°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت5
#ترانه
با ورود دکتر اول رفت سمت نیک سرشت چون کبودی های روی صورت و تن ش بیشتر از من خودنمایی می کرد.
اما نمی دونم چی به دکتر گفت که سری تکون داد و راه شو کج کرد اومد سمت من.
کمی گردن مو وارسی کرد و گفت:
- چیز جدی نیست درد هم طبیعیه به خاطر فشار ناگهانی هست گردنبند طبی ببنید امشب و تا صبح فردا خوب خوب می شید.
سری تکون دادم و بابا رفت که بخره.
سمت نیک سرشت رفت و گفت:
- چی شده جوون؟ بهت نمی خوره ضد انقلاب باشی که بگم توی اغتشاشات زدنت بهت می خوره ساندیس خور باشی.
تو عالم درد نیک سرشت خندید .
خدایا چقد خوشکل می خنده چال هم داره.
سری برای دکتر تکون داد و گفت:
- درسته اقای دکتر والا خودمم نمی دونم برای چی کتک خوردم.
خیلی اروم گفت که حتا من نشنوم و چیزی به روم نیاره اما من تیز تر از این حرفا بودم.
دراز کشید و دکتر خواست پیراهن شو وا کنه چون مدام دستش رو کتف ش بود.
چیزی زمزمه کرد و دکتر با لبخند سر تکون داد وپرده های دور تخت و کشید.
هووفی کشیدم و به سقف خیره شدم.
تمام مدت منتظر بودم یه اخی یه اوخی یه چیزی ازش بشنوم ولی هیچ!
گاهی فقط صدای دکتر می یومد که بهش می گفت چطور بچرخه تا زخم هاشو درمان کنه.
بابا اومد و کمک کرد بلند بشم زیر لب گفتم:
- بدجور گفتی بزننش؟
بابا گفت:
- نه دراون حد ولی اره.
پوفی کشیدم و بابا زیر چشمی پاییدم و همون طور که می رفتیم گفت:
- حالا نکشتنش که اینطور فکرت مشغول شده چهار تا کتک بوده همین دلت واسه اینا نسوزه همینان که مملکت و عقب مونده کردن لباساشو دیدی؟ خفه نشدی بچه تا بیخ بستی دکمه رو .
سمت ماشینم رفتم که بابا گفت:
- کجا با این حالت؟
دستی تو هوا براش تکون دادم که یعنی خودم میام.
و سوار شدم و از محوطه خارج شدم و یکم جلوتر وایسادم تا بابا بره.
وقتی رفت دوباره برگشتم توی محوطه بیمارستان و ماشین و پارک کردم .
پیاده شدم و یه سری خوراکی گرفتم برگشتم توی اتاقی که نیک سرشت توش بود.
دستشو حال کرده بود روی چشاش ولی نفس های نامنظم ش نشون می داد که خواب نیست.
صندلی و با پام کشیدم جفت تخت ش که صدای خیلی بدی داد و دستشو برداشت و مطمعن بودم الان بهم نگاه می کنه اما باز نگاهش جلو پام بود زکی.
نشستم و خوراکی ها رو حالت طلبکارانه گذاشتم رو تخت ش و گفتم:
- ببین من اصلا اهل عضر خواهی نیستم گفته باشم.
از حالت تدافعی م جا خورد و گفت:
- منم از شما عضرخواهی نخواستم.
خیره بهش گفتم:
- نمی خواد خودتو به اون راه بزنی که یعنی نفهمیدی من گفتم بزننتت.
انگار زیر نگاهم معذب بود که نشست روی تخت و پاهاشو جمع کرد .
و گفت:
- چرا این کارو کردید؟
منم طبق معمول رک و پوست کنده گفتم:
- چون به من نگاه نکردی یعنی خواستی بگی چی؟ می خواستی بگی خیلی شاخی و به من اهمیت نمی دی ببین همه جلوی زیبایی و پول من کم میارن.
تو سکوت گوش می داد و چیزی نگفت.
