🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت57
#باران
گوشیم زنگ خورد با تعجب برش داشتم چون کسی به من زنگ نمی زد!
با دیدن اسم مامان جا خوردم مامان و زنگ بزنه به من؟
دکمه اتصال و زدم و گوشی و رها کردم رو پام که گفت:
- سلام دخترم.
حقیقتا خنده ام گرفت!
بلند زدم زیر خنده بقیه با تعجب نگاهم کردن و وقتی خوب خندیدم گفتم:
- بار اوله منو دخترت صدا کردی خنده ام گرفت خوب بگو کارت چیه؟
مامان با خنده ی من عصبی شد و خیلی زود از کوره در رفت و روی واقعی شو نشون داد:
- من می خواستم مثل ادم باهات برخورد کنم اما خودت نمی خوای معلومه که تو دختر من نیستی فقط زنگ زدم بهت بگم اگر تو عروسی بی احترامی به ما بکنی سهم ما رو ندی بد می بینی خیلی هم بد می بینی بابا گفته بگم اگر ما رو بالا نبری بدجور پایین می کشیمت حتی شده برای عذاب دادن ت زندگی تو تمام کنم این کارو می کنم یک عمرا به خاطر دختر بودن تو ما خفت کشیدیم حالا که به یه جایی رسیدی باید خفت ما رو جبران کنی فهمیدی؟
بازم خندیدم این دفعه یه خنده عصبی!
پوزخندی زدم و گفتم:
- می دونی که طبق رسم و رسوم چون من تک فرزندم کل اموال شما روز بعد از عروسی می خوره به نام من و همین طور چون من دارم مقام تونو بالا می برم برای جبران بازم کل اموال می خوره به نام من اینم یه سنت مهمه که از زیرش نمی تونید در برید مجبورید و حالا که دید راهی ندارید می دونید قراره باهاتون چیکار کنم افتادید به خس خس کردن اره؟حالا نشونتون می دم باران کیه!
و قطع کردم.
امیرعلی بیدار شده بود با حرفای ما و سر جاش نشست با دلسوزی نگاهم کرد.
با عصبانیت سرمو بین دستام گرفتم مامان امیرعلی دستشو دورم حلقه کرد و منو به خودش تکیه داد و گفت:
- اروم باش عزیزم خوبی؟پسرم از تو مراقبت می کنه نگران نباش.
از جام بلند شدم و عصبی دور خودم تاب خوردم و گفتم:
- فک کرده با بچه طرفه اره؟هه زنگ می زنه تهدید می کنه!اخ خدا من باید اینا رو تیکه تیکه کنم اروم بگیرم.
سمت گوشیم خیز برداشتم و شماره کسی که می شناختم و گرفتم دو بوق نخورده جواب داد اما هر کاری می کردم گوشی از روی بلند گو در نمی یومد انگار هنگ کرده بود!
پوفی کشیدم و جواب دادم:
- سلام اصغر کپک؟
با همون صدای زمخت ش گفت:
- فرمایش؟
لب زدم:
- می خوام یه کاری واسم انجام بدی دو نفرن یه گوش مالی حسابی با چند تا خراش جزعی که یکی دو روزی بیمارستان تشریف داشته باشن 500 ملیون هم می دم.
با تک سرفه ای گفت:
- به صدات می خوره بچه باشی که!
پوزخندی زدم و گفتم:
- بچه بزرگ شده هستی یا نه؟
با مکث گفت:
- اول پول!
لب زدم:
- حله یه شماره کارت روی همین موبایل بفرست تا فردا شب کار تمام شده باشه.
اوکی رو گفت و قطع کردم.
امیرعلی از جاش بلند شد و گفت:
- داری چیکار می کنی زده به سرت؟
بی توجه ادرس براش فرستادم و درجا شماره کارت فرستاد خواستم واریز کنم که امیرعلی گوشی رو از دستم کشید و گفت:
- باتوام چیکار داری می کنی؟
با عصبانیت جلوش وایسادم و گفتم:
- ۵ ثانیه وقت داری گوشی رو بزاری تو دستم و گرنه به ولای علی حتی یک ثانیه هم اینجا نمی مونم عملیات هم کنسله!
امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم:
- خوب می دونی من یه دنده ام کار خودتو خراب نکن ۵ ثانیه ات شروع شد.
تا ۵ شمردم و ثانیه اخر گوشی و توی دستم گذاشت و گفت:
- این کارو نکن.
واریز زدم و گفتم:
- یه لطف ساده است در مقابل کار هاشون تا یاد بگیرن منو نباید تهدید کنن لازمه حتما نترس من کار مو خوب بلدم!
مامان امیرعلی با شک نگاهم می کرد وگفت:.
- واقعا داری این کارو می کنی دخترم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- جواب حرف هاشه هر کی خربزه می خوره پای لرز ش هم باید بشینه!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت58
#باران
مادر امیرعلی گفت:
- عزیزم اونا پدر و مادر توان.
با خشم گفتم:
- اونا پدر و مادر من نیستن.
بلند شد و بغلم کرد و گفت:
- خیلی خب خیلی خب اروم باش رنگ ت سرخ شده اروم باش دخترم.
بغلم کرد و روی مبل نشوندتم به شونه اش تکیه دادم و با حرص زمزمه کردم:
- این عروسی سر بگیره اموال زده بشه به نامم همه چی رو می فروشم همه چی رو کارتون خواب شون می کنم تقاص تمام این سال ها از پوست و خون شون می کشم بیرون.
امیرعلی پایین مبل نشست و گفت:
- می خوای بری تو اتاق بخوابی؟
این دفعه حرف مو روی این خالی کردم:
- چیه خسته ای از دستم ها ها ها؟اصلا از اینجا می رم من خودم صد تا عمارت دارم.
