2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موشک بالستیک تو قلب موکب های عراقی موکب . .😄✨
#اربعین
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عـشــــقتـــویــیپـســــرفـــاطـــمه 💔 : )))
#امامحسین
#اربعین
854.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا نرفته ای شوق رفتن داری،
تا رفته ای شوق مردن ! .
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت73
#باران
لبخندی به صورت مادر جون زدم و گفتم:
- شما همین جوریش هم این مدت برای من کم و کثر نزاشتید امیدوارم من قدرتون رو بدونم.
قربون صدقه ام رفت و هر سه تایی توی اشپزخونه اومدیم.
مادر جون پاش به اشپزخونه نرسید عروسم عروسم ش شروع شد و بقیه با لبخند بهمون نگاه کردن.
روی میز شام نشستیم و مشغول شدیم.
اما ذهنم درگیر شده بود!
با صدای امیرعلی بهش نگاه کردم که گفت:
- سه ساعته دارم صدات می کنم باران چیزی شده؟
از جام پاشدم که بقیه با تعجب نگاهم کردن با حال پریشونی گفتم:
- امیرعلی.
بلند شد و نگران گفت:
- حالت خوبه؟
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- یه چیزی این وسط درست نیست تو توی این مدت نقش تو خوب بازی نکردی طرف من بودی از اول ش هم منو انتخاب کردی ولی باز خانواده همه جوره باهات کنار اومدن بیش از حد انتظار باهات کنار اومدن و به من هم اسیبی نرسوندن و من تمام این مدت ذهنم درگیر تو بود و این و دیر فهمیدم امیرعلی اگر این چیزی که من باشه میگم اونا می خوان ما رو از بین ببرن اصلا فهمیدن.
امیرعلی پریشون شد و گفت:
- چی داری می گی؟
لب زدم:
- این خونه در مخفی داره؟
امیرعلی لب زد:
- اره.
با مکث گفتم:
- فقط سریع هر چی مهمه بردارین فرار کنید سرییییییع.
با جیغی که زدم امیرعلی سریع همه رو بلند کرد سریع مدارک مهم و چیزای مهم و جمع کردن یه اتوبوس قدیمی حیاط پشتی خونه بود امیرعلی رو به پدرش گفت:
- بابا این هنوز کار می کنه؟
پدرش اره ای گفت سوار شدیم و فوری از خونه بیرون زدیم.
سرمو بین دستام گرفتم مادرجون با نگرانی گفت:
- توروخدا به منم بگین چی شده دارم سکته می کنم.
سرمو بلند کردم و گفتم:
- من حالم خوب نبود این چند وقت درست فکر نکردم فقط می دونم اگه توی اون خونه می موندیم یا امشب یا فردا همه کشته می شدیم!
رو به پدر امیرعلی یه ادرس دادم گفتم:
-لطفا برین اینجا امنه!
امیرعلی گفت:
- ولی اگه قرار نیست همه چیز رو به من نام بکنن چطور شکست شون بدیم؟
لب زدم:
- اون همه مدرک توی فیلم و عکس و شنود هایی که روز اول بهت دادم هست یه مدرک هم دارم که کارشون رو تمام کنه همین فردا شب!
امیرعلی گفت:
- از چی حرف می زنی؟
نگاهمو از کف اتوبوس به امیرعلی دوختم و گفتم:
- شیشه!هشیش.
گوشی مادر جون زنگ خورد با نگرانی گفت:
- اکرم خانومه همسایمون.
به مادر جون نگاه کردم و گفتم:
- حتم دارم می خواد بگه خونه اتیش گرفته!
مادر جون جواب داد که اکرم خانوم با گریه گفت:
- وای صدیقه جون زنده این کجای خونه این الان اتش رسانی می رسه صدیقه جون الهی بمیرم برات.
مادرجون بهت زده بهم نگاه کرد که نفس راحتی کشیدم و گفتم:
- خدا بهمون رحم کرد.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت74
#باران
مادر جون با حال پریشونی گفت:
- ما خونه نیستیم ..هیچکس خونه نیست.
اکرم خانوم نفس راحتی کشید و بعد چند دقیقه قطع کرد.
اشک از چشمام سر خورد پایین و گفتم:
- اگر دیرتر هوشیار میشدم امروز همه به خاطر من می رفتن زیر خروار ها خاک.
