🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت9
#غزال
که دیدم همه بچه ها بشقاب هاشونو بلند کردن و گفتن:
- مامان محمد ما هم می خوایم پیش تو بخوریم بعدش هم بازی کنیم.
لبخندی به روشون زدم و گفتم:
- پس بریم توی حال سفره پهن کنیم دورهم خوبه؟
محمد و پایین گذاشتم و رو به خدمتکار گفتم:
- می شه یه سفره به من بدید؟
یه سفره بهم دادن که توی حال پهن کردم و بچه ها همه نشستن روی سفره و خدمتکار برای ما اون سفره رو چید.
نشستم و محمد کنارم نشست و برگشت سمت پدرش و گفت:
- بابایی نمیای پیش ما؟
ارباب زاده هم لبخندی به روی محمد زد و بلند شد با بشقاب ش نگاهی به شیدا انداخت و گفت:
- و معلوم شد کی شعورش بیشتره که همه اونو انتخاب کردن.
و سمت ما اومد از روی سفره بلند شدم تا ارباب زاده بالا بشینه و اون ور نشستم محمد ام نشست بین مون.
رو به بچه ها گفتم:
- قبل از غذا همیشه اول باید دعا کنیم دست هاتونو بیارین بالا مثل من.
همه انجام دادن و گفتم:
- خوب من هر چی گفتم شما تکرار کنید.
همه چشم مامان محمدی گفتن و لب زدم:
- خدایا ممنون که به سفره ما برکت دادی!
خدایا بابت تمام نعمت هایی که به ما دادی شکرت!
خدایا این رزق و روزی رو بیشتر کن و از ما نگیر!
وقتی تکرار کردن گفتم:
- حالا بسم الله بگید و شروع کنید.
بسم الله گفتن که آوا و فرید که دیده بودم شون توی جمع اوا خواهر کوچیک شیدا که 17 سالش بود و فرید پسر عموش که 20 سآلش بود و یه جورایی انگار عاشق هم بودن بشقاب هاشونو بلند کردن و اوا کنار من و فرید کنار ارباب زاده نشستن و اوا گفت:
- اینجا صفا ش بیشتره ما هم اومدیم.
لبخندی بهشون زدم و گفتم:
- خوش اومدید شروع کنید بچه ها مامانی محمد بخور.
براش خورشت ریختم و شروع کرد به خوردن.
با نگاه خیره ای روی خودم سر بلند کردم که دیدم ارباب زاده داره نگاهم می کنه.
سرمو پایین انداختم و به محمد غذا دادم.
بعد از خوردن همه تک تک از من تشکر کردن و بلند شدن.
رو به محمد گفتم:
- برو پیش بابایی توی رخت خواب تا من اینجا رو جمع کنم بیام بخوابونمت.
چشم بلند بالایی گفت و رفت بغل باباش.
وسایل رو توی سینی گذاشتم که عذرا خانوم خدمتکارخونه سمتم اومد و گفت:
- خانوم ما جمع می کنیم شما بفرماید.
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- خسته شدید منم کمک تون می دم چیزی نیست.
سفره رو جمع کردم و باقی ظرف ها رو توی اشپزخونه گذاشتم
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت10
#غزال
بعدش هم سمت اتاق رفتم.
درو باز کردم رفتم تو ارباب زاده دراز کشیده بود و محمد توی بغل ش بود اما بیدار.
نگاهی به من انداخت و گفت:
- بیا منتظرتوعه.
سری تکون دادم که از روی تخت بلند شد و روی صندلی چوبی توی اتاق که درست روبروی تخت بود نشست.
نشستم روی تخت و محمد سرشو روی پام گذاشت خم شدم و پتو رو روش مرتب کردم و موهاشو درحالی که نوازش می کردم براش قصه می گفتم.
نگاه ارباب زاده خیره به محمد بود و گاهی ام روی من می چرخید.
