرعت دنبالم اومد در اتاق ش که احتمال می دادم مال خودش باشه روز کردم و حدث م درست بود رفتیم تو.
درو بست و نفس شو تند فرو کرد و گفت:
- هوووف خداروشکر.
دقیقا چیو داشت شکر می کرد؟
روی تخت لم دادم و گفتم:
- چی شد؟خسته شدی؟تو که خارج رفته ای باید عادت داشته باشی به این مهمونی و پارتی ها.
سری به عنوان نه تکون داد و گفت:
- صدای اهنگ مزخرف تا اینجا میاد نمی دونم چطور استراحت کنم.
بلند شدم و گفتم:
- من که صبح مدرسه دارم باید برم خونه می خوای تو هم بیا می تونی اونجا استراحت کنی چون کسی نیست.
سری تکون داد و گفت:
- فکر خوبیه.
سری تکون دادم و بالکن باز کردم که گفت:
- یه سوال تو چرا نرقصیدی چون از همه خاندان بدت میاد؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- من هیچ جا و هیچ وقت نرقصیدم چون خوشم نمیاد داش خدایی این پرستیژ لاتی و رقص؟زشته به خدا.
سری تکون داد و گفت:
- عالیه با همین روال برو جلو.
لایک و نشون دادم و گفت:
- نگو که باید از سالن بریم!
سریدبه عنوان نه تکون داد و گفتم:
- ارتفاع کمه می پریدم.
بهت زده نگاهم کرد و گفت:
- نپری چیزی ت بشه.
سری تکون دادم و گفتم:
باشه.
و بعد پریدم پایین که دیدم سریع اومد لب پنجره و با دیدنم که سالمم نفس راحتی کشید و ساک شو انداخت و بعد پرید
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت4
#باران
نگاهی بهم انداخت و بلند شد و گفت:
- تو دیونه ای به خدا.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- دیونه که خوبه!
کلاه کاسکت مو سرم کردم و صندلی و دادم بالا اون کلاه رو هم در اوردم و صندلی و خم کردم سر جاش کلاه و گرفتم سمت ش که گرفت و سرش کرد و گفت :
- نظرت چیه من بشینم پشت فرمون؟
یکم نگاهش کردم و گفتم:
- چون مشتی هستی قبوله.
ساک شو داد دستم و گرفتمش نشست و منم سوار شدم حرکت کرد.
بین راه با صدای بلندی گفت:
- تو جایی رو سراغ داری خونه بخرم؟
یکم فکر کردم و گفتم:
- اره یه جای توپ سراغ دارم.
اوکی رو داد و رسیدیم خونه بادیگارد درو باز کرد و وارد حیاط عمارت شدیم.
موتور رو پارک کرد و پریدم پایین پیاده شد و کلاه و روی دسته موتور گذاشت و نگاهی به اطراف انداخت و رفتیم تو.
پله ها رو بالا رفتم و اونم دنبال ام اومد در اتاق مو وا کردم و رفتم تو که گفت با اجازه و اومد داخل درو بست.
نگاهی به اطراف انداخت و یه تای ابرو شو داد بالا که گفتم:
- نظرت راجب اتاقم چیه؟
دستاشو توی هم قفل کرد و گفت:
- ترسناک!خوفناک!شایدم مثل اتاق ونزدی یا هری پاتر!
با هیجان نگاهش کردم و گفتم:
- مگه دیدی فیلم شونو؟
پایین تخت نشست و سری تکون و داد گفت:
- پایه فیلم هاشونم امم من اینجا بخوابم؟مزاحمت نیستم؟اتاق مهمانی چیزی ندارین،؟
به تخت تکیه دادم و گفتم:
- داریم ولی هر روز روزی سه بار خدمه تمیز می کنن و قول نمی دم بتونی بخوابی یا اینکه گیر مامان و بابام می یوفتی و چون قراره تو وارث اون عمارت و ثروت بشی می چسبن بهت عین کنه!ولی اتاق من کسی حق ورود نداره تا وقتی که خودت بخوای بزنی بیرون می تونی انتخاب کنی!
سری تکون داد و گفت:
- خوب قطعا اتاق تو فقط اینکه یه تخت کم داریم و من نمی خوام مزاح..
ریموت و از کنار تخت برداشتم و دکمه ای رو زدم که در کمد روبروی وا شد و تخت اوتوماتیک خم شد تا رسید به زمین دکمه ربات مو زدم که از کمد یه پتو و بالشت شوت کرد روی تخت و به رایان نگاه کردم که گفت:
- خیلی هم عالی حرف دیگه ای نمی مونه دمت گرم شب بخیر.
شب بخیری گفتم و و خیلی زود خواب ش برد.
عجب!وارث توی اتاق جادوگر خوابه.
خدایا کرم تو شکر.
ساعت 7 بود که از خواب بیدار شدم لباس فرم مدرسه رو پوشیدم البته که فرم صورتی بود ولی از اونجایی که من عاشق ونزدی هستم مشکی سفید دوختم کیف م که کپی کیف ونزدی بود رو روی شونه ام انداختم و یه یاداشت برای رایان گذاشتم:
- ریموت قفل در رو می زنم خواستی بری از پنجره بپر.
بالای تخت گذاشتم و از اتاق زدم بیرون ریموت در رو زدم.
مامان از اتاق ش زد بیرون که نگاه چندشی بهش انداختم و چون صبح ام با قیافه ی اون اغاز شد مطمعنم روز قشنگی نخواهد بود.
راننده منتظرم بود سوار شدم و حرکت کرد.
جلوی مدرسه وایساد.
مدرسه ی دخترونه ی متوسطه ی دوم فاطمه الزهرا.
پیاده شدم و از خیابون عبور کردم خواستم برم تو که چشمم به یاسمن و مادرش افتاد.
عاشق هم بودن و چون راه دور بود مامان ش صبح به صبح میاوردش و بعد هم می یومد می بردش!
طبق معمول با عشق یاسمن رو بغل کرد و بوسیدش .
همه مادر دارن منم مادر دارم.
طبق معمول غم هامو پشت چهره ی سرد و بی روح ام قایم کردم و بی توجه بهشون داخل رفتم.
اعضای کلاس می گفتن عجیبم و شاید هم بداخلاق برای همین کسی با من دوست نمی شد و تک صندلی اخر وسط متعلق به من بود و کسی جفتم نبود چون با کسی حال نمی کردم.