eitaa logo
🩶عاشقان شهادت🩶
102 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...😁 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...☺️🫂 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
Zahraa Al obaidi991_72894915113991.mp3
زمان: حجم: 6.8M
اليله الأخيره .. الوداع یا حسین💔؛)
شب ِآخره ؛ رزقتونو از حضرت ِمادر بگیرید .
- منم‌همینطورجوادجان،منم‌همینطور((:🫠💔.'
اینم مال دیروز بود با زهرا خانم رفتیم پارک❤️🥺
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 توی ماشین نشست برگشت سمتم و گفت: - خوش ندارم با بادیگارد ها حرف بزنی تهدید زور تقاضا هر چی می خوای اسم شو بزار بار بعدی که این اتفاق بیفته عواقب ش پای خودت فهمیدی؟ اخه مگه من چی گفتم به اون بادیگارد؟ لب زدم: - به خدا فقط اش رو اورد و من بهش گفتم بره از داخل قاشق و بشقاب بیاره. دستشو بالا برد و گفت: - هیسس من نگفتم چیز بدی گفتی گفتم بدم میاد با مردای دیگه همکلام بشی فهمیدی؟ سری تکون دادم و باشه ی ارومی گفتم. محمد به هر دوتامون نگاه کرد و با لبای برچیده ای گفت: - دعوا می کنید؟ سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم: - نه عزیز دل من حرف می زنیم. روی یه پام نشوندمش و در قابلمه رو باز کردم براش ریختم بقیه وسایل و گذاشتم عقب. قاشق و پر کردم و سمت دهن ش بردم با هیجان دهنشو باز کرد و خورد بهش نگاه کردم تا بیینم خوشش اومده یا نه. یهو دستاشو محکم دور گردنم حلقه کرد و گفت: - واییی مامانیییی خیلی خوشمزه است. لبخندی زدم و ارباب زاده هم نگاهی بهش انداخت و حرکت کرد. دو تا کاسه خورد و بعد توی بغلم لم داد و گفت: - خوابم میاد مامانی قصه بگو. دستمو دورش حلقه کردم و با اون دستمم موهاشو نوازش کردم و گفتم: - خوب یکی بود یکی نبود ... براش قصه تعریف کردم که خیلی زود خواب ش برد. ارباب زاده زد کنار بهش نگاه کردم بیینم چی شده! خم شد سمتم محمد و بغل کرد و بعد خم شد روی صندلی عقب خوابوندش. لب زدم: - توی ساکم چادرم هست در بیارید بندازید روی محمد هوا سوز داره. همین کارو کرد بعد نشست و دوباره حرکت کرد. یکم که گذشت با سوال یهویی ش جا خوردم: - هر چی بخوای به نام ت می کنم می خوام بشی مادر رسمی محمد. به بیرون نگاه کردم و گفتم: - می شه لطفا این بحث و فعلا کنار بزارید چون من اگه دوباره بگم نه شما عصبانیت الان تونو روی من خالی می کنید. لب زد: - سر تو خالی نمی کنم چرا قبول نمی کنی؟همه ارزوشونه جای تو باشن زن من بشن کلی ثروت گیرشون میاد خانومی می کنن توی اون عمارت! لب مو جویدم و گفتم: - من مثل بقیه نیستم!شاید اونا با مادیات خوش باشن اما مادیات خونه انچنانی پول و ثروت و طلا و این چیزا منو خوشحال نمی کنه! نفس شو فوت کرد و گفت: - اها بعد ویژگی های تو چیه؟ دستامو توی هم گره زدم و گفتم: - کسی که باهاش ازدواج می کنم مذهبی باشه مهربون باشه خوش اخلاق باشه منم دوست داشته باشه که شما هیچ کدومو نداری! با مسخرگی گفت: - عشق و اینا که همش کشکه اما درباره مهربونی خیلی خوب قول می دم باهات مهربون برخورد کنم. به جلو نگاه کردم و گفتم: - عشق کشک نیست یعنی شما همسر اول تونو دوست نداشتید که باهاش ازدواج کردید؟ پوزخندی زد و گفت: - معلومه که نه!من یه خانزاده ام طبق رسم باید با دختر عموم ازدواج می کردم اون موقعه خیلی جوون بودم فکر می کردم مثل این سریال ها با هم عاشقانه زندگی می کنیم اما بعد ازدواج نه من علاقه ای به اون داشتم نه اون به من هیچی مون مثل هم نبود گفتیم بچه باشه همه چی حل می شه البته من گفتم شیدا موافق نبود اما برای اینکه از دست من خلاص بشه و بتونه راحت به گند کاری هاش برسه باردار شد محمد بی مادر بزرگ شد به محمد شیر نمی داد می گفت هیکلم خراب می شه و از این مزخرفات یاد ندارم اصلا بالای سر محمد بوده باشه کل زندگیم دنبال این بودم دایه برای محمد پیدا کنم اما هیچ کدومو محمد دوست نداشت چون مثل مادر باهاش برخورد نمی کردن و از قضا از تو خوشش اومده و من می خوام از خوشی همیشگی باشه برای پسرم! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - من گفتم که دایه پسرتون می مونم اما همسر شما نمی شم!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 با صدایی که عصبی تر شده بود گفت: - دقیقا چرا؟ منم با عصبانیت گفتم: - من چطور می تونم همسر کسی بشم که هیچ علاقه ای بهش ندارم؟ گفت: - شاید علاقه به وجود اومد. منم گفتم: - خوب ما می گیم من به شما علاقه مند شدم اما شما که نیستی فردا شاید شما به یکی دیگه علاقه مند شدی راحت منو کنار می زارین. یکم فکر کرد و گفت: - من توی محضر توی دفترنامه ازدواج رسمی ثبت می کنم هیچ زنی رو بعد از تو نمی گیرم اگر من زن گرفتم تو می تونی طلاق بگیری خوبه؟ دستمو به سرم گرفتم و گفتم: - نه بازم جواب من منتفیه. نفس شو فوت کرد و عصبانیت شو روی پدال گاز خالی کرد. خیلی زود رسیدیم شمال جلوی یه ویلا که دقیق کنار دریا بود. ارباب زاده بوقی زد که در توسط بادیگارد ها باز شد و عده ی زیادی بادیگارد اینجا بود. چه خبره؟ ماشین و نگه داشت و گفت: - پیاده شو محمدم برو داخل. سری تکون دادم و پیاده شدم. در عقب و باز کردم و محمد و بغل کردم و سمت عمارت رفتم. وقتی خواستم برم داخل شنیدم که یکی از بادیگارد ها گفت: - ارباب زاده پیداش کردیم. داخل رفتم و دیگه نفهمیدم چیو گفتن. محمد و روی مبل خابوندم و خودمم روی مبل نشستم. کاری نداشتم انجام بدم پس یکم تی وی نگاه کردم اما همش فکرم پیش حرف های ارباب زاده بود. من واقعا نمی تونستم باهاش ازدواج کنم!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 دو ساعتی گذشته بود و خدا خدا می کردم محمد بیدار شه حداقل با اون سرگرم بشم توی این ویلای درندشت. اما نه محمد خواب خواب بود. حیاط خیلی با صفایی داشت این ویلا حالا مگه برم بیرون می خواد چیکارم بکنه؟ تهش دو تا داد بزنه. بلند شدم و اروم در ویلا رو باز کردم. تا بادیگارد ها مشغول بودن من اروم سمت ته عمارت راه افتادم. با دیدن درخت ها و سرسبزی حیاط دلم باز شد. چند تا میوه هم از درخت ها چیدم وای که چقدر خوشمزه و شیرین بود. ای کاش بشه شب اینجا موند و این همه راه اومدیم تا دریا بریم. البته بعید می دونم ارباب زاده با این اعصاب خراب ش و اون نه گفتن من موندگار بشه یا حداقل ما رو دریا ببره! اون وقتا که بابا زنده بود همیشه منو میاورد شمال می دونست دریا دوست دارم می گفت بادیگارد ببرم دریا و هر وقت دلم خواست برگردم اون موقعه چه فکر می کردم روزی قراره این بلا سرم بیاد. کجایی بابا جون چقدر دلم برات تنگ شده نفس غزال. تا تو بودی غزال هیچ غمی نداشت از وقتی رفتی غزال ت تنها و بی کس شده. چقدر دلم می خواد بیام سر مزارت اما حیف که داداشم کاری کرده که فکر کنم تا اخر عمر نتونم بیام پیشت. با شنیدن صدای زد و خورد و ناله های یکی سر جام میخکوب شدم. رد صدا رو دنبال کردم و جلو رفتم که رسیدم به یه در قهوه ای رنگ. نگاهی به اطراف انداختم و درو باز کردم پله ها رو اروم اروم پایین رفتم که رسیدم به یه اتاق بزرگ ارباب زاده و بادیگارد ها اینجا بودن یکی هم به ستون بسته بودن و صورت ش خونی بود. یکم که دقت کردم دیدم داداشمع!فرهاد. نفسم بند اومد سریع پله ها رو دیدم پایین بادیگاردی که داشت مشت توی صورت فرهاد می زد و به عقب هل دادم و جلوی فرهاد وایسادم و جیغ کشیدم: - چیکار می کنی نامرد داغون ش کردی برو عقب خدا لعنتت کنه. متعجب بهم نگاه کرد. برگشتم سمت فرهاد که با چشای درشت شده داشت نگاهم می کرد. با گوشه لباسم خون لب و بینی شو پاک کردم و اشکام ریخت روی صورتم: - داداشی قربونت برم حالت خوبه؟فرهاد خوبی؟ زدم زیر گریه و تند تند خون های صورت شو پاک می کردم. برگشتم سمت ارباب زاده و با گریه گفتم: - تو چقدر ادم نامردی هستی چون بهت گفتم نه رفتی داداش مو گیر اوردی کتک ش می زنی که من بگم اره،؟ واقعا برات متعسفم عوضی. فرهاد با صدای دردناکی گفت: - تو..تو کجا رفتی؟اینجا چیکا..ر می کنی؟ ارباب زاده ابرویی بالا انداخت و گفت: - تو خواهر فرهادی؟ برگشتم سمت ش و گفتم: - الان داری وانمود می کنی نمی دونی اره؟ برگشتم و دستای فرهاد و باز کردم سر خورد و نشست. فرهاد سرفه ای کرد و گفت: - تو پی..ش این مردک بودی؟...این همون..یه که توی قما..ر تو رو برند..ه شد. خشک شدم! حس کردم قلبم نمی زنه. از جا بلند شدم و عقب عقب رفتم. برگشتم سمت ارباب زاده و بعد فرهاد. باورم نمی شد خودم با پای خودم رفته بودم توی دهن شیر؟ به دیوار تکیه دادم اشکامو پاک کردم و ناباور گفتم: - راست نمی گی مگه نه؟ی..عنی من فرار کردم اما رفتم پیش کسی که دنبال من بود؟فرهاد بگو شوخی می کنی!