پاشدم از جام برم که بازومو گرفت و برم گردوند سمت خودش که به عقب کشیده شدم و توی صورتم داد کشید:
- کجآااآااا می گم بخوابی چون می ترسم حالت بد بشه یعنی چی این حرفات؟اونا اذیتت کردن باشه من حساب شونو می رسم چرا سر من خالی می کنی؟تو هیجا نمی ری.
با حرص هلش دادم عقب و گفتم:
- بخوام برم می رم فهمیدی به تو هم ربطی نداره.
امیرعلی سعی کرد اروم باشه و گفت:
- تو زن منی هیچ جا بدون من حق نداری بری.
خنده عصبی کردم و گفتم:
- سورررری زنتم سورییی.
امیرعلی نشوندتم روی مبل و گفت:
- من سوری موری حالیم نیست طبق حرف خدا تو زن منی منم وظیفمه کاملا از زن ام مراقبت کنم الان ببین مامان و بابام ازدواج کردن مامان من ۲۴ ساعت می گه می خوام از اینجا برم؟ نه ولی تو ۲۴ ساعت می گی می خوای بری از پیش شوهرت کجا می خوای بری.
با چشای گرد شده نگاهش می کردم وای خدا زده بود به سرش.
سرمو توی بغل مامانش فشار دادم و گفتم:
- وای خاله پسرت دیونه شده داره چرت و پرت می گه.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت59
#باران
مامان امیرعلی گفت:
- وای از دست شما دوتا چرا انقدر به هم می پرین؟ امیرعلی بگیر بخواب مگه خوابت نمی یومد؟باران هم می مونه هیچ جایی نمی ره.
امیرعلی گفت:
- و تمام.
دراز کشید سر جاش منم همون جور به خاله تکیه دادم با نگاه امیرعلی با اخم منم بهش نگاه کردم وبا سر گفتم ها چته که گفت هیچی و چشماشو بست کلا رو مخه دوست دارم چکی ش کنم.
دوباره صدای زنگ گوشیم بلند شد این دفعه قبل اینکه برش دارم امیرعلی خیز برداشت برش داشت و خاموشش کرد و گفت:
- خوب این از این حالا بخوابیم.
بعدش هم گرفت خوابید.
منم نمی دونم کی خوابم برد.
با صدای مامان امیرعلی چشامو خابالود وا کردم و چند بار پلک زدم تا صدا و تصویرش واضح شد و گفتم:
- سلام.
با مهربونی نگاهم کرد و گفت:
- سلام عزیز دلم صبح بخیر بیدار شو که باید برید خرید.
بعد هم یکم اتاق و جمع و جور کرد رفت بیرون اماده شدم و بیرون رفتم همه روی میز صبحونه نشسته بودن و داشتن صبحونه می خورن صندلی کنار امیرعلی نشستم اما چشاش بسته بود و خواب بود.
صداش زدم:
- امیرعلی.
رو به بقیه گفتم:
- سلام.
همه با مهربونی جواب مو دادن و فقط امیرعلی به صندلی تکیه داده بود و خواب بود حتما مال اینکه تا دیر وقت بیدار بودیم.
دوباره صداش زدم:
- امیرعلی با توام.
هیچ.
لیوان شربت و برداشتم خالی کردم تو صورت ش که از جا پرید و فریاد زد:
- سوختممممم.
منم هول کردم لیوان شیر رو خالی کردم تو صورت ش که بهت زده سر جاش خشکش زد.
البته همه خشک شون زده بود.
به لیوان قرمز جلوی خودم دست زدم مگه شربت نبود؟وای نه چایی بود چه چایی خوش رنگی.
خودمو زدم به کوچه علی چپ و چایی و برداشتم ریلکس خوردم و گفتم:
- امیرعلی چه چایی ش خوشمزه است.
ناباور نگاهم کرد و همی طور قطره های شیر از سر و صورت ش چکه می کرد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت60
#باران
امیرعلی ناباور لب زد:
- باران.
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خوب صدات زدم بیدار نشدی ریختم روت بیدار بشی.
امیرعلی لب زد:
- با چایی؟
لیوان چایی مو برداشتم و گفتم:
- خدایی امیرعلی رنگ این چایی به چایی بودن می خوره یا شربت بودن؟
نگاه کرد و گفت:
- شربت.
گفتم:
- خوب دیگه منم فکر کردم شربته مقصر من نیستم مقصر چاییه.
با حوله صورت شو پاک کرد و گفت:
- حرف حق جواب نداره.
خنده ام گرفت و امیرعلی گفت:
- چه لباس عروسی باید برات بخرم؟
لقمه امو قورت دادم و گفتم:
- مگه تو باید بخری؟من خودم می خرم.
امیرعلی گفت:
- ولی فکر کنم لباس عروس و شوهر ادم باید بخره.
چرخیدم سمت ش و گفتم:
- باورت شده شوهرمی ها.
امیرعلی هم لقمه گرفت و گفت:
- مگه نیستم؟
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- هستی ولی سوری یادت رفته؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
- چه سوری چه واقعی فعلا که قانونی داری زنم می شی پس باید من حساب کنم.
پوفی کشیدم و گفتم:
- ببین لباس عروس باید خیلی مجلل باشه حدود یه 300 یا 400 ملیونی در میاد حواست هست؟
امیرعلی سر تکون داد و گفت:
- اشکالی نداره.
بیخیال لقمه گرفتم و گفتم:
- من چیکارت دارم فردا خودت می خوای زن بگیری می بینی پولات تمام شده.
