🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت79
#باران
با حرف هاش اروم تر شدم و یه ارامشی وجود مو گرفت.
خوبه که حالا واقعی با احساس ی که دیگه پنهانی نیست کنارمه!
نگاهمو بهش دوختم و جزء به جزء شو از نظر گذروندم در حالی که نگاهش به جلو بود گفت:
- چی شده خانوم چرا اینجوری زل زدی بهم؟
با سوال یهویی م جا خورد:
- از کی عاشقم شدی؟
ابرو هاش بالا رفت و بعد چند ثانیه گفت:
- از همون اول شاید دقیق نمی دونم از وقتی دیدمت همش دلم می خواست پیشم باشی کارات رفتارت همه چیت با بقیه دخترا متفاوت بود و این خاص ت می کرد ولی جدا از کار هات و رفتار هات خودت به دل من نشستی تو همون دختر مهربون و زرنگی هستی که من دنبالش بودم تا زندگی مو باهاش تا اخر عمرم قسمت کنم اگه دیر بهت گفتم عاشقتم فقط به خاطر این بود که می ترسیدم بهت بگم و تو منو به چشم بقیه ببینی بزاری بری نمی خواستم بری می خواستم همیشه کنارم باشی.
لبخند دندون نمایی زدم که نگاهم کرد و خیره نگاهم کرد که نور ماشینی خورد بهمون و سریع به خودش اومد فرمون و تاب داد.
با ترس به در ماشین چسبیده بودم که امیرعلی نفس شو فوت کرد و گفت:
- لبخندت داشت می فرستادمون اون دنیا تاحالا ندیده بودم اینجوری نیشت بار بشه پس خوشت میاد از عاشق شدنم برات بگم همیشه می گم تا اینجور بخندی.
صاف نشستم و دیونه ای گفتم.
بلاخره رسیدیم بیمارستان سینا.
پیاده شدیم و دوشا دوش هم رفتیم داخل توی ایستگآه پرستاری امیرعلی جلو رفت و با پرستار صحبت کرد که می خواد رعیس بیمارستان رو ببینه.
بعد کمی سمتم اومد و گفت:
- خداروشکر هنوز رعیس بیمارستان نرفته خونه.
سری تکون دادم و داخل اسانسور رفتیم و طبقه اخر رو امیرعلی فشار داد.
اسانسور وایساد و هر دو بیرون اومدیم تک اتاق بود و اتاق مدیریت بیمارستان.
همون لحضه مدیر بیمارستان بیرون اومد و خواست بره با دیدن ما گفت:
- سلام چیزی شده؟
امیرعلی کارت پلیسی شو نشون داد و گفت:
- سلام امیدوارم حالتون خوب باشه باید باهاتون صحبت کنم.
با دیدن کارت راهنمایی مون کرد داخل روی مبل نشستیم و مدیر گفت:
- چه کاری از بنده ساخته است؟
امیرعلی نگاهم بهم کرد و گفت:
- 18 سال پیش بهمن ماه 16 بهمن ماه دو تا خانوم یا حالا نمی دونم چند تا اون روز حمل وضع می کنن که بچه خانواده ایزدیار می میره و اونا جاشو با خانوم بنده عوض می کنن ما می خوایم بدونیم چرا این اتفاق صورت گرفته؟و خانواده اصلی همسرم کجا هستن؟
رنگ از چهره مدیر بیمارستان پرید.
امیرعلی تیز نگاهش کرد که گفتم:
- کار شما بود اره؟میدونید چه بلایی سر من اومد این همه سال چقدر زجر کشیدم چقدر بهم توهین شد چرا اینکار رو کردید؟بچه خودتون هم بود همین کار رو باهاش می کردید؟
سرشو پایین انداخت و گفت:
- من شرمنده اتونم من قبول نکردم و بین راه که داشتم می رفتم تو خونه یکی از افرادشون با اصلحه عقب ماشینم بود تهدید ام کردن به مرگ به کشتن خانواده ام همه ی امار منو در اورده بودن عکس بچه امو داشتن من مجبور شدم.
امیرعلی نفس شو فوت کرد و گفت:
- آونا دستگیر شدم و کارشون تمامه نگران نباشید ادرس خانواده ی واقعی همسر مو می خوایم.
سریع بلند شد و گفت:
- الان بهتون می دم.
توی یه پرونده در اورد با شماره تماس و بهمون داد.
به ساعت نگاه کردم که ساعت 10 بود.