امیرعلی با لحن اسوده ای گفت:
- تو نه به خاطر من رایان قلابی.
که گوشیم زنگ خورد اقا بزرگ بود با امیرعلی نگاه کردم که گفت:
- بزن روبلند گو.
زدم روی بلند گو و اقا بزرگ گفت:
- از روز اول می دونستم اون مدرک رایان من نیست!رایان من از خون من بود مطیع امر من نمی رفت یه عفریته رو بگیره که!به هر دری زدم که بفهمم چی شده و بلاخره یکی از ادم های رایان پیدا شد که بگه چه بلایی سر رایان اومده و دست تو و اون پلیس قلابی رو شد!می خواستی کل اموال و بزنم به نامت و بدبختم کنی اره؟کور خوندی برای جبران این مدت که زندگی مو بهم ریختی دو تا خبر بد برات دارم اول اینکه خانواده اون رایان قلابی یعنی شوهر تو همین چند دقیقه پیش فرستادم رو هوا و طبق این بمب که من گذاشتم 10 ثانیه دیگه هم خونه شما می ره رو هوا یعنی تو و رایان قلابی 1.2.3.4.5.6.7.8.9.
به ده نرسیده قطع کردم.
امیرعلی بهم نگاه کرد نفس ها توی سینه ی همه حبس شده بود.
یکم فکر کردم و گفتم:
- نباید بفهمه ما زنده ایم تا فردا شب کار شو یکسره کنیم باید فکر کنه همه ی ما مرده این این تلفن ش هم ظبط شد.
امیرعلی سری تکون داد و گفت:
- اگه تو نبودی معلوم نبود چه بلایی سر ما می یومد شاید الان فقط یه خاستگار سوخته ازمون باقی می موند تو نحس نیستی باران تو رحمتی نعمتی خود شانسی!
لبخندی زدم و گفتم:
- اولین بار همچین حرفی می شونم واقعا خوشحالم شدم باورم شد نحس نیستم!
به خونه که رسیدیم امیرعلی از رو در پرید و در رو باز کرد ماشین و داخل بردیم و بقیه پیاده شدن.
داخل رفتم که گفتم:
- امیرعلی تو بمون.
بقیه داخل رفتن و کنار حوض هر دو نشستیم.
بی مقدمه گفتم:
- طبق هک هایی که قبلا داشتم هر سه ماه یه بار دو تا کامیون شیشه و هشیش براشون میاد سخته حمل ش ولی با پول هر کاری می شه کرد سبیل این و اون و چرب می کنن تا بارشون سال به مقصد برسه حتی سر به نیستت هم می کنن من دوباره هک می کنم تاریخ و زمان شو به دست میارم و نیم ساعت قبل از بار چون همه اشون اتوی این کار دست دارن ما زنگ می زنیم بهشون به عنوان راننده اتوبوس و می گیم بار به مشکل خورده فقط از دست شما ساخته است و می کشونیمشون یه جا و وقتی همه جمع شدن تو همه رو دستگیر می کنی اینجور حکم همه اعدام می شه!حله؟
لب زد:
- از کجا معلوم بیان؟
سری تکون دادم و گفتم:
- این با من میان اینا فقط پول دارن ترسو تر از اون چیزی ان که فکر شو بکنی
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت75
#باران
وقتی جوابی از امیرعلی نشنیدم
سر بلند کردم دیدم زل زده بهم سری تکون دادم و گفتم:
-چیه؟چرا اینجوری نگاهم می کنی؟
امیرعلی یه لبخند غمگین روی لب هاش نشست و گفت:
- اگه تو نبودی نمی شناختمت کمکم نمی کردی چه بلایی سرم می یومد؟امشب خانواده ام چی می شدن؟حتی اگه امشب جون سالم به در می بردن بعدش و می خواستن چیکار کنن؟حتما یه طور دیگه می مردن نه؟چون مدرکی نمی تونستم به دست بیارم.
اشک هاش از روی چشم هاش سر خورد پایین و دستاشو جلوی صورت ش گرفت.
احساس می کردم با اشک های اون کل وجود من اتیش می گیره!
احساس می کردم یکی قلب مو گرفته توی چنگش و داره همین جور فشار می ده و مچاله اش می کنه!
