eitaa logo
🩶عاشقان شهادت🩶
102 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...☺️🫂 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
8.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلمایی که برا خودم میسازم😁🥺💖
از این عکس خوشگل موشگلا🥺💖
کیا هنوز باب اسفنجی میبینن با یک واکنش اعلام حضور کنن 😂
دوباره از اون عکس گشنگااا 🤣🥺🖤
کمد لباس تراز😁🥺😉💖
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 فقط با خشم بهم نگاه کرد. قدمی جلو رفتم و با صدای اروم و خونسردی گفتم: - ببین اقاخان!شاید برای همه خان باشی!اما برای من نیستی!منم مثل خودتم زرنگم اما مثل خودت بد ذات نیستم فکر نکن می تونی سر منو زیر اب کنی!. پوزخندی به چهره از خشم قرمز شده اش زدم و کنار رایان وایسادم که با چشمای نگران ش نگاهم می کرد. با صدای بلند گفت: - ما می ریم اماده بشیم تا موقعه اومدن مهمون ها. با هم سمت پله ها رفتیم و یه راست توی اتاق رایان. درو بست و نگران گفت: - کار اقاخان بود اره؟ روی تخت نشستم و گفتم: - اره گفت خلاص ام کنن. زهرخندی زدم و گفتم: - چقدر از من بدش میاد که حکم خلاص کردن م رو هم صادر کرد. رایان نشست اون ور تخت و گفت: - واقعا گفت خلاص ت کنن؟ سری تکون دادم و گفتم: - خیلی ها زور شون به من نمی رسه و گرنه تاحالا صد بار خلاص م کرده بودن. بلند شدم و لبه بالکن رفتم رایان هم پشت سرم اومد میله های بالکن و توی دستم فشردم و گفتم: - خیلی ها از من متنفرن می دونی چرا؟ رایان سکوت کرد و کنارم وایساد. بیشتر میله رو توی دستم فشردم تا بلکه خشمم رو روی اون خالی کنم و گفتم: - چون دخترم! اخه مگه دختر بودن جرمه؟خیلی از این فامیل پیش دکتر رفتن دارو خوردن بچه هاشون پسر باشه دختر هاشونو سقط کردن!منم اشتباهی گفتن پسرم اگه می دونستن دخترم سقط ام می کردن!چرا؟چون اگه یه زن دختر بیاره ننگه!عیبه!مضحکه می شه مسخره می شه کسی بهش احترام نمی زاره! سر خوردم روی زمین نشستم و به میله های سرد بالکن تکیه دادم و گفتم: - دوم برای اینکه خودمو از پلیدی ها حفظ کردم!با پسرای فامیل دوست نشدم!و اونا از من متنفرن و دوست دارن یه طوری منو پایین بکشن اسیب بهم بزنن بکشنم!چون فقط به سینه اشون دست رد زدم. رایان رو به روم نشست سرمو برگردوندم و بهش نگاه کردم و گفتم: - من و فقط خدا دوست داره که تا الان هیچکس نتونسته بکشتم! نگاهی به حیاط عمارت انداختم که هر لحضه یه ماشین وارد ش می شد. بلند شدم و گفتم: - بهتره بریم امشب یکی از بهترین شب هاست. رایان کمی به زمین زل زد و بعد سری تکون داد و بلند شد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 بیرون اومدم از اتاق و کمی بعد رایان هم بیرون اومد. دوشادوش هم پله رو پایین رفتیم و از بقیه گذشتیم صدر مجلس روی صندلی دونفره شاهانه ای که گذاشته بودن نشستیم. هر کی امشب جای من بود بال در میاورد! داشتم زن وارث عمارت و اموال می شدم نصف اموال به نامم می شد اما جز حس انتقام از اقاخان هیچ حس دیگه ای توی وجودم نبود. توی کل زندگیم به این نتیجه رسیده بودم پول و خونه و ماشین های گرون قیمت نه خوشبختی میاره نه ارامش! درست من زندگی من که بجز حس تنفر و انتقام چیز دیگه ای توش رشد نمی کرد. توی چشم بهم زدنی صندلی های توی سالن عمارت پر شد. از هر ایل و تبار و خاندانی اومده بودن تا شاهد جشن وارث بعدی خاندان ایزدیار باشن. اما نه چهره ی غرق فکر رایان به وارث ها می خورد و نه چشمای انتقام جو و اخم های درهم من به عروس وارث! این اموال و مقام نه برای من خوشبختی میاورد و نه رایان. از قسمت بزن و برقص و کار های مزخرف مهمونی که گذشتیم پاچه خواری دیجی شروع شد برای رقصیدن ما که من و رایان هر دو مخالفت کردیم . رایان که مذهبی بود قطعا بدش می یومد منم که کلا از رقص خوشم نمی یومد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 بعد از مخالفت ما دیجی شروع کرد به خوندن ریشه و اجداد ایزد یار که روی تابلوی خیلی بزرگی روی دیوار سمت چپ عمارت نصب شده بود و حالا یکی از جاخالی های بعدی قرار بود اسم رایان به عنوان وارث و اسم من به عنوان همسر وارث حک بشه! توی این لباس پرنسسی داشتم می مردم و حس خفگی بهم دست می داد. صد شرف به لباس های لش و اسپرت و بگ و پسرونه ی خودم. وقتی دیجی اسم رایان رو به عنوان وارث و ام منو به عنوان همسرش خوند تبریک ها شروع شد . گروه گروه خاندان ها می یومدن کادو می دادن و تبریک می گفتن. من و رایان خیلی بی حس جواب شونو می دادیم . بیشتر پسر ها سمت من می یومدن و دخترا سمت رایان. که این موضوع هر دوی ما دو کلافه کرد. من که حوصله نگاه های هیز و حرف های پر چرب و خودشرین پسرا رو نداشتم و رایان هم شرمم ش می شد حتی به دخترا نگاه کنه چون اصلا لباس مناسبی نداشتن و رایان هم سر بلند نمی کرد طوری که گفتم حتما گردن ش ترک برداشته! هووف باید مردونه اش می کردیم. با فکر خودم خنده ام گرفت. بلاخره تمام شد و همزمان منو و رایان با هم نفس راحتی کشیدیم