پس حتما بیدارن.
رو به امیرعلی گفتم:
- می خوام الان بریم.
متعجب گفت:
- دیر وقته صبح می ریم.
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نمی تونم صبر کنم باید بریم.
باشه ای گفت و لحضه ای که خواستیم بریم دکتر گفت:
- خواهش می کنم این کار منو گزارش نکنید زندگیم نابود می شه لطفا.
امیرعلی سری تکون داد از اتاق خارج شدیم.
خیلی زود راه افتادیم و ساعت 11 و نیم بود که رسیدیم.
یه زمین خیلی خیلی بزرگ که چند تا عمارت توش بود.
چه نمای جالبی!
زنگ در رو فشردم اما کسی جواب نداد چند بار دیگه زنگ زدم که امیر علی گفت:
- شاید خونه نباش..که همون لحضه صدای خابالود یه پسر اومد:
- بعله؟
درمونده به امیرعلی نگاه کردم که زود گفت:
- سلام ببخشید مزاحم شدیم یه کار مهم با خانواده اتون داریم خیلی واجب من سرگرد امیرعلی حقیقت دوست هستم از اداره اگاهی.
پسره با مکث درو بار کرد و گفت:
- بعله بفرماید.
به امیرعلی نگاه کردم و گفتم:
- گفت اسم پدر و مادرم چیه دکتر؟
امیرعلی فکر کرد و گفت:
- شهرزاد سعادت و فرهاد سعادت.
سری تکون دادم و باهم داخل رفتیم.
امیرعلی با دیدن اوضاع ام گفت:
- خوبی؟رنگت پریده.
فقط سر تکون دادم که معنی شو خودمم نمی دونستم.
چند تا عمارت بود اونی که فکر می کردیم اصلیه رو رفتیم داخل.
یه پسر که شلوار ورزشی راحتی با پیراهن گشاد تن ش بود دیدیم که تو سالن وایساده بود.
با دیدن ما گفت:
- خوش اومدید بفرماید بشنید با کی کار دارید؟
قبل اینکه امیرعلی چیزی بگه گفتم:
- با همه.
متعجب سری تکون داد و گفت:
- بشنید الان بیدار شون می کنم.
نشستیم و ازمون پذیرایی کرد یه ربع پر از استرس گذشت و بلاخره همه یکی یکی اومدن.
روی مبل ها و زمین پذیرایی پر شده بود از ادم.
انگار کل خاندان همه اینجا زندگی می کردن.
اب دهنمو قورت دادم امیرعلی گفت:
- راستش ما برای..
توی کلام امیرعلی پریدم و گفتم:
- امیرعلی حاشیه نه.
به بقیه نگاه کردم و گفتم:
- من دختر این خاندان ام.
همه هنگ نگاهمون کردن همون پسره گفت:
- فیلمه؟
با مکث گفتم:
- 18 سال پیش 16 بهمن ماه جای من با یه بچه مرده زوری عوض شده.
یه خانوم که می خورد 35 سالش باشه بلند شد حدس می زدم مادرم باشه از جام بلند شدم روبروم وایساد حتما الان بغلم می کنه یهو یکی زد تو صورتم که افتادم روی مبل.
ناباور سر بلند کردم امیرعلی بهت زده نگاهمون کرد و خانومه داد کشید:
- خجالت نمی کشی به بهونه ارث و میراث میاین و دروغ سر هم می کنید و تن بچه یه روز من رو توی خاک می لرزونید؟
از جام بلند شدم و
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت80
#باران
محکم هلش دادم عقب که همون پسره با خشم جلو اومد و داد کشید:
- هوییی چیکار می کنی دختری..
یکی خوابوندم توی گوشش که هنگ کرده نگاهم کرد و گفتم:
- بار اخرت باشه سر من داد بزنی.
رو به همون خانومه گفتم:
- من نیازی به ارث و میراث تو ندارم اونقدری دارم که بتونم کل خاندان تونو بخرم من فقط دنبال خانواده واقعی م می گشتم چون فکر می کردم بعد از18 سال سختی و درد و رنج و عذاب قراره یه خانواده گرم و صمیمی داشته باشم یه مادر که منو بغل بگیره.
با بغض دستمو به صورت ام گرفتم و گفتم:
- نه سیلی بزنه تو گوشم.
یه دختری جلو اومد و گفت:
- اگه راست می گی باید تست دی ان ای بدی من توی ازمایشگاه کار می کنم تخصص دارم می تونم همین الان انجام بدم.