امیرعلی گفت:
- فعلا که دارم با تو ازدواج می کنم پس زن من تویی دیگه.
خسته گفتم:
- اصلا هر کاری دلت می خواد بکن بعد از طلاق تصویه حساب می کنم باهات.
امیرعلی گفت:
- حالا کو تا طلاق.
با چشای ریز شده نگاهش کردم که مادرش لبخند عمیقی زد و به هردومون نگاه کرد.
بعد از صبحونه امیرعلی پاشد و گفت:
- خوب بریم؟
متعجب گفتم:
- خودم و خودت تنهایی؟با اون همه خرید؟
رو به مامان امیرعلی و عمه هاش گفتم:
- یعنی شما با ما نمیاید؟
مادرش گفت:
- چرا عزیزم؟
لب زدم:
- وای توروخدا من خسته می شم با اون همه خرید تازه نباید یکی کمکم باشه لباس و تنم کنه یا نظر بده.
امیرعلی گفت:
- من به کسی نگفتم گفتم شاید بخوای همه چی طبق نظر خودت باشه.
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه من نمی تونم تنهایی.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت61
#باران
و ادامه دادم:
- لطفا شما و عمه خانوم ها بیاین بریم.
همه باشه ای گفتن و بلند شدن برن اماده بشن.
وقتی اماده شدن دو تا ماشین شدیم و راه افتادیم.
من و امیرعلی و مامانش توی یه ماشین سه تا عمه امیرعلی هم توی یه ماشین.
هر کاری کردم مادر امیرعلی نیومد جلو برای همین منم رفتم عقب پیشش نشستم.
داشتم به چادر قشنگش نگاه می کردم و حسابی چشممو گرفته بود با نگاه ام سر بلند کرد و گفت:
- چادر دوست داری؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره ولی تاحالا زدم دوست دارم بزنم.
مادرش با لبخند دستمو گرفت و منو بغل کرد به شونه اش سرمو تکیه دادم و گفت:
- امروز برات می خرم با وسایل حجاب از فردا سر کنی گلم خودمم بهت یاد می دم خانوم خانوما.
لبخند عمیقی روی لبم نشست و سری تکون دادم.
رسیدیم به یه مرکز خرید که همه چی توش پیدا می شد.
همه با هم وارد اولین مزون شدیم و مادر امیرعلی گفت:
- چه مدل باید باشه لباست؟
امیرعلی و بقیه هم منتظر نگاهم کردن که گفتم:
- باید خیلی بزرگ باشه و دنباله دار.
سری تکون دادن و همه پخش شدن تا لباس مورد نظر و پیدا کنن من و امیرعلی و مادرش هم از یه طرف دیگه رفتیم با دیدن لباس گفتم:
- همینه.
حجاب کامل داشت و خیلی هم دنباله دار بود.
امیرعلی با دیدن انتخابم گفت:
- اره قشنگه باید بپوشی.
اب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- وای نه.
مادرش یکی از مسعول ها رو صدا کرد برامون درش بیاره که مسعول گفت:
- این لباس کرایه اش 170 ملیون هست و خریدش 320 ملیون.
سری تکون دادم و گفتم:
- میخریم.
سری تکون داد و برامون درش اورد توی پرو رفتم و مادر جون هم وارد پرو شد کمک کرد بپوشم به سختی با کلی ای و اوی پوشیدمش که دیدم خیلی سنگینه دستمو به در گرفتم یه وقت نیوفتم که در قفل نبود درست باز شد افتادم بیرون از پرو.
امیرعلی سریع سمتم اومد و گفت:
- چی شد وای.
انقدر پارچه داشت که انگار افتادم روی تخت نرم.
لب زدم:
- وای خیلی سنگینه من چطور راه برم.
امیرعلی درمونده نگاهم کرد مادرش دستمو گرفت با کمک عمه هاش بلند شدم.
یه کلاه هم پوشیدم که موهامو پوشوند و وارد سالن شدم.
طبق گفته مسعول و راهنما شروع کردم به راه رفتن که لباس رفت زیر پام نزدیک بود کله پا بشم و مادرش زیر اومد گرفتمم صاف ام کرد و گفت:
- خوب دوباره شروع کن.
یکم راه رفتم اما واقعا بد بود امیرعلی با خنده بهم نگاه کرد که گفتم:
- مرگ نخند خدا بلایی که سر من میاد سر تو هم بیاد.
عمه ها و مامانش هم این بار خندیدن و خنده امیرعلی بیشتر شد.
کلافه رو زمین نشستم و گفتم:
- من خسته شدم.
راهنما با یه ژیپون خیلی بزرگ اومد و دوباره عوض ش کردم الان راحت تر شده بود و زیر پام نمی یومد راحت راه رفتم.
لباس و عوض کردم و بعد از خرید بقیه وسایل ش بیرون اومدیم.
رفتیم طبقه دوم برای بقیه وسایل.
با دیدن چادر فروشی گفتم:
- وای چادر.
وارد چادر فروشی شدیم و مادر جون گفت:
- برو هر کدومو دوست داری انتخاب کن گلم.
رو به امیرعلی اشاره کردم بیاد که سمتم اومد و با هم مدل ها رو انگاه کردیم امیر علی گفت:
- این چطوره؟
بهش نگاه کردم وای خیلی ناز بود مانکن و بغل کردم و گفتم:
- وای من همینو می خوام
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت62
#باران
امیرعلی با تک خنده گفت:
- نگاه کن چطوری بغلش کرده خدا.
نگاه چپی بهش انداختم و گفتم:
- امروز زیاد می خندیا.
