🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت22
#باران
سری تکون دادم و گفتم:
- اره چند دقیقه ای هست خیلی هم گرسنمه.
رایان گفت:
- بلند شو بریم دست و صورتت رو بشور صبحانه هم بهت می دم.
بلند شدم و چون هوا یکم سرد بود چادر رو دور خودم پیچیدم سمت شیر های اب رفتن باز کردم همین که دستمو زیرش بردم یخ بستم وای چقدر سرد بود.
چطور وضو گرفتن با این اب سرد اونم این وقت صبح؟
به زور دست و صورت مو شستم و سریع خشک کردم.
رایان منتظر وایساده بود سمت ش رفتم و گفتم:
- یخ زدم.
راه افتاد و گفت:
- یه صبحانه مفصل گرم الان بهت می دم .
از قسمت چپ امام زاده که راه افتادیم کلی بساط پهن بود یکی اش یکی حلیم یکی نخود سالاد الویه فلافل و سامبوسه.
رایان گفت:
- برو اونجا زیر اون درخته بشین الان میام.
سری تکون دادم و جلوی چادر رو گرفتم و سمت همون جایی که گفت رفتم روی چمن نشستم.
هر کی با خانواده یا نامزد یا همسرش زیر یه درختی نشسته بود و صبحونه می خورد.
تازه اینجا بازار هم داشت حتما برم یه سری بزنم.
با صدای بفرمایید رایان بهش نگاه کردم نشست و سینی رو جلوم گذاشت.
فلافل گرفته بود و اش.
با لحن اعتراض گفتم:
- چرا کم؟خسیس نبودی!
رایان گفت:
- خسیس که نیستم همین هم زیاده نمی خوری همشو الان گرسنته فکر می کنی خیلی می خوری.
فلافل و برداشتم و گفتم:
- اصلا هم اینطور نیست تمام کردم دوباره باید بری بگیری.
باشه ای گفت و فلافل رو تمام کردم داشتم می ترکیدم اصلا نمی تونستم اش رو بخورم.
رایان فلافل رو خورده بود و دور اش بود.
عقب کشیدم که ابرویی بالا انداخت و گفت:
- شما که قرار بود همه رو بخوری برم دوباره هم بگیرم چی شد پس؟
به درخت تکیه دادم و گفتم:
- سیر شدم.
رایان کاسه اش مو برداشت و گفت:
- می دونم واسه همین کم گرفتم که اصراف نشه.
مال منم خورد و سینی رو برد تحویل داد و گفت:
- بریم بازار؟
با هیجان اره ای گفتم.
جلوی چادر مو درست کرد داد دستم و گفت:
- اینجور می گیرن چادر رو.
باشه ای گفتم و سمت بازار حرکت کردیم.
همه دست فروش بودن ولی چیزای جآلبی داشتن.
یه تسبیح دلمو گرفت برش داشتم و گفتم:
- وای اینو باید بخرم.
خواستم کارت مو بدم که رایان حساب کرد راه افتادیم و گفتم:
- من خودم پول دارم.
رایان در حالی که نگاهش به اطراف بود گفت:
- مگه من گفتم نداری؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- پس چرا حساب کردی؟
پیش یه دست فروش که سجاده می فروخت وایساد و گفت:
- با یه مرد که میای بیرون نباید دست تو کیف ت کنی.
خم شد و یه سجاده سفید با پروانه های ابی گرفت و حساب کرد داد دستم و گفت:
- اگه روزی تصمیم گرفتی خواستی نماز بخونی روی این سجاده بخون.
سری تکون دادم و گفتم:
- حتما.
با دیدن جاکلیدی های جنگی گفتم:
- وای وایسا من اون طرح نارجنک و فشنگ و می خوام.
برام گرفت و وصل کردم به کلید هام.
یه عطر و دو تا کتاب یه انگشتر که یاقوت ش سبز بود و روش حک شده بود یا زینب هم گرفت برام وخرید خیلی جالب و خوبی بود.
کلا متفاوت ترین خرید توی زندگیم بود
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت23
#باران
بعد از تمام شدن خرید برگشتیم و چادر رو تحویل دادم و گفتم:
- ممنون چقدر باید بدم؟
خانومه ازم گرفت و توی سبد گذاشت و گفت:
- چی چقدر می شه گل دختر؟
لبخندی از این همه مهربونی ش زدم و گفتم:
- هزینه این مدت که چادر دستم بود دیگه.
