°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت1
#ترانه
بوقی زدم تا این نگهبان پیر که مثل یک لاکپشت راه می رفت مانع رو بده بالا و رد بشم!
کلافه از گرما دستمو روی بوق فشار دادم که بلخره سر و کله اش پیدا شد و عصبی غریدم:
- سه ساعته چیکار می کنین؟ پول می گیرین برای چی؟ باز کن دیگه بابا.
سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت!
مگه می تونست چی بگه؟ اونم به کی من که بابام رعیس دانشگاه ست و اخراج و ورود خروج همه تو دستمه.
ماشین مو توی حیاط زیر درخت پارک کردم و پیاده شدم.
مانتوی قرمز رنگ خوش دوختم رو صاف کردم و کوله امو روی دوشم انداختم و عینک هامو روی چشام گذاشتم.
طبق معمول همه ی نگاه ها روی من بود و بعید نبود!
با این همه پولداری و زیبایی معلومه که باید نگاه ها روی من باشه!
با دیدن نگاه ها و دهن های باز بقیه احساس قدرت و غرور می کردم.
داشتم از دیدن نگاه ها لذت می بردم که شاهرخ پارازیت اومد وسط افکارم!
پسر عموی کنه اه.
دست دادیم و گفت:
- کوله ات سنگینه دختر عمو بده من برات میارم.
نگاهی به سر تاپاش انداختم تی شرت جذب مشکی و شلوار زخمی!
همچین زخمی هم نبود انگار سگ گازش گرفته بود و نصف شلوار و خورده بود.
با اکراء گفتم:
- نیازی نیست .
خواست چیزی بگه که گفتم:
- شاهرخ راه تو بکش و برو اول ظهر حوصله وراجی ندارم.
به لحن تند من عادت داشت و دهن کجی کرد و سر تکون داد و رفت.
کلافه اخمی کردم که یهو بند کفشم رفت زیر پام و نزدیک بود با صورت برم تو زمین که بین راه یکی بازمو گرفت و نگه م داشت.
عینکم و گوشیم از دستم افتاد و صدای ترق خورد شدن شون بلند شد.
دست دور بازوم تندی عقب کشیده شد.
یکم که از بهت خارج شدم برگشتم ببینم کی بوده که با یه فرد عجیبی روبرو شدم!
انگار یه چیزی درونم فرو ریخت و به وضوح صدای فرو ریختن شو حس کردم.
اب دهنمو قورت دادم و کنجکاو کل سر و ریخت شو نگاه کردم.
یه شلوار معمولی ساده راسته و یه پیراهن که تا بیخ دکمه هاشو بسته بود.
خفه نمی شه تو این گرما؟
اصلا به من نگاه نمی کرد و به زمین بود نگاهش.
با صدای ملایمی گفت:
- ببخشید جسارت کردم بهتون دست زدم امیدوارم منو حلال کنید قصدم فقط کمک بود شرمنده.
انتظار هر حرفی رو داشتم بجز این!
همه پسرا ارزوشون بود دست منو بگیرن اونوقت این معذرت خواهی می کنه؟
و راه شو کشید و رفت.
متعجب از رفتارش خم شدم و عینک و گوشی رو برداشتم هر دو رو توی سطل زباله انداختم و سمت طبقه بالا رفتم.
حسابی فکرم درگیر این پسره شده بود.
لباساش نگاهش به زمین صورتش حالت چهره اش .
روی صندلی اول نشستم و طبق معمول نگاه پسرا روی من زوم بود.
بدون اهمیت دادن به هیچ کدوم سعی کردم از فکر اون پسره بیرون بیام و از نگاه هایی که به خاطر زیبایی و مقام و ثروتم بود لذت ببرم.
حدود یک ربع بعد استاد رسید و شروع کرد به تدریس کردن!
باز هم فرمول ها و مسعله ها اه چقد سخته این پزشکی!
یه ۴۵دقیقه گذشته بود که صدای تقه ی دراومد.
استاد دست از نوشتن کشید و نگاه همه به سمت در جلب شد.
همون پسره بود .
نگاهش به استاد بود و گفت:
- سلام استاد.
استاد با بداخلاقی گفت:
- دیر تر می یومدی کجا بودید اقای..
پسره با همون ارامش گفت:
- نیک سرشت هستم استاد شرمنده وقت اذان بود و دانشگاه هم جدید طول کشید تا نمازخونه رو پیدا کنم.
استاد پوزخندی زد و گفت:
- بیرون .
بقیه هم نیشخندی زدن .
و عبدالی یکی از دانجشو های حاضر جواب صداش در اومد:
- عه استاد دلتون میاد بچه امون رفته بود نماز بخونه راش ندین گریه می کنه ها.
