خدایا دوران، دوران تلخیه.
بعد از اینهمه تلخی، تلخی ِچای ِعراقی رو روزیمون کن .
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت9
#باران
رایان با خشم گفت:
- خودم انتقام تو از اون عوضی پس فطرت می گیرم.
گوشیم زنگ خورد بی رمق و حوصله زدم روی بلند گو که صدای یه پسر پیچید:
- سلام خانومم.
چشمام گشاد شد و گفتم:
- چی!
با خنده مرخرفی گفت:
- انقدر عاشقتم که دوست دارم از الان خانومم صدات کنم.
اخم غلیظی روی پیشونی م نشست و گفتم:
- شما؟
گفت:
- اریام!منو نمی شناسی اون روز توی کافه دیدمت انقدر زیبایی که منو بی خواب کردی چند روزه!
پوزخندی زدم و گفتم:
- می تونی گمشی.
قطع کردم و مسدود کردم.
رایان گفت:
- تو خاستگار نداری؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- اونقدر زیاد ان که نمی خوام اسم ببرم!ولی من حاظر نیستم ببینمشون! کل ایل و تبار دوست و همکار های اقاخان ت خاستگار های منن.
رایان گفت:
- و چرا ازدواج نمی کنی راحت بشی؟
خنده ای کردم که با ابرو های بالا رفته نگاهم کرد و گفت:
- واسه چی می خندی؟
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- مگه پسری هست که منو به خاطر خودم بخواد؟پسرا به عنوان ابزار به دخترا نگاه می کنن البته بجز پسرای مذهبی واقعا دیدم سر بلند نکرد نگاهم کنه توهم دیدم نگاهم نمی کردی حتی سوار موتورم شدی ازم فاصله گرفتی خوب من از پسرای مذهبی خوشم میاد ولی من خودم هیچیم به مذهبی ها نمی خوره!
رایان گفت:
- یعنی از تمام پسر هایی که اومدن خاستگاری ت بدت میاد؟
یکم بهش نگاه کردم و گفتم:
- من خیلی هاشونو ندیدم نمی دونم!
از جام بلند شدم و کلافه گفتم:
- من توی دنیا از چیزی نمی ترسم ولی تو زندگیم کسی دوسم نداشته من نمی خوام شوهر کنم اگه من اونو دوست داشته باشم اما اونم مثل بابا و مامانم و بقیه دوسم نداشته باشه من ضعیف می شم و اینو نمی خوام!نمی خوام به ازدواج فکر کنم ادم ها بد ان خیلی بد.
بهش نگاه کردم و گفتم:
- و خیلی ام بدم میاد راجب درد هام با کسی صحبت کنم چون بعد بر علیه ام استفاده می کنن بقیه و خیلی هم منو سوال جواب کردین و خوشم نمیاد بهتره کار مونو شروع کنیم امشب باز مهمونیه و اگر تو بخوای ماجرای ازدواج مونو مطرح کنی کسی نمی تونه مخالفت کنه و تنها کاری که می کنن اینکه منو سر به نیست کنن!من خودم از پس خودم بر میام تو کاری که باید بکنی اینکه تهدید شون کنی تهدید به اینکه جانشین نمی شی!تهدید به اینکه ابروشونو می بری!تهدید به اینکه خاندان و ترک می کنی و تحت هر شرایطی اگر من غیبم زد نباید کوتاه بیای اگر تو بترسونی شون نمی تونن بلایی سر من بیارن اوکیه؟
رایان بهم ریخت و گفت:
- نمی شه ریسک کرد تو یه دختری اگر بلایی سر تو بیاد نمی تونم خودمو ببخشم!
با حالت چندشی نگاهش کردم و گفتم:
- ببین من شاید دختر باشم اما حریف 10 تا مردم یه تنه فهمیدی؟منو دست کم نگیر فکر کنم این منم که باید حواسم به تو باشه یه وقت سوتی ندی چون چیزی نمی تونی حله؟
دوباره گفت:
- نه نمی تونم اومدی دست و پاهاتو بستن توی یه ناکجا اباد می خوای چیکار کنی؟
کلافه بهش نگاه کردم استین مو برگردوندم که تیغ های تیر به همراه چاقو جاساز شده بود جاساز لباس م توی خود دوخت شو نشون دادم که اصلحه گذاشته بودم پامو بلند کردم گذاشتم روی میز که ته کفشم جاساز چاقو بود.