ابروی بالا انداخت و گفت:
- دارم زن می گیرم داماد می شم نباید خوشحال باشم؟
ابرویی بالا انداختم و تیز نگاهش کردم که گفت:
- الان چرا چشاتو ریز کردی داری با دقت نگاهم می کنی؟
لب زدم:
- چون عجیب شدی.
فروشنده سمتمون اومد خودش یه خانوم چادری بود با لبخند رو به من گفت:
- انتخاب کردی عزیزم؟
سری تکون دادم و به چادر اشاره کردم که گفت:
- چقدر هم که خوش سلیقه ای انشاءالله که همیشه زیر سایه ی چادر مادر باشی گلم .
همون مدل رو برام بسته اشو اورد دادم دست امیرعلی و گفتم:
- بیا سرم کن.
امیرعلی بازش کرد و رو به مامانش گفتم:
- انقدر امیرعلی قشنگ سر می کنه قبلا سرم کرده نمی دونم از کجا یاد گرفته.
مادرش با چشای ریزه شده امیرعلی رو نگاه کرد و زیر زیرکی خندید امیرعلی هم خجالت کشید هم خندید.
چادر رو سرم کرد خودمو توی اینه نگاه کردم وای خدا چقدر خوشکل شده بودم.
خیلی با وقار و با متین.
ذوق زده گفتم:
-وای خیلی ناز شدم.
امیرعلی پشت سرم توی ایستاد و گفت:
- خیلی دیگه نباید از سرت درش بیاری.
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه.
مادرش صدام کرد و گفت:
- عزیزم بیا ببین از اینا کدومو می خوای.
با هیجان سمت ش رفتم با دیدن روسری ها با انواع رنگ مونده بودم و همین جور نگاه می کردم که امیرعلی گفت:
- من انتخاب کنم؟
اینو رو به من گفت و از اونجایی که سلیقه اش حرف نداشت اره ای گفتم.
یه ابی پررنگ یه ابی فیروزه ای یه زرد یه یاسی یه سفید یه مشکی و یه سبز شو برداشت واقعا انتخاب ش عالی بود جلوم گرفت و گفت:
- خوبن؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره عالیه فقط اینا چرا انقدر بلند ان؟
امیرعلی روی میز گذاشت و گفت:
- چون به طرز خاصی بسته می شن یاد می گیری حالا.
سری تکون دادم و ساق دست و بقیه وسایل هم ست روسری ها امیرعلی برداشت با یه باکس گیره ی روسری.
بعد از کلی خرید روی راه روی پاساژ نشستم و به کرکره مغازه بسته شده تکیه دادم و گفتم:
- توروخدا من خسته شدم بشینین.
امیرعلی اون همه خرید و پایین گذاشت و گفت:
- فقط طلا مونده اونو بگیریم رفتیم پاشو اخرشه.
ادای گریه کردن در اوردم و بلند شدم رفتیم توی طلا فروشی و امیرعلی همه خرید ها رو گذاشت پایین یه نفس راحت کشید.
عمه ها و مامان ش نشستن تا نفسی تازه کنن و اومدم بشینم که امیرعلی گفت:
- کجا باید انتخاب کنی.
ملتمس گفتم:
- خودت انتخاب کن توروخدا توروخدا.
باشه ای گفت و نشستم کنار مامانش و بهش تکیه دادم بعد از چند دقیقه امیرعلی مدل دلخواه شو پیدا کرد اورد سمتم و گفت:
- خوبه؟
یه حلقه خیلی تجملاتی بود و خیلی سنگین.
لب زدم:
- خوب ما که همه چیو مذهبی گرفتیم اینم مذهبی بگیریم.
امیرعلی گفت:
-فکر اونجا رو کردم اما اون طلا رو خودم می زارم دستت این طلا رو باید جلوی خاندان ت دستت کنم باید یه چیز اشرافی باشه.
سری تکون دادم و گفتم:
- خوب پس باشه .
امیرعلی اینو با یه سرویس خرید و گفت:
- تمامه بریم.
خرید ها رو همگی برداشتیم و سوار ماشین شدیم.
وقتی رسیدیم خونه هر کدوم یه طرف نشستیم و نصف مون هم رفتن بخوابن.
اومدم برم سمت پله ها که امیرعلی گفت:
- کجا به سلامتی هنوز کار داریم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت63
#باران
نالان نگاهش کردم و طلبکارانه گفتم:
- وای ولم کن خسته ام چی می خوای از جون من.
امیرعلی با حرفام خنده اشو قورت داد و گفت:
- تو چرا انقدر تنبلی؟
با چشای گرد شده نگاهش کردم خم شدم کفش مو در اوردم که سریع دوید بره تو اشپزخونه کفش و پرت کردم و از اونجایی که خیلی نشونه گیریم عالی بود خواست بخوره تو سرش سرشو خم کرد خورد توی گلدون سنتی و هر دوافتادن و گلدون خورد شد.
امیرحسین داداش امیرعلی با تک خنده ای گفت:
- اخرین باقی مانده از جهیزیه مامان بود همه رو من و امیرعلی شکوندیم ست این گلدون و بابا اخری رو هم تو عالی شد.
مامان امیرعلی با صدای شکستن اومد توی سالن با دیدن گلدون به امیر حسین نگاه کرد و گفت:
- کار توعه؟
امیرحسین به من اشاره کرد و گفت:
- کار عروس دسته گلته خواست پسر تو بزنه تیرش خطا رفت .
خودمو مظلوم گرفتم و مامان امیرعلی گفت:
- فدای سرش خیره انشاءآلله.
امیرعلی دست به کمر گفت:
- بعله دیگه نو که میاد به بازار (به خودش و امیرحسین اشاره کرد و گفت:
- کهنه می شه دل ازار ما که می شکوندیم خیر نبود دختر گلتون که شکونده خیره این نامردی تمامه.
