🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت14
#باران
بیرون اومدم از اتاق و کمی بعد رایان هم بیرون اومد.
دوشادوش هم پله رو پایین رفتیم و از بقیه گذشتیم صدر مجلس روی صندلی دونفره شاهانه ای که گذاشته بودن نشستیم.
هر کی امشب جای من بود بال در میاورد!
داشتم زن وارث عمارت و اموال می شدم نصف اموال به نامم می شد اما جز حس انتقام از اقاخان هیچ حس دیگه ای توی وجودم نبود.
توی کل زندگیم به این نتیجه رسیده بودم پول و خونه و ماشین های گرون قیمت نه خوشبختی میاره نه ارامش!
درست من زندگی من که بجز حس تنفر و انتقام چیز دیگه ای توش رشد نمی کرد.
توی چشم بهم زدنی صندلی های توی سالن عمارت پر شد.
از هر ایل و تبار و خاندانی اومده بودن تا شاهد جشن وارث بعدی خاندان ایزدیار باشن.
اما نه چهره ی غرق فکر رایان به وارث ها می خورد و نه چشمای انتقام جو و اخم های درهم من به عروس وارث!
این اموال و مقام نه برای من خوشبختی میاورد و نه رایان.
از قسمت بزن و برقص و کار های مزخرف مهمونی که گذشتیم پاچه خواری دیجی شروع شد برای رقصیدن ما که من و رایان هر دو مخالفت کردیم .
رایان که مذهبی بود قطعا بدش می یومد منم که کلا از رقص خوشم نمی یومد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت15
#باران
بعد از مخالفت ما دیجی شروع کرد به خوندن ریشه و اجداد ایزد یار که روی تابلوی خیلی بزرگی روی دیوار سمت چپ عمارت نصب شده بود و حالا یکی از جاخالی های بعدی قرار بود اسم رایان به عنوان وارث و اسم من به عنوان همسر وارث حک بشه!
توی این لباس پرنسسی داشتم می مردم و حس خفگی بهم دست می داد.
صد شرف به لباس های لش و اسپرت و بگ و پسرونه ی خودم.
وقتی دیجی اسم رایان رو به عنوان وارث و ام منو به عنوان همسرش خوند تبریک ها شروع شد .
گروه گروه خاندان ها می یومدن کادو می دادن و تبریک می گفتن.
من و رایان خیلی بی حس جواب شونو می دادیم .
بیشتر پسر ها سمت من می یومدن و دخترا سمت رایان.
که این موضوع هر دوی ما دو کلافه کرد.
من که حوصله نگاه های هیز و حرف های پر چرب و خودشرین پسرا رو نداشتم و رایان هم شرمم ش می شد حتی به دخترا نگاه کنه چون اصلا لباس مناسبی نداشتن و رایان هم سر بلند نمی کرد طوری که گفتم حتما گردن ش ترک برداشته!
هووف باید مردونه اش می کردیم.
با فکر خودم خنده ام گرفت.
بلاخره تمام شد و همزمان منو و رایان با هم نفس راحتی کشیدیم
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت16
#باران
مهمونی خیلی طولانی شده بود و من واقعا دیگه تحمل مو از دست داده بودم.
نگاهمو به رایان دوختم که داشت گردن شو ماساژ می داد.
بلند شدم سر پا که نگاهشو بهم دوخت و گفتم:
- بلند شو بریم بقیه مهمونی با خودشون خسته شدم تحمل ندارم.
بلند شد که همه نگاه شونو به ما دوختن.
سمت دیجی رفتم و گفتم:
- بگو ما خسته ایم می خوایم بریم استراحت کنیم.
دیجی همینو اعلام کرد و با رایان از پله ها بالا رفتیم.
توی اتاق رایان رفتیم و گفتم:
- حس می کنم خفه ام اینجا توی این لباس من می رم.
رایان گفت:
- باهم می ریم منم نمی تونم بمونم.
نگاهمو به بالکن دوختم که خنده ای کرد و گفت:
- باز بالکن؟
سری تکون دادم که به سر و وعض ام اشاره کرد و گفت:
- با این لباس؟
به لباس پفی توی تنم نگاه کردم و گفتم:
- خوبه که بیفتم جاییم نمی شکنه.
توی بالکن رفتم و پریدم که باد زیر لباس پفی رفت و حس پرواز بهم دست داد و شتررق افتادم زمین.