به شدت معذب شده بودم از حضورش توی اتاق و اصلا احساس راحتی نمی کردم.
نکنه تا صبح می خواد همین جوری بشینه زل بزنه به محمد و من؟
بلند شد اون ور محمد که حالا خواب ش برده بود دراز کشید و گفت:
- می خوام یکم پیشش دراز بکشم بعد می رم.
حرفی نزدم محمد و توی بغلش گرفت و بعد کمی خواب ش برد.
یه ساعتی گذشت که
از سرما توی خودش جمع شده بود.
پتو رو از پایین تخت برداشتم و اروم روی ارباب زاده انداختم و اروم از اتاق بیرون اومدم.
بقیه خواب بودن پس بی سر و صدا از عمارت بیرون اومدم توی حیاط رفتم و روی الاچیق نشستم.
#شایان
با حس گرمی چشمامو باز کردم غزال پتو رو روم انداخت و بعد از اتاق رفت بیرون.
بلند شدم و اروم دنبال ش راه افتادم.
کجا داشت می رفت نصف شبی؟
از سالن زد بیرون و توی حیاط روی الاچیق نشست.
یکم که گذشت دیدم نه قصد رفتن به جایی نداره.
سمت ش رفتم و کنارش روی الاچیق نشستم اما انقدر توی فکر بود که اصلا متوجه نشد.
دستی جلوش تکون دادم که هینی از ترس کشید و از جاش پرید.
اب دهنشو قورت داد که گفتم:
- بشین منم.
لب زد:
- شاید محمد بیدار بشه تنها می ترسه!
خواست بره که جدی گفتم:
- گفتم بشین.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت11
#شایان
مردد نشست و نگاهشو به دست دستاش که با استرس توی هم می پیچیدشون دوخت.
نگاهمو از دستاش گرفتم سیگاری دراوردم و روشن کردم پک اول رو که زدم شروع کرد به سرفه کردن و بین سرفه هاش گفت:
- می شه..لطفا خاموش کنید.
سری تکون دادم و انداختمش روی زمین و با پام لهش کردم.
ارنج هامو روی زانو هام گذاشتم و به جلو خم شدم و گفتم:
- خب بهتره شروع کنم!
با صدای اروم و گرفته ای گفت:
- چیو؟
سرمو چرخوندم سمت ش که فوری سر شو پایین انداخت و گفتم:
- اینکه کی هستی!از کجا اومدی!چیکاره هستی؟
منتظر نگاهش کردم و گفتم:
- خوب می شنوم!
لب تر کرد و گفت:
- اسمم که غزاله فامیلم محمدی 17 سالمه تا یازدهم درس خوندم رشته ی هنر گرافیک پدر و مادرم توی بچگی فوت کردن و برادرمم ولم کرد و رفت صابخونه انداختتم بیرون از خونه منم دنبال کار می گشتم که اگهی شما رو پیدا کردم همین.
به تاب تکیه دادم که خودشو عقب تر کشید و از حضور من خجالت کشیده بود!
نگاهی به سر و وعض ش انداختم شیک بود اما محجبه!
یکم متمایل شدم سمت و گفتم:
- ببین من مشکلات زیادی دارم می فهمی؟
سری تکون داد و گفت:
- از اونجایی که ثروت دارید پس مشکلات تون مالی نیست فکری یا دلیه!
دختر زرنگی بود!
سری تکون دادم و گفتم:
- درسته سیگاری هم که گفتی خاموش کنم به خاطر همین مشکلاته که عادت کردم بهش نمی خوام توهم مشکل بشی می فهمی منظور مو؟
با مکث گفت:
- اما سیگاری که شما می کشین دردی رو دوا نمی کنه حتی حالتون رو هم بهتر نمی کنه پس چرا می کشین؟به جای کشیدن اون مشکلات تونو حل کنید فکر کنید راه حل پیدا کنید.