با چشای ریز شده نگاهش کردم و گفتم:
- عه اینجوریاس شازده باشه اگر من فردا با تو جایی اومدم اگه اومدم عروسی تا نیای نگی غلط کردم نمی بخشمت.
چشای امیرعلی گرد شد و گفت:
- بگم غلط کردم؟عمرا.
امیرحسین خندید که امیرعلی گفت:
- درد به چی می خندی؟
امیرحسین گفت:
- چون می دونم تهش می گی غلط کردم.
دست به سینه ابرویی بالا انداختم و با نیش باز نگاهش کردم که امیرعلی گفت:
- اگه من گفتم خرم.
#صبح
برای بار هزارم امیرعلی زد به در اتاق و گفت:.
- باران توروخدا بیا بریم دیر شد هزار تا کار دارم ارایشگاه منتظرته.
خیلی ریلکس گفتم:
- بگو غلط کردم تا بیام.
قفل درو بالا و پایین کرد و گفت:.
- حالا این درو باز کن باز نکنی می شکنم ش ها.
گفتم:
- بشکن در خونه خودتونه بعدشم درو می شکنی میای تو منو که به زور نمی تونی ببری.
بلند داد زد:
- مامان بیا عروس تو راضی کن.
مامانش هم داد زد:
- بگو غلط کردم کار و تمام کن.
بلند خندیدم و گفتم:
- یالا منتظرم وقتت داره می گذره.
امیرعلی گفت:
- باشه باران خانوم نوبت منم می شه غلط کردم خوبه حالا عروس خانوم عروس ننه ام می شی؟
درو باز کردم و گیج گفتم:
- ها؟
با ابرو های بالا رفته گفت:
- می گم بعله رو می دی انشاءالله عروس ننه من می شی؟راه می یوفتی بریم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- وسایل و برداشتی؟
سری تکون داد و گفت:
- اره بریم.
اومدیم بریم که مادر امیرعلی با اسپند اومد و دور سرمون چرخوند و قربون صدقه امون رفت که کلی ذوق کردم با خنده گفتم:
- وای مادرجون چنان خوشحالی و دور مون تاب می خوری حس می کنم دارم واقعی عروس می شم.
با این حرفم امیرعلی خیره نگاهم کرد و گفت:
- حالا مگه الکی داری عروس می شی؟
متعجب گفتم:
- ها؟
هیچی گفت و تا دم در رفتیم که امیرحسین از بالا داد زد:
- داداش.
امیرعلی برگشت و گفت:
- دیشب گفتی اگه بگم غلط کردم خرم.
قش قش خندیدم و امیرعلی یه دمپایی پرت کرد که جاخالی داد و گفت:
- بیا همه داداش دارن منم داداش دارم از خواب پا شده بیاد اینو بهم بگه مامان بیا این امیرحسین و ادب کن.
مامانش گفت:
- برو دیگه پسری لوس مگه دیرتون نشده؟
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت64
#باران
با خنده با امیرعلی بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
نگاهمو به امیرعلی دوختم و گفتم:
- امیرعلی چه حسی داری که می خوای داماد بشی؟
امیرعلی حرکت کرد و گفت:
- حس خوب!
به وجد اومدم و چرخیدم سمتش و گفتم:
- به خاطر اینکه داری شوهر من می شی؟
با خوشحالی گفت:
- نه چون دارم این عملیات و تمام می کنم بلاخره شر کلی ادم بد قراره پاک بشه از روی زمین و خودش کلی صواب داره و این عملیات تمام بشه یه نفس راحتی می کشم و بعدش هم سرهنگ می شم!
کلا خورد تو ذوقم و فهمیدم هیچکس توی این دنیا من باعث خوشحالیش نیستم و نخواهم بود.
لبخند روی لبم خشکید و صاف نشستم اهان ی زیر لب گفتم.
من به چی فکر می کردم و اون به چی فکر می کرد!
نباید هم خوشحال باشه که شوهر من می شی اخه کی از من خوشش میاد؟خودش یه بار قبلا بهم گفته بود نه شرم دارم نه حیا نه حجاب نه هیچی من احمق بودم فکر کردم خوشحالیش به خاطر اینکه من دارم زن ش می شم از چی من باید خوشش بیاد اخه!
بغض توی گلوم نشسته بود و داشت خفه ام می کرد.
جدیدا زیاد دارم گریه می کنم و ضعیف شدم و اصلا خوب نیست.
امیرعلی منو در مقابل حرف ها و واکنش هاش ضعیف کرده بود منو وابسته خودش کرده بود و حالا این من بودم که باز باید بسوزم و دم نزنم.
به سختی سعی می کردم بغض مو قورت بدم تا باز سنگ روی یخ نشم.
جلوی ارایشگاه وایساد که سریع پیاده شدم.
صندوق و زد و پیاده شد خودم سریع وسایل و بلند کردم که گفت:
- بزار کمکت کنم.
عقب رفتم و گفتم:
- نه نمی خواد برو خداحافظ.
برگشتم و سمت ارایشگاه رفتم که صدام کرد:
- باران چیزی شده؟
بدون اینکه برگردم گفتم:
- نه.
در ارایشگاه رو باز کردم به سختی و داخل رفتم.
سلامی به منشی کردم و دو نفر اومدن کمکم وسایل و ازم گرفتن.
بعد اینکه لباس هامو عوض کردم روی صندلی مخصوص نشستم و ارایشگر دست به کار شد.
بقیه عروس هایی که توی سالن بودن از خوشحالی روی پای خودشون بند نبودن همراه هاشون دورشون می گشتن و فقط می تونستم ببینم و حسرت بخورم.