بلند شدم و رایان هم خیلی حرفه ای پرید.
پلیسه دیگه.
سمت ماشین من رفتیم و سوار شدیم.
رایان کمربند شو بست و گفت:
- می تونی با این لباس رانندگی کنی؟
اره ای گفتم و دور زدم بوقی زدم که بادیگارد درو باز کرد و از عمارت بیرون زدیم.
بی مقصد توی جاده رانندگی می کردم که رایان گفت:
- من یه جای با صفا سراغ دارم بریم؟
فکر بدی نبود سری تکون دادم و گفتم:
- بریم.
ادرس و بهم داد و حرکت کردم.
مسیرش طولانی بود و جاده خاکی و تاریک!
هر چی می رفتیم جاده بود و تاریکی و نمی رسیدیم.
لب زدم:
- نکنه می خوای ببری سر به نیست ام کنی؟
رایان شیشه رو داد بالا و گفت:
- مگه ادم زن خودشو می بره سر به نیست کنه؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- همچین زن ت هم نیستما.
رایان گفت:
- فعلا که هستی در واقعه الان باید مراقبت باشم نه سر به نیستت کنم.
با خنده گفتم:
- خداوکیلی جدا از همه اینا ازدواج کردی چه حسی داری؟
رایان هم خندید و گفت:
- چه سوالیه اخه!
با هیجان گفتم:
- بگو دیگه.
رایان صداشو صاف کرد و گفت:
- قول بده بهت بر نخوره ها.
سری تکون دادم که گفت:
- خوب من همیشه فکر می کردم زن م یه دختر چادری مذهبیه!
نمی دونم چرا خورد تو ذوقم!نه په می خواستی بگه عاشقمه معلوم ازم بدش میاد فقط کارش بهم گیره پوزخندی به دلم زدم که گفت:
- قول دادی ناراحت نشی!
نگاهمو به جلو دوختم و گفتم:
- من ناراحت نشدم که.
سری تکون داد وگفت:
- خوبه می خوام یه قولی به همدیگه بدیم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت17
#باران
درحالی که نگاهم با جدیت به جلو بود
لب زدم:
- چه قولی؟
رایان کمی جا به جا شد و گفت:
- اینکه اگر من ازدواج کردم یا تو هیچ وقت نه من و نه تو به همسر هامون نگیم که قبلا ازدواج کرده بودیم و هیچ کدوممون هیچ کدوممون رو لو نده باشه؟
دنده رو جا به جا کردم و گفتم:
- باشه.
سری تکون داد و گفت:
- ممنون.
نگاه گذارایی بهش انداختم و گفتم:
- البته فقط باید گفت من به زن تو نگم چون من قرار نیست ازدواج کنم.
رایان نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بلاخره که یه روز عاشق می شی!
سری تکون دادم گفتم:
- فکر نکنم ولی مطمعنم زن ت قشنگ تر از من نیست!
با حرف رایان حس کردم اب سرد ریختن روم:
- ولی خوب همه چی که به قشنگ بودن نیست! به شرم و حیا
با عفت بودن
با حیا بودن
با وقار و متین بودن
خانوم بودن
با ادب بودنه.
پوزخندی زدم و گفتم:
- اره خوب که من هیچ کدومو ندارم.
رایان چرخید سمتم و گفت:
- نه نه منظورم این نبود که تو اینا رو نداری.
دنده رو عوض کردم و گفتم:
- نمی خواد ماس مالی کنی.
رایان گفت:
- نه واقعا قصد ام این نبود که بهت توهین کنم داشتم ویژگی های همسر ایده ال مو می گفتم همین.
بی توجه بهش گفتم:
- اوکی باشه.
کمی که گذشت رایان دوباره گفت:
- هنوز ناراحتی از دستم؟
رسیده بودیم به یه امام زاده.
شاید اولین بار بود می یومدم امام زاده!
نور های سبز ش توی اون تاریکی حس ارامش و امنیت به ادم می داد.
نگاهی به رایان که منتظر جواب بود انداختم درو باز کردم و گفتم:
- من از کسی ناراحت نمی شم چون توقع همه حرف و همه کار از همه دارم.
پیاده شدم و درو بستم.
رایان هم پیاده شد و درو بست.
نفس شو تند رها کرد.
اون به من نیاز داشت برای عملیات ش و گرنه اونم انقدر با من وقت نمی گذروند که الان ببینه ناراحت می شم یا نه.