گیره توی موهام از صد تا چاقو تیز تر بود.
لب زدم:
- بسه یا باز ادامه بدم؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت10
#باران
رایان گفت:
- حالا باورم شد دختر نیستی!
اشاره کردم بریم؟بلند شد و فرمانده گفت:
- موفق باشین.
سوار ماشین شدم و زدم بیرون برگشتیم توی شهر و رایان گفت:
- اگر بخوان بلایی سرت بیارن معمولا کجا می برنت؟
لب زدم:
- عمارت شرقی یا اون که خارج از تهرانه شاید هم کارخونه خرابه ی قدیم من بهم دوربین وصله با شنود روی لب تابه بهت می دم هر جا باشم متوجه می شی!
سدی تکون داد و گفت:
- پیداش نکنن یه وقت!
سری یه عنوان منفی تکون دادم و توی فرعی پیچیدم و گفتم:
- نمی تونن زیر پوستیه!
اوکی گفت.
جلوی عمارت اقاخان پارک کردم و زنگ در رو رایان فشرد که باز شد و داخل رفتیم.
حیاط بزرگ رو طی کردیم و وارد عمارت شدیم همه با دیدن من کنار رایان اخم هاشون توی هم رفت.
پوزخندی کنج لبم نشست و رایان سلام کرد منم که اصلا سلام نکردم روی مبل نشستم و ما انداختم روی پا.
رایان نشست کنارم و گفت:
- یه مطلب مهم می خوام با همگی در میون بزارم.
همه نشستن و رایان گفت:
- راجب همسر اینده من و خانوم این عمارته.
همه خوشحال شدن و اقاخان به وجد اومد و گفت:
- عروس زیبا کیه؟
رایان با نیش باز گفت:
- دختر پسرت اقا خان!باران.
کل سالن توی سکوت فرو رفت.
جوری ساکت شد که انگار کسی نفس نمی کشید.
منم خیلی ریلکس خم شدم یه سیب برداشتم و گاز زدم و تک تک شونو از نظر گذروندم کم مونده بود سکته کنن.
اقا خان با صدای ضعیفی گفت:
- چی!
اخ که الهی سکته کنی بمیری خاک ت نکنن بندازنت جلوی سگا.
رایان گفتت:
- من عاشق باران ام یعنی کلا به خاطر اون از خارج کشور اومدم اینجا و می خوام جانشین شما بشم توی خاندان!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت11
#باران
اقا خان گفت:
- این همه دختر!باران نه!اون نحسه.
رایان گفت:
- اگر قبول نکنین من خاندان و ترک می کنم و شخصا توی مهمونی که قراره جانشین بشم اعلام می کنم دیگه از خاندان شما نیستم و فامیل مو عوض می کنم.
رنگ از رخ اقا خان پرید و گفت:
- باشه باشه!می گم مقدمات عروسی رو فراهم کنن تا یه عروسی عالی بگیری.
رایان سری تکون داد ولی من خوب این مار هفت خط و می شناختم.
بلند شدم و گفتم:
- و اما من شرط دارم.
اقا خان اخم تندی کرد و گفت:
- تو در حدی نیستی که شرط بزاری دختره ی نحس.
پوزخندی زدم و گفتم:
- عجب!.
نگاهمو به رایان دوختم و گفتم:
- پس ازدواج منتفیه!
اومدم برم که رایان بلند شد و گفت:
- اقا خان انگار شما هم میل تون به اینکه من خاندان و ترک کنم؟
اقا خان نفس شو سنگین رها کرد و دهن همه باز مونده بود.
اقا خان گفت:
- باران بگو.
نیش خندی روی لب م نشست و برگشتم نشستم پا روی پا انداختم و گفتم:
- طبق قانون خاندان این عمارت با تمام وسایل سهم وارث می شه و وارث باید نصف تمام چیز ها رو به نام من کنه.
هیین همه بالا رفت و ادامه دادم:
- نام!باید نام برام تعین بشه و نامم هم بانو هست!کسی بجز بانو حق نداره منو صدا کنه.