با صدای ارایشگر به خودم اومدم:
- عروس خانوم به چی فکر می کنی اینجور اشک لبالب چشات رو پر کرده ارایش ت خراب می شه
به درک که خراب می شه مگه واسه کسی مهمه؟من مثل بقیه عروس ها نه داماد عاشقی دارم که بخواد منتظرم باشه و از زیبایی م به وجد بیاد نه خانواده و ای که مشتاق دیدنم باشه پس خراب بشه به جهنم.
ارایشگر گفت:
- خانواده ات نیومدن عزیزم؟
لب زدم:
- مردن.
تسلیت ی گفت و بعد کلی اماده شدم لباس مو با کمک شون پوشیدم.
همیشه توی بچگی که این لباس و می دیدم کلی ذوق می کردم یه روز منم با عشق می پوشمش و از خوشحالی روی پای خودم بند نمی شم و حالا اون روز رسیده بود و از بی کسی و ناراحتی اروم و قرار نداشتم.
گفتن داماد اومد بلند شدم و از ارایشگاه بیرون اومدم توی حیاط منتظرم بود.
کلی چهره اش خندون بود گل و داد دستم و گفت:
- خوشکل شدی.
اگه قبل اون حرف صبح می گفت شاید الان می تونستم لبخند بزنم اما بدتر دلم گرفت فقط نگاهش کردم تنها چیزی که نیاز داشتم برم یه جای دور یه جایی که هیچکس نباشه مخصوصا امیرعلی و یه دل سیر گریه کنم.
لبخند ش مهو شد و گفت:
- لنز ها اذیتت می کنه؟اخه چشات پر اشک شده.
ای کاش می تونستم بهش بگم عشق تو اذیتم می کنه!
اره دوست دارم امیرعلی خیلی زیاد شاید خیلی وقته دوست دارم از همون روز اول که اومدی توی زندگیم اخه تو اولین ادم زندگیمی که تو اومدی سمتم تو منو خواستی و بعد من فهمیدم همش یه بازیه! و من مهره ی اصلی بازی که هر کی رسید یه پیچ و تابی بهش داد.
ای کاش نمی یومدی امیرعلی من درد به اندازه کافی داشتم حالا درد توهم تحمیل شد بهشون.
لب زدم:
- اره بریم.
و خودم زود تر راه افتادم فیلم بردار دم در بود بی توجه بهش درو باز کردم و نشستم درو بستم و زل زدم به جلو.
امیرعلی سوار شد و حرکت کرد.
سرمو به اینه تکیه دادم و زل زدم به خیابون های تهران و ادم هاش.
امیرعلی گفت:
- نچسب به شیشه ارایش ت پاک می شه!
زمزمه کردم:
- به درک.
لب زد:
- چیزی گفتی؟
با صدای بلند تری گفتم:
- گفتم بزار پاک بشه مهم نیست.
امیرعلی مردد گفت:
- ولی عروس ها که حساس ان و مدام هی چک می کنن مبادا ارایش شون خراب شده باشه.
پوزخندی زدم و گفتم:
- عروس ها حساس ان مبادا ارایش شون خراب بشه توی چشم داماد زشت باشن یا جلوی فک و فامیل ولی من نه عروس واقعی ام نه داماد واقعی دارم و نه خانواده پس مهم نیست خراب بشه.
امیرعلی گفت:
- از حرف صبح ام ناراحت شدی؟
لب زدم:
- تو فقط راست شو گفتی حقیقت هم تلخه! منم به تلخی عادت دارم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت65
#باران
امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم:
- خواهش می کنم بس کن نمی خواد دلیل بیاری حرف های الکی بزنی تاحال من خوب بشه دل منو با وعده و عید خوش کنی من می دونم تو منو دوست نداری من اون دختری که می خوای نیستم و همه ی این چیز ها به خاطر عملیاتته می دونم می دونم می دونم اصلا من کیم که تو بخوای به من اهمیت بدی منو خانواده خودم نخواستن تو بخوای؟اینکه یه ادمی منو نخواد این عجیب نیست چون تاحالا هیچکس نخواسته این که یکی پیدا بشه بگه منو می خواد عجیبه!خواهش می کنم تمام ش کن چیزی نگو.
ساکت شد و با اخم به جلو نگاه می کرد.
نفس هاس عمیق پی در پی می کشیدم تا بغض م فروکش کنه اما مگه بیخ گلوی من رو ول می کرد؟
رسیدیم باغ برای عکاسی.
عکاس که اوضاع ما رو دید جلو نیومد جلوی لباس مو بالا گرفتم و یه طرف باغ و گرفتم رفتم وقتی از امیرعلی دور شدم روی چمن نشستم و زانو هامو بغلم کردم اما با این لباس پفی سخت بود واقعا.
ای کاش زمان زود تر بگذره و امروز هم تمام بشه!
سرمو روی پاهام گذاشتم و چشامو بستم.
خیلی خسته ام به یه خواب عمیق نیاز دارم شاید یه خوابی که اصلا بیدار نشم!
روی چمن دراز کشیدم و چشامو بستم که خوابم برد.
#امیرعلی
همین که رسیدیم پیاده شد و ازم دور شد.
حرف هاش همه بوی غم می داد وحشتناک هم بوی غم می داد دلم می خواست همدم ش باشم حداقل من همدم ش باشم ولی گند می زنم فقط همدم که نیستم هیچ نمک روی زخم فقط.
دنبال ش رفتم که دیدم مثل بچه ها سرشو روی پاش گذاشت و بعد هم دراز کشید و خواببد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت66
#باران
با صدای امیرعلی چشم باز کردم.