با صدای بمی گفت:
- یعنی اینکه نگاه ها روی شماست شما به خودتون افتخار می کنید؟
با غرور گفتم:
- خوب اره.
به دستش که سرم توش بود زل زد و گفت:
- ولی شما اشتباه می کنید می دونید چرا؟
کنجکاو گفتم:
- چرا؟
با آرامش گفت:
- وقتی همه به شما نگاه کنن شما مثل یک وسیله عمومی هستین! وقتی همه بتونن بهتون نگاه کنن ارزش یک چیز عمومی پیدا می کنید مثل یک صندلی توی پارک یا هر چیز عمومی دیگه ای! ارزش یه وسیله عمومی هم برای مردم خیلی کمه چون مال خودشون نیست پس براشون فرقی نمی کنه چه طور باهاش رفتار کنن یا چطور ازش استفاده کنن و حتا اگه بلایی هم سرش بیاد مهم نیست براشون فقط می گن مال ما نیست بزار نهایت استفاده رو ببریم چیزیش شد به ما چه! اما..
به دهن ش خیره بودم تا کلمه بعدی رو بگه ولی مکث کرد و لب زدم:
- ده بگو دیگه اما چی ...
نفس عمیقی کشید و گفت:
- دختر چادری دیدین دیگه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- خوب اره.
و دوباره پرسید:
- تاحالا از خودتون پرسیدین چرا چادر سر می کنن؟
یکم فکر کردم واقا تاحالا کلی بهش فکر نکرده بودم شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- خوب نه بهش فکر نکردم ولی شاید برای همون دین شون اسلام.
نیک سرشت سری تکون داد و گفت:
- اونا برعکس شما هستن نمی خوان اموال عمومی باشن که همه بتونن با نگاه شون از اونا استفاده کنن و خودشونو توی یک شءی با ارزش که یادگار مادرم فاطمه زهراست حفظ می کنن چون نمی خوان خودشو بی ارزش کنن اونا مثل یک مروارید توی صدف هستن و بقیه مثل مروارید بدون از صدف! یک مروارید هم تا وقتی ارزش داره توی صدف باشه!.
هم فهمیده بودم و هم نفهمیده بودم.
چقدر قشنگ حرف می زد.
نگاه گیج مو روی خودش حس کرد که گفت:
- ببنیید دخترانی و پسرانی که حجاب دارن یعنی خودشون انتخاب می کنن که طرف مقابل چی ببینن مثل من تا نخوام که شما نمی تونید بیای خونه منو ببنید چون شخصیه! ولی دخترام و پسرانی که حجاب ندارن همه می تونن ازشون استفاده کنند با نگاه شون مثل اینکه همه بی اجازه شما بیان تو اتاق تون به هر وسیله ای خواستن دست بزنن و هر چیزی خواستن ببرن و بیارن فهمیدین؟
همین طور خیره بهش نگاه می کردم که با صدای محکم تری گفت:
- خانوم کامرانی..
سریع پاشدم و از در زدم بیرون باید می رفتم کجا نمی دونم!
به قلم بانو
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت6
#ترانه
یعنی به من توهین کرد؟ یعنی به من گفت تو مثل یه وسیله عمومی هستی؟
یا داشت بهم یاد می داد وسیله عمومی نباشم؟
یعنی من با پوشیدن لباس تنگ و کوتاه و بیرون ریختن موهام خودمو یه وسیله عمومی برای نگاه بقیه کردم؟
یعنی من بمیرم کسی افسوس نمی خوره دختر به این خوشگلی مرده؟
اصلا همه عاشق منن!
با فکری که به سرم زد سریع زدم روی ترمز .
گوشیمو برداشتم و با خط ناشناس ام توی گروهی که بچه های دانشگاه قایمکی زده بود تا راحت حرف بزنن که به گوش من و پدرم و اساتید نرسه پیام دادم:
- بچه ها مثلا ترانه کامرانی بمیره ناراحت می شید؟
این خط ناشناس ام به اسم امیرعلی بود و با بچه ها رفیق بودم چند باری گفتن بیا ببینیمت که من یه پسری رو جای خودم فرستادم و ماست مالیش کردم.