با اخم نگاهش بهش انداختم و نتونستم ساکت بمونم:
- شما حرف نزنی نمی گن لالی به جای ایراد گرفتن یقعه خودتونو ببند ادم فکر می کنه خواین بچه شیر بدین!
چند لحضه کلاس ساکت شد و یهو همه ترکیدن از خنده.
استاد با داد همه رو ساکت کرد و روبه نیک سرشت که هنوز وایساده بود و فقط گوش می کرد حتا سر بلند نکرد یا به ما نگاه نکرد و حتا از حرف من نخندید گفت:
- تو که اینجایی هنوز برو بیرون دیگه!
لب زدم:
- استاد به خاطر من بزارید بیان.
این یعنی اینکه اگه نزاریش بیاد داخل می دم بابام ادب ت کنه.
استاد سری فقط تکون داد و حتا این بار هم بهم نگاه نکرد فقط وقتی داشت از کنارم رد می شد با صدای بم و ارومی گفت:
- ممنونم خانو..
گفتم:
- ترانه هستم.
و با لبخند بهش خیره شدم که با حرفش جا خوردم:
- من اجازه ندارم شما رو به اسم کوچیک صدا بزنم فامیل شریفتون؟
متعجب گفتم:
- کامرانی.
سری تکون داد و چشاش دل از سرامیک کف کلاس نمی کند.
و گفت:
- ممنونم خانوم کامرانی.
به قلم بانو
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت2
#ترانه
و دوتا صندلی عقب تر از من نشست.
برگشتم و بهش نگاه کردم.
خودشو جمع و جور کرد و باز نگاهم نکرد!
همه ارزو داشتن من بهشون یه نگاه بندازم شوهر من بشن!
اونوقت این برای من ناز می کنه؟
تقصیر خودمه نباید براش فداکاری می کردم پرو شده.
نفس پر حرصی کشیدم و نگاه ازش گرفتم و به تخته دوختم.
نگاهم به توضیحات استاد بود که نگاهی رو روی خودم حس کردم.
مطمعنم این پسره است.
عمرا اگه نگات کنم تا ادب بشی .
با لبخند پیروزی به جلو نگاه کردم و ده دقیقه گذشت که تاب نیاوردم و با لبخند برگشتم که متعجب دیدم داره می نویسه و اصلا تو این عالم نیست.
هنوز نگاه خیره روم بود و پشت سرشو نگاه کردم دیدم پسر اقای اصغریه! پسر یکی از استاد ها.
انگار که یکه ای خورده باشم اخمام به شدت توی هم رفت.
و پسره که می خواست چیزی بگه ترسید و نیش شو بست .
با عصبانیت بلند شدم و از کلاس بیرون رفتم.
واقعا چرا برام مهم شده بود؟
همه برای من سر و دست می شکونن اصلا نگاه بکنه یا نکنه به جهنم!
اما فقط داشتم خودمو گول می زدم و نمی دونم چی توی این بشر دیده بودم که انقدر محتاج یه نگاه و توجه ازش بودم.
اها فهمیدم چیکار کنم!
منتظر موندم کلاس تمام بشه استاد بیرون اومد و سری برای من تکون داد هر چی منتظر موندم کسی بیرون نیومد و سر و صدا از داخل می یومد.
داخل رفتم برای لحضه ای صدا قطع شد!
صدای خودش بود که داشت حرف می زد و دوباره شروع کرد:
- برادر من اعتقادات هر فردی متفاوت خداوند همه موجودات رو به شکل خاصی افریده بهتره ما هم به هم و سلیقه های هم احترام بزاریم.
همه خندیدن و یکی گفت:
- جون چه لفظ قلمم حرف می زنه پسرمون موادبه.
باز خشم توی وجودم شعله کشید و بی اختیار سر پسره داد زدم:
- گم میشی می ری بیرون یا خودم پرت ت کنم بیرون پسره ی الدنگ؟
چشای همه گرد شد.
به پسره نگاه کردم بلکه یه نگاهی بکنه از من که اینطور طرفداری ش رو می کردم اما هنوزم به جلوی پاش خیره بود کور بشی ایشالله.
پسره بلند شد و بی سر و صدا زد بیرون بقیه اشون هم ساکت شدن.
با صدایی که سعی در کنترل کردن ش داشتم گفتم:
- اقای نیک سرشت می شه چند لحظه وقت تون رو بگیرم؟
بی هیچ حرفی بلند شد و از کلاس خارج شدیم درو بست و گفت:
- بفرماید خانوم کامرانی؟
طبق معمول با کمال پروییم گفتم:
- واقعا شما قدر نشناس هستید!