خواست چیزی بگه که سمت در امام زاده رفتم و وارد محوطه اش شدم
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت18
#باران
منی که عاشق رنگ مشکی بودم حالا چشمم رنگ سبز رو گرفته بود.
یه ارامش خاصی نور های سبز اطراف امام زاده بهم تزریق می کرد.
دقیق نمی دونم چه حسی دارم چون اولین باره که دارم این حس یا شاید این ارامش خالص رو با جون و دل حس می کنم.
هر کسی دونفری یا تکی برای خودشون گوشه ای کز کرده بودن یکی گریه می کرد یکی خوشحال بود یکی تو فکر یکی درد و دل می کرد یکی نماز می خوند و یکی قران.
رایان هم اومد داخل دستاشو توی جیب ش فرو کرده بود و به من نگاه می کرد تا واکنش مو ببینه!
وقتی دید ساکتم گفت:
- خوشت نیومد؟
سری تکون دادم و گفتم:
- خوبه!خیلی خوبه.
لبخند محوی زد و گفت:
- بریم تو یا توی حیاط بشینیم؟
هوا خیلی خوب بود و به نظرم حیاط بهتر بود.
لب زدم:
- توی حیاط ولی منم از اون چادر ها می خوام .
رایان گفت:
- بیا اینجا بهت امانت می دن.
دنبال ش راه افتادم یه خانوم چادری بود و توی سبد مقدای چادر گذاشته شده بود.
قبل اینکه من چیزی بگم بدون اینکه بداخلاقی کنه به خاطر سر وعض ام با مهربونی گفت:
- سلام عزیزدلم خوش اومدی گل دختر.
یه چادر در اورد و گرفت سمتم و گفت:
- بفرما عزیزم.
از مهربونی ش به وجد اومدم به رایان نگاه کردم که لبخند به روم پاشید نگاهمو به خانومه دوختم و گفتم:
- سلام ممنونم.
لبخند دیگه ای زد و چادر و ازش گرفتم.
نگاهی به اطراف انداختم و یه جای خوب پیدا کردم سمت اونجا راه افتادم و یه جای گوشه و دنج بود.
به رایان نگاه کردم و گفتم:
- من بلد نیستم سر کنم!فکر کنم باید برگردم پیش خانومه.
رایان ازم گرفت و گفت:
- من بلدم یادت می دم.
اول سال مو محجبه بست و بعد
چادر و باز کرد برد پشت سرم و کش شو سرم کرد صاف ش کرد و گفت:
- بفرما.
از صفحه گوشی به خودم نگاه کردم خندیدم و گفتم:
- چقدر بهم میاد حس می کنم خیلی دوسش دارم.
تابی خوردم و دوباره به خودم نگاه کردم.
نشستیم روی سکو و رایان گفت:
- حس ت نسبت به اینجا چیه؟
نگاهمو یه دور چرخوندم و دوباره همه جا رو از نظر گذروندم و گفتم:
- خوب یه حس خاصه شاید یه ارامش که من خیلی بهش نیاز دارم دوم نور های سبز اینجاست من چیز سبز زیاد دیدم اما این سبز فرق داره یه حس خوبی داره یه حس ارامش عاشقش شدم.
رایان سری تکون داد و گفت:
- امام زاده ها حرم ها گلزار شهدا شلمچه و اینجور جاها کلا عنرژی مثبت به ادم تزریق می کنه به خاطر ادم های خوبیه که اون جا ها بودن و به شهادت رسیدن.
سری تکون دادم و گفتم:
- تاحالا اینجاهایی که گفتی نرفتم.
رایان گفت:
- حالا اگه قسمت شد خودم می برمت با ماشین معروفم که بهت گفتم.
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه.
گوشی شو در اورد و گفت:
- خوب فقط یه اهنگ کم دارم که به این فضا بخوره تو که نداری؟
سری به عنوان منفی تکون دادم که گفت:
- اها پیدا کردم سلام فرمانده 2 اسم اهنگه.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
-سلام فرمانده؟
سری تکون داد و گفت:
- گوشش دادی؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه چرا اسم اهنگ سلام فرمانده است؟
رایان گفت:
- منظور از فرمانده امام زمان هست این اهنگ یه قطعه یک هم داره یه سرود حماسی هست یه جوری که انگار ما امام زمان رو صدا می زنیم حضورش رو می طلبیم .