چند نفری که انلاین بود از جمله شاهرخ نوشت:
- ناراحت (با استیکر خنده) فقط افسوس که همچین لیدی می ره تو خاک.
و چند نفر دیگه هم پیام هایی دادن که فهمیدم اونا فقط به فکر..
و حرفای نیک سرشت درست بود.
سرمو روی فرمون گذاشتم و مغزم از خستگی ارور می داد.
جیغی از ته دل کشیدم و فریاد زدم:
- خدا بگم چیکار کنه نیک سرشت که مغز مو پاک ریختی بهم.
نمی دونم چطور رانندگی کردم و همین که رسیدم به خونه خودمو روی تختم انداختم و خوابیدم .
با صدای مکرر در زدن کلافه نشستم و بعد بلند شدم با قدم های محکم که نشون از عصبانیت ام می داد درو وا کردم که مهین خدمتکارمون هینی کشید و ترسیده نگاهم کرد.
با خشم گفتم:
- ها چیه؟
با لکنت گفت:
- خا..نوم جون ..اقا گفت ..بیاین صبحان..ه.
و دوید رفت.
درو کوبیدم و اومدم برم دراز بکشم که تازه خودمو دیدم.
مانتو و شلوار و پیراهنم چروک شده بود شالم دور گردنم مارپیچ شده بود و موهام وز وزی آرایشمم ریخته بود.
هوفی کشیدم امروز بیخیال دانشگاه بخوابم اما با فکر به نیک سرشت به ساعت نگاه کردم ۱ ساعت مونده بود.
سریع لباس برداشتم و پریدم توی حمام سرسری اماده شدم و خواستم مانتوی زرد کوتاه ام رو بپوشم که یاد حرفاش افتادم.
کلافه تا باز فکر دیونه ام نکرد یه مانتو ساده تقربا رو زانو مشکی پوشیدم و شلوار راسته و برای اولین بار مقنعه!
آرایش کردم و سریع پله ها رو رفتم پایین بابا با دیدنم چشاش گرد شد.
بهت زده گفت:
- چی شده؟ مگه داری می ری عزاداری؟
مقنعه پوشیدی؟
و اخماشو در هم کشید.
لب زدم:
- نه حالا بعد می گم می دونی بابا از بحث سر صبح بدم میاد پس خدافظ.
ریموت و زدم و سوار شدم.
با سرعت سرسام اوری رانندگی می کردم کلا با سرعت اروم حال نمی کردم .
اومدم برم تو که دیدم نیک سرشت دم دره و داره با دوتا پسر که شبیهه خودش لباس پوشیده بودن حرف می زد.
حتما داشتم اونا هم مذهبی بودن.
پیاده شدم ماشین و همون دم در گذاشتم بمونه .
سمتش رفتم که متوجه من شد و گفتم:
- سلام بیا کارت دارم.
یکم جلوی دوستاش از لحن خودمونی من خجالت کشید با ببخشیدی بحث و تمام کرد و سمت داخل راه افتادم اونم پشت سرم اومد.
انقدر سر به زیر بود ادم یاد بچه کوچولو ها می یوفته.
به قلم بانو
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت7
#ترانه
روی نیمکت نشستم که دیدم وایساده و نمی شینه .
وسط نیمکت نشسته بودم و اگر می نشست جفت من بود تقربا و فهمیدم دردش چیه!
گوشه نیمکت نشستم که نشست و گفت:
- بفرماید.
زود شروع کردم و گفتم:
- خوب ببین من به حرفات فکر کردم تو دیشب به من گفتی من وسیله عمومی ام؟
با کفشش به زمین ضربه می زد و با حرفم پاش ثابت موند و با مکث گفت:
- من این توهین و به شما نمی کنم و اگر اینطور حرف منو برداشت کردید شرمنده من خواستم بفهتون بفهمونم هر کسی خودش انتخاب می کنه عمومی باشه یا نه!
سری تکون داد و گفتم:
- خوب باشه حالا بهم بگو من چطور از عمومی بودن در بیام؟
بلند شد و گفت:
- دنبالم بیاین.