نیشخندی زدم و گفتم:
- فکر کردی خودم نمی خوام؟نمی شه حل شدنی نیست.
غزال گفت:
- می خواید به من بگید؟شاید بتونم کمک تون کنم.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- مثلا اولین مشکل خودت.
با تعجب گفت:
- من؟
با جدیت گفتم:
- اره تو اتفاقا بزرگ ترین ش تویی میدونی چرا؟
نه ای گفت که گفتم:
-
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت12
#غزال
نه ای گفت که گفتم:
- چون پسرم تنها دارایی م تمام زندگیم به تو وابسته شده تازه خوشحال شده یه بار از ته دل خندیده و تو یه دایه بیش نیستی که امروز هستی و فردا نه و نمی دونم وقتی رفتی با پسرم چیکار کنم؟این زخم و چطور التیام ببخشم براش؟
با صداقتی که توی صداش بود گفت:
- من قول می دم که همیشه کنار محمد باشم تا زمانی که بمیرم من به محمد وابسته شدم اگه نگرانی تون بابت اینه که من محمد و رها کنم و برم پی زندگی خودم قول می دم بهتون که این کارو نمی کنم.
با مکث گفتم:
- پس بیا یه کاری کن خیالم راحت باشه!
گفت:
- چه کاری؟
بهش نگاه کردم و گفتم:
- به عقد من در بیا که مطمعن باشم نمی ری!من هیچی ازت نمی خوام می خوام فقط عقدم باشی که خیالم راحت باشه.
از جاش بلند شد و گفت:
- نه!من قول دروغ نمی دم!روی قولم هستم ولی نمی تونم به خواسته شما عمل کنم متعسفم!
خواست بره که بلند شدم و جلوش وایسادم و گفتم:
- پس بدون اگه کاری بکنی که کوچیک ترین اسیبی به محمد بزنه قبل اینکه دست من بهت برسه بهتره خودت خودتو خلاص کنی خوب؟
با عصبانیت گفت:
- من مثل همسر اولتون مادر محمد نیستم که اینجور با من برخورد می کنید.
#غزال
اومدم برم که نگاهم به پنجره اتاق ارباب زاده که محمد توش خواب بود افتاد یه سایه ای افتاده بود روی شیشه و داشت نگاهمون می کرد.
با دو سمت در عمارت رفتم که سایه دید تا دارم می دوام از کنار پنجره رفت.
با دویدن من ارباب زاده هم نگران شروع کرد پشت سرم دویدن.
تا رسیدم به اتاق سریع درو باز کردم
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت13
#غزال
تا رسیدم به اتاق سریع درو باز کردم و خودمو هل دادم تو.
اما کسی نبود و محمد ام خواب بود.
ارباب زاده پشت سر من اومد توی اتاق دور تا دور اتاق و نگاه کرد از اتاق بیرون اومدم و توی راه رو رو نگاه کردم در همه اتاق ها بسته بود.
سمت تخت رفتم و دستمو دور محمد حلقه کردم و توی بغلم گرفتمش.
محمد توی بغلم تکونی خورد و دوباره خوابید.
ارباب زاده جلو اومد و گفت:
- بچه خوابه چیکار می کنی؟
نگران گفتم:
- یکی اومده بود توی اتاق خودم پشت پنجره دیدمش تا من دویدم سریع کنار رفت بو کن بوی عطر ش هنوز توی اتاق هست.
ارباب زاده بو کرد و گفت:
- اره این بوی عطر من نیست! اگر بوش مونده یعنی عطر خیلی گرونیه و کسی که عطر خیلی گرون می خره و بوهاش همیشه خاصه شیداست چون به عطر علاقه خاصی داره! نگران نباش اومده بود سرک بکشه عادتشه.
به محمد نگاه کردم و گفتم:
- اتفاقا گفتید شیدا بیشتر نگران شدم محمد خیلی ازش می ترسه معلوم نیست چیکارش کرده نمی خوام حتی یه ثانیه هم محمد باهاش تنها باشه.
