eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
103 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
به به سر کلاس هستیم😂❤️👌
🤍عاشقان شهادت🤍
به به سر کلاس هستیم😂❤️👌
این مال عصره نمیدونم چرا الان اومد😅
امان از آخرین آغوش ِ دلتنگی💔 :) سکانس سریال مختار .
حالِ خوب نوبتی نیست . پاشو خودت سهمتو از زندگی بگیر ؛
همان اندازه ک درد سنگین بود همان اندازه نه! بی نهایت خدا مرهم بود :) .
آغوش🫂: ))
- قلبي یؤلم مِن فِراقك ‌الحسین ؛ قلبم از فراق ِتو درد مي‌کند حسین ( :
تا حالا از گرسنگی خاک خوردی؟💔!!!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 توی کلاس رفتم و سر جام نشستم که طبق معمول دخترای دیگه از کلاس های دیگه می یومدن منو با دست نشون می دادن و می خندیدن و این به شدت روی اعصابم بود. من رشته ام طراحی بود و اونا رشته های دیگه بودن من نرم افزار و خیاطی و ... برای بار دهم اون دختره با یه گروه دیگه اومد و منو با دست نشون داد و اونا خندیدن! عصبی از جام بلند شدم از در کلاس زدم بیرون و موهای دختره رو گرفتم طوری که کاری نتونست بکنه بجز اینکه جیغ بزنه. توی کلاس خیاطی رفتم یه تیکه پارچه از روی میز برداشتم و توی سنگ روشویی گذاشتم تا اب پایین نره و اب و باز کردم که زود پر شد سر دختره رو فرو کردم تو اب تا یه درس حسابی بهش بدم دست و پا می زد و بقیه جیغ می زدن کشتیش. مدیر و معاون رسید و به زور از زیر دستم کشیدن ش بیرون . زنگ زدن خانواده ی دختره و خانواده ی من بیان. مامان اومد و نگاه عصبی بهم انداخت مادر اونم نشسته بود کنار دخترش. مدیر گفت چی شده و رو به من گفت: - چرا این کارو کردی؟ بهش نگاه کردم و گفتم: - من کاری به اون نداشتم توی کلاس نشسته بودم بچه های دیگه رو از کلاس های دیگه جمع می کرد میاورد دم در کلاس منو با دست نشون می داد و می خندید بار دهم اعصابم بهم ریخت و خواستم بهش یه درس حسابی بدم. دختره سریع زد زیر گریه و انکار کرد لب زدم: - می تونید دوربین ها رو چک کنید. مدیر همین کارو کرد و گفت: - بعله درسته!نسترن چرا این کارو می کردی؟ نسترن گفت: - خانوم این دختره خیلی عجیب و یه طوریه ما بهش می خندیدیم همین. پوزخندی زدم و گفتم: - یا شاید چون خیلی از تو خوشکل ترم نه؟ مدیر برای هر کدوممون سه روز اخراجی نوشت برگه رو برداشتم و از دفتر بیرون زدم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 رایان گفت: - پس از الان من و تو همکاریم می دونم نا امید ام نمی کنی! پا روی پا انداختم و گفتم: - اولین کاری که براتون می تونم انجام بدم اینکه بگم من توی تک تک عمارت هایی که خاندان دارن و رفتیم همه جاشون جز به جز دوربین و شنود دارم. چشم همه گرد شد و رایان رو به جلو خم شد و گفت: - شوخی که نمی کنی؟ نه ای گفتم که فرمانده گفت: - به چه چیزی اون دوربین ها رو وصل کردی؟ گفتم: - لب تاب ام. رایان گفت: - عالیه این اولین کاری بود که قرار بود انجام بدیم تو کار مون رو یه پله جلو تر انداختی. سری تکون دادم که رایان گفت: - یه مسعله دیگه هم هست اینکه برای راحتی مون توی تمام این مدت و چون همیشه باید کنار من باشی طوری که بقیه شک نکنن اینکه ما با هم ازدواج کنیم و بعد تمام شدن عملیات طلاق بگیریم می دم چنان شناسنامه اتو سفید کنن که انگار منی وجود نداشتم نظرت چیه؟ به چشم هاش زل زدم و گفتم: - من برای از بین بردن این لجن ها هر کاری می کنم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 رایان گفت: - پس تمامه اره؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه من یه خواسته ی دیگه هم دارم!که اگر قبول نکنید نمی تونم کمکی بهتون بکنم. رایان گفت: - چه خواسته ای؟ نگاهی به همه اشون انداختم و گفتم: - اگر بعد از این عملیات زنده موندم من پلیس بشم! رایان جا خورد و گفت: - چی بشی؟پلیس؟تو کجات به پلیس می خوره؟ سری تکون دادم و گفتم: - زرنگ نیستم که هستم !نترس نیستم که هستم!تیراندازی م خوب نیست که هست ! کسی به ظاهرم شک می کنه؟نه . فرمانده گفت: و اگر قبول نکنم؟ بهش چشم دوختم و گفتم: - رایان می تونه تنهایی کار شو راست و ریست کنه. فرمانده گفت: - ولی تو الان می دونی رایان چیکارست و منطقه ما رو هم بلدی! اگه همکاری نکنی مجرم محسوب می شی. خم شدم روی میز و گفتم: - من اینجا رو پیدا نکردم یا به زور متوصل نشدم تا وارد اینجا بشم و نمی دونستم رایان چیکارست شما به خواست خودتون منو اینجا اوردید و بهم گفتید و منم قبول نکردم برای حفظ جونم پس نمی تونید منو مجرم کنید! ساکت شدن که گفتم: - من ظاهرم بچه است از درون بچه نیستم فرمانده منو گول نزن دیگه. ابرویی بالا انداخت و گفت: - اگر جز این شرط دیگه ای نزاری قبوله! گفتم: - حله کتبا بنویسید بهم بدید همه امضا کنن با اسم و فامیل. نوشت و همه به عنوان شاهد امضا کردن. فرمانده گفت: - کلاس چندمی؟ لب زدم: - یازدهم. نگاهی به ساعت کرد و گفت: - نباید الان مدرسه باشی؟ کاغد و قلمی که روی میز سرد فلزی بود رو برداشتم و در حالی که نقاشی سیاه قلم می کشیدم گفتم: - اخراج م کرده مدیر 3 روز. یکی دیگه اشون گفت: - چرا؟ لب زدم: - دختری که مسخره ام می کرد رو سرشو زیر اب کردم داشت خفه می شد! چشماشو گرد شد و گفتم: - ولی الان پشیمونم! رایان گفت: - چون داشتی خفه اش می کردی؟ نگاهی بهش انداختم و گفتم: - نه چون باید چهار تا فن روش پیاده می کردم که تا چند ماه می خوابید گوشه بیمارستان! رایان گفت: - فن بلدی؟ سری تکون دادم و گفتم: - تکفاندو کاراته بوکس ژیمناستیک کنگ فو مدرک دارم و کمر بند مشکی! نقاشی مو تکمیل کردم و بلند شدم رایان ورق و برداشت و گفت: - سیاه قلم ت عالیه ولی چرا انقدر تلخ و سرد؟ پوزخندی زدم و گفتم: - زندگی همینه! برنامه چیه؟ رایان گفت: - شنود ک دوربین ها رو از کجا اوردی تو دید نباشن؟ صندلی رو برعکس گذاشتم و گفتم: - عدسی رنگ دیوار ان فقط با دستگآه مشخص می شن!وصل کردم ادم تو داشته باشم اومم مخصوصا از یکی! فرمانده گفت: - اون دوربین ها فقط مربوط به ادارت پلیس ان از کجا اوردی؟ خیلی ریلکس گفتم: - از اونجا که مال الان همکاریم راست ش رو بگم قاچاقی!