گیج بهش نگاه کردم و گفتم:
- امام زمان؟منظورت همونه که امام دوازدهم ماست و غایب هست می گن یه روزی میاد؟
رایان گفت:
- اره درسته خوبه یه چیزی بلدی.
سری تکون دادم
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت19
#باران
سری تکون دادم و گفتم:
- توی دینی مون نوشته.
رایان گفت:
- اهنگ و پلی می کنم بعدش سوال داشتی بپرس جواب بدم خوبه؟
اوکی گفتم و اهنگ و پلی کرد
اول ش که شروع شد اون اهنگ اول ش موسیقی ش خیلی حس خوبی داشت و مطمعن بودم حتما متن ش هم قشنگه:
- جانا جانا
مهدی زهرا
یا مولانا
مهدی زهرا
متا ترانا
مهدی زهرا
جانا جانا
دلخوشی دنیای من
می دونی که چقدر دوست دارم
ای اقای من
غصه ها بی معنی می شه
یعنی میای می بینمت
یعنی می شه؟
فرمانده سلام
ای مهربون تر از مادر و بابام
فرمانده سلام
کاری کن که بازم به چشمت بیام
فرمانده سلام
تو لشکر سید علی سرباز شمام
*منتظرت بودم منتظرت هستم
اقای مهربون دستاتو بزار توی دستم
یک ساله که با تو یه عهدی رو بستم
پای تموم قول و قرار هام هستم
فرمانده سلام
ای مهربون تر از مادر و بابام
فرمانده سلام
کاری کن که بازم به چشمت بیام
فرمانده سلام
تو لشکر سید علی سرباز شمام
من سربازتم
دیدی دنیا رو برات به بهم زدم
من سربازتم
مثل شیخ احمد کافی فقط از تو دم زدم
من سربازتم
مثل میرزا کوچیک با نهظتت علم زدم
من سربازم
یه نگاه بهم بکن از اون نگاهی که به حاج قاسم کردی
من سربازتم
اینقده برات دعا کردم و می کنم که زود برگردی
من سربازتم
کلنا یا فرمانده جانم مهدی
فرمانده سلام
ای مهربون تر از مادر و بابام
فرمانده سلام
کاری کن که بازم به چشمت بیام
فرمانده سلام
تو لشکر سید علی سرباز شمام
قول می دم برات یار باشم
قول می دم یه عمار باشم
قول می دم مثل ارمان علی وردی من پای کار باشم
قول می دم مثل حاج قاسم یه جان فدا بشم
قول می دم مثل سرباز گمنام توی دل تو جا بشم
مثل حاج همت منم محبوب خدا بشم
می خوام همه تلاش مو بکنم
دنیا صاحب الزمانی بشه
اینقده اسم تو صدا می زنم
تا اسمت یه روز جهانی بشه
سلام فرماندا!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت20
#باران
متن ش که تمام شد رایان قطع ش کرد و بهم نگاه کرد و گفت:
- اینجور که معلومه خیلی سوال داری.
بهش نگاه کردم و گفتم:
- دقیقا اولین سوال هم اینکه امام زمان کی قراره بیاد؟
رایان نگاهشو به اسمون دوخت و گفت:
- اینو فقط اون بالایی می دونه اما توی قران و نشانه های ظهور گفته که امام زمان وقتی میاد که دنیا کاملا بهم ریخته باشه ظلم و ستم همه جا رو گرفته باشه کل مردم جهان فهمیده باشن که به ظهور اقا امام زمان نیاز دارن همه از ته قلب شون بخوان که امام زمان بیاد و همه چیز رو درست کنه.
سری تکون دادم و گفتم:
- و یعنی شما دارین با این سرود های حماسی یه جور دعا می کنید برای ظهور درسته؟یا شاید می شه گفت یه دعای دسته جمعیه اره؟
رایان سری تکون داد و گفت:
- دقیقا درسته!این سرود و نسخه 1 ش توی کل جهان پیچیده خیلی از کشور ها به زبون خودشون این سرود رو می خونن و این سرود ها بیشتر بین بچه ها محبوبه چون بچه ها قلب پاکی دارن و اونا که بخونن و دعا کنن زود تر دعا هاشون براورده می شه ما تنها کاری که می تونیم بکنیم اینکه وسیله ای باشیم برای ظهور تا وقتی امام زمان ظهور می کنه شاید لیاقت داشته باشیم یکی از یار هاش باشیم.