ارباب زاده گفت:
- اما ماهی یک بار محمد یه روز کامل پیش شیداست حکم دادگاهه.
چشامو با عصبانیت نیستم ارباب زاده درو بست و قفل ش کرد.
روی صندلی نشست و گفت:
- اون بلایی سر پسر من نمیاره چون می دونه حکم کسی که بخواد محمد و اذیت کنه مرگه!
با حرف های ارباب زاده یاد بابا افتادم.
اونم مثل ارباب زاده روی من حساس بود!یه قطره اشک می ریختم زمان و زمین و بهم می دوخت اما بعد رفتن ش چقدر بی کس و تنها شدم!اما هنوز خدایی هست که مراقبم باشه.
حالم که بهتر شد و نگرانیم که کمتر شد محمد و روی تخت گذاشتم و پتو رو روش مرتب کردم.
همون جور نشسته خیره محمد بودم که ارباب زاده گفت:
- نمی خوای بخوابی؟مشکل منم؟
دقیقا مشکل خودش بود اما نمی شد بهش بگم که!
گفتم:
- نه بی خوابی به سرم زده.
اهان کشداری گفت اما دو دقیقه نشد خواب به سراغمم اومد و و همون جور نشسته خوابم برد.
#شایان
دو دقیقه از حرف ش نگذشت همون جور نشسته خواب ش برد!
می دونستم از حضور من معذب هست و به همین خاطر که کنار محمد دراز نمی کشه.
تو زندگیم با دختر مذهبی سر و کار نداشتم که اخلاق های این یکی تو دستم باشه.
همه کار هاش و رفتار هاش برام جدید بود.
نه دنبال جلب توجه بود نه خودنمایی نه پز دادن نه افاده ای بود و نه عملی!
ساده و در عین حال زیبا و شیک و خاص!
واقعا توصیف ش سخت بود مخصوصا که یه روزه فقط اومده.
امیدوارم همیشه همین جوری بمونه و مثل بقیه ادم های زندگیم رنگ عوض نکنه!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت14
#شایان
انقدر که توی زندگیم کلاغ رنگ زده بودن جای قناری بهم دادن که اگر حتی یه فرد خوب هم پیدا می شد فکر می کردم داره نقش بازی می کنه و یه نقشه یا فکری توی سرشه!
ادم های دورت که دو رو و بی ذاب باشن نسبت به بقیه بی اعتماد می شی!
اما تنها چیزی که الان حال مو خوب می کرد خوشحالی و خنده های محمد بود.
خودم زندگی خانزاده ای مزخرفی داشتم و نمی خواستم محمد یه درصد زندگی منو تجربه کنه!
حتی اگه روزی غزال بخواد بره هم نمی تونم بزارم بره چون محمد من با اون خوشه!
باید دنبال راهی بگردم که یه جوری مجبور بشه برای همیشه بمونه و خیال من راحت بشه.
از این همه فکری که توی مخ ام بود سردرد گرفته بودم و دلم می خواست هیچ فکری نباشه تا حداقل یه خواب خوب داشته باشم و باز کابوس نبینم.
#غزال
ساعت 8 بود که با صدای در اتاق از خواب پریدم.
تو جام نشستم که دیدم ارباب زاده هم چشماش باز شد و روی صندلی خوابیده بود.
هر دو به در نگاه کردیم ارباب زاده تکونی خورد و گفت:
- بیا تو.
عذرا خانم داخل اومد و گفت:
- سلام اقا سلام خانوم شرمنده بیدارتون کردم بزرگ اقا گفتن بیاید صبحونه.
ارباب زاده سری تکون داد و من گفتم:
- چشم ممنون که گفتید.
لبخندی به روم زد و با اجازه ای گفت و درو بست.
از جام بلند شدم سر و وعض ام مرتب بود.