با لحن متعجبی گفت:
- من؟ خدایی نکرده از بنده اسیب ی به شما رسیده؟
نمی دونم چرا هول شده بودم.
با من من گفتم:
- بعله بعله من به خاطر تو به استاد گفتم بزاره بیای داخل و به خاطر تو با دانشجو ها دعوا کردم اما تو انقدر مغروری که حتا یه نیم نگاه ام به من نمی ندازی!
به قلم بانو
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت3
#ترانه
سرش پایین بود و هیچی نمی گفت.
یهو گذاشت رفت.
دندون قرچه ای کردم و با خشم به رفتن ش نگاه کردم.
با سرعت از دانشگاه خارج شدم که بازوم کشیده شد برگشتم ببینم اینبار کیه که دیدم باباست.
منتظر موندم ببینم چیکارم داره و گفت:
- چی شده دخترم عصبی به نظر میای کی جرعت کرده عصبیت کنه؟
چطور بود به بابا بگم و یه درس حسابی بهش بدم؟
رو به بابا با اشاره نیک سرشت و بهش نشون دادم و گفتم:
- اون یه کاری کرد ناراحت بشم می خوام یکم ادب بشه!
بابا گفت:
- باشه باباجون حلش می کنم برو.
سری تکون دادم و سوار ماشین شدم تا یه دوری بزنم .
اما نگران ش بودم نکنه بابا زیاده روی بکنه؟ نکنه بهش اسیب بزنن؟
نمی دونم چقدر این طرف اون طرف گشتم و به خودم اومدم دیدم شب شده.
گرسنه ام بود حسابی و فکر این پسره هم که چنان مشغولم کرده بود نرفتم خونه.
سمت باغ شبستان راه افتادم تا یه چیزی بخورم.
قسمت پارکینگ که یه باغ بود و اطراف ش درخت بود پارک کردم .
چه تاریکه یه لامپی چیزی!
با ریموت در ماشین و قفل کردم و هنوز دو قدم نرفته بودم که صدای سوت زدن کسی اومد و با اب و تاب گفت:
- عجب لیدی زیبایی!هیکل و که نگم! افتخار یه نیم نگاه می دین؟
رو پاشنه پا چرخیدم دوتا پسر با تیپ مجلسی .
با اخم سرتا پاشو برانداز کردم و گفتم:
- در بانو بودن من و زیبایی م که شکی نیست ،در بی لیاقت بودن شما برای نگاه من هم شکی نیست شیرفهم شدی؟
برگشتم که برم که جنگی به شالم زد و موهامو کشید.
جیغی زدم ولی موهام تو دستش بود و گردن م به شدت به عقب خم شده بود جوری که حس می کردم الان می شکنه.
از دردش دلم می خواست زمین و زمان و بهم بدوزم اما حتا مجال جیغ زدن هم بهم نمی داد.
کوبیدم به بدنه ماشین که دردم بدتر شد .
یهو دستش برداشته شد و از خدا سریع صاف شدم و دوتا دستمو دور گردنم حلقه کردم تا از دردش کم بشه.
برگشتم ببینم چی شده که ولم کرده ولی..
خودش بود نیک سرشت!
اما اینجا؟ توی تاریکی هم کبودی که زیر چشش بود رو می تونستم بببنم با لب خونی شو که متوجه شدم بابا کاری که گفتم و عملی کرده.
با اون دوتا درگیر شد و می زد.
اصلا بهش نمی خورد خشن باشه!
بهت زده مات مونده بودم و اصلا یادم رفته بود بهش کمک کنم.
پامو بلند کردم و با پاشنه کفشم محکم کوبیدم توی کمر همونی که موهامو کشیده بود .
فریادی از درد کشید و دو زانو افتاد روی خاک.
یکی دیگه هم زدم تو گردن ش که افتاد و چشاش بسته شد.
نیک سرت بهت زده به پسره خیره بود حتا توی دعوا هم به من نگاه نمی کرد.
ای بابا من زدمش بابا به من نگاه کن.
حواسش نبود و یهو اون پسره مشت محکمی زد توی صورتش دقیقا جایی که کبود بود چند لحضه گیج شد و چشم ش بسته شد ولی با اون چشم ش که باز بود یه ضربه محکم زد تو دلش و یه طوری زدم تو گردن ش که بیهوش شد.
اب دهنمو قورت دادم و زل زدم بهش.
درد گردنم داشت دیونه ام می کرد.
نشست رو زمین و به در ماشین تیکه داد.
یهو دیدم اشکاش ریخت.
یعنی انقدر درد داشت؟
به قلم بانو
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت4
#ترانه
با فاصله ازش روی زمین زانو زدم و گفتم:
- خوبی؟ خیلی درد داری؟ بیا سوار شو بریم دکتر.