لبخندی زد و گفت:
- اون که هزینه نداره عزیزم برو به سلامت فقط چادر خیلی بهت میاد .
از جمله اخرش نیش م باز شد طوری که نمی تونستم ببندمش و واقعا خوشحال شدم.
تاحالا کسی ازم تعریف نکرده بود خوب.
خم شد و بغلم کرد و من مات مونده بودم.
اخه کسی بغلم نکرده بود تاحالا.
ازم جدا شد و گفت:
- برو به سلامت عزیزم.
فقط تونستم سری تکون بدم و برم سمت ماشین.
نشستم رایان نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بریم؟
سری تکون دادم و راه افتاد.
وقتی از فکر بیرون اومدم که رسیده بودیم جلوی اردوگاه.
داخل رفتیم با صدای رایان بهش نگآه کردم که اشاره کرد پیاده بشم.
پیاده شدم و یکم بهم نگاه کرد و داخل رفتیم همون اتاق جلسات.
سلامی کردم و نشستم.
با صدای رایان سر بلند کردم و گفتم:
- بعله؟
دیدم همه اشون دارن به من نگاه می کنن رایان گفت:
- خوبی؟چند بار صدات کردم چی شده؟
لب زدم:
- خانومه بهم گفت خیلی خوشکلم چادر خیلی بهم میاد.
رایان متعجب سری تکون داد و گفت:
- خوب خوب گفت دیگه مشکلش کجاست؟
با بهت گفتم:
- تازه منو بغل کرد.
رایان گفت:
- خوب؟
گفتم:
- اخه تاحالا کسی به من نگفته بود خوشکلی یا کسی بغلم نکرده بود.
رایان هنگ کرده نگاهم کرد و گفت:
- چی؟
سرمو روی میز گذاشتم و دوباره بلند کردم و گفتم:
- رایان اون منو بغل کرد گفت چادر بهم میاد.
بلند شدم و جلوش وایسادم و گفتم:
- تو بهم بگو من خوشکلم؟
رایان نگاه گیجی به بقیه انداخت و اونا هم تعجب کرده بودن لب زدم:
- منو نگاه کن بهم بگو اصلا منو نمی شناسی اولین باره منو دیدی من از نظرت چطورم؟
رایان بریده بریده گفت:
- خوب..اره تو خیلی قشنگی یعنی تو خودت نمی دونستی قشنگی؟
نشستم و سرمو بین دستام گرفتم و گفتم:
- می دونستم اما تاحالا کسی بهم نگفته بود بقیه می دونن خوشکلم ها اما زورشون می یومد می گفتن زشتم ولی اون خانومه اصلا زورش نیومد با مهربونی با لبخند گفت من قشنگم و بغلم کرد.
سرمو بلند کردم و گفتم:
- وای خدا چه ادم خوبی.
فرمانده گفت:
- مگه بار اولته کسی اینجور بهت گفته؟
سری تکون دادم و گفتم:
- معلومه که بار اولمه من من انقدر خوشحال شدم انقدر حس خوب داشتم وقتی بغلم کرد مونده بودم چیکار کنم اصلا هنگ کردم.
یکی از سرگرد ها گفت:
- مامانت بابات تاحالا بغلت نکردن بگن تو خوشکلی؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت24
#باران
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- اونا اگه می دونستن من دخترم همون موقعه سقط ام می کردن اما دکتر اشتباهی گفت پسرم وقتی به دنیا اومدم می خواستن جشن بگیرن همه جمع شده بودن عمارت وقتی مامانم با من اومد جشن که هیچ هر کی بهش کنایه زد مامانم می خواست منو بکشه برای همین تصمیم گرفت بهم شیر نده منو خدمتکار خونه امون بزرگ کرد ننه گلی!اونم وقتی ۹سالم بود مرد تا وقتی اون بود من خوشحال بودم خانواده داشتم برام قصه می گفت من از تاریکی می ترسیدم پیش ننه گلی می خوابیدم ننه گلی که مرد کسی نبود شب از تاریکی اتاق تا صبح زیر پتو از ترس نخوابیدم ولی بعد ننه گلی من یاد گرفتم رو پای خودم بایستم درست وقتی اون شب شبی که صبح ش ننه گلی و خاک کردن من می خواستم برم تو سالن بخوابم مامان درو روم قفل کرد و برق اتاق و قطع کرد و من از ترس کم مونده بود بمیرم ازم نفرت داره چون می گه من چون دختر شدم مقام شو توی خاندان اوردم پایین و از اون شب یه قسم خوردم درست وقتی زیر پتو نفس کم اورده بودم خیس عرق بودم و قلبم از ترس ناجور می زد قسم خوردم نابود شون کنم.