توی روشویی رفتم و ابی به دست و صورتم زدم.
بیرون اومدم روی تخت نشستم و محمد و صدا زدم:
- محمد اقا خوشکل مامان عزیز دلم؟صبح شده بیدار شو.
تکونی خورد و چشماشو باز کرد که گفتم:
- صبح بخیر عشق مامان.
دستاشو بالا اورد دور گردنم حلقه کرد و با چشای بسته گفت:
- سلام مامانی.
همون جور از روی تخت بلند ش کردم که چشماشو باز کرد و رو به باباش گفت:
- سلام بابایی.
ارباب زاده جلو اومد و بوسی روی پیشونی ش کاشت خواست بغلش کنه که گفتم:
- گل پسر اول باید دست و صورت شو بشوره و مسواک بزنه.
سری تکون و داد از بغلم گرفتش و گفت:
- پس ما می ریم مردونه مسواک بزنیم و برگردیم.
با خنده نگاهشون کردم مگه مسواک هم مردونه داشت؟
برای محمد لباس تمیز روی تخت گذاشتم که بیرون اومدن محمد و روی تخت گذاشت لباس هاشو عوض کردم و بعد هم موهاشو شونه کردم.
طبق معمول دستاشو باز کرد که بغلش کردم و هر سه از اتاق بیرون اومدیم.
روی میز صبحونه همه نشسته بودن و فقط انگار ما دیر اومده بودیم.
هر سه سلام کردیم ارباب زاده صندلی من و محمد و عقب کشید نشستیم و خودشم کنار من نشست.
با دیدن نگاه های بقیه روی من نگاهمو به ارباب زاده دوختم و سری تکون دادم که یعنی چیه اونم اشاره کرد بیخیال باشم و خودش شروع به صبحونه خوردن کرد.
منم به حرف ش گوش کردم که محمد گفت:
- من سوپ سبز می خوام.
متعجب گفتم:
- سوپ سبز چیه؟
محمد با اب و تاب گفت:
- یه سوپ هست مامانی توش علف هست سبز می شه بعد یه کرم های دراز خوشمزه ای توشه با اون چیز گرد ها.
به ارباب زاده نگاه کردم و گفتم:
- محمد کرم می خوره؟
ارباب زاده یکم از قهوه اش خورد و گفت:
- منظورش اش رشته است به رشته ها می گه کرم.
اهانی گفتم و رو به محمد گفتم:
- قربونت برم من اونو که نمی شه صبحونه خورد دیر هم اماده می شه اگه تو صبحونه بخوری منم قول می دم تا وقت ناهار برات اماده کنم.
دستشو جلو اورد و گفت:
- قول؟
قول دادم و براش لقمه گرفتم
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت15
#غزال
اما بی میل محمد صبحونه می خورد البته اصلا نمی خورد به زور دو تا لقمه رو می جوید و همش می گفت کی می ریم اش رشته درست کنیم.
ارباب زاده گفت:
- محمد بزار خودت و مامانت صبحونه بخورین بعد می گم عذرا خانم درست کنه.
لبای محمد برچیده شد و قهر کرد.
انگار بدجوری هوس کرده بود.
بلند شدم محمد و بغلم کردم و گفتم:
- قهر نکن عزیز دل من الان می ریم باهم درست می کنیم خوبه؟
ارباب زاده نگاهی بهمون انداخت و گفت:
- عذرا درست می کنه دیگه شما بشینین خطرناکه برین پای اجاق.
لب زدم:
- می خوام محمد ببینه چطور درست می شه خطرناک نیست من مراقبم.
شیدا لقمه ای گرفت و گفت:
- خوبه می بینم جز دایه بودن کلفتی هم بلدی.
لبخندی زدم و گفتم:
- اشپزی هنر هر خانوم خونه داری هست عزیزم.