هر حسی که بود فقط می دونستم خیلی حس بدیه خیلی.
شنیده بودم وقتی عاشق می شی هر خاری که پای عشقت فرو بره مثل اینکه خنجری به قلب تو فرو رفته باشه و حالا من داشتم با پوست و جون و استخون این حرف رو درک می کردم.
با لحن ی که سعی می کردم از بغض نلرزه گفتم:
- گریه نکن وقتی گریه می کنی من ضعیف می شم من از ضعیف شدن بدم میاد.
نفس پر بغض رو رها کرد که اشک های بعدی با شدت بیشتری سر خوردن پایین و گفت:
_ ای کاش زودتر پیدات می کردم حالا می فهمم که این عشق چیه که همه تشنه اشن! وقتی تو کنارمی مراقبمی دوسم داری حس می کنم یه ارتش ام جلوی تمام ادم های بد ذات احساس می کنم با بودن تو کنارم هیچکس نمی تونه منو بچزونه تو همون ادمی هستی که کل زندگیم بهش نیاز داشتم و دارم و خواهم داشت.
و بیشتر گریه کرد!
اشک های منم سر خورد روی صورتم و با صدا شروع کردم به گریه کردن.
حرفاش اشکاش همه چیش باعث شده بود که اشک های منم راه خودشونو پیدا کنن و سر بخورن روی گونه هام.
دستاشو از صورت ش برداشت و بهم نگاه کرد و گفت:
- گریه نکن گریه هات وجود منو اتیش می زنه.
با صدای دورگه ای که به خاطر گریه اینجور شده بود گفتم:
- خودت کاری کردی من گریه کنم اشک های تو منو به گریه انداخته.
اشک هاشو سریع پاک کرد و گفت:
- باشه باشه گریه نمی کنم خوب گریه نکن عزیزم قربونت برم گریه نکن.
به سختی جلوی خودمو گرفتم اشک هامو پاک کردم که با مهربونی نگاهم کرد و گفت:
- وقتی گریه می کنی مظلوم تر از همیشه می شی میدونستی؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه چون من گریه نمی کنم.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت76
#باران
وارد کارخونه شدیم همه رو دستبند زده بودن و از هر کدوم اصلحه گرفته بودن جرم حمل اصلحه غیرقانونی به پرونده اشون هم اضافه شد به البته اون کار های دیگه اشون که تمام مدارکش توی لب تاب منه!
جلوی اقا بزرگ وایسادم سر بلند کرد و بهم نگاه کرد و با خشم گفت:
- دختره ی عوضی.
پوزخندی زدم خم شدم جلوش و گفتم:
- خوب بیین خوب ببین کی داره خودتو و هفت جد خلافکار قمار باز ادم کش تونو نابود می کنه.
امیرعلی کنارم ایستاد که صاف وایسادم و گفتم:
- امیرعلی همسرمه می شناسی که؟رایان قلابی داشتم گول تو می خوردم اقا بزرگ همین دیشب به ذات کثیف ت پی بردم.
با صدای بابا نگاهمو به اون دوختم:
- از قدیم راست گفتن خون خون رو بر نمی داره همون روز که دخترم از خون و ریشه ام توی بیمارستان مرد نباید توی نحس رو جا تو با دخترم عوض می کردم تا فقط ابروی خاندان رو بخرم اگر اون روز توی نحس رو نمیاوردم جای دخترم قالب نمی کردم الان این اتفاق نمی افتاد.
حس کردم سرم گیج رفت.
چی داره می گه!
به امیرعلی نگاه کردم و گفتم:
- چی داره می گه؟
امیرعلی سمت ش رفت یقعه اشو گرفت بلندش کرد و گفت:
- منظورت چیه؟
بابا خنده مضهکی کرد و گفت:
- این عفریته نمک به حروم دختر من نیست دختر ما مرد من جاشو عوض کردم.
با قدم های بی جون از کارخونه متروکه بیرون اومدم.
توی ماشین نشستم و سرمو به داشبورد تکیه دادم.
یعنی منو از خانواده ام جدا کرده بودن؟
یعنی من از ریشه اینا نبودم؟
چطور تونستن همچین کاری با من بکنن؟
صدای در ماشین اومد و امیرعلی نشست توی ماشین.