سرمو بالا اوردم و به رایان دوختم و گفتم:
- که تو هم به من ملحق شدی!
رایان سری تکون داد و گفت:
- درک ت می کنم تو خیلی سختی کشیدی!
به رایان چشم دوختم و گفتم:
- ولی یه چیزی خیلی عجیبه نه؟
رایان گفت:
- چی؟
دقیق بهش نگاه کردم و گفتم:
- تو چطور مذهبی شدی؟هر جور فکر می کنم امکان نداره توی این خاندان ادمی مذهبی بشه!
رایان نگاهی به بقیه انداخت و گفت:
- قرار بود وقتی کامل مورد اطمینان ما قرار گرفتی بهت بگیم راست ش من پسر عموت نیستم.
نگاهی به همه اشون انداختم و گفتم:
- یعنی چی؟
رایان جا به جا شد و گفت:
- پسر عموی تو رایان واقعی توی امریکا یه خلافکار بود من یه پلیس مخفی ام!رایان و گرفتم ولی یه نخ ش وصل می شد به خاندان و باید کار رو کامل تمام کنم یعنی هم کار رایان رو و هم کار خاندان رایان رو.
چشمام گرد شده بود ناباور گفتم:
- ولی تو شبیهه رایان ی من خودم عکس هاشو دیدم!
رایان سری تکون داد و گفت:
- اره خوب می گن توی دنیا 7 نفر شبیهه ادمه منم یکی!فقط چشمای من و رایان همرنگ نبود که با لنز حل شد.
بهت زده گفتم:
- شوخی می کنی نه؟
سری به عنوان منفی تکون داد و دست گذاشت لنز ها رو در اورد و چقدر تغیر کرد!
حالا باورم شده بود این رایان اون رایان نیست.
کم مونده بود شاخ دربیارم.
دوباره لنز ها رو گذاشت و گفتم:
- چرا اومدی سراغ من اول؟
رایان گفت:
- گزینه ی اول رایان تو بودی!
وقتی عکس هاتو دید دلش می خواست مثل بقیه دخترایی که باهاشون بوده وقتی میاد اولین نفر این ور تو باشی وقتی دستگیرش کردم و اسم تو اومد راجب ت تحقیق کردم دقیقا همونی بودی که بهش نیاز داشتم یه مروارید وسط جهنم!راست گفتی کسی نمی تونه توی این خاندان مذهبی بشه رایان اصلی هم مذهبی نبود بلکه از همه پست تر بود حکم اعدام ش هم اومده بعد سقوط خاندان ش اعدام می شه!
لب زدم:
- اسم واقعی ت چیه!
رایان گفت:
- امیرعلی.
نیمچه لبخندی روی لبم نشست و گفتم:
- امیر علی می دونستی تنها کسی که تونسته به من یه دستی بزنه توی کل دنیا تو بودی؟
سری تکون داد و گفت:
- پس قبول داری معمور خبره ای ام؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره ولی من از تو خبره رفتم می دونی چرا؟
ابرویی با خنده بالا انداخت و گفت:
- چرا؟
نیشخندی زدم و گفتم:
- چون بی من کم میاوردی!فقط یک سال طول می کشید این خاندان و بشناسی ولی لو می رفتی!با منه که داری کارات پیش می ره پس من که نه معمور ام نه دور دیده ام و انقدر زرنگم پس از تو خبره ترم درست؟
سری تکون داد و گفت:
- درست.
دستامو روی میز گذاشتم پرستیژ گرفتم و گفتم:
- پس من می شم مافوق و تو باید هر بار که منو می بینی بهم احترام نظامی بزاری.
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنانمحجبهے؛
موفقدردنیا😎✌🏻:)))!
#گنگش_بالاس