شونه هاش بیشتر لرزید و بلخره لب باز کرد:
- با چهار تا کتک و مشت و لگد اینجور دارم درد می کشم نمی دونم آرمان چطور اون همه شکنجه رو تحمل کرده.
چیزی دقیقا متوجه نشدم از حرفاش.
متعجب گفتم:
- آرمان؟ آرمان کیه؟
با صدای بم ی گفت:
- شهید آرمان علی وردی .
من و چه به شهدا.
اما یه لحضه احساس خجالت کردم که جلوی اون انگار خیلی بی اطلاعات بودم.
خودش فهمید من نمی شناسم شهیده رو.
گوشیش که خورد شده بود رو رمز شو زد و یه عکس رو باز کرد گرفت سمتم.
با دیدن فیلم پسر جونی که کف خیابون افتاده بود و مردم دورش جمع شده بودن و تمام کبود و زخمی بود از درد نفس نفس می زد دلم ریش شد.
نمی دونم چرا بغض کردم و بی اختیار زدم زیر گریه.
برای اولین بار غرورم جلوی یه پسر خورد شده بود.
اما دلم فقط می خواست گریه کنم.
نمی دونم چرا پیشش هیچ حس غرور و غربیه بودن بهم دست نمی داد و تمام قانون هامو داشتم جلوش می شکستم.
اما اون نه زل زد بهم و نه کاری کرد که معذب بشم بلکه گذاشت راحت باشم و راحت گریه کنم.
یکم که سبک شدم زنگ زدم حراست باغ تا بیان.
کلی عـذرخواهی کردن و زنگ زدن پلیس .
درد گردنم همین طور داشت بیشتر می شد طوری که به نیک سرشت گفتم:
- منو می بری دکتر؟ دردم خیلی شدیده نمی تونم بشینم پشت فرمون.
مونده بود قبول کنه یا نه.
با خواهش گفتم:
- زود باش دارم می میرم از درد.
ریموت و دستش دادم و طوری سعی کرد بگیره که دستش به دستم نخوره.
رفت که سوار بشه گفتم:
- زمین ترک برداشت.
چیزی نگفت و با مکث سوار شد.
ماشین و دور زدم و خواستم جلو بشینم که گفت:
- می شه لطفا عقب بشینین؟
یعنی بهش برنمی خورد عقب بشینم؟ انوقت فکر می کردن رانندمه که!
کلا همه چی ش عجیبه!
عقب نشستم و بی توجه به اون دراز کشیدم و حرکت کرد.
به اینه نگاه کردم بلکه دلم خوش بشه قایمکی از اینه بهم نگاه کنه اما با دقت نگاهش به جلوش بود.
یعنی واقا زیبایی من برای اون هیچ ارزشی نداشت؟
به بابا پیام دادم بیاد بیمارستان .
با ترمز کردن ماشین نشستم انقدر فکرم مشغول بود که نفهمیدم کی رسیدیم.
پیاده شدیم.
و بابا دم در منتظر بود ما رو که دید بدون توجه به من رفت و یقعه نیک سرشت و گرفت و داد زد:
- عوضی بلا سر دختر من میاری اررره؟ نکنه کتک ها کم ت بود می شکمت خودم خاک ت می کنم.
وای نه بابا لو داده بود.
سرش پایین بود و هیچی نگفت.
لب زدم:
- بابا اون منو نجات داد.
بابا بهت زده برگشت و نگاهم کرد و گفت:
- چی؟ یعنی چی؟
شرمنده از اون که فهمیده بود واسه چی کتک خورده لب زدم:
- رفتم باغ شبستان غذا بخورم تو پارکینگ دونفر افتادن به جونم اگر نرسیده بود حتما گردن منو می شکستن دردش داره دیونه ام می کنه .
بابا یقعه اشو ول کرد و گفت:
- بیا.
بازم هیچی نگفت و .
داخل رفتیم و پرستار گفت توی اتاق..منتظر بمونیم دکتر بیاد.
روی یکی از تخت ها نشست و منم تخت بعدی دراز کشیدم.
بابا دستی به گردن م زد و گفت:
- کی بودن بابا جون؟ فقط به من بگو.
چشامو بستم و گفتم:
- نمی دونم مزاحمم شده بودن بهش گفتم گم شه از پشت موهامو گرفت و با شدت کشید گردنم داشت از جاش کنده می شد نیک سرشت رسید و از پشت زدش و دوتایی حساب شونو رسیدیم گردنم درد می کنه.
به نیک سرشت نگاه کردم که سر به زیر نشسته بود و منتـظر دکتر بود.
اون فهمید کار من بوده اما چرا هیچی به روم نیاورد؟
به قلم بانو