سرمو به دیوار تکیه دادم و گفتم:
- یار امام زمان؟
رایان تسیبح شو در اورد و گفت:
- اره یکی از 313 نفر.
گفتم:
- 313 چیه؟توی پیج های مذهبی همه این عدد رو توی ادرس پیج یا بیو گرافی و پست و استوری شون دارن.
رایان در حالی که دونه های تسبیح رو جا به جا می کرد گفت:
- 313 تعداد یار های امام زمانه که این313 در واقعه هر کدوم خودش کلی یار داره ولی این 313 تعداد یار های اصلی امام زمان هست.
سری تکون دادم و گفتم:
- خوب اگر اینجور که می گی خوبه و قراره بیاد زمین و پاک کنه از هر چی بدی و کثیفی و پلیدی خوب منم میام یارش بشم تیراندازی مم عالیه خیلی می تونم بهش کمک کنم.
رایان لبخند مهوی زد و گفت:
- مگه به تیر اندازیه؟مگه جنگه که ببینه کی خوب تیر می ندازه که یار جمع کنه اخه؟تو اگر می خوای یار باشی باید طبق گفته های خدا عمل کنی حجاب داشته باشی با حیا باشی کار های واجب و انجام بدی از کار های حرام پرهیز کنی و وقتی شدی یه فردی که طبق نظر خدا زیر سایه خدا زندگی می کنه یه فرد که فقط دوست داره لبخند خدا رو نسبت به خودش جلب کنه و هر کاری رو برای رضای اون انجام می ده اونوقت می تونی خودتو یکی از یار های امام زمان بدونی!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت21
#باران
دستمو زیر چونه ام زدم و گفتم:
- سخت شد که!
رایان تکیه اشو از دیوار گرفت و گفت:
- چرا سخته؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- خوب اینجوری از خیلی چیزایی که دوست دارم باید بگذرم.
رایان گفت:
- خدا هیچ وقت بد بنده هاشو نمی خواد!اگر بهت می گه فلان کار رو انجام نده چون به ضرر تو هست و اگر بهت می گه فلان کار واجبه انجام بده چون برای تو مفیده!اگر می گه چادر بزن نمی خواد تو رو محدود کنه بلکه با چادر زن ارامش ذهنی داری اولا نمی خواد هی بگی چی بپوشم چی نپوشم دوما نگاه کثیف بعضی ادم های هوس باز روت نیست نمی تونن با نگاه شون ازت استفاده کنن چادر یعنی تو انتخاب می کنی بقیه چی ببینن!چادر ارامش جسمی و روحی میاره امنیت داره چادر ارثیه مادرم فاطمه زهراست لباس پیامبری رو هر مردی نمی تونه بپوشه اما لباس فاطمه الزهرا رو هر کی بخواد می تونه سر کنه.
بهش خیره نگاه کردم که گفت:
- چیزی می خوای بگی؟
گفتم:
- نه حرفات بوی های خوب می ده یا شاید یه کار های خوب و داری یادم می دی شاید اصلا من با اونا حالم خوب بشه نمی دونم گیج شدم.
رایان گفت:
- به حرف هام فکر کن مطمعن باش اگه بهشون عمل کنی حالت خیلی خوب می شه.
سری تکون دادم و کم کم پلک هام گرم خواب شد.
به خواب عمیق بدون سر و صدا بدون قرص خواب بدون کابوس یه خواب راحت پرارامش.
با صدای الله و اکبر چشم هامو باز کردم خابالود تکیه امو از دیوار گرفتم صبح شده بود ولی هنوز افتاب نزده بود هوا گرگ و میش بود.
همه داشتن می رفتن توی مسجد و تک و توکی هم توی حیاط امام زاده داشتن سجاده پهن می کردن و نماز می خوندن.
رایان هم یکم اون ور تر من سجاده پهن کرده بود و داشت نماز می خوند.
نشستم و پاهامو توی بغلم جمع کردم.
چقدر نماز خوندن خوشکله!
چنان غرق نماز بود رایان که فکر می کردم خدا نشسته جلوش و داره باهاش حرف می زنه و اون غرق لذته.
انقدر قشنگ ذکر ها رو با خلوص نیت از اعماق وجودش به زبون میاورد که دوست داشتم بگم به منم یاد بده.