پوزخندی زدم و گفتم:
- انجام بده ولی بعدش که فهمیدین راست گفتم یه لحضه ام اینجا نمی مونم.
دختره گفت:
- خاله باربد بشینین معلوم می شه.
همون زن و پسر نشستن امیرعلی به صورت ام نگاه کرد و گفت:
- خوبی عزیزم؟
سری تکون دادم نشستم و گفتم:
- ای کاش اون مردک این دم اخری نمی گفت من بچه اش نیستم ای کاش یتیم بودم اصلا اصلا منو از پرورش گاه ای کاش می دزدید.
امیرعلی گفت:
- هیس این حرفا چیه اروم باش.
دختره برگشت و سوزن به دست بود.
استین مو بالا زدم و ازم خون گرفت.
کنار رفت و از مادرم یعنی خاله اش هم خون گرفت.
لب زدم:
- کی اماده می شه؟
توی دستگاه گذاشت و گفت:
- خیلی زود.
گوشی امیرعلی زنگ خورد با دیدن اسم مادرش جواب داد:
- سلام مامان جانم؟
.....
- دستگیر شدن مامان حدود دو ساعت پیش نگران نباش.
- .....
- اره قربونت برم عروس ت سالم کنارمه.
......
- میایم این دم اخری پدر باران گفت باران از خون اونا نیست توی بیمارستان تفنگ گذاشتن بالای سر رعیس بیمارستان که بی صر و صدا بچه ها رو عوض کنن یعنی بچه ی مرده ی خاندان ایزد یار و باران رو.
......
- رفتیم سراغ رعیس بیمارستان ادرس اینجا رو و داد و گفت مجبورش کردن پای مرگ و زندگی خودش و خانواده اش وسط بوده حالا اومدیم خونه خانواده ی باران شما بخوابین ما برمی گردیم.
.....
- خدانگهدار.
قطع کرد و گفت:
- مامان حسابی نگرانت بود گفته زودتر ببرمت خونه دلش برات تنگ شده.
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩❄️🎩
🎩❄️🎩❄️
🎩❄️🎩
🎩❄️
🎩
ࢪمآن✉➣⇩
🧡عࢪوسننہاممیشۍ؟🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت81
#باران
تا خواستم جواب شو بدم تلفن ش زنگ خورد لب زد:
- سرهنگه.
بلند شد و گفت:
- بشین تا برگردم.
و از عمارت بیرون رفت.
پا روی پا انداختم مثلا به خاندان ام نگاه کردم.
همه نگاه هاشون زوم بود روی من.
همون دختره با طعنه گفت:
- حالا تو واقعا راست گفتی دختر خاله منی؟
مثل خودش با طعنه گفتم:
- اره ولی ای کاش نبودم اصلا ای کاش نمی فهمیدم هیچوقت که جام عوض شده به همون خانواده نکبت قبلی م راضی ترم.
اخماش توی هم رفت که پوزخندی زدم و گفتم:
- در حدی نیستی که بخوای منو بچزونی خانوم دکتر.
در باز شد و امیرعلی اومد داخل.
کنارم نشست و گفت:
- دو تا خبر خوب برات دارم.
بهش نگاه کردم که گفت:
- اول اینکه تمام اموالی که به نام ت هست مال خودته و تمام اموالی که به نام پدر و مادر اصلی ت هم نیست طبق قول و قرارمون به نام ت می شه و خبر دوم اینکه به خاطر کار امشب ت سرهنگ گفته دو ماه باید بری اموزشی برای پلیسی و بعد با مقام سروان می ری توی اداره برای کار.
ناباور گفتم:
- الکی؟راست می گی؟
سری تکون داد و گفت:
- اره عزیزم می خوام جشن عروسی مون و جشن خانوم پلیس شدنت یکی باشه.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- ما که دیشب عروسی کردیم.
امیرعلی گفت:
- اون که نمایش بود همچیش فقط عقد ش راستکی بود یه عروسی واقعی با خانواده من و تو.
سری تکون دادم که با صدای دختره پوزخندی کنج لبم و غم ی کنج دلم نشست:
- خاله این دختر راست می گه.
همه کم مونده بود چشاشون بزنه بیرون از حدقه.
بلند شدم و گفتم:
- امیرعلی بریم کار ما اینجا تمامه.
704.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و بغضی که هرشب تا کربلا پیاده میرود..