دنبالش راه افتادم رفت سمت کتابخونه داشنگاه .
نگاه های متعجب همه رو می دیدم که روی ما می چرخید اما مهم نبود.
وارد کتابخونه شدیم اولین باره می یومدم من و چه به کتاب خوندن.
توی قفسه گشت اما انگار چیزی که خواست و پیدا نکرد و گفت:
- نیست! شما راس ساعت ۵ بیاین به مسجد... اونجا بهتون یه سری کتاب می دم .
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه حداقل شماره تو بهم بده نتونستم بهت زنگ بزنم یا مثلا بلد نباشم پیدا نکنم.
با نقشه ماشین راحت بود برام و فقط قصدم این بود شماره اشو بگیرم.
می دونستم باز فهمیده قصدم چیه!
روی یه تیکه برگه نوشت و داد بهم.
با لبخند پیروزی بهش نگاه کردم و گفتم:
- خوب دیگه پس من ۵ میام.
خواستم برم که صدام زد:
- خانوم کامرانی.
برگشتم که دیدم گوشی و عینکم دستشه اما سالم.
صفحه شکسته گوشیم تعمیر شده بود دسته های عینکمم همین طور.
متعجب گرفتم و به قاب گوشی که عکس یه شهید بود و نوشته بود:
- شهید ابراهیم هادی.
نگاه کردم .
ادامه داد:
- نمی دونم خوشتون اومده یا نه امیدوارم خوشتون بیاد.
منظورش جلد گوشی بود.
یه ارامش خاصی بهم تزریق می شد.
یه چیز عجیبی!
دستمو روی عکس کشیدم و گفتم:
- امم خیلی خوبه یه جوریه دوسش دارم.
حس کردم نفس راحتی کشید.
و گفت:
- اصراف کردن گناهه گوشی شما صفحه اش تعمیر می شد عینک تون هم همین طور نباید دور بریزید خدا خوشش نمیاد.
سری تکون دادم.
باز هم یه چیز عجیب دیگه و این بار اسراف!
به ساعت نگاه کرد و هول کرد:
- کلاس حتما شروع شده وای.
بدو بدو سمت کلاس رفتیم و نیک سرشت در زد جلو نرفتم.
خدا خدا می کردم راش نده تا بیشتر باهاش صحبت کنم.
و طبق خواسته من راش ندادن و گل از گلم شکفت.
انتظار داشتم بگه من حرکتی بزنم اما هیچی نگفت و سمت در خروجی رفت منم دمبالش.
به رسیدم و گفتم:
- خوب دیگه ببین رات ندادن بیا بریم کتاب بده بهم .
یکم فکر کرد و با تکون دادم سر قبول کرد.
سمت پارکینگ رفت و گفت:
- ماشین اوردین؟
اره ای گفتم و اون ادامه داد:
- پس برید دم در تا ماشین و در بیارم.
باشه ای گفتم و سوار ماشینم شدم و منتظر موندم .
ماشین ش یه پارس طوسی بود دمبال راه افتادم .
تاحالا این ورا نیومده بودم می خورد محله فقیر نشینی باشه!
به قلم بانو
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت8
#ترانه
جلوی یه مسجد وایساد.
پشت سرش پارک کردم و پیاده شدم.
سمت دوتا جون ی که دم در بود رفت و دست و سلام کردن.
منم سلام کردن و اون هم موادب جواب مو دادن.
با سوالی که توی ذهن ام اومد نتونستم صبر کنم و وسط حرف شون پریدم و گفتم:
- من سوال دارم.
نیک سرشت حرف شو خورد و گفت:
- بفرماید.
کیف مو روی دوشم جا به جا کردم و گفتم:
- شما که به طرف مقابل نگاه نمی کنید خوب شاید طرف مقابل فکر کنه نسبت به حرفای اون بی تفاوت اید و ناراحت بشه!