پوزخندم پررنگ تر شد و گفتم:
- و سومین شرط اینکه تمام خرید های عروسی و تشریفات طبق نظر من باید باشه.
اقا خان دهن باز کرد چیزی بگه که رایان زودتر گفت:
- قبوله خانومم.
دهن اقا خان که باز شده بود چیزی بگه بسته موند.
خودش می دونست اگر وارث جا بزنه چقدر ابروش جلوی خان و ایل و تبار های دیگه می رفت.
نگاهمو به ساعت دوختم باشگاه داشتم پا شدم و گفتم:
- رایان من می رم باشگاه 8 بیا دنبالم.
اشاره کردم دنبالم بیاد.
سری تکون داد و گفت:
- تا دم در باهات میام فقط قبل ش می خوام اقا خان برامون صیغه محرمیت بخونه تا وقت عروسی.
اقا خان من منی کرد و گفت:
- چه عجله ایه می خونیم حالا.
رایان گفت:
- الان بخونید همین الان!
شروع کرد به خوندن و ما هر دو بعله رو دادیم.
سری تکون دادم و شونه به شونه هم بیرون اومدیم.
رو به رایان گفتم:
- لب تاب ام زیر تختم جاساز شده پیداش می کنی یادت نره چی بهت گفتم کوتاه نمیای فهمیدی؟مطمعن باش شب به خونه نمی رسم.
رایان گفت:
- پس نرو! تو دیگه الان زن منی باید مراقبت باشم!
سوار ماشین شدم و گفتم:
- نرم ضایعه است باید برم نگران من نباش!سوری زنتم واقعی که نیستم.
رایان گفت:
- فعلا که هستی منم وظیفمه مراقبت باشم.
ماشین و روشن کردم و گفتم:
- تموم این سال ها کسی مراقبم نبوده عادت ندارم کسی رو داشته باشم به بی کسی عادت کردم من خودم مراقب خودم هستم نیاز نیست تو به مسعولیت به گردن بگیری چون دلم نمی خواد فردا منت تو سرم باشه!فعلا.
درو بستم و مهلت ندادم چیزی بگه دور زدم و بوقی زدم که نگهبان درو باز کرد و از عمارت خارج شدم.
تا رسیدم باشگاه سریع لباس عوض کردم و شروع کردم به تمرین.
بعد از باشگاه ساعت 8 بود که تمام کردم لباس هامو عوض کردم و کوله امو برداشتم از باشگاه زدم بیرون و از استاد خداحافظ ی کردم از محوطه باشگاه که بیرون زدم سمت ماشین رفتم که حرکت و صدا های پایی رو اطرافم حس کردم.
پس وقت ش بود.
در ماشین رو باز کردم نشستم که پشت صندلی دست هایی جلو اومد و با تمام قدرت دستمالی رو روی بینی م فشار داد.
خودمو به بیهوشی زدم که دستاشو برداشت
نشونت می دم حالا بزار کارت دارم.
می خواستم بفهمم کدوم عمارت منو می خوان ببرن و هم ابروی اقا خان و ببرم.
امشب شب جانشینی وارث بود و می خواست من کنار رایان نباشم و وقتی کار از کار گذشت منو سر به نیست کنه.
کور خوندی اقا خان.
راننده منو انداخت روی صندلی شاگرد و حرکت کرد.
از شانس خوبم سرم طرف پنجره بود و زیر چشمی جاده رو می پایدم.
این بار یه عمارت جدید بود البته زیاد بزرگ نبود.
در اوتوماتیک باز شد و دو تا سگ و نگهبان جلوی در بود.
مطمعنن باید همینا باشن.
راننده منو سر کول ش انداخت و وارد عمارت شد.
توی تک سالن ش روی صندلی منو گذاشت و دستامو پشت برد با طناب محکم بست.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت12
#باران
تلفن زد به یکی و گفت:
- سلام اقا خیالتون راحت امشب مراسم رو برگذار کنید هر وقت دستور دادید کارشو تمام می کنم.
دستامو نامحسوس پشتم حرکت دادم و تیغ و از زیر استین م توی لباس بیرون کشیدم و شروع کردم به بریدن طناب.
وقتی کامل بریدمش اون رگه اخر رو گذاشتم که نیوفته و لو برم.