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 سمت پله ها رفتم و گفتم: - من باید برم محمد الان بیدار می.. که بادیگارد با اشاره ارباب زاده جلوم وایساد. کم مونده بود پس بیفتم. حس می کردم پاهام توان نگه داشتن وزن مو نداره. روی زمین افتادم و دستامو جلوی صورتم گرفتم و زدم زیر گریه. ارباب زاده روی صندلی نشست و گفت: - خوب!حالا دو تا راه داریم یا اینکه غزال زن من بشه مادری کنه برای بچم که در این صورت من فرهاد و نه تنها می بخشم بهش خونه و کار هم می دم و راه دوم اینکه غزال همسر من نشه و من طلب مو با فرهاد صاف کنم که فقط با کشتن ش طلب من صاف می شه و من رضایت می دم. شکه سرمو بالا اوردم و ناباور نگاهش کردم و لب زدم: - تو این کارو نمی کنی! ارباب زاده گفت: - امتحان ش مجانیه. سرمو بین دستام گرفتم و اشکام دونه دونه روی زمین ریخت. فرهاد با صدای گرفته ای گفت: - این ..کار..و برای ..من می کنی مگه نه ابج..ی؟ با چشای اشکیم بهش نگاه کردم و گفتم: - چرا هیچی ت به بابا نرفته؟بابا کجاست ببینه با دختر یکی یدونه اش چیکار کردی!کجاست بیینه کل مال و منال شو فروختی مواد خریدی کجاست ببینه داداشم روی ناموس خودش شرط بندی کرده؟اخه کی خواهر خودشو می زاره وسط؟فرهاد من خواهرتم می فهمی؟مگه من از مدرسه می یومدم پسری چپ بهم نگاه می کرد تا خون از دماغ و دهن ش سرازیر نمی شد ولش نمی کردی؟کجا رفتته اون غیرتت؟کی انقدر بی شرف شدی فرهاد؟تو به جایی رسیدی که برای زندگی خودت داری منو معامله می کنی اره؟کی با خواهر خودش این کارو می کنی که تو کردی؟ هق زدم و داد کشیدم: - کییییی فرهاد؟ سرشو روی زانوش گذاشت و شونه هاش می لرزید. به ارباب زاده نگاه کردم و گفتم: - توروخدا این کارو نکن خواهش می کنم به برادرم رحم کن اون جوونه تازه 21 سالشه شده. ارباب زاده نگاهی به ساعت ش کرد و گفت: - 2 دقیقه وقت انتخاب داری. سرمو بین دستام گرفتم. چیکار می کردم؟ زندگی خودم یا داداشم؟ اگر می گفتم خودم تا اخر عمر باید با عذاب وجدان سر می کردم مگه من دل اینو داشتم مردن داداشمو بیینم؟ اخ خدا!کل رویاهام یه شبه دود شد رفت هوا. با صدای ارباب زاده بهش نگاه کردم: - خوب کدومو انتخاب می کنی؟ از نرده ی پله کردم و بلند شدم. فرهاد ملتمس بهم نگاه کرد پلکی زدم که اشکام سر خورد پایین و گفتم: - تو که تمام ارزو های منو نابود کردی زندگی رو ازم گرفتی اینم روش من مثل تو دل بدبخت کردن کسی رو ندارم فقط تا عمر داری یادت باشه چیکار کردی با من خوب؟ به ارباب زاده نگآه کردم و گفتم: - زن ت می شم فقط خونه و کار رو بهش نده اول بفرست ش کمپ اگه ترک کرد بعد بهش بده. بلند شد و گفت: - باشه فردا می ریم محضر بعد از رسمی شدن ازدواج مون می فرستمش بره کمپ خودم مراقبشم. سری تکون دادم که رو به بادیگاردش گفت: - بهش برسین. رو به من گفت: - بریم. نگاهی به فرهاد انداختم که باز اشک به چشمام هجوم اورد. دستمو جلوی دهنم گرفتم و بی جون از پله ها بالا رفتم. دستمو به دیوار گرفتم و سعی کردم هق هق مو خفه کنم. ارباب زاده درو بست و نگاهی بهم انداخت و گفت: - بسه اشکاتو پاک کن محمد اینجوری ببینتت می ترسه! هر طوری بود خودمو کنترل کردم و اشکامو پاک کردم. سمت عمارت راه افتادیم که گفت: - چرا بهم دروغ گفتی راجب خانواده ات؟ لب زدم: - دروغ نگفتم فقط نگفتم از دست برادرم فرار کردم چون منو قمار کرده.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 با حرف ارباب زاده به لباسم نگاه کردم: - لباس ت خونیه زود عوض کن محمد نبینه. سری تکون دادم والا ویلا شدیم که دیدم محمد بغ کرده نشسته روی مبل. با دیدن ما زد زیر گریه و دوید سمتم. خم شدم و بغلش کردم سرشو به سینه ام چسبوندم و گفتم: - جان عزیز دلم چی شده مامانی قربونت برم؟چرا گریه می کنی؟ دستاشو دور گردنم حلقه کرد و گفت: - بیدار شدم نبودی تلسیدم.(ترسیدم) موهاشو نوازش کردم و گفتم: - نه قربونت برم من که همیشه پیشتم ترسیدی کجا برم؟ ازم جدا شد و بهم زل زد و گفت: - اون مامانی ها که می یومدن بد بودن تا چند روز می موندن تموم می شد می رفتن ترسیدم تو هم تموم بشه بری. به ارباب زاده نگاه کردم که با لبخند پر از معنایی گفت: - مامانت دیگه قرار نیست بره می خوایم فردا با مامانت بریم ازدواج کنیم همیشه مامان پسرم بمونه. با جیغ از سر ذوق که محمد کشید من و ارباب زاده سمعک لازم شدیم. دوباره محکم بغلم کرد و دستاشو دور گردنم گره زد که گفتم: - قربون ذوق ت برم خفه شد مامانی ها. یهو عقب رفت دستشو جلو اورد که خونی بود. چشاشو خیلی بانمک گشاد و گفت: - مامانی لباست خونیه منم خونی کرد. ترسیده بهم نگاه کرد فکر کرد چیزیم شده! گرفتم ش سمت ارباب زاده و گفتم: - خون نیست که مامانی امم چیزه اها یه ببعی رو کشتن تو حیاط که شب گوشت بخوریم خون ش پاچید روی من. یهو با هیجان گفت: - بریم ببینم بریم ببینم. ارباب زاده گفت: - دیگه جمع ش کردم عزیزم بار بعدی می برمت ببینی. لب زدم: - من برم لباس عوض کنم. هر دو سری تکون دادن ساک و برداشتم و توی اولین اتاق رفتم لباس مو عوض کردم که صدای در اومد: - بعله. ارباب زاده گفت: - می خوایم بریم بازار اماده شو. باشه ای گفتم و چادرمم سرم کردم. اماده که شدم نماز مو خوندم و از اتاق بیرون اومدم. چقدر دلم می خواست وقت داشته باشم و سر نماز یکم با خدا درد و دل کنم بدجور دلم گرفته بود. محمد و ارباب زاده اماده کرد بود محمد بهم نگاه کرد و گفت: - مامانی تو الایش می کنی؟ نفعمیدم چی گفت و گفتم: - چی می کنم؟ ارباب زاده گفت: - ارایش منظورشه. اهانی گفتم و رو به محمد گفتم: - نه عزیزم خوشم نمیاد. دوباره چشاشو گشاد کرد و گفت: - بی الایش هم خیلی خوشکلی خیلی زیاد اون شیدا الایش می کرد هم زشت بود. خنده ام گرفت ارباب زاده ابرویی بالا انداخت و به زور خنده اشو کنترل کرد. نیم وجبی چه چیزایی می گه! معلوم نیست شیدا باهاش چجور بوده که حتی مامانی هم بهش نمی گه می گه شیدا!