ارباب زاده سری برامون تکون داد که هر دو سمت اشپزخونه رفتیم.
محمد و روی صندلی نشوندم و وسایل مورد نیاز رو روی میز چیدم.
بچه ام انقدر هیجان زده شده بود که لبخند از روی لب ش پاک نمی شد و مدام سوال می پرسید این چیه اون چیه
خدمتکار ها هم برای اینکه ما راحت باشیم از در پشتی رفتن توی حیاط پشتی.
حدود نیم ساعتی طول کشید و بعد در قابلمه رو گذاشتم محمد و توی بغلم بلند کردم تا ببینه صورت ش در هم رفت و گفت:
- این که اون نیست.
خندیدم و گفتم:
- خوب این هنوز نپخته بزار بپزه قول می دم عاشقش بشی.
سری تکون داد و رو به قابلمه گفت:.
- توروخدا زود تر پخته شو.
از اشپزخونه بیرون اومدیم اما ارباب زاده رو ندیدم.
برای اینکه محمد سرگرم بشه تا اش زود تر پخته بشه توی حیاط رفتم و همی طور که قدم می زدم برای محمد صحبت می کردم که یهو گفت:
- مامانی دیشب خواب دیدم وقتی شب بود داشتی نماز می خوندی.
بوسه ای روی لپ ش کاشتم و گفتم:
- خواب ندیدی پسر من دیشب داشتم نماز صبح می خوندم تو هم بیدار شدی به لحضه دوباره خوابیدی.
با صدای داد ارباب زاده که از بیرون عمارت می یومد هر دو ترسیدیم.
محمد دستاشو دور گردنم حلقه کرد که گفتم:
- نترس عزیزم چیزی نیست ما رو که دعوا نمی کنه.
ارباب زاده بعد کمی با اعصابی خراب و اخم های در هم که مثل برج زهرمار می موند اومد داخل به من و محمد نگاه کرد یهو داد زد:
- بیرون چیکاررر می کنید برید داخل مه نمی بینید حیاط پر از بادیگارده یالا برید تو.
محمد اروم کنار گوشم گفت:
- بابایی ترسناکه.
سری برای ارباب زاده تکون دادم و سمت عمارت رفتم و گفتم:
- نه عزیزم فقط دعوا کرده اعصاب ش خورد شده.
با سوال محمد تعجب کردم:
- مامانی اعصاب کجای بدن ادمه؟
در سالن و باز کردم و گفتم:
- همه جا عزیزم.
متعجب گفت:
- پس اگه اعصاب بابایی خورد شد شکست چرا بابایی هنوز سالمه؟
خنده ام گرفته بود و اصلا هیچ جوره نمی دونستم چطوری بهش بفهمونم این یه اصطلاحه و واقعا مونده بودم جواب چی بدم!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡🌱🧡
🧡🌱🧡🌱
🧡🌱🧡
🧡🌱
📚ࢪمآن
🧡خیـــآلتــــــــــو🧡
#بہ_قلم_بانو
#قسمت16
#غزال
توی سالن رفتم داشتم می رفتم سمت اتاق که در باز شد و ارباب زاده بلند گفت:
- غزال محمد تو ماشینم سریع بیاید باید بریم عمارت.
سریع وسایل رو جمع کردم از عذرا خانم هم خداحافظ کردم و توی حیاط عمارت رفتم.
توی ماشین بود سوار شدم اعصاب ش به شدت خورد بود.
محمد ساکت توی بغلم نشست تلفن ش زنگ خورد که سریع برداشت و گفت:
- الو
......
- سریع اون پسره ی عوضی حروم خور رو پیدا می کنید برام از زیر سنگ هم شده باید برام پیداش کنید تا شب پیدا نشه نعشه همه اتونو می ریزم تو چرخ گوشت یه کوبیده معرکه از همتون درست می کنم فهمیدییی؟
با داد اخرش من و محمد چسبیدیم به در.
