eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
103 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.4هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 باران با هق هق ادامه داد: - از کل این شهر به این بزرگی من حتی یه ادمم ندارم که به بخواد به فکرم باشه اخه من به کجای این زندگی باید دلم خوش باشه؟ طوری هق هق می کرد که کل بدن ش می لرزید و می ترسیدم اتفاقی براش بیافته. سمت ش رفتم و گفتم: - باران بلند شو حالت خوب نیست. سرشو روی پاهاش گذاشت و گفت: - اخه چرا خدا منو برگردوند چرا منو دوباره فرستاد وسط این جهنم. و دوباره هق هق کرد لب زدم: - اینطور نیست باران اروم باش تازه از بیمارستان مرخص ش.. یهو پاشد و دوید سمت اخر بام که خودشو از بالای کوه بندازه پایین. فریادی زدم و اسمشو صدا زدم دویدم سمت ش و دقیقا لحضه ای که پرید دستشو گرفتم کشیدم عقب که هر دو پرت شدیم عقب روی سنگ ها. افرادی که اطراف بودن با شنیدن سر و صدامون سریع به سمت مون اومدن. باران ناله می کرد حتما بدن ش زخم شده. با کمک بقیه نشستم و به دستام نگاه کردن که زخم شده بود. سمت باران رفتم و خم شدم از زمین بلند ش کردم بقیه رو کنار زدم و عقب ماشین خوابوندمش. ماشین و لنگ زنان دور زدم و سوار شدم حرکت کردم. نفس مو با شدت فوت کردم باران این بار از درد داشت گریه می کرد و کلا بهم ریخته بودم. نمی دونستم باید چه خاکی تو سرم کنم تا اروم بگیره. با فکری که به سرم خورد راه خونه مامانم اینا رو در پیش گرفتم. شاید پیش خانواده من باشه حالش خوب بشه. از اینه مدام بهش نگاه می کردم که بی صدا اشک هاش می ریخت. رسیدم خونه با ریموت در رو باز کردم و ماشین رو بردم داخل. همین که پیاده شدم در خونه باز شد و مامان و داداش اومدن بیرون. مامان محکم بغلم کرد و قربون صدقه ام رفت. دستشو بوسیدم و گفتم: - خوبی مامان جان؟ سری تکون داد و گفت: - الهی دورت بگردم چرا زخم و زیلی؟ و نگران بهم نگاه کرد. داداش و بغل کردم که با شیطنت گفت: - حتما کشتی خاکی بوده. نگاه چپی بهش انداختم از کشتی متنفر بودم و اون همیشه بهم ربط ش می داد تا عصبانیم کنه. مامان گفت: - عملیات تمام شد اره؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه یکی رو اوردم اینجا حالش خوب بشه. در ماشین و باز کرد و به باران کمک کردم بیاد بیرون. با درد سر پا وایساد و مامان به صورت ش کوبید و گفت: - ای وای مادر این دختر چرا انقدر زخمی هست؟ سریع مامان زیر بغل باران رو گرفت بردش داخل. من و امیرحسین هم دنبال شون رفتیم. مامان توی اتاق من برد باران رو و گفت: - زنگ بزن بگو بابات بیاد اون می دونه چیکار کنه. چون بابا دکتر بود اینو می گفت. سری تکون دادم و مامان رو به امیرحسین گفت بره باند و وسایل بخره. با مامان رفتیم توی اتاقم باران چشاشو بسته بود کنارش روی تخت نشستم و صداش زدم: - باران خوبی؟ چشاشو باز کرد و با خشم نگاهم کرد و گفت: - به تو چه. مامان اون ور تخت نشست و دست باران رو بین دست ش گرفت و گفت: - چقدر عصبی دخترم چی شده پسرم اذیتت کرده؟ باران نگاه از من گرفت و به مامان دوخت و گفت: - اره. مامان با اخم نگاهم کرد که گفتم: - مامان می خواست خودشو بکشه نزاشتم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 مامان با تعجب به باران نگاه کرد و گفت: - راست می گه؟ باران سری تکون داد و مامان گفت: - پس خوب کرد نزاشت دختری به قشنگی تو چرا باید خودشو بکشه؟ صدای سلام و علیک می یومد در باز شد و دیدم عموهام و عمه هام اومدن. با دیدن من گل از گل همه شکفت بلند شدم و تک تک سلام کردم عمو رو به مامان گفت: - زن داداش نگفته بودی امیرعلی اینجاست. مامان گفت: - من خودمم شکه شدم تازه اومدن. بقیه نگاه شونو به باران دوختن. همه به من نگاه کردم که با صدای ضعیفی سلام کردم. همه با مهربونی جواب مو دادن. سعی کردم بلند شدم که امیرعلی سریع سمتم اومد و گفت: - کجا به سلامتی باز بلندی شدی؟ لب زدم: - می خوام برم. امیرعلی به زور به شونه هام فشار اورد و خوابوندم و گفت: - هیچ جایی نمی ری فهمیدی؟ دستاشو کنار زدم و گفتم: - برو بابا. از تخت گرفتم که بلند بشم که از پشت ش دستبند در اورد زد به دستم و اون ورش رو هم زد به تخت خواب. مامان ش با بهت گفت: - چیکار می کنی مادر؟این چه کاریه؟ امیرعلی گفت: - بهترین کار مامان. با خشم گفتم: - مگه من زندانی تو ام دست منو بستییییی بازش کن که خودم بازش کنم زنده نمی زارمت امیرعلی. امیرعلی گفت: - به عنوان سرگرد پرونده صلاح می بینم فعلا توی این شرایط باشی. چشامو با حرص بستم و گفتم: - پرونده بخوره تو سرت می گم باز این لعنتی رو می خوام برم . امیرعلی رو به مامان ش گفت: - من مهمونا رو می برم پایین شما به باران برس. مامان ش سری تکون داد و گفت: - مادر دست شو باز کن این چه کاریه با دختر مردم می کنی؟ امیرعلی گفت: - اختیارش کاملا توی دست منه مامان مخصوصا توی این شرایط شما نگران نباش. و به عمو و عمه هاش گفت: - بفرماید بریم پایین. و همگی با هم رفتن پایین. رو به مادرش گفتم: - خاله دستمو باز می کنی‌؟ مادرش گفت: - عزیزم کلید که دست من نیست. لب زدم: - یه چیز تیز بهم می دی؟ مامانش گفت: - که باز خودکشی کنی؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه می خوام دستبند و باز کنم. مامان ش مردد یه سنجاق بهم داد یکم باهاش ور رفتم که باز شد. نشستم و گفتم: - خاله یکم برام اب میاری؟ مامان امیرعلی حتما دخترمی گفت و از در رفت بیرون. سریع پاشدم و پنجره رو باز کردم ارتفاع زیاد نبود از جاکولری خودمو اویزون کردم و افتادم پایین. پاشدم دوقدم نرفتم که در باز شد و امیرعلی اومد بیرون داشت با تلفن حرف می زد با دیدن من چشاش گرد شد. با تن داغونم سمت در حیا‌ط دویدم و دستم و به در گرفتم بازش کنم که که امیرعلی بهم رسید و بازومو گرفت درو بست برگشتم بزنمش که جاخالی داد و دستمو پیچوند که جیغی از درد کشیدم و به زور بردتم داخل. با سر و صدای ما همه از جاشون بلند شدن داخل خونه ولم کرد و درو قفل کرد. روی زمین نشستم و به شلوارم که خونی شده بود نگاه کردم. حتما پریدم زخم زانوم سر باز کرده. امیرعلی با عصبانیت نگاهم کرد و داد کشید: - چرا نمی فهمییییی اون بیرون برای تو خطرناکه خاندان ت می خوان بکشنت خودت هم که می خوای خودکشی کنی واسه چی؟چون اون ادم های بی ارزش دوست ندارن؟خوب نداشته باشن اونا انقدر ادم های پستی ان که باید خداروشکر کنی که دوست ندارن و بهشون وابسته نیستی!چرا نمی فهمی اینا رو؟ با حرف هاش زدم زیر گریه هم از درد قلبم گریه می کردم هم از درد بدن ام. امیرعلی کنارم نشست و گفت: - گریه نکن اعصابمو به هم نریز بسه حالت بده لعنتی مامان کجاییی بیا کمک. مامان ش سمتم اومد و کمک کرد از جام بلند شم که جیغی زدم و و خم شدم پامو گرفتم. امیرعلی روی مبل نشوندتم که در باز شد و باباش اومد داخل با برادرش. امیرعلی بالشتی زیر سرم گذاشت و خوابوندتم عموش جلو اومد و گفت: - بزار خانوم ها دست به کار بشن نامحرمته عمو جان . امیرعلی درحالی که باند و وسایل رو گرفت از داداش داد به مامان ش گفت: - محرممه عمو.