سرمو از روی داشبورد بلند کردم و بهش نگاه کردم و ناباور گفتم:
- دیدی چی گفت امیرعلی؟گفت من از خون ش نیستم امیرعلی.
امیرعلی سری تکون داد و گفت:
- اروم باش خانوم تازه باید خوشحال باشی.
به صندلی تکیه دادم و گفتم:
- منو دزدیده و ۱۸ ساله زندگی رو به من حروم کرد نه تنها منو بلکه خانواده واقعی مم رو هم عزادار کردن اونا الان فکر می کنن من مردم!
امیرعلی گفت:
- پیداشون می کنم صبح نشده پیداشون می کنم می دونی کدوم بیمارستان به دنیا اومدی؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اره مامان قلابیم چند بار گفت خراب بشه بیمارستانی که من توش به دنیا اومدم بیمارستان سینا بود.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت77
#باران
فردا شب.
بلاخره هک سیستم تمام شد و به امیرعلی که روی صندلی کنارم درحالی که سرش روی میز بود و خوابش برده بود نگاه کردم.
انقدر استرس داشت که می تونم هک و انجام بدم یا نه که خواب ش برد.
هک سختی بود و تقریبا از دیشب تاحالا دورش بودم.
بدون اینکه بیدارش کنم از جام بلند شدم و توی حیاط رفتم و از در شیشه ای به داخل عمارت نگاه کردم که بقیه اونجا بودن.
تلفن و براشتم و به تک تک بزرگ های خاندان که می دونستم یه کاره ای هستن توی این چرخه مواد مخدر زنگ زدم و تغیر صدا می دادم و تنها یک جمله می گفتم:
-سلام ارباب شرمنده این وقت شب مزاحم شدم توی حمل بار امشب یه مشکلی پیش اومده که به خاطر شماست و فقط هم با اومدن شما حل می شه لطفا سریع خودتونو برسونید بیش تر از این نمی تونم صحبت کنم نمی خوام به گوش اقا بزرگ برسه که عصبی بشه.
همه جمله کافی بود تا هر کدوم دست و پاشو گم کنه و یا هول و ولا بگه الان راه می یوفتم می ترسیدن سوتی داده باشن و اقا بزرگ سرشو بکنه زیر اب.
تهشم به اقا بزرگ زنگ زدم و گفتم پسرات دسته گل به اب دادن و بار مشکل داره که با عصبانیت گفت الان راه می یوفته.
پوزخندی زدم و قطع کردم.
سریع امیرعلی رو بیدار کردم و گفتم:
- پاشو بریم وقتشه همه سر قرارن فقط مونده تو بری و دستگیرشون کنی.
امیرعلی یه تک زد به نیرو ها و گفت همه اماده ان.
حرکت کردیم و خیلی زود رسیدیم جایی که کمین کرده بودیم از قبل.
یه دید عالی و دقیق به کارخونه متروکه ی دور از شهر که خیلی وقت بود از کار افتاده بود و همه فکر می کردن از کار افتاده است اما در واقعه شده بود محل بسته بندی مواد اقا بزرگ.
همیشه یه جوری کار ها رو راست و ریست و ماش مالی می کرد که کسی فکر شو نمی کرد ولی از اونجا که من یه فکر بهتر از فکر خودش داشتم همیشه از کار هاش خبر داشتم.
کامیون ها از راه رسیدن.
نیرو های مخفی اداره امیرعلی همه جا مستقر شده بودن و استتار کرده بودن.
یه عالمه معمور یگان ویژه با اون لباس های مشکی .
امشب کارت تمام بود اقا بزرگ.
دو دقیقه بعد کامیون ها رفت تو و از اقا بزرگ گرفته تا پسراش و نوه هاش همه به نوبت اومدن و رفتن تو.
اخری که رفت علامت دادم وقتشه و نیرو ها سریع از در و دیوار کار خونه بالا رفتن و وارد کارخونه شدن.
به امیرعلی و سرهنگ نگاه کردم که چشم به راه خبر دستگیری و درست بودن محموله بودن.
بعد از ۵ دقیقه که یک عمر گذشت خبر دستگیری و دست بودن محموله از بی سیم سرهنگ اطلاع داده شد و از خوشحالی بلند خندیدم.
