eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
104 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
867.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_گاهی یه روضه، یه شعر، یه دل‌نوشته می‌تونه حال دلتو عوض کنه .. اینجا از حسین می‌نویسیم می‌شنویم زندگی می‌کنیم ؛ اگه دلت با اهل‌بیت راه میاد، اینجا خونه‌ی توئه : )
به به سر کلاس هستیم😂❤️👌
🤍عاشقان شهادت🤍
به به سر کلاس هستیم😂❤️👌
این مال عصره نمیدونم چرا الان اومد😅
امان از آخرین آغوش ِ دلتنگی💔 :) سکانس سریال مختار .
حالِ خوب نوبتی نیست . پاشو خودت سهمتو از زندگی بگیر ؛
همان اندازه ک درد سنگین بود همان اندازه نه! بی نهایت خدا مرهم بود :) .
آغوش🫂: ))
- قلبي یؤلم مِن فِراقك ‌الحسین ؛ قلبم از فراق ِتو درد مي‌کند حسین ( :
تا حالا از گرسنگی خاک خوردی؟💔!!!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 توی کلاس رفتم و سر جام نشستم که طبق معمول دخترای دیگه از کلاس های دیگه می یومدن منو با دست نشون می دادن و می خندیدن و این به شدت روی اعصابم بود. من رشته ام طراحی بود و اونا رشته های دیگه بودن من نرم افزار و خیاطی و ... برای بار دهم اون دختره با یه گروه دیگه اومد و منو با دست نشون داد و اونا خندیدن! عصبی از جام بلند شدم از در کلاس زدم بیرون و موهای دختره رو گرفتم طوری که کاری نتونست بکنه بجز اینکه جیغ بزنه. توی کلاس خیاطی رفتم یه تیکه پارچه از روی میز برداشتم و توی سنگ روشویی گذاشتم تا اب پایین نره و اب و باز کردم که زود پر شد سر دختره رو فرو کردم تو اب تا یه درس حسابی بهش بدم دست و پا می زد و بقیه جیغ می زدن کشتیش. مدیر و معاون رسید و به زور از زیر دستم کشیدن ش بیرون . زنگ زدن خانواده ی دختره و خانواده ی من بیان. مامان اومد و نگاه عصبی بهم انداخت مادر اونم نشسته بود کنار دخترش. مدیر گفت چی شده و رو به من گفت: - چرا این کارو کردی؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - من کاری به اون نداشتم توی کلاس نشسته بودم بچه های دیگه رو از کلاس های دیگه جمع می کرد میاورد دم در کلاس منو با دست نشون می داد و می خندید بار دهم اعصابم بهم ریخت و خواستم بهش یه درس حسابی بدم. دختره سریع زد زیر گریه و انکار کرد لب زدم: - می تونید دوربین ها رو چک کنید. مدیر همین کارو کرد و گفت: - بعله درسته!نسترن چرا این کارو می کردی؟ نسترن گفت: - خانوم این دختره خیلی عجیب و یه طوریه ما بهش می خندیدیم همین. پوزخندی زدم و گفتم: - یا شاید چون خیلی از تو خوشکل ترم نه؟ مدیر برای هر کدوممون سه روز اخراجی نوشت برگه رو برداشتم و از دفتر بیرون زدم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 رایان گفت: - پس از الان من و تو همکاریم می دونم نا امید ام نمی کنی! پا روی پا انداختم و گفتم: - اولین کاری که براتون می تونم انجام بدم اینکه بگم من توی تک تک عمارت هایی که خاندان دارن و رفتیم همه جاشون جز به جز دوربین و شنود دارم. چشم همه گرد شد و رایان رو به جلو خم شد و گفت: - شوخی که نمی کنی؟ نه ای گفتم که فرمانده گفت: - به چه چیزی اون دوربین ها رو وصل کردی؟ گفتم: - لب تاب ام. رایان گفت: - عالیه این اولین کاری بود که قرار بود انجام بدیم تو کار مون رو یه پله جلو تر انداختی. سری تکون دادم که رایان گفت: - یه مسعله دیگه هم هست اینکه برای راحتی مون توی تمام این مدت و چون همیشه باید کنار من باشی طوری که بقیه شک نکنن اینکه ما با هم ازدواج کنیم و بعد تمام شدن عملیات طلاق بگیریم می دم چنان شناسنامه اتو سفید کنن که انگار منی وجود نداشتم نظرت چیه؟ به چشم هاش زل زدم و گفتم: - من برای از بین بردن این لجن ها هر کاری می کنم.