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 از ویلا بیرون زدیم محمد دوید و در جلو رو باز کرد. عقب وایساد تا من سوار بشم ای خدا قربون شیرین زبونی هات بشم. نشستم و اومد توی بغلم درو بستم ارباب زاده هم سوار شد. نه به اون اخم و تخم اومدن ش نه به این اروم بودن الانش. اره دیگه همون چیزی که می خواسته شده چرا نباید اروم باشه. باز اشک تو چشام جمع شد که با صدای محمد به خودم اومدم: - مامانی گریه می کنی؟ با سوال ش ارباب زاده هم بهم نگاه کرد و دوباره به جلو نگاه کرد که گفتم: - نه عزیزم خاک رفت تو چشام. محمد گفت: - خاک نیست که مامانی. به خودم تکیه اش دادم و گفتم: - هست ولی ما نمی بینیم. محمد گفت: - ولی من می بینم. لبخندی زدم و گفتم: - خاک و همه می بینم اما خوب یه گرد و غبار کوچیکی هم از خاک همیشه توی هوا هست عزیزم. درست متوجه نشد چی گفتم و بیخیال شد. ارباب زاده نگه داشت محمد به بیرون نگآه کرد و از خوشحالی هووورایی گفت. مرکز بازی سرپوشیده برای بچه ها بود. پیاده شدیم محمد دوید سمت در که گفتم: - مامانی اروم می یوفتی. گوش داد و در باز کردیم رفتیم داخل. ارباب زاده گفت: - محمد و می زاریم اینجا مال رفیقمه امنه مخصوص بچه هاست بعد می برمت خرید. لب زدم: - خرید چی؟ نگاهی بهم انداخت و گفت: - فکر کنم هر کی زن بگیره قبلش باید ببرش خرید درسته؟ شونه ای بالا انداختم و گفتم: - من بار اولمه می خوام ازدواج کنم چیزی نمی دونم. ارباب زاده اخم کرد و گفت: - حساب این کنایه ات رو بعدا می رسم. بعد هم رفت سمت رفیق ش و باهاش دست داد. بفرما همینم کم بود ارباب زاده به عنوان شوهر برام امر و نهی کنه که تکمیل شد.
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 محمد خیلی سریع رفت توی قسمت پریدن توی توپه ها از پشت شیشه باهاش خداحافظ کردم و ارباب زاده اومد و گفت: - بریم. و خودش رفت منم پشت سرش راه افتادم. سوار ماشین شدیم و حرکت کرد. سرمو به شیشه تکیه دادم و به خیابون زل زدم. انقدر ذهنم بهم ریخته بود که دلم می خواست تنها باشم اما بخت انگار باهام یار نبود. حالا که داشتم شوهر می کردم و یه بچه داشتم معلومه که دیگه وقتم خالی نیست و زندگیم دیگه صرف خودم نمی شه! اصلا مشکلی با محمد نداشتم بلکه انگار بچه ی خودم بود اما ارباب زاده با مرد رویا های من 360 درجه فرق داشت. مهم ترین درد این ازدواج هم این بود که ارباب زاده منو برای پسرش می خواست و هیچ علاقه ای به من نداشت و حس کالا بودن بهم دست می ده. نفس مو با شدت رها کردم که ارباب زاده گفت: - چته؟ صاف نشستم و گفتم: - چیزی م نیست. پشت چراغ قرمز هم نموند و رد کرد و گفت: - عمه منه داره اینجوری با شدت نفس می کشه! در جواب ش گفتم: - شما بودی نمی تونستی برای زندگیت که روزی بهشت بود و حالا جهنم تصمیم بگیری و اختیارت دست خودت نباش برای جون برادرت که فروختت خودتو بفروشی با شدت نفس نمی کشیدی؟ ارباب زاده گفت: - سرنوشت اونجور که ما می خوایم رقم نمی خوره فکر نمی کنم خودتو فروخته باشی من خیلی محترمانه دارم باهات ازدواج می کنم! جواب شو ندادم چون اصلا منو درک نمی کرد. ماشین و توی پارکینگ پارک کرد و وارد مرکز خرید شدیم. سوار اسانسور شدیم و طبقه 7 رو انتخاب کرد و گفت: - رفیق م اینجا لباس های خوبی داره. فقط سر تکون دادم از اسانسور بیرون اومدیم و سمت سومین مغازه که خیلی هم بزرگ بود رفت و هر دوتامون رفتیم داخل. توی این ‌طبقه انگار کسی نبود و زیادی خلوت بود. صاحب های مغازه های دیگه که چند تاشون دوست های ارباب زاده بودن داشتن ورق بازی می کردن که من متنفر بودم ازش. با دیدن ارباب زاده بلند شدن و حسابی گرم گرفتن باهاش. بعد سوالی به من نگاه کردن که ارباب زاده تک سرفه ای کرد و گفت: - همسر اینده ام غزال جان. اخه چرا اینجوری اسم منو می گی خجالت می کشم! زیر لب سلامی کردم که با تعجب یکی شون گفت: - شوخی می کنی دیگه؟تو؟ایشون؟دختر چادری؟ وقتی می گم ما به هم نمی خوریم یعنی همین. ارباب زاده گفت: - اره از مانتو جلو باز هاش خیری ندیدم گفتم سلیقه رو عوض کنم. واقعا متعسفم براش و این لحن حرف زدن ش. رو بهم گفت: - خانوم ببینی کدوم از این لباس ها رو می پسندی. یه نگاه کلی انداختم انقدر اوضاع شون فجیح بود که شرمم می شد نگاهشون کنم. بدون اینکه سمت یکی شون برم گفتم: - هیچکدوم. رفیق ش که صاحب مغازه بود گفت: - شما چی مد نظرته ابجی؟ یکم فکر کردم و گفتم: - یه لباس فرمالیته سفید و کاملا پوشیده با طرح مناسب تنگ نمی خوام باشه استین های بلند و پوشیده با یقعه کامل یه چیز محجبه. ارباب زاده نگاهی به رفیق ش انداخت و گفت: - مگه لباس مجلسی پوشیده هم هست؟ رفیق ش سری تکون داد و گفت: - فکر کنم بدونم چی می خوای. توی انبار رفت و و بعد کمی بیرون اومد
🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡🌱🧡 🧡🌱🧡🌱 🧡🌱🧡 🧡🌱 📚ࢪمآن 🧡خیـــآل‌تــــــــــو🧡 لباس توی دست شو باز کرد و گفت: - خوبه؟ دقیقا همون چیزی بود که می خواستم سری تکون دادم و گفتم: - اره. خداروشکری زیر لب گفت و گذاشت روی میز و گفت: - کلاه هایی که می شه باهاش ست کنید توی ویترینه. سرمو پایین انداختم و گفتم: - کلاه نمی خوام روسری سفید بلند می خوام. رفیق ارباب زاده گفتت: - والا ما همچین چیزی نداریم باید فروشگاه حجاب بگیرید طبقه دوم فقط کفش مجلسی داریم قفسه سمت چپ. نگاهی انداختم و گفتم: - من یه چیز ساده می خوام یه کفش سفید ساده با پاشنه حداقل سه سانت. متعجب گفت: - والا نداریم ‌طبقه اول فکر کنم باشه. ارباب زاده گفت: - ولی اینا هم‌ کفش های مارکه!با طرح های امروزی واقعا نمی خوای،؟ سری تکون دادم و گفتم: - من کاری به مارک بودن و امروزی بودن ش ندارم چیزی انتخاب می کنم که با سلیقه ام و عقیده ام یکی باشه. ارباب زاده لباس و حساب کرد از بقیه خداحافظ ی کرد و بیرون اومدیم. توی اسانسور رفتیم و طبقه دوم رو زد. نگاهی بهم کرد و گفت: - تو و تا شیدا زمین تا اسمونی چرا وقتی کسی باهات حرف می زنه بهش نگاه نمی کنی؟ لب زدم: - خوشم نمیاد به نامحرم نگاه کنم.