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 وقتی امیرعلی گفت محرممه همه شکه شدن و مامان ش که داشت پتو رو روم مرتب می کرد همون جور موند. امیرعلی با دیدن نگاه های بقیه گفت: - حالا می گم داستان رو امیرحسین تو عمو و پسر عمو ها رو بردار برین توی حیاط بشینین تا مامان به سر و وعض باران برسه. مرد ها رفتن و بابا هم به مامان سفارشات لازم رو کرد و بابا اومدیم پیش بقیه. شماره سرهنگ رو گرفتم و کلافه راه می رفتم که جواب داد و گفتم: - سلام سرهنگ. ....... - باران به هوش اومده پیش خودمه. ......... - نه یه اتفاقاتی افتاد مجبور شدم باران رو ببرم خونه خودمون. ......... - بعله می دونم خطرناکه مجبور شدم همه چی ش به عهده ی خودم. -........... - باران افسرده شده می خواست خودکشی کنه مجبور شدم بیارمش اینجا مراقب ش باشن. ........... - مراقبم نگران نباشید. .... - الان حالش بهتره. ....... - چشم خدانگهدار. در باز شد و مامان بیرون اومد و گفت: - امیرعلی مادر. سمت مامان رفتم و گفتم: - چی شد مامان،؟حالش چطوره؟ مامان گفت: - زخم هاشو پانسمان کردم خوابید بیاین داخل هوای بیرون سرده.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 بلند شدیم و داخل رفتیم همگی. نگاهی به باران انداختم که خواب ش برده بود. پتو رو روش انداختم و مرتب ش کردم. و گفتم: - مامان من باید برم تا جایی و برگردم مراقب باران باش نزار جایی بره. دستبند رو از اتاق بالایی اوردم این بار دوتا دستشو به هم دستبند زدم. مامان گفت: - نکن مادر دستاش زخم می شه . کلید شو توی جیب ام گذاشتم و گفتم: - مجبورم مامان. بعد از خداحافـظ از خونه بیرون زدم و سمت عمارت خاندان باران راه افتادم. چشم که باز کردم کسی توی پذیرایی نبود صدا ها از اشپزخونه می یومد. خواستم بلند شم که دیدم دستام دوتاش بهم دستبند زده شده. پوفی کشیدم از دست کارای امیرعلی. به کمک مبل بلند شدم و اروم اروم با صورتی جمع شده سمت اشپزخونه رفتم. همین که رفتم تو مادر باران بلند شد سریع سمتم اومد و گفت: - عزیزم بلند شدی؟ کمکم کرد بشینم و نگاهی به دستام انداخت و گفت: - از دست کارای امیرعلی. یه دختری هم سن خودم گفت: - مجرمی؟ مامان امیرعلی لب گزید و گفت: - هستی جان دخترم این چه حرفیه! نگاهمو بهش دوختم و گفتم: - مجرم ها رو تحویل می دم. یکم متعجب نگاهم کرد و بعد با هیجان گفت: - یعنی پلیسی؟ نگاهمو بهش دوختم و گفتم: - پلیس نیستم ولی به اندازه یا حتی بیشتر پلیس ها زرنگم. دستاشو روی میز گذاشت و گفت: - یعنی می تونی دستاتو باز کنی بدون کلید؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره. منتظر نگاهم کرد و بقیه هم همین طور. رو به مامان امیرعلی گفتم: - خاله یه سنجاق بهم می دی. داد بهم با دهن گرفتمش و توی قفل فروش کردم یکم باهاش ور رفتم که اولیش باز شد دستمو در اوردم و دومی رو هم باز کردم. مچل دستامو ماساژ دادم که هستی دست زد و گفت: - وای ایول. مچ دستام زخم شده بود با حرص گفتم: - بزار بیای امیرعلی باید همین تلافی این زخم ها رو سرت در بیارم. رو به مامان ش گفتم: - امیرعلی کجاست؟ باباش گفت: - رفته تا جایی عزیزم برمی گرده. یکم فکر کردم و گفتم: - یا رفته اردوگاه یا رفته خونه ما یه تلفن بهم می دید. بهم دادن و شماره امیرعلی رو گرفتم گذاشتم روی بلند گو. پامو جمع کردم روی صندلی و درحالی که اطراف زخم رو ماساژ می دادم با امیرعلی حرف می زدم: - الو امیرعلی کجایی؟ لب زد: - بیدار شدی خانومم؟ چشای همه گرد شد. این حتما خونه اقابزرگه که داره اینطور حرف می زنه. لب زدم: - اره کجایی؟ دوباره گفت: - الهی دورت بگردم که انقدر دلت برا من زود زود تنگ می شه یکم کار دارم انجام بدم میام. حسابی خنده ام گرفته بود با دیدن چهره های بقیه. گفتم: - سر راه برو خونه ما وسایل مو با خودت بیار ریموت یدک در زیر فرش اتاق کاشی دومی رو از کجا در بیار رفتی داخل تمام وسایل الکتریکی م با لباس و وسایل مو بیارم توی کمد رمز ش 5567 بزن باز می شه تمام پول و طلا و سکه و هر چیزی که هست بیار پیش خودم باشه خیالم راحت تره. امیرعلی گفت: - باشه خانومم امیدوارم از خونه جدیدمون خوشت بیاد استراحت کن منم خیلی زود میام پیشت فعلا عزیزم. قطع کردم و هنوز قیافه همه شکل علامت سوال بود. لب زدم: - ما توی عملیات هستیم امیرعلی الان خونه اقابزرگ منه و ما طبق نقشه الان صیغه هم هستیم و قراره ازدواج کنیم تا امیرعلی بتونه تمام اموال رو به نام خودش کنه و سند جرم جمع کنه واسه همینه اینجوری حرف زد. بقیه سری تکون دادن و امیرحسین داداش گفت: - فکر کردم زن شی ما خبر نداریم. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - زن ش که هستم اما به خاطر عملیات. مادرش کنارم نشست و گفت: - توهمون دختری هستی که به خاطر امیرعلی رفته بود توی کما؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره امروز به هوش اومدم. مادرش گفت: - می شه بهم بگی چرا تو به خاطر امیرعلی من رفتی توی کما؟ با صدای پدرش بهش نگاه کردم: - منم خیلی دوست دارم بدونم. سری تکون دادم و گفتم: - خوب طبق عملیات امیرعلی خیلی خیلی شبیهه پسر عموی منه و چون پسرعموی من خارج بوده قاچاق می کرده و کلا خاندان من یه خاندان ثروت مندی ام که قاچاق می کنن و به خاطر همین ثروت کسی نتونسته اتویی ازشون بگیره امیرعلی توی خارج وقتی پسرعمو می گیره لنز رنگ چشم های اون رو می زاره و به عنوان پسرعموم اما در واقعیت پلیس وارد خاندان من می شه و تنها کسی که قاچاق نمی کنه منم و البته تنها کسی که اگر نباشه امیرعلی نمی تونه کاری بکنه و امیرعلی یعنی پسرعموم وارث خاندانه و زمانی که ما ازدواج کنیم همه چی به نام امیرعلی می شه و توی همه کار ها باید شرکت کنه و خیلی راحت به مدارک دست پیدا کنه ما دشمن هم زیاد داریم چون کل خاندان من از من بدشون میاد چون دخترم دختر بودن مایه ی ننگ هست براشون امیرعلی رو مسموم کرده بودن من دنبال مقصر ش
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 یهو مامان بغلم کرد و زد زیر گریه. تعجب کرده بودم و نمی دونستم دقیقا چه واکنشی باید نشون بدم! فقط منم بغلش کردم و اون با گریه گفت: - ممنون که جون امیرعلی منو نجات دادی خودم تا اخر عمر نوکری تو می کنم دخترم. ازم جدا شد و صورتمو بوسید. از این همه محبت ش عشق کردم . اغوش مادرانه اش خیلی ناب بود و چقدر دلم از این اغوش ها می خواست. لبخندی روی لبم نشست و گفتم: - خواهش می کنم کاری نکردم که. مادرش اشک هاشو پاک کرد و با عشق بهم نگاه کرد. برام غذا کشید و گفت: - بخور عزیزم خیلی ضعیف شدی. سری تکون دادم و بشقاب و همون تو گرفتم توی بغلم و غذا خوردم دیدم با تعجب نگاهم می کنن. چون همه ریلکس نشسته بودن و داشتم غذا می خوردن من پاهامو جمع کرده بودم روی صندلی بشقاب رو گرفته بودم توی بغلم. لبخند ژکوندی زدم و گفتم: - من اولین باره داره با خانواده غذا می خورم برای همین عادت ندارم یعنی نمی دونم اداب ش چطوریه. مادر امیرعلی لبخندی زد و گفت: - راحت باش عزیزم. سری تکون دادم و غذا مو خوردم