که صدای پشت خط نمی دونم چی گفت که این گفت:
- باشه اقا الان کار رو تمام می کنم خداحافظ.
تا قطع کرد اومد سمتم روی صورت ام خم شد و گفت:
- اخ تو به این زیبایی حیف نیستی؟
خندید با خودش که سریع با فشار دستامو باز کردم و دستمو جلو اوردم با تیغ خراش انداختم توی گردن ش.
خراش عمیق اما نه در حد مرگ.
دست شو روی گردن ش گذاشت و شوکه عقب رفت.
انقدر عقب رفت افتاد زمین.
پوزخندی زدم و گفتم:
- نترس جوری زدم تا اخر عمرت درد بکشی اما نمیری.
با یه حرکت توی گردن ش بیهوشش کردم.
از عمارت بیرون اومدم و سمت دیوار های پشت رفتم از شاخه های پیچک ها که کل دیوار عمارت رو پوشونده بودن گرفتم و خودمو بالا کشیدم و از روی دیوار پریدم.
اصلحه امو که جاساز کرده بودم بیرون کشیدم و صدا خفه کن رو روش گذاشتم.
سمت در عمارت رفتم و در زدم یکی از بادیگارد ها باز کرد که یه تیر توی پاش زدم و با گردن توی گردن ش کوبیدم که افتاد.
یقعه اشو گرفتم تا نیفته و عقب عقب بردمش اون یکی گفت:
- کی بود اصغر؟
انداختم نعش اینو سریع یه تیر توی پای اون زدم که پرت شد روی زمین.
بالای سرش رفتم و یه ظربه ی بیهوشی جانانه هم به اون زدم.
سگ ها بسته بودن و فقط پارس می کردن.
سوار ماشینم شدم و از عمارت بیرون زدم.
باید امشب به بهترین نحو وارد عمارت می شدم.
از نزدیک ترین پاساژ یه لباس فوقلاده پرنسسی سلطنتی خریدم و رفتم ارایشگاه.
بعد اینکه اماده شدم سمت عمارت اقا خان رفتم.
دوست داشتم وقتی منو می بینه چهره اشو سیر تماشا کنم.
امیدوارم که سکته کنه بمیره!
در زدم که بادیگارد باز شد و داخل رفتم.
ماشین و پارک کردم و در سالن و اروم باز کردم صدای جر و بحث تا بیرون هم می یومد رایان بود که داد می زد باران و نیست و اقا خان می گفت بزار این جشن سر بگیره اونو پیدا می کنیم.
رایان داد کشید:
- باران اگر امشب قبل مراسم پیدا نشه همه چی کنسله.
خودمو نشون دادم و گفتم:
- رایان عزیزم من اینجام نیازی به کنسل نیست.
چنان سر همه چرخید که گفتم گردن همه شکست .
رایان با دیدنم چشاش گشاد شد .
سمت ش رفتم و گفتم:
- فقط می خواستم یکم به خودم برسم عزیزم که برای تو بهترین باشم به سورپرایز بود نمی خواستم نگرانت کنم.
نمادین دستمو گرفت و گفت:
- خیلی نگرانت شدم عزیزدلم دیگه این کارو نکن واقعا زیبا شدی.
لبخند دلبرانه ای زدم و نگاهمو به اقاخان دوختم و گفتم:
- چرا اینجوری نگاهم می کنی اقا خان؟
لب زد:
- مگه چطوری نگاهت می کنم؟
نیشخندی زدم و گفتم:
- جوری که انگار مردم و تو فکر نمی کردی دیگه منو ببینی!
شهربایدبزندعکستورادرهمہجا...
توشدیچشموچراغِمنواینمردمشهر
#شھیدآرمانعلیوردی♥️
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
+ جای خالیش؟
- خیلیییی احساس میشه💔 ((( :
اگهیهکاریکردی! یهعملیاتیانجامدادی
موفقبودی! خودتمیدونستیوخدا
یهکاریکردییهنفروزدی، کهفقط
خودتمیدونستیوخدا
حالااگرمردبودی! برایکسیتعریفنکن
اینجاش#جهادنفسه.. ♥!
#شهیدمصطفےصدرزاده
#ایستادهایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#مرگ_بر_آمریکا