امیرعلی همون جا سجده شکر رفت سمت کارخونه رفتیم و حالا همه چیز تحت کنترل پلیس های یگان ویژه بود.
با کشوندن همه اونا اینجا پای همه اشون گیر بود حسابی هم گیر بود.
اگر دادگاه می خواست کم ترین حکم رو هم صادر کنه باز هم اعدام بود با این همه بار مواد مخدر.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت78
#باران
امیرعلی گفت:
- خیلی خوب تو برو خونه استراحت کن من خودم می رم و میام.
نه ای گفتم و بهش نگاه کردم:
- خودم باید باشم بریم همین الان بریم.
امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم:
- خواهش می کنم امیرعلی لطفا!
سری تکون داد و حرکت کرد.
امیرعلی درحالی که نگاهش به جلو بود گفت:
- ازت می خوام اروم باشی خوب؟
سری تکون دادم و گفتم:
- مگه جز اروم بودن راه دیگه ای هم دارم؟کل زندگیم یه بازی بوده چرا بعضی از ادم ها اینطور خودخواه ان که زندگی بقیه رو هم جزعی از نقش زندگی خودشون می کنن اخه ما چه گناهی کردیم باید اسیر اونا باشیم؟مگه خودمون زندگی نداریم؟
امیرعلی با لحن پر از ارامشش گفت:
- اروم باش خانومم شاید این ادم ها توی این دنیا بتونن با پول خیلی چیزا رو عوض کنن هم اون دنیا خدا چنان زندگی شونو عوض می کنه که روزی صد بار ارزو کنن ای کاش یه ثانیه خدا برشون گردونه بتونن گناه شونو جبران کنن اما اون موقعه دیگه راه برگشتی نیست ما توی این دنیا هستیم برای امتحان دادن هر کی خوب بده برده هر کی بد بده باخته بد هم باخته.
با حرف هاش اروم تر شدم
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت79
#باران
با حرف هاش اروم تر شدم و یه ارامشی وجود مو گرفت.
خوبه که حالا واقعی با احساس ی که دیگه پنهانی نیست کنارمه!
نگاهمو بهش دوختم و جزء به جزء شو از نظر گذروندم در حالی که نگاهش به جلو بود گفت:
- چی شده خانوم چرا اینجوری زل زدی بهم؟
با سوال یهویی م جا خورد:
- از کی عاشقم شدی؟
ابرو هاش بالا رفت و بعد چند ثانیه گفت:
- از همون اول شاید دقیق نمی دونم از وقتی دیدمت همش دلم می خواست پیشم باشی کارات رفتارت همه چیت با بقیه دخترا متفاوت بود و این خاص ت می کرد ولی جدا از کار هات و رفتار هات خودت به دل من نشستی تو همون دختر مهربون و زرنگی هستی که من دنبالش بودم تا زندگی مو باهاش تا اخر عمرم قسمت کنم اگه دیر بهت گفتم عاشقتم فقط به خاطر این بود که می ترسیدم بهت بگم و تو منو به چشم بقیه ببینی بزاری بری نمی خواستم بری می خواستم همیشه کنارم باشی.
لبخند دندون نمایی زدم که نگاهم کرد و خیره نگاهم کرد که نور ماشینی خورد بهمون و سریع به خودش اومد فرمون و تاب داد.
با ترس به در ماشین چسبیده بودم که امیرعلی نفس شو فوت کرد و گفت:
- لبخندت داشت می فرستادمون اون دنیا تاحالا ندیده بودم اینجوری نیشت بار بشه پس خوشت میاد از عاشق شدنم برات بگم همیشه می گم تا اینجور بخندی.
صاف نشستم و دیونه ای گفتم.
بلاخره رسیدیم بیمارستان سینا.
پیاده شدیم و دوشا دوش هم رفتیم داخل توی ایستگآه پرستاری امیرعلی جلو رفت و با پرستار صحبت کرد که می خواد رعیس بیمارستان رو ببینه.
بعد کمی سمتم اومد و گفت:
- خداروشکر هنوز رعیس بیمارستان نرفته خونه.
سری تکون دادم و داخل اسانسور رفتیم و طبقه اخر رو امیرعلی فشار داد.