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 به غذا خوردن ادامه دادم که بابای امیرعلی این دفعه گفت: - یعنی خانواده نداری دخترم؟ معلوم بود از این باباهاست که مو رو از ماست می کشه بیرون. لقمه امو قورت دادم و گفتم: - دارم. باباش سری تکون داد و گفت: - اخه چون گفتی سر میز غذا ننشستی تعجب کردم! معلوم بود منتظره ادامه حرف های منه و گفتم: - خانواده ام منو دوست ندارن ما هیچوقت سر یه میز غذا نخوردیم. مامان امیرعلی دوباره برام غذا کشید و با مهربونی گفت: - دختر به این ماهی مثل پنجه افتاب می مونی مگه می شه دوست نداشت؟ از تعریف ش ذوق زده شدم و گفتم: - اره خوب چون پسر نشدم توی خاندان ما دختر زایدن ننگه!هر کی بیشتر پسر بیاره مقام ش بیشتر می ره بالا هر کی هم که دختر بیاره هیچ مادر من هم چون دختر اورده کسی ادم حساب ش نمی کنه اونم منو ادم حساب نمی کنه. مادر امیرعلی سرمو به شونه اش تکیه داد و گفت: - دیگه تو الان خانواده داری عزیزم ما خانواده تو خوبه گلم؟غذا تو بخور یه ماهه بیمارستان بودی امیرعلی داشت دق میکرد. شونه ای بالا انداختم و گفتم: - اتفاقا اصلا براش مهم نیست اون فقط به فکر عملیات ش هست که بدون من نمی تونه انجام ش بده و چون به خاطر اون رفتم توی کما عذاب وجدان داشت همین. داداش گفت: - امیرعلی اینجور ادمی نیست! با لجبازی گفتم: - اتفاقا همینه که من می گم. امیرحسین خواست چیز دیگه ای بگه که مادرش گفت: - خیلی خوب حالا دخترمو اذیت نکن امیرحسین. امیرحسین باشه ای زمزمه کرد بشقاب دومم هم خالی شد و گفتم: - خاله برام می ریزی؟خیلی خوشمزه است تاحالا غذای خونگی نخوردم. برام ریخت و گفت: - بخور عزیزم نوش جونت. پام خورد تو میز که درد بدی توش پیچید بشقاب و از درد سریع ول کردم و زانومو گرفتم که بشقاب افتاد کف اشپزخونه و خورد شد. با صدای خورد شدن ش همه از جا پریدن و من با صورتی جمع شده دو دستی زانو مو گرفته بودم. مادر امیرعلی سریع دستامو کنار زد و اروم دور زخمم رو ماساژ داد سرمو به عقب تکیه دادم و اییی ریزی زمزمه کردم. مادرامیرعلی گفت: - انگار از بلندی پرت شدی روی سنگ های تیز مگه چه اتفاقی افتاده اینجور بدن ت زخم شده؟ با صورتی جمع شده چشامو از درد بستم و گفتم: - رفتیم بام اونجا سنگ هاش خیلی زبر و تیزن خواستم خودمو از بالا پرت کنم پایین پسر وحشی تون بازومو گرفت محکم هر دومونو انداخت روی اون سنگ ها کل تنم زخم شده. با ماساژ های مادرامیرعلی حالم بهتر شد و کم کم اثر درد کمرنگ شد. ولی کامل حالم خوب شد ممنونی گفتم که برام دوباره غذا کشید و گفت: - اخه چرا باید همچین گناه بزرگی یعنی خودکشی رو به جون بخری؟ بشقاب و توی بغلم گرفتم و گفتم: - واسه چی باید زندگی بکنم؟من نه خانواده ای دارم نه کس و کاری که بخواد از مردن من ناراحت بشه هیچ هدفی توی زندگی ندارم شما هدف داری چون همسر داری پسر داری زندگی داری ولی من ندارم پس چرا باید زندگی کنم؟ مادر امیرعلی گفت: - این چه حرفیه عزیزم یعنی می خوای بگی تو با همه زیبایی خاستگار نداری؟ لقمه امو قورت دادم و گفتم: - دارم خیلی زیاد اما یا به خاطر پول خانواده ام منو می خوان یا به خاطر زیبایی م خود واقعی مو نمی خوان.