یکی از رفیق هاش گفت:
- ببنید خواهرم برای ما انقدر زن و دختر جایگاه مقام و والایی داره که به خودمون اجازه نمی دیم توی صورت شون خیره بشیم! زن وسیله نیست که هر کی رسید زل بزنه بهش! مقام داره بالا مرتبه است هر فرد فقط به مادر و خواهر و همسر و دختر و نوه خودش می تونه زل بزنه چرا چون ناموس خودش هستن و گناه نیست اما بقیه ی خانوم ها که محرم ما نیستن ولی ناموس ما هستن و ما به خودمون اجازه نمی دیم بهشون خیره بشیم و به جلوی پاشون نگاه می کنیم تازه این کمترین کاری هست که برای شما افتخار های سرزمین مون می تونیم انجام بدیم ! پس ما اگر به شما نگاه نمی کنیم چون شما برای ما ارزش بالایی دارید و ما اجازه نگاه کردن به شما رو به خودمون نمی دیم یعنی داریم ارزش تونو حفظ می کنیم.
دروغ چرا ذوق کرده بودم.
تاحالا کسی به این قشنگی ارزش نگاه کردن به یه خانوم رو بهم نگفته بود.
نیک سرشت گفت:
- راضی شدید؟
با لبخند سر تکون دادم.
بحث شو با بعد زنگ می زنم خاتمه وا و وارد مسجد شدیم.
وارد یه جای زیر زمینی شد که با عکس هایی پر شده بود فکر کنم عکس شهدا بود.
هر کدوم از عکس های شهدا لبخند به لب داشتن و ارامشی رو به وجودم تزریق می کردن که تاحالا درک نکرده بودم.
یه اتاقک که با اجر ساخته شده بود پر شده بود از عکس شهدا و قفسه های فلزی پر از کتاب و از سقف سربند اویزون شده بود به متن های:
لبیک یا مهدی
لبیک یا زهرا
لبیک یا خامنه ای
لبیک یا حسین و...
بلاخره از اطراف دل کندم و سمت نیک سرشت رفتم انگار کتاب شو پیدا کرد و گرفت سمتم و گفت:
- خوب این اولی.
گرفتم و نگاه کردم عکس همون شهیدی بود که روی قاب گوشیم زده بود.
دستی روی صورت ش کشیدم و دومی رو گرفت سمتم:
- اینم دومی.
گرفتم عکس یه دختر با چادر سفید گلگلی بامزه روش بود به اسم کتاب دختر شینا.
با دیدن تصویر روش ناخواسته خندیدیم که نیک سرشت با لبخند محوی گفت:
- کلی قراره با این کتاب گریه کنید.
متعجب سر بلند کردم و بهش خیره شدم که رفت دنبال بعدی بگرده.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت9
#ترانه
مثل همین جوجه ادرک ها که پشت سر مامان شون راه می یوفتن دنبال ش راه افتادم که بلخره پیداش کرد و گفت:
- اینم سومی .
گرفتم اسم کتاب این بود:دیدم که جانم می رود!
به کتاب خیره بودم که گفت:
- از کدوم شروع می کنید؟
سه تاشو گرفتم جلوی چشمم و گفتم:
- امم نمی دونم .
نیک سرشت گفت:
- می خواید من بگم؟
فکر خوبی بود سر بلند کردم و بهش نگاه کردم ولی نگاه اون روی کتابها بود.
با مکث گفت:
- اول از سلام بر ابراهیم شروع کنید!
سری تکون دادم و از کتابخونه بیرون اومدیم که نیک سرشت گفت:
- پس دیدار بعدی مون بمونه وقتی کتاب و تمام کردید .
کتابها رو توی بغلم فشردم و گفتم:
- چرا مزاحمتم؟
و بعد با ناراحتی به جلو نگاه کردم که گفت:
- نخیر من از خدامه یک بنده رو به راه راست هدایت بکنم البته هدایت گر اصلی که کس دیگه ایه! من فقط وسیله ام این رو گفتم که شما تنبلی نکنید توی خوندن کتاب و زود بخونید.
پس بلد بود چیکار کنه من کتاب بخونم.