اسانسور وایساد و هر دو بیرون اومدیم تک اتاق بود و اتاق مدیریت بیمارستان.
همون لحضه مدیر بیمارستان بیرون اومد و خواست بره با دیدن ما گفت:
- سلام چیزی شده؟
امیرعلی کارت پلیسی شو نشون داد و گفت:
- سلام امیدوارم حالتون خوب باشه باید باهاتون صحبت کنم.
با دیدن کارت راهنمایی مون کرد داخل روی مبل نشستیم و مدیر گفت:
- چه کاری از بنده ساخته است؟
امیرعلی نگاهم بهم کرد و گفت:
- 18 سال پیش بهمن ماه 16 بهمن ماه دو تا خانوم یا حالا نمی دونم چند تا اون روز حمل وضع می کنن که بچه خانواده ایزدیار می میره و اونا جاشو با خانوم بنده عوض می کنن ما می خوایم بدونیم چرا این اتفاق صورت گرفته؟و خانواده اصلی همسرم کجا هستن؟
رنگ از چهره مدیر بیمارستان پرید.
امیرعلی تیز نگاهش کرد که گفتم:
- کار شما بود اره؟میدونید چه بلایی سر من اومد این همه سال چقدر زجر کشیدم چقدر بهم توهین شد چرا اینکار رو کردید؟بچه خودتون هم بود همین کار رو باهاش می کردید؟
سرشو پایین انداخت و گفت:
- من شرمنده اتونم من قبول نکردم و بین راه که داشتم می رفتم تو خونه یکی از افرادشون با اصلحه عقب ماشینم بود تهدید ام کردن به مرگ به کشتن خانواده ام همه ی امار منو در اورده بودن عکس بچه امو داشتن من مجبور شدم.
امیرعلی نفس شو فوت کرد و گفت:
- آونا دستگیر شدم و کارشون تمامه نگران نباشید ادرس خانواده ی واقعی همسر مو می خوایم.
سریع بلند شد و گفت:
- الان بهتون می دم.
توی یه پرونده در اورد با شماره تماس و بهمون داد.
به ساعت نگاه کردم که ساعت 10 بود.
پس حتما بیدارن.
رو به امیرعلی گفتم:
- می خوام الان بریم.
متعجب گفت:
- دیر وقته صبح می ریم.
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نمی تونم صبر کنم باید بریم.
باشه ای گفت و لحضه ای که خواستیم بریم دکتر گفت:
- خواهش می کنم این کار منو گزارش نکنید زندگیم نابود می شه لطفا.
امیرعلی سری تکون داد از اتاق خارج شدیم.
خیلی زود راه افتادیم و ساعت 11 و نیم بود که رسیدیم.
یه زمین خیلی خیلی بزرگ که چند تا عمارت توش بود.
چه نمای جالبی!
زنگ در رو فشردم اما کسی جواب نداد چند بار دیگه زنگ زدم که امیر علی گفت:
- شاید خونه نباش..که همون لحضه صدای خابالود یه پسر اومد:
- بعله؟
درمونده به امیرعلی نگاه کردم که زود گفت:
- سلام ببخشید مزاحم شدیم یه کار مهم با خانواده اتون داریم خیلی واجب من سرگرد امیرعلی حقیقت دوست هستم از اداره اگاهی.
پسره با مکث درو بار کرد و گفت:
- بعله بفرماید.
به امیرعلی نگاه کردم و گفتم:
- گفت اسم پدر و مادرم چیه دکتر؟
امیرعلی فکر کرد و گفت:
- شهرزاد سعادت و فرهاد سعادت.
سری تکون دادم و باهم داخل رفتیم.
امیرعلی با دیدن اوضاع ام گفت:
- خوبی؟رنگت پریده.
فقط سر تکون دادم که معنی شو خودمم نمی دونستم.
چند تا عمارت بود اونی که فکر می کردیم اصلیه رو رفتیم داخل.
یه پسر که شلوار ورزشی راحتی با پیراهن گشاد تن ش بود دیدیم که تو سالن وایساده بود.
با دیدن ما گفت:
- خوش اومدید بفرماید بشنید با کی کار دارید؟
قبل اینکه امیرعلی چیزی بگه گفتم:
- با همه.
متعجب سری تکون داد و گفت:
- بشنید الان بیدار شون می کنم.