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 خاله گفت: - نگران نباش عزیزم هر چی توی زندگی بیشتر صبر کنی درد و رنج بیشتری رو پشت سر بزاری بیشتر اتفاق های خوب برات رقم می خوره کافیه فقط صبر کنی زندگی مثل چرخ و فلکه همیشه بالا یا پایین نمی مونه تاب می خوره عزیزم اسیاب به نوبت! واقعا حرف ش قشنگ و با مفهوم بود. لبخندی زدم و گفتم: - حرفت قشنگ بود خاله اما من 17سالمه چرا 17 ساله چرخ و فلک من پایین مونده؟حتما موتور چرخ و فلک زندگی من از کار افتاده. خاله بغلم کرد و گفت: - نگران نباش بلاخره می رسه یکی که تعمیرش کنه و تو بری اون بالا. چقدر دید ش نسبت به زندگی روشن بود. ولی مال من کاملا سیاه سیاه. داشتن سفره رو جمع می کردن که صدای در اومد و امیرعلی وارد اشپزخونه شد. ساک و وسایل مو کنارم پایین صندلی گذاشت و سلام کرد. صندلی کنارم نشست و گفت: - حالت خوبه؟می تونی راه بری؟ نگاه چپی بهش انداختم و گفتم: - چون پرتم کردی روی سنگ ها همه جام زخم شده. مامان ش براش غذا کشید و امیرعلی گفت: - بهتر از این بود که بخوام پایین کوه تیکه تیکه اتو جمع کنم حداقل این زخم ها یه هفته ای خوب می شه اما اون موقعه تیکه تیکه هاتو نمی تونستم بهم بچسبونم و این بلبل زبونی ت هم معلومه که کاملا سالمی. یکی محکم زدم پس گردن ش که لقمه پرید تو گلوش و ترررق صدا داد. سریع اب خورد و برگشت با چشای گرد شده نگاهم کرد منم گفتم: - بار اخرت هم باشه به من دستبند بزنی مگه من زندانی توام؟ امیرعلی گفت: - می بینم بعد از یک ماه توی کما بودن خشن تر شدی واقعا که. با یه نگاه خشن بهش بحث و خاتمه دادیم و من ساک رو بلند کردم گذاشتم روی میز. محتویات توشو خالی کردم پول ها و طلا هام و سکه و این جور چیزا بودن. امیرعلی دوغ خورد و گفت: - این همه پول و طلا و رو خودت جمع کردی؟ سری تکون دادم و گفتم: - اره بقیه اش هم توی بانک های مختلفه و می دونی که طبق قراردادمون تو باید نصف تمام اموال خاندان مو بزنی به نام من. امیرعلی گفت: - سر قولم هستم اما با اون همه ثروت می خوای چیکار کنی؟ طلا ها و وسایل و توی کیف گذاشتم و گفتم: - وقتی ننه گلی مرد من اون شب از خونه فرار کردم و توی خیابون خوابیدم هوا خیلی سرد بود کلی بچه ی دیگه هم اونجا بود رنگ مون سفید شده بود از سرما جلوی چشمام دو سه نفر از بچه ها یخ زدن و مردن گرسنه اشون بود اما همه وسایل شونو نفروخته بودن و اگه می رفتن خونه خانواده یا صاحب کارهاشون تنبیهه شون می کردن حاضر بودن بمیرن اما خونه نرن می خوام پلیس بشم بچه های خیابونی رو از دست اون خانواده های عوضی یا صاحب کار های عوضی ترشون نجات بدم و یه یتیم خونه بزرگ و مجلل راه بندازم طوری که حداقل 5000 نفر رو زیر پوشش قرار بده با یه معلم افراد خیلی مهربون که ازشون مراقبت کنن و مثل پدر و مادر باشن براشون حداقل مثل من بزرگ نشن. مامان امیرعلی اشک توی چشم هاش جمع شده بود. پیشونی مو بوسید و گفت: - الحق که فرشته ای دخترکم. امیرعلی سری تکون داد و گفت: - فکر می کردم می خوای خودت صاحب همه چی بشی و قدرت خاندان تو به دست بگیری تا اونا رو زجر بدی. سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - یعنی تو منو یکی می بینی مثل اونا؟ امیرعلی گفت: - تو قطعا شبیهه اونا نیستی!من فکر کردم می خوای انتقام بگیری ازشون. لب زدم: - من کلی پول و ثروت داشتم و دارم اما خوشبخت نبودم اما این پول و ثروت من خیلی ها رو می تونه خوشحال و خوشبخت کنه.
آغوش🫂: ))
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه ظریف و اصلاح طلبا سربازِ نظامن،چرا هیچوقت دشمن تلاشی برای ترورشون نکرده و نمیکنه؟😂 اره اینا سربازن ولی سربازِ دشمن...
عشق ِحسین را هرکس ندارد ؛ هیچ ندارد .
مود من😃😅🥺