eitaa logo
🩶عاشقان شهادت🩶
102 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.4هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...☺️🫂 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بدان من تو را بسیار آرزو کردم❤️‍🔥 . . .
و قرائتِ زیارتِ‌ اربعین از راه دور 💔. . .
حُسین‌جان! ‌بتکان‌ازسـرورویم‌غمِ‌دلتنگی‌ات‌را .
گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست؟ بِاللّه که زنده بودن ما، شاهکار ماست .
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزاداری دسته معروف «بنی عامر» در بین الحرمین با نماد
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌پریشانیم از این غم ها ، دَمی اما پشیمان نه ! : ) ❤️‍🩹
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موشک بالستیک تو قلب موکب های عراقی موکب . .😄✨
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عـشــــق‌تـــویــی‌پـســــرفـــاطـــمه 💔 : )))
854.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا نرفته ای شوق رفتن داری، تا رفته ای شوق مردن ! .
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩❄️🎩 🎩❄️🎩❄️ 🎩❄️🎩 🎩❄️ 🎩 ࢪمآن✉➣⇩ 🧡عࢪوس‌ننہ‌ام‌می‌شۍ؟🧡 لبخندی به صورت مادر جون زدم و گفتم: - شما همین جوریش هم این مدت برای من کم و کثر نزاشتید امیدوارم من قدرتون رو بدونم. قربون صدقه ام رفت و هر سه تایی توی اشپزخونه اومدیم. مادر جون پاش به اشپزخونه نرسید عروسم عروسم ش شروع شد و بقیه با لبخند بهمون نگاه کردن. روی میز شام نشستیم و مشغول شدیم. اما ذهنم درگیر شده بود! با صدای امیرعلی بهش نگاه کردم که گفت: - سه ساعته دارم صدات می کنم باران چیزی شده؟ از جام پاشدم که بقیه با تعجب نگاهم کردن با حال پریشونی گفتم: - امیرعلی. بلند شد و نگران گفت: - حالت خوبه؟ به صندلی تکیه دادم و گفتم: - یه چیزی این وسط درست نیست تو توی این مدت نقش تو خوب بازی نکردی طرف من بودی از اول ش هم منو انتخاب کردی ولی باز خانواده همه جوره باهات کنار اومدن بیش از حد انتظار باهات کنار اومدن و به من هم اسیبی نرسوندن و من تمام این مدت ذهنم درگیر تو بود و این و دیر فهمیدم امیرعلی اگر این چیزی که من باشه میگم اونا می خوان ما رو از بین ببرن اصلا فهمیدن. امیرعلی پریشون شد و گفت: - چی داری می گی؟ لب زدم: - این خونه در مخفی داره؟ امیرعلی لب زد: - اره. با مکث گفتم: - فقط سریع هر چی مهمه بردارین فرار کنید سرییییییع. با جیغی که زدم امیرعلی سریع همه رو بلند کرد سریع مدارک مهم و چیزای مهم و جمع کردن یه اتوبوس قدیمی حیاط پشتی خونه بود امیرعلی رو به پدرش گفت: - بابا این هنوز کار می کنه؟ پدرش اره ای گفت سوار شدیم و فوری از خونه بیرون زدیم. سرمو بین دستام گرفتم مادرجون با نگرانی گفت: - توروخدا به منم بگین چی شده دارم سکته می کنم. سرمو بلند کردم و گفتم: - من حالم خوب نبود این چند وقت درست فکر نکردم فقط می دونم اگه توی اون خونه می موندیم یا امشب یا فردا همه کشته می شدیم! رو به پدر امیرعلی یه ادرس دادم گفتم: -لطفا برین اینجا امنه! امیرعلی گفت: - ولی اگه قرار نیست همه چیز رو به من نام بکنن چطور شکست شون بدیم؟ لب زدم: - اون همه مدرک توی فیلم و عکس و شنود هایی که روز اول بهت دادم هست یه مدرک هم دارم که کارشون رو تمام کنه همین فردا شب! امیرعلی گفت: - از چی حرف می زنی؟ نگاهمو از کف اتوبوس به امیرعلی دوختم و گفتم: - شیشه!هشیش. گوشی مادر جون زنگ خورد با نگرانی گفت: - اکرم خانومه همسایمون. به مادر جون نگاه کردم و گفتم: - حتم دارم می خواد بگه خونه اتیش گرفته! مادر جون جواب داد که اکرم خانوم با گریه گفت: - وای صدیقه جون زنده این کجای خونه این الان اتش رسانی می رسه صدیقه جون الهی بمیرم برات. مادرجون بهت زده بهم نگاه کرد که نفس راحتی کشیدم و گفتم: - خدا بهمون رحم کرد.