نشستم و بهش نگاه کردم هوا تاریک شده بود.
لب زد:
- بریم داره دیر می شه.
بی حرف سری تکون دادم و بلند شدم بی حوصله دنبال ش راه افتادم که درو برام باز کرد نشستم و لباس مو جمع کردم درو بست و سوار شد.
حرکت کرد و مدام زیر چشمی بهم نگاه می کرد.
بی حوصله از شیشه به بیرون نگاه می کردم و به من بود الان فقط می رفتم توی اتاقم و می خوابیدم.
با رسیدن مون به تالار نمایش شروع شد.
مهمون ها جلو اومدن و امیرعلی پیاده شد با بقیه دست داد و طبق رسم دست اقاخان رو بوسید.
ای لعنت به شب اول قبرت اقا خان که جز بدی کاری نکردی!
من که حتی جلو هم رفتم و بعد از اینکه کلی جلومون رقصیدن اجازه دادن بریم داخل.
همه دورمون حلقه زدن و وادارمون کردن حداقل دست همو بگیریم و بازی کنیم.
امیرعلی نگاهش به من بود و من نگاهم به زمین.
نمی دونم چقدر گذشت اما اصلا متوجه گذر زمان نبودم.
حال ادم که خوب نباشه هیچی خوب نیست!
دستای امیرعلی رو ول کردم و گفتم:
- خسته شدم.
از بین بقیه بیرون اومدم و سمت جایگاه رفتم نشستم و چشامو بستم.
با صدای کشیده شدن صندلی چشامو باز کردم امیرعلی کنارم نشست و نگاهی بهم انداخت.
بی توجه به جلو چشم دوختم که گفت:
- خسته ای؟
با دستام خودمو بغل کردم و گفتم:
- مهم نیست.
وقتی دید اصلا حوصله حرف زدن باهاشو ندارم ساکت شد و دیگه تا اخر مراسم حرفی نزد فقط مدام نفس شو سنگین رها می کرد و نگاهم می کرد.
اخمام به شدت توی هم رفته بود و دلم می خواست پاشم دیجی رو خفه کنم تا این اهنگ های مزخرف و قطع کنه!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت67
#باران
به هر سختی بود تحمل کردم تا اخر شب که سوار ماشین شدیم و از بقیه همون جلوی تالار خداحافظ ی کردیم.
من که پیش کسی نرفتم اما امیرعلی اینجا رایان بود و باید نقش بازی می کرد پس از همه خداحافظ ی کرد و اومد سوار شد حرکت کرد.
ماشین و توی خونه مادرش اینا پارک کرد و پیاده شدیم.
حالم از همه چی مخصوصا این لباس عروس بهم می خورد.
این تاج این لباس این دسته گل همه چی.
در خونه رو امیرعلی باز کرد و داخل رفتیم.
خونه شلوغ تر از همیشه بود و این مهمون های جدید رو من نمی شناختم.
سلامی کردم که همه متعجب بهمون نگاه کردن آلبته مهمون های جدید چون بقیه خبر داشتن.
در سطل اشغال توی سالن و وا کردم و دست گل و انداختم داخلش.
امیرعلی گفت:
- دست گل و چرا می ندازی؟
سمت اتاق رفتم و گفتم:
- چون نیازی بهش ندارم.
در اتاق بستم و لباس عوض کردم به اندازه ای که امیرعلی پول خرج من کرده بود از پول ها جدا کردم با یه مقدار ببشتر که کم نباشه کوله امم روی دوشم انداختم لباس عروس و پول ها رو بلند کردم با بقیه چیزا از اتاق بیرون اومدم گذاشتم رو مبل و رو به مادر امیرعلی گفتم:
- خاله این لباس و بنداز تو سطل لطفا توی این سطل جا نمی شه با این تاج و تور هاش نمی دونم هر کاری باش می کنی کن.
بهت زده گفت:
- این پول رفته جاش اخه چرا می خوای بندازیش؟
بی حوصله گفتم:
- نمی دونم خودتون هر کاری می خواید باهاش انجام بدید.
پول ها رو سمت امیرعلی گرفتم و گفتم:
- تمام پول هایی که خرج کردی برامه یه مقدار هم اضافه گذاشتم چیزی از قلم نیوفته .
فقط نگاهم کرد که گفتم:
- باتوام.
لب زد:
- نمی خواد قبلا هم گفتم.
گفتم:
- عا پول بیمارستان و یادم رفت.
از کوله ام در اوردم و روی اینا گذاشتم و گفتم:
- تکمیل شد.
روی میز گذاشتم و سمت مادرش رفتم:
- خاله جون مرسی بابت این مدت خیلی زحمت کشیدی ببخشید مزاحم شدم.
بهت زده نگاهم کرد و گفت:
- یعنی چی خاله کجا من شام درست کردم.
لبخند زوری زدم و گفتم:
- ممنون خاله اشتها ندارم باید برم دیگه کار دارم.
رو به امیرعلی گفتم:
- احتمالا فردا بهت زنگ بزنن که بری برای سند ها بهم زنگ بزن که بیام فعلا.
اومدم برم که امیرعلی بلند شد و گفت:
- می دونم با حرفم ناراحتت کردم ببخشید اشتباه شد.
پوزخندی به خودم زدم برگشتم و گفتم:
- مهم نیست حقیقت و گفتی.
گفت:
- می خوای کجا بری؟
برگشتم دوباره و گفتم:
- اون دیگه به خودم ربط داره.
با جمله ای که گفت اعصابم بهم ریخت:
- ولی تو زن منی باید بدونم کجا می ری.