سری تکون دادم و گفتم:
- عجب قول می دم فردا دانشگاه پیشتم برای جواب دادن سوال هام.
سری تکون داد و گفت:
- انشاءآلله بد نیست سرعت عمل خودتون رو هم محک بزنید!
گفتم:
- باشه پس قول می دم شب مجبور بشی بیای جواب سوال ها مو بدی.
دستی به گردن ش کشید و گفت:
- شب؟ شرمنده نمی شه جایی ام.
وایسادم و پکر گفتم:
- چرا؟
یکم فکر کرد و گفت:
- خوب بیینید اگر کتاب و تا ساعت ۸ تمام کردید منم برای جایزه شما رو می برم یه جایی و جایزه بهتون می دم خوبه،؟
دویدم سمت ماشین و گفتم:
- پس وقت و هدر ندم منتظر زنگم باش.
سوار شدم و گاز دادم سمت خونه.
نه حوصله بابا رو ندارم باز گیر بده.
ماشین و سمت دانشگاه کج کردم باید می رفتم توی اتاق خوابگاه ام .
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت10
#ترانه
بی توجه به سلام علیک دخترا وارد اتاق شدم و درو قفل کردم پنجره رو بستم و پرده رو کشیدم.
خودمو روی تخت انداختم که حس کردم استخون هام خورد شد.
یادم رفته بود تخت خوابگاه و تخت خودم نیست .
تخت نبود سنگ بود اه.
اخر کتاب و نگاه کردم حدود ۳۰۰ یا ۴۰۰ صفحه بود.
چقدر زیاده اخه!
تو می تونی ترانه برای دیدن نیک سرشت هم که شده می تونی دیدی که گفت بهت جایزه می ده!
صفحه اول رو باز کردم و شروع کردم به خوندن.
نمی دونم چقدر گذشته بود اما دیگه زمان و مکان از دستم در رفته.
حالا دیگه نمی خوندم که شب بتونم برم پیش نیک سرشت بلکه می خوندم چون همه وجودم شده بود خوندن و بیشتر دونستن از شهید ابراهیم هادی!
سوال ها مو تک به تک توی یه ورقه می نوشتم تا نیک سرشت به همه اش جواب بده.
ولی یه چیز بزرگ و فهمیده بودم.
که ادم های بزرگ زندگی ما این بازیگر های پولدار و مدل های خوشکل و یا اونایی که زیاد فالور دارن نیستن!
اصلا اونا ادم های بزرگی نیستن!
اون همه از دورن خالی ان فقط از بیرون خاص و قشنگن .
اونا خودشون اینطوری خودشون رو جلو دادن و خودنمایی می کنن تا به چشم بیان.
کوچیک ترین کارهاشون رو به ترفند هایی خیلی بزرگ جلوه می دن و از خودشون برای ما یا ما خودمون از اونا برای خودمون از کاه کوه ساختیم ولی در واقعه اونا مشتی خاک هم نیستن!
هیچی نیستن!
یه مشت افراد با ظاهر زیبا و یک دنیا دروغ و دغل و هزاران چهره!
از بیرون که بهشون نگاه می کنی شاید چیزای مثبت ببینی اما از دورن که بهشون نگاه کنی جز سیاهی چشم ت هیچی نمی بینه!
سیاهی که دنیای خیلی بجز اونا رو هم می تونه سیاه کنه اما براشون اصلا اهمیت نداره و فقط فکر مال و منفعت خودشونن!
ادم باید بخونه برسی کنه تا که بفهمه ادم های واقعی کیا هستن!
ادم واقعی اونه که نمیاد بگه من خوبم من معروفم من پولدارم.
اصلا ادم واقعی نیازی نداره که بیاد بگه!
کسی که خوب باشه خوبه اینو همه می فهمن.
اما کسی که بخواد خوب خودشو جلوه بده هزار تا نقاب روی صورت ش می زاره با هر ترفندی میاد جلو تا خودشو خوب جلوه بده و ذات شو پنهان کنه.
شاید مشکل ما اینکه ادم های واقعی رو فراموش کردیم یا ازشون گذشتیم یا هم که گول ظاهر ادم هایی که ادعا می کنن ادم واقعی هستن رو خوردیم.