خدایا چه چیزای قشنگی دارم می بینم از دیشب تا حالا.
چرا قبلا این چیزا رو ندیدم؟
شاید چون قبلا کسی نبود بهم بگه .
بعد از نماز رایان سجاده اشو جمع کرد و تسبیح شو توی دست گرفت برگشت سمت من که دید بیدارم.
طبق معمول لبخند به لب گفت:
- بیدار شدی؟
سری
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت22
#باران
سری تکون دادم و گفتم:
- اره چند دقیقه ای هست خیلی هم گرسنمه.
رایان گفت:
- بلند شو بریم دست و صورتت رو بشور صبحانه هم بهت می دم.
بلند شدم و چون هوا یکم سرد بود چادر رو دور خودم پیچیدم سمت شیر های اب رفتن باز کردم همین که دستمو زیرش بردم یخ بستم وای چقدر سرد بود.
چطور وضو گرفتن با این اب سرد اونم این وقت صبح؟
به زور دست و صورت مو شستم و سریع خشک کردم.
رایان منتظر وایساده بود سمت ش رفتم و گفتم:
- یخ زدم.
راه افتاد و گفت:
- یه صبحانه مفصل گرم الان بهت می دم .
از قسمت چپ امام زاده که راه افتادیم کلی بساط پهن بود یکی اش یکی حلیم یکی نخود سالاد الویه فلافل و سامبوسه.
رایان گفت:
- برو اونجا زیر اون درخته بشین الان میام.
سری تکون دادم و جلوی چادر رو گرفتم و سمت همون جایی که گفت رفتم روی چمن نشستم.
هر کی با خانواده یا نامزد یا همسرش زیر یه درختی نشسته بود و صبحونه می خورد.
تازه اینجا بازار هم داشت حتما برم یه سری بزنم.
با صدای بفرمایید رایان بهش نگاه کردم نشست و سینی رو جلوم گذاشت.
فلافل گرفته بود و اش.
با لحن اعتراض گفتم:
- چرا کم؟خسیس نبودی!
رایان گفت:
- خسیس که نیستم همین هم زیاده نمی خوری همشو الان گرسنته فکر می کنی خیلی می خوری.
فلافل و برداشتم و گفتم:
- اصلا هم اینطور نیست تمام کردم دوباره باید بری بگیری.
باشه ای گفت و فلافل رو تمام کردم داشتم می ترکیدم اصلا نمی تونستم اش رو بخورم.
رایان فلافل رو خورده بود و دور اش بود.
عقب کشیدم که ابرویی بالا انداخت و گفت:
- شما که قرار بود همه رو بخوری برم دوباره هم بگیرم چی شد پس؟
به درخت تکیه دادم و گفتم:
- سیر شدم.
رایان کاسه اش مو برداشت و گفت:
- می دونم واسه همین کم گرفتم که اصراف نشه.
مال منم خورد و سینی رو برد تحویل داد و گفت:
- بریم بازار؟
با هیجان اره ای گفتم.
جلوی چادر مو درست کرد داد دستم و گفت:
- اینجور می گیرن چادر رو.
باشه ای گفتم و سمت بازار حرکت کردیم.
همه دست فروش بودن ولی چیزای جآلبی داشتن.
یه تسبیح دلمو گرفت برش داشتم و گفتم:
- وای اینو باید بخرم.
خواستم کارت مو بدم که رایان حساب کرد راه افتادیم و گفتم:
- من خودم پول دارم.
رایان در حالی که نگاهش به اطراف بود گفت:
- مگه من گفتم نداری؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- پس چرا حساب کردی؟
پیش یه دست فروش که سجاده می فروخت وایساد و گفت:
- با یه مرد که میای بیرون نباید دست تو کیف ت کنی.
خم شد و یه سجاده سفید با پروانه های ابی گرفت و حساب کرد داد دستم و گفت:
- اگه روزی تصمیم گرفتی خواستی نماز بخونی روی این سجاده بخون.
سری تکون دادم و گفتم:
- حتما.
با دیدن جاکلیدی های جنگی گفتم:
- وای وایسا من اون طرح نارجنک و فشنگ و می خوام.
برام گرفت و وصل کردم به کلید هام.
یه عطر و دو تا کتاب یه انگشتر که یاقوت ش سبز بود و روش حک شده بود یا زینب هم گرفت برام وخرید خیلی جالب و خوبی بود.
