°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت18
#ترانه
سری تکون دادم و مهدی رفت.
وقتی برگشت یا دست پر بود.
با فاصله کنارم نشست روی سکوی کلاس و خوراکی ها رو دونه دونه باز کرد و یه پلاستیک رو پاره کرد گذاشت و خوراکی ها رو ریخت روش.
دختره رو از بغلم گرفت و گفت:
- اذیت می شید بفرماید.
دختره مونده بود از کدوم بخوره حتا نمی دونست بعضی هاش چیه!
مهدی با اب و تاب بهش می داد و می خندوندش.
لبخند نه فقط روی لب این کوچولو روی لب منم اورده بود.
با صدای سلام برگشتیم.
یه خانوم چادری که از چهره اش هم مشخص بود مهربونه و یه اقا شبیه مهدی.
مهدی بلند شد و دست دادن .
منم با دختره دست دادم و سلام کردم.
دختره رو به مهدی گفت:
- اقا مهدی دختر کوچولو ایشونه؟
مهدی گفت:
- بعله .
سمت ش رفت و توی بغلش بلند ش کرد و پیش شوهرش رفت و گفت:
- تورو خدا نگاه چقد نازه دل منو برده.
شوهرش هم معلوم بود واقا عاشقش شده.
مهدی گفت:
- بفرما احمد اقا راضی هستی دیگه؟
احمد گفت:
- قربونت داداش دستت دردنکنه اجرت با اقا صاحب الزمان.
بعد هم یه نگاهی به ما انداخت و گفت:
- انشاءالله دامادی ت.
با دختر کوچولو خداحافظ ی کردیم و رفتن.
یکی از دانشجو ها اومد تو و گفت:
- استاد نمیاد.
ذوق زده رو به مهدی که داشت خوراکی ها رو جمع می کرد گفتم:
- بریم خرید؟
انگار که یادش رفته باشه متعجب گفت:
- خرید چی؟
لب زدم:
- بریم واسه من چادر بگیریم و چیزای مذهبی که نیازمه دیگه .
اهان ی گفت و سر تکون داد :
- حتما .
خواستیم بریم که بازوم کشیده شد و به عقب پرت شدم نتونستم تعادل مو حفظ کنم و خوردم تو میز و افتادم.
جیغ م بلند شد.
مهدی با سرعت برگشت که گفتم گردن ش رگ به رگ شد.
برای اولین بار نگاه مون توی هم گره خورد.
شاهرخ جا خورد و با ته په ته گفت:
- من فقط خواستم بگم نری..
مهدی دوید سمتم و رو زمین نشست بی توجه به همه چی فقط تو چشاش نگرانی موج می زد.
نمی دونم به خاطر چهره از درد جمع شده ام بود یا اشکام یا جیغ ام.
سریع دستشو دور شونه ام گذاشت و کمک کرد بشینم با نگرانی گفت:
- چی شد؟ خوبی؟ سالمی؟ چرا جیغ زدی؟خوردی تو میز؟
انقدر پشت سر هم می پرسید حتا نمی زاشت جواب شو بدم.
بلندم کرد و روی صندلی نشوندم و بطری اب و سمتم گرفت.
یکم خوردم و گفتم:
- خوبم مهدی نگران نباش.
وقتی از سلامت کامل من باخبر شد سمت شاهرخ که هنوز جا خورده سر جاش بود رفت و تهدید وار گفت:
- فقط یک بار فقط یک بار دیگه جرعت داری بهش حرفی بزنی چه برسه دست بزنی از به دنیا اومدنت پشیمون ت می کنم تا بگیری دختر حرمت داره فهمیدی ؟
انقدر لحن ش کوبنده و خشن بود که منم ترسیدم چه برسه به شاهرخ که بادی بود فقط.
به قلم بانو👀
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت19
#ترانه
درد پهلوم هی کمتر و کمتر پی شد ولی تیر های خفیفی می کشید.
مهدی برگشت سمتم و وقتی چهره ترسیده و بهت زده مو دید اخم شو باز کرد و با لحن همیشگی گفت:
- خوبید؟ بریم؟
سری تکون دادم .
بار رفته بود تو فاز جمع بستن!
کیف مو خودش برداشت و راه افتادیم.
اروم راه می رفت تا مبادا به من فشار بیاد.
با صداش سر بلند کردم:
- مطمعنید خوبید؟ نمی خواید بریم دکتر؟ نمی خواید استراحت کنید؟
سری به عنوان نه تکون دادم.
دیگه چیزی نگفت و سمت ماشین ش رفتیم :
- با ماشین من بریم خطرناکه با این حال رانندگی کنید!
باشه ای گفتم و عقب نشستم.
حرکت که کرد برای اینکه سکوت بین مون بشکنه گفتم:
- تاحالا چهره خشن تونو ندیده بودم فکر نمی کردم اصلا خشن باشین!
مهدی گفت:
- شرمنده اگر ترسوندمتون باید جواب رفتار هاشو می دادم بلاخره و اینکه..
سکوت ش که طولانی شد گفتم:
- و اینکه؟..
نفس عمیقی کشید و گفت:
- ببخشید من هول شدم نگران تون شدم برای همین جسارت کردم بهتون دست زدم شرمندم باید از یکی دانشجو ها می خواستم کمک کنه.
لبخندی روی لب هام نقش بست!