نشستیم و ازمون پذیرایی کرد یه ربع پر از استرس گذشت و بلاخره همه یکی یکی اومدن.
روی مبل ها و زمین پذیرایی پر شده بود از ادم.
انگار کل خاندان همه اینجا زندگی می کردن.
اب دهنمو قورت دادم امیرعلی گفت:
- راستش ما برای..
توی کلام امیرعلی پریدم و گفتم:
- امیرعلی حاشیه نه.
به بقیه نگاه کردم و گفتم:
- من دختر این خاندان ام.
همه هنگ نگاهمون کردن همون پسره گفت:
- فیلمه؟
با مکث گفتم:
- 18 سال پیش 16 بهمن ماه جای من با یه بچه مرده زوری عوض شده.
یه خانوم که می خورد 35 سالش باشه بلند شد حدس می زدم مادرم باشه از جام بلند شدم روبروم وایساد حتما الان بغلم می کنه یهو یکی زد تو صورتم که افتادم روی مبل.
ناباور سر بلند کردم امیرعلی بهت زده نگاهمون کرد و خانومه داد کشید:
- خجالت نمی کشی به بهونه ارث و میراث میاین و دروغ سر هم می کنید و تن بچه یه روز من رو توی خاک می لرزونید؟
از جام بلند شدم و
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت80
#باران
محکم هلش دادم عقب که همون پسره با خشم جلو اومد و داد کشید:
- هوییی چیکار می کنی دختری..
یکی خوابوندم توی گوشش که هنگ کرده نگاهم کرد و گفتم:
- بار اخرت باشه سر من داد بزنی.
رو به همون خانومه گفتم:
- من نیازی به ارث و میراث تو ندارم اونقدری دارم که بتونم کل خاندان تونو بخرم من فقط دنبال خانواده واقعی م می گشتم چون فکر می کردم بعد از18 سال سختی و درد و رنج و عذاب قراره یه خانواده گرم و صمیمی داشته باشم یه مادر که منو بغل بگیره.
با بغض دستمو به صورت ام گرفتم و گفتم:
- نه سیلی بزنه تو گوشم.
یه دختری جلو اومد و گفت:
- اگه راست می گی باید تست دی ان ای بدی من توی ازمایشگاه کار می کنم تخصص دارم می تونم همین الان انجام بدم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- انجام بده ولی بعدش که فهمیدین راست گفتم یه لحضه ام اینجا نمی مونم.
دختره گفت:
- خاله باربد بشینین معلوم می شه.
همون زن و پسر نشستن امیرعلی به صورت ام نگاه کرد و گفت:
- خوبی عزیزم؟
سری تکون دادم نشستم و گفتم:
- ای کاش اون مردک این دم اخری نمی گفت من بچه اش نیستم ای کاش یتیم بودم اصلا اصلا منو از پرورش گاه ای کاش می دزدید.
امیرعلی گفت:
- هیس این حرفا چیه اروم باش.
دختره برگشت و سوزن به دست بود.
استین مو بالا زدم و ازم خون گرفت.
کنار رفت و از مادرم یعنی خاله اش هم خون گرفت.
لب زدم:
- کی اماده می شه؟
توی دستگاه گذاشت و گفت:
- خیلی زود.
گوشی امیرعلی زنگ خورد با دیدن اسم مادرش جواب داد:
- سلام مامان جانم؟
.....
- دستگیر شدن مامان حدود دو ساعت پیش نگران نباش.
- .....
- اره قربونت برم عروس ت سالم کنارمه.
......
- میایم این دم اخری پدر باران گفت باران از خون اونا نیست توی بیمارستان تفنگ گذاشتن بالای سر رعیس بیمارستان که بی صر و صدا بچه ها رو عوض کنن یعنی بچه ی مرده ی خاندان ایزد یار و باران رو.
......
- رفتیم سراغ رعیس بیمارستان ادرس اینجا رو و داد و گفت مجبورش کردن پای مرگ و زندگی خودش و خانواده اش وسط بوده حالا اومدیم خونه خانواده ی باران شما بخوابین ما برمی گردیم.
.....
- خدانگهدار.
قطع کرد و گفت:
- مامان حسابی نگرانت بود گفته زودتر ببرمت خونه دلش برات تنگ شده.