کلا متفاوت ترین خرید توی زندگیم بود
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت23
#باران
بعد از تمام شدن خرید برگشتیم و چادر رو تحویل دادم و گفتم:
- ممنون چقدر باید بدم؟
خانومه ازم گرفت و توی سبد گذاشت و گفت:
- چی چقدر می شه گل دختر؟
لبخندی از این همه مهربونی ش زدم و گفتم:
- هزینه این مدت که چادر دستم بود دیگه.
لبخندی زد و گفت:
- اون که هزینه نداره عزیزم برو به سلامت فقط چادر خیلی بهت میاد .
از جمله اخرش نیش م باز شد طوری که نمی تونستم ببندمش و واقعا خوشحال شدم.
تاحالا کسی ازم تعریف نکرده بود خوب.
خم شد و بغلم کرد و من مات مونده بودم.
اخه کسی بغلم نکرده بود تاحالا.
ازم جدا شد و گفت:
- برو به سلامت عزیزم.
فقط تونستم سری تکون بدم و برم سمت ماشین.
نشستم رایان نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بریم؟
سری تکون دادم و راه افتاد.
وقتی از فکر بیرون اومدم که رسیده بودیم جلوی اردوگاه.
داخل رفتیم با صدای رایان بهش نگآه کردم که اشاره کرد پیاده بشم.
پیاده شدم و یکم بهم نگاه کرد و داخل رفتیم همون اتاق جلسات.
سلامی کردم و نشستم.
با صدای رایان سر بلند کردم و گفتم:
- بعله؟
دیدم همه اشون دارن به من نگاه می کنن رایان گفت:
- خوبی؟چند بار صدات کردم چی شده؟
لب زدم:
- خانومه بهم گفت خیلی خوشکلم چادر خیلی بهم میاد.
رایان متعجب سری تکون داد و گفت:
- خوب خوب گفت دیگه مشکلش کجاست؟
با بهت گفتم:
- تازه منو بغل کرد.
رایان گفت:
- خوب؟
گفتم:
- اخه تاحالا کسی به من نگفته بود خوشکلی یا کسی بغلم نکرده بود.
رایان هنگ کرده نگاهم کرد و گفت:
- چی؟
سرمو روی میز گذاشتم و دوباره بلند کردم و گفتم:
- رایان اون منو بغل کرد گفت چادر بهم میاد.
بلند شدم و جلوش وایسادم و گفتم:
- تو بهم بگو من خوشکلم؟
رایان نگاه گیجی به بقیه انداخت و اونا هم تعجب کرده بودن لب زدم:
- منو نگاه کن بهم بگو اصلا منو نمی شناسی اولین باره منو دیدی من از نظرت چطورم؟
رایان بریده بریده گفت:
- خوب..اره تو خیلی قشنگی یعنی تو خودت نمی دونستی قشنگی؟
نشستم و سرمو بین دستام گرفتم و گفتم:
- می دونستم اما تاحالا کسی بهم نگفته بود بقیه می دونن خوشکلم ها اما زورشون می یومد می گفتن زشتم ولی اون خانومه اصلا زورش نیومد با مهربونی با لبخند گفت من قشنگم و بغلم کرد.
سرمو بلند کردم و گفتم:
- وای خدا چه ادم خوبی.
فرمانده گفت:
- مگه بار اولته کسی اینجور بهت گفته؟
سری تکون دادم و گفتم:
- معلومه که بار اولمه من من انقدر خوشحال شدم انقدر حس خوب داشتم وقتی بغلم کرد مونده بودم چیکار کنم اصلا هنگ کردم.
یکی از سرگرد ها گفت:
- مامانت بابات تاحالا بغلت نکردن بگن تو خوشکلی؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت24
#باران
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- اونا اگه می دونستن من دخترم همون موقعه سقط ام می کردن اما دکتر اشتباهی گفت پسرم وقتی به دنیا اومدم می خواستن جشن بگیرن همه جمع شده بودن عمارت وقتی مامانم با من اومد جشن که هیچ هر کی بهش کنایه زد مامانم می خواست منو بکشه برای همین تصمیم گرفت بهم شیر نده منو خدمتکار خونه امون بزرگ کرد ننه گلی!اونم وقتی ۹سالم بود مرد تا وقتی اون بود من خوشحال بودم خانواده داشتم برام قصه می گفت من از تاریکی می ترسیدم پیش ننه گلی می خوابیدم ننه گلی که مرد کسی نبود شب از تاریکی اتاق تا صبح زیر پتو از ترس نخوابیدم ولی بعد ننه گلی من یاد گرفتم رو پای خودم بایستم درست وقتی اون شب شبی که صبح ش ننه گلی و خاک کردن من می خواستم برم تو سالن بخوابم مامان درو روم قفل کرد و برق اتاق و قطع کرد و من از ترس کم مونده بود بمیرم ازم نفرت داره چون می گه من چون دختر شدم مقام شو توی خاندان اوردم پایین و از اون شب یه قسم خوردم درست وقتی زیر پتو نفس کم اورده بودم خیس عرق بودم و قلبم از ترس ناجور می زد قسم خوردم نابود شون کنم.