چقدر دنیای مذهبی ها قشنگه!
به خاطر چه چیزایی عضرخواهی می کنن! نمی زارن کوچیک ترین چیزی توی دلم ادم بمونه و و کاملا حواسشون به ادم مقابل شون هست که مبادا اسیبی به بزنن.
ظبط ماشین رو روشن کرد و یه نوحه در حال خوندن بود.
چون توی ماشین مهدی برام پخش می شد خاص بود.
با دقت بهش گوش کردم یه تیکه از متن ش این بود(عکس رفیق شهیدم_توقاب چشمامه هرشب_جونم به این جوونا و جونم به لشکر زینب..)
خیلی جاها شو متوجه نمی شدم و باید حتما بعد از مهدی می پرسیدم.
مخصوصا اینکه زیاد اسم حضرت زینب و می اورد و می خواستم بدونم چرا انقدر براشون حضرت زینب مهمه!
به قلم بانو❤️🩹
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت20
#ترانه
به یه پاساژ رسیده بودیم به نام حجاب زینبی.
پیاده شدیم و در ماشین و قفل کرد و وایساد اول من برم.
سری تکون دادم و وارد پاساژ شدیم.
همه بوتیک ها چیزای مذهبی داشت و من تاحالا انقدر وسایل مذهبی یک جا ندیده بودم.
کلی ذوق کرده بودم و از همه اش می خواستم.
برگشتم سمت مهدی و گفتم:
- وای خدا چقدر خوشکله اینجا بریم اول چادر بخریم؟
چشم ارومی گفت .
سمت بوتیک چادر فروشی رفتیم.
انواع مختلفی چادر بود.
ولی من که نمی دونستم کدومو بپوشم!
یا اصلا کدوم برای من خوبه!
برگشتم و گفتم:
- کمکم می کنی؟ من تاحالا نزدم چادر یه چیزی بگو بگیرم که راحت باشه برام.
یکم فرد کرد و رفت سمت یه چادر که پایین ش حالت دامن داشت و بالاش یه طور دیگه.
رو به خانوم فروشنده که کاملا محجبه بود گفت:
- خواهر می شه به ایشون کمک کنید چادر رو بپوشن؟
خانومه حتما ی گفت و یه نمونه اشو اورد و گفت:
- این چادر قجری یا کمری هم بهش می گن خیلی راحته و نیاز نیست با دست جلوش گرفته بشه و اذیت بشید.
اون حالت دامن شکل پایین ش بالاش پیش کمرم یه بند بود که دور کمرم بسته می شد و تا باز ش نمی کردم چادر در نمی یومد و بالاش هم کش رو سرم کرد و واقا خیلی راحت بود و اصلا چادر زدن سخت نبود.
جلوی اینه رفتم واقا خوشکل شده بودم.
روبروی مهدی وایسادم و گفتم:
- قشنگ شدم؟
یکم این پا و اون پا کرد و در اخر گفت:
- جواب این سوال تونو توی یه روز خاص بهتون می دم.
متعجب سری تکون دادم .
رفتم چادر و در بیارم که مهدی اومد گفت:
- واسه چی درمیارید؟ بزارید سرتون دیگه .
راست می گفتا!
باشه ای گفتم و لب زد:
- بریم روسری بخرید.
لب زدم:
- واییسا حساب کنم.
سمت در رفت و درو باز کرد و گفت:
- حساب کردم بفرماید.
از در خارج شدم و اونم پشت سرم اومد که گفتم:
- من خودم پول باهام هست.
اونم گفت:
- مگه من گفتم پول باهاتون نیست؟
نمی فهمیدم دلیل این رفتار شو.
وارد بوتیک روسری فروشی شدیم.
خیلی روسری های بلندی داشت بازم به مهدی نگاه کردم یعنی خودت بخر من سر در نمیارم.
به روسری ها نگاه کرد و رنگ های ملایم زیبایی برداشت.
حدود ۱۰ تا.
حساب کرد و بیرون اومدیم.
این دفعه اون سمت مانتو فروشی رفت و من دمبالش.
با دقت نگاه می کرد و هر لباس رو کلی وارسی می کرد.
مبادا تنگ باشه
مبادا حریر باشه
مبادا جنس ش خوب نباشه
مبادا جایی ش تور باشه و...
با سخت گیری خیلی زیاد چند دست خرید.
همه لباس ها مذهبی و بلند بودن.
چندتایی ش هم شبیهه چادرم تا روی زمین بودن.
بعد از اون وارد سجاده فروشی شد و گفت:
- شما می خواید نماز بخونید و با خدا حرف بزنید سجاده اتون باید انتخاب خودتون باشه.
الحق که سلیقه اش تا اینجا محشر بود.
ولی راست می گفت.
یه قران زیبا با جلد صورتی خریدم یه سجاده سفید با نقش پروانه های صورتی کمرنگ و تسبیح و مهر ست ش.
مهدی چند تا کتاب قران ی دیگه برداشت و حساب کرد.
ساعت ۱ بود که خرید هامون تمام شد.
سوار ماشین شدیم و من با ذوق همه رو باز می کردم و نگاه می کردم دوباره.
دوست داشتم زود تر همه رو بپوشم
به قلم بانو😌
راستےدخترخانم😕
دیروزتوۍیہجمعےنشستہبودیمیڪے
ازپسراۍفامیلگفت:