867.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_گاهی یه روضه، یه شعر،
یه دلنوشته میتونه حال دلتو عوض کنه ..
اینجا از حسین مینویسیم میشنویم زندگی میکنیم ؛
اگه دلت با اهلبیت راه میاد،
اینجا خونهی توئه : )
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت5
#باران
توی کلاس رفتم و سر جام نشستم که طبق معمول دخترای دیگه از کلاس های دیگه می یومدن منو با دست نشون می دادن و می خندیدن و این به شدت روی اعصابم بود.
من رشته ام طراحی بود و اونا رشته های دیگه بودن من نرم افزار و خیاطی و ...
برای بار دهم اون دختره با یه گروه دیگه اومد و منو با دست نشون داد و اونا خندیدن!
عصبی از جام بلند شدم از در کلاس زدم بیرون و موهای دختره رو گرفتم طوری که کاری نتونست بکنه بجز اینکه جیغ بزنه.
توی کلاس خیاطی رفتم یه تیکه پارچه از روی میز برداشتم و توی سنگ روشویی گذاشتم تا اب پایین نره و اب و باز کردم که زود پر شد سر دختره رو فرو کردم تو اب تا یه درس حسابی بهش بدم دست و پا می زد و بقیه جیغ می زدن کشتیش.
مدیر و معاون رسید و به زور از زیر دستم کشیدن ش بیرون .
زنگ زدن خانواده ی دختره و خانواده ی من بیان.
مامان اومد و نگاه عصبی بهم انداخت مادر اونم نشسته بود کنار دخترش.
مدیر گفت چی شده و رو به من گفت:
- چرا این کارو کردی؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- من کاری به اون نداشتم توی کلاس نشسته بودم بچه های دیگه رو از کلاس های دیگه جمع می کرد میاورد دم در کلاس منو با دست نشون می داد و می خندید بار دهم اعصابم بهم ریخت و خواستم بهش یه درس حسابی بدم.
دختره سریع زد زیر گریه و انکار کرد لب زدم:
- می تونید دوربین ها رو چک کنید.
مدیر همین کارو کرد و گفت:
- بعله درسته!نسترن چرا این کارو می کردی؟
نسترن گفت:
- خانوم این دختره خیلی عجیب و یه طوریه ما بهش می خندیدیم همین.
پوزخندی زدم و گفتم:
- یا شاید چون خیلی از تو خوشکل ترم نه؟
مدیر برای هر کدوممون سه روز اخراجی نوشت برگه رو برداشتم و از دفتر بیرون زدم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت6
#باران
رایان گفت:
- پس از الان من و تو همکاریم می دونم نا امید ام نمی کنی!
پا روی پا انداختم و گفتم:
- اولین کاری که براتون می تونم انجام بدم اینکه بگم من توی تک تک عمارت هایی که خاندان دارن و رفتیم همه جاشون جز به جز دوربین و شنود دارم.
چشم همه گرد شد و رایان رو به جلو خم شد و گفت:
- شوخی که نمی کنی؟
نه ای گفتم که فرمانده گفت:
- به چه چیزی اون دوربین ها رو وصل کردی؟
گفتم:
- لب تاب ام.
رایان گفت:
- عالیه این اولین کاری بود که قرار بود انجام بدیم تو کار مون رو یه پله جلو تر انداختی.
سری تکون دادم که رایان گفت:
- یه مسعله دیگه هم هست اینکه برای راحتی مون توی تمام این مدت و چون همیشه باید کنار من باشی طوری که بقیه شک نکنن اینکه ما با هم ازدواج کنیم و بعد تمام شدن عملیات طلاق بگیریم می دم چنان شناسنامه اتو سفید کنن که انگار منی وجود نداشتم نظرت چیه؟
به چشم هاش زل زدم و گفتم:
- من برای از بین بردن این لجن ها هر کاری می کنم.