با عصبانیت چند قدم جلو اومدم و توی روش وایسادم درحالی که صدام از خشم می لرزید گفتم:
- من زن تو نیستم من هیچی هیچکس نیستم اگه زن ت بودم مهم بودم به جای اون حرف ت توی ماشین باید اسمی از منم می بود اما نبود چرا چون من سوری زن توام چون تو از من خوشت نمیاد چون من مذهبی نیستم اصلا من هیچی نیستم نه منو گول بزن نه خودتو حقیقت مثل روز روشنه .
برگشتم و با عصبانیت از خونه بیرون اومدم و لحضه اخر شنیدم که مادرش گفت:.
- دخترم چش شده؟
امیرعلی گفت:
- من ناخواسته اذیت ش کردم!
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت68
#باران
از خونه بیرون زدم هنوز چند قدم نرفته بودم که در خونه شتاب باز شد و امیرعلی زد بیرون با دیدنم نفس راحتی کشید سمتم قدم برداشت که نفس پر حرصی کشیدم و شروع کردم به دویدن تا گم و گورم کنه.
همین که دید قصد ام چیه اونم پشت سرم شروع کرد به دویدن.
با این کوله و دوو چند تا نایلون باهام نمی دونستم اونجور که باید بدو ام.
با دیدن یه ماشین سریع پشتش پناه گرفتم و با نفس نفس نشستم چشامو بستم و تند تند نفس کشیدم خوب که اروم شدم نفس هام کند تر شد اینو حس می کنم اما هنوز صدای نفس کشیدن تند تند ام می یومد.
جوری که شک کردم صدای نفس های من باشه چشامو باز کرد و سریع کنارمو نگاه کردم که دیدم امیرعلی نشسته و داره نفس نفس می زنه.
با چشای گشاد شده نگاهش کردم که گفت:
- چقد تند می دویی راست می گن هر چی ریزه پیزه تر فرز تر حالا چرا دویدی؟
وای خدایا من با این کنه چیکار کنم!
عصبی نگاهش کردم و گفتم:
- تو نمی خوای بری خونتون؟
بهم نگاه کرد و گفت:
- والا ما دیدیم هر کی زن می گیره دست زن شو می گیره می بره خونه خودش نمی ره خونه باباش منم الان اومدم دست تو رو بگیرم بریم خونه خودمون.
با مسخرگی نگاهش کردم و گفتم:
- نمکدون برو خودتو بساب به خیار.
با لبخند گفت:
- مگه ادم جز اینکه زن ش تعریف ش بده چیز دیگه ای هم می خواد؟
یکی از پلاستیک ها رو زدم تو سرش و گفتم:
- برو گمشو بابا.
که دیدم یه چیزی از پلاستیک افتاد تو جوب.
با مکث همزمان هر دو خم شدیم توی جوب که دیدم چادرمه!
انگار اتیشم زده باشه فقط جیغ کشیدم:
- چادرررررررررررررررررررم.
امیرعلی هول زده چادر رو از تو جوب در اورد فقط یه قسمتی ش خیس شده بود و جوب ش لجن نداشت.
اما بازم انگار می خواستم دق کنم خیلی دوسش داشتم و مهم تر اینکه اصلا نپوشیده بودمش.
با عصبانیت به امیرعلی زل زدم که گفت:
- اروم باش خوب اروم اروم الان می ریم خونه قشنگ می شوریش باشه؟فقط باید سریع بریم خونه تا بو نمونه روش با شمارش من بدو باشه؟1 2 3
هر دو سمت خونه دویدیم و تند تند باهم در زدیم امیرحسین با ترس درو باز کرد با دیدن ما نفس راحتی کشید و گفت:
- چتونه مگه سر...
سریه هلش دادیم کنار که بقیه حرف تو دهن ش ماسید.
درو باز کردیم و امیرعلی مامان شو صدا کرد رفتیم تو پذیرایی و امیرعلی چادر رو داد دستش مادرش و گفت:
- مامان چادر باران افتاد تو جوب.
مامان ش سریع گرفت یه تشت اب پر کرد اول چند بار با اب شستش بعد هم دوباره تشت و پر کرد چادر رو گذاشت توش با چند تا مایع و گذاشت بمونه.
ناراحت گفتم:
- تمیز می شه؟
دستشو دور شونه ام انداخت و سمت پذیرایی رفت و گفت:
- معلومه دختر گلم واسه چی ناراحتی؟
لب زدم:
- اخه خیلی دوسش دارم.
با مهربونی گفت:
- قربونت برم من که یادگارد مادرت زهرا رو انقدر دوست داری اره عزیزم پاک پاک می شه نگران نباش.
سری تکون دادم که امیرعلی سمتم اومد و گفت:
- باران بریم بالا وسایل مو از اتاقم جمع کنیم.
لب زدم:
- چرا؟
امیرعلی گفت:
- خوب دیگه ازدواج کردیم باید بریم خونه خودمون باید وسایل مو ببریم.
گیج بهش نگاه کردم و گفتم:
- مگه این ازدواج صوری نیست؟
امیرعلی گفت:
- چرا هست ولی فعلا که زن و شوهریم برای طلاق هم که ما هر دلیلی بیاریم دادگاه حکم 6 ماه زندگی کنار هم رو می ده بعد اگه بازم سازش نبود طلاق بلاخره که این ۶ ماه باید کنار هم زندگی کنیم بریم وسایل مو جمع کنم.
رفت سمت پله ها که بهت زده گفتم:
- خوب تو که پلیسی بهش بگو اینا عملیات بوده.
امیرعلی گفت:
- پلیسم ولی کاراگاه بازی که نیست هر چیزی روش خودشو داره عزیز من.