محمد که منو محکم گرفته بود و حسابی ترسیده بود.
گوشی و قطع کرد که ترسیده گفتم:
- ارباب زاده توروخدا اروم باشید محمد خیلی ترسیده.
داد زد:
- ساکت صدایی از کسی نشنوم.
همه ساکت شدیم فقط صدای نفس های عصبی ارباب زاده بود که توی ماشین می پیچید.
همین که رسیدیم عمارت سریع پیاده شد و سیگاری روشن کرد.
با محمد پیاده شدیم و سریع رفتیم توی عمارت انقدر هول کرده بود اش محمد رو هم نتونستم بیارم.
خواستم بریم توی اتاق محمد که تلفن خونه زنگ خورد محمد و پایین گذاشتم و سمت تلفن رفتم برش داشتم و گفتم:
- بعله بفرماید؟
صدای عذرا خانم پیچید:
- سلام خانوم اش محمد اقا رو نبردین بفرستم ش بیارنش براتون؟
حلال زاده که می گن یعنی همین.
در جواب ش گفتم:
- اره عذرا خانوم دستت درد نکنه.
گوشی و گذاشتم و خواستم برم توی اتاق که ارباب زاده اومد داخل طوری که در به دیوار کوبیده شد و زیر لب با خودش صحبت می کرد:
- یه معتاد موفنگی می خواد سر منو پایین بیاره ادمت می کنم از دست من می خوای فرار کنی حروم زاده!
نگاهی به ما دوتا که داشتیم بهش نگاه می کردیم انداخت و با لحن خشن ش گفت:
- باید بریم شمال بند و بساط نچینین تا من مدارک و بردارم توی ماشین باشید تکرار نمی کنم دیگه سریع اماده بشید.
با صدای ارومی گفتم:
- می خواید ما نیای..
داد کشید:
- گفتم امادههههه شید.
منم دو پا داشتم دو تا هم قرض گرفتم سریع رفتم توی اتاق.
سریع یه سری وسایل برای محمد برداشتم و ساک خودمم که هنوز بازش نکرده بودم برداشتم و بیرون اومدم از اتاق.
همزمان ارباب زاده هم از پله ها اومد پایین نگاهی به ما انداخت انگار چیزی یادش رفت که دوباره رفت بالا.
توی حیاط رفتیم و توی ماشین نشستیم.
ده دقیقه ای گذشت و نیومد.
محمد هم انگار خواب ش می یومد چون ساکت توی بغلم بود و چشاش هی روی هم می رفت با اینکه خواب ش می یومد گفت:
- مامانی سوپ چی؟
موهاشو نوازش کردم و گفتم:
- نمی تونیم بمونیم که این بادیگارده هم نیاوردش اعصاب بابایی هم فعلا خورده می ریم اونجا برات درست می کنم عزیزم.
که همون لحضه بادیگاردی با قابلمه سمت عمارت رفت که در ماشین و باز کردم و صداش کردم:
- اقا لطفا قابلمه رو بدید بهم.
با صدام برگشت اومد جلو و با سری پایین داد بهم و گفت:
- سلام خانوم بفرماید.
گرفتم و گفتم:
- ببخشید بی زحمت می شه برید توی عمارت سه تا کاسه و قاشق برای من بیارید؟
چشاش گشاد شد و گفت:
- یعنی برم داخل عمارت خانوم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- بعله.
مردد گفت:
- چشم خانوم.
رفت و زود برگشت داد بهم و گفت:
- امر دیگه ای نیست خانوم؟
که صدای ارباب زاده هر دوتامونو از جا پروند:
- هووووی مردیکه چی می خوای دم ماشین زرزر می کنی؟
اومد و یقعه اشو گرفت که گفتم:
- ارباب زاده اش محمد و اورد به خدا.
دستشو که بالا برده بود بزنتش پایین اورد و هلش داد عقب و گفت:
- خیلی خب برو