سرمو بالا اوردم و به رایان دوختم و گفتم:
- که تو هم به من ملحق شدی!
رایان سری تکون داد و گفت:
- درک ت می کنم تو خیلی سختی کشیدی!
به رایان چشم دوختم و گفتم:
- ولی یه چیزی خیلی عجیبه نه؟
رایان گفت:
- چی؟
دقیق بهش نگاه کردم و گفتم:
- تو چطور مذهبی شدی؟هر جور فکر می کنم امکان نداره توی این خاندان ادمی مذهبی بشه!
رایان نگاهی به بقیه انداخت و گفت:
- قرار بود وقتی کامل مورد اطمینان ما قرار گرفتی بهت بگیم راست ش من پسر عموت نیستم.
نگاهی به همه اشون انداختم و گفتم:
- یعنی چی؟
رایان جا به جا شد و گفت:
- پسر عموی تو رایان واقعی توی امریکا یه خلافکار بود من یه پلیس مخفی ام!رایان و گرفتم ولی یه نخ ش وصل می شد به خاندان و باید کار رو کامل تمام کنم یعنی هم کار رایان رو و هم کار خاندان رایان رو.
چشمام گرد شده بود ناباور گفتم:
- ولی تو شبیهه رایان ی من خودم عکس هاشو دیدم!
رایان سری تکون داد و گفت:
- اره خوب می گن توی دنیا 7 نفر شبیهه ادمه منم یکی!فقط چشمای من و رایان همرنگ نبود که با لنز حل شد.
بهت زده گفتم:
- شوخی می کنی نه؟
سری به عنوان منفی تکون داد و دست گذاشت لنز ها رو در اورد و چقدر تغیر کرد!
حالا باورم شده بود این رایان اون رایان نیست.
کم مونده بود شاخ دربیارم.
دوباره لنز ها رو گذاشت و گفتم:
- چرا اومدی سراغ من اول؟
رایان گفت:
- گزینه ی اول رایان تو بودی!
وقتی عکس هاتو دید دلش می خواست مثل بقیه دخترایی که باهاشون بوده وقتی میاد اولین نفر این ور تو باشی وقتی دستگیرش کردم و اسم تو اومد راجب ت تحقیق کردم دقیقا همونی بودی که بهش نیاز داشتم یه مروارید وسط جهنم!راست گفتی کسی نمی تونه توی این خاندان مذهبی بشه رایان اصلی هم مذهبی نبود بلکه از همه پست تر بود حکم اعدام ش هم اومده بعد سقوط خاندان ش اعدام می شه!
لب زدم:
- اسم واقعی ت چیه!
رایان گفت:
- امیرعلی.
نیمچه لبخندی روی لبم نشست و گفتم:
- امیر علی می دونستی تنها کسی که تونسته به من یه دستی بزنه توی کل دنیا تو بودی؟
سری تکون داد و گفت:
- پس قبول داری معمور خبره ای ام؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره ولی من از تو خبره رفتم می دونی چرا؟
ابرویی با خنده بالا انداخت و گفت:
- چرا؟
نیشخندی زدم و گفتم:
- چون بی من کم میاوردی!فقط یک سال طول می کشید این خاندان و بشناسی ولی لو می رفتی!با منه که داری کارات پیش می ره پس من که نه معمور ام نه دور دیده ام و انقدر زرنگم پس از تو خبره ترم درست؟
سری تکون داد و گفت:
- درست.
دستامو روی میز گذاشتم پرستیژ گرفتم و گفتم:
- پس من می شم مافوق و تو باید هر بار که منو می بینی بهم احترام نظامی بزاری.