خیلی زود شروع کردم به کتاب دوم و همین طور سوم.
عزیز درونه ستار کامرانی بعد از مدت ها گریه کرده بود!
اونقدر گریه کرده بود که امار و ساعت ش از دستش در رفته بود
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت11
#ترانه
توی کل زندگیم انقدر گریه نکرده بودم.
چشام به خودشون اشک ندیده بود.
حتا وقتی مامان هم مرد انقدر گریه نکرده بودم.
دروغ چرا کلا ادم بی تفاوتی بودم توی کل زندگیم دمبال این بودم چطور باکلاس باشم کدوم مد فلان میاد و برند محصول جدید تولید کرده.
تا خرخره خودمو توی مد و مدگرایی خفه کرده بودم.
با کلاسی رو توی این می دیدم که مانتوی کوتاه بپوشم هر چی کوتاه و جذب تر که زیبایی هامو به چشم بیاره باکلاس تر!
باکلاس تر به چه قیمت؟ به قیمت عمومی کردن خودم توی چشم مردم و بی ارزش کردن خودم پیش خدا!
واژه خدا.
خدایی که تا به امروز انقدر درک نکرده بودم .
اصلا من قبول نداشتم خدایی هست!
چقدر من احمق ام.
با فکر حماقت هام بیشتر گریه ام می گرفت.
دلم به حال خودم و اعمالم می سوخت.
دنبال مقصر می گشتم.
مقصر کی بود؟
بابام که همیشه تو گوشم فرو می کرد دین و مذهبی بودن یعنی عقب موندگی؟ یعنی خرافات؟
یا مامانی که هیچ وقت ندیدمش و همیشه درگیر مادیات بود؟
یا خودم که ...
نمی دونستم کدوم از کار های خودمو بگم.
هر کدوم توی ذهنم مثل یه فیلم تداعی می شد برام.
خیلی جاها خدا به کمکم اومده بود دست شو برام دراز کرده بود و من هر بار با بی تفاوتی هام دستشو پس زده بودم.
اخری رو که تمام کردم چشام نمی دید.
تار می دید بس که گریه کرده بودم.
مخصوصا برای کتاب دیدم که جانم می رود.
یک پسر ۱۵ ساله می ره جنگ واسه ناموس ش و من ۱۸ ساله حتا هنوز معنا و مفهوم درست ناموس رو نمی دونم.
اون انقدر ابرو و عزت پیش خدا داره که توی ۱۵ سالگی شهید می شه و من توی ۱۸ سالگی تازه قراره به راه بیام.
واقا خدا اصلا منو می خواد؟ امیدی به قبول کردن من هست؟
هزار تا سوال توی ذهنم نقش بست.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت12
#ترانه
با همون حال داغونم و یه دنیا سوال کتاب ها رو توی بغلم فشردم و از در زدم بیرون .
حتا در رو هم نبندیدم هیچی برام مهم نبود هیچی ! بجز من و سوال هام!
هر کسی رد می شد با بهت و تعجب به چشمای سرخ و پف کرده ام و مژه های خیس و رد اشک های روی گونه ام چشم می دوخت.
از خوابگاه که بیرون اومدم سوار ماشین شدم و شماره نیک سرشت و گرفتم:
- سلام .
با ارامش خاص همیشگی توی صداش گفت:
- سلام خوب هستید؟ اتفاقی افتاده؟
اینو به خاطر صدام که از گریه گرفته و خش دار شده بود گفته بود.
لب زدم:
- نه من هر سه تا رو تمام کردم کجا باید بیام؟
یکم این پا و اون پا کرد و گفت:
- خوب چیزه یعنی ..من یکم از کارام مونده می تونید یکم صبر..
بی طاقت گفتم:
- نه نمی تونم صبر کنم کجایی بگو منم میام .
نفس شو رها کرد و گفت:
- باشه بیاین به ادرس..
باشه ای گفتم و قطع کردم.
روی نقشه مسیریابی ش کردم بازم یه جایی توی پایین شهر.
حرکت کردم و صدای خانند اهنگ پخش شده توی ماشین به شدت روی اعصابم بود.
همیشه اهنگ گوش دادن و وقت گذروندن با چرت و پرت هایی که بلغور می کردن بهم ارامش می داد یه ارامش زود گذر پوچ! حالا دارم می فهمم که عمرمو باگوش دادن به این چرت و پرت ها فقط هدر دادم.
حرفای اصلی زندگی رو که شهدا گفتن ولم کردم چسبیدم به چهار تا کلمه بی معنی که هر بار یه طور ردیف شون می کنن کنار هم!
فلش و با خشم در اوردم و از پنجره پرت کردم بیرون و جیغ زدم روش:
- نمی خواممممم صداتونو بشنوم مزخرفاااآ.
چند نفر توی پیاده رو با بهت بهم نگاه می کردن.
حتما فکر می کردن خود درگیری دارم .
حال الانم کمتر از خود درگیری هم نبود!
عصبی بودم!
از کی !
چرا!
چطور!
فقط می دونم عصبی بودم و کلید اروم شدنم طبق معلوم دست نیک سرشت و حرفاش بود.
سرعت مو بالا تر بردم تا زود تر بهش برسم.
جایی گفته بود طبق قول ش وایساده بود و به ماشین تکیه داده بود و سرش پایین بود با سنگ ریزه ها کشتی می گرفت.
وایسادم که متوجه ام شد و صاف ایستاد.
پیاده شدم و نزاشتم حتا سلام کنه گفتم:
- من باهات کار دارم باید به تک تک سوال هام جواب بدی.
سری تکون داد و گفت:
- سلام .
تازه یادم افتاد باید سلام می کردم هوفی کشیدم و گفتم:
- یادم رفت سلام .
سری تکون داد و گفت:
- خداروشکر یکم کار دارم انجام بدم بریم جای مورد نظر شما سوال ها تو بپرس.
ریموت قفل ماشین و زدم و بی توجه بهش دور زدم و رفتم صندلی عقب نشستم.
با مکث نشست و راه افتاد.
پشت صندلی و جلو پر بود از بسته های مواد غذایی.
متعجب گفتم:
- عمده فروشی؟!
از سوال م جا خورد و گفت:
- نه.
متعجب گفتم:
- پس این چیه؟ جنس این ور و اون ور می بری،؟
با حرف ش گیج تر شدم:
- شما هر طور مایل هستید فکر کنید.
شونه ای بالا انداختم که ترمز کرد.
یکی از بسته ها رو برداشت و پیاده شد.
یه نگاهی به اطراف کرد و تا دید کسی نیست زنگ و زد مواد و گذاشت دم در و ت
بابک نوری، جوانی بود از دل مردم، با دلی پر از ایمان و چشمانی که آینده را میدید. او زندگی را نه برای خودش، بلکه برای دفاع از حقیقت و انسانیت میخواست.
در وصیتنامهاش نوشته بود:
«اگر روزی نبودم، بدانید که برای آرامش شما رفتم، نه برای نام و نشان.»
این جمله ساده، اما پرمعناست. یعنی او رفت تا ما بمانیم، تا کودکان در آرامش بخوابند، تا مادران نگران نباشند، تا خاک وطن امن بماند.
تولد بابک، فقط تولد یک انسان نبود؛ تولد یک راه بود، راهی که به ایثار ختم شد.
او مثل شمعی سوخت تا اطرافش روشن شود. و حالا، هر سال که تولدش میرسد، باید یادمان باشد که بعضیها آمدند تا ما بهتر زندگی کنیم.
#هر_روز_با_شهیدان
⿻↫ #شهیدانه ➜
اللّهم عجّل لولیک الـ؋ـرج
🤍عاشقان شهادت🤍
بابک نوری، جوانی بود از دل مردم، با دلی پر از ایمان و چشمانی که آینده را میدید. او زندگی را نه برای
تولد ۳۳ سالگیت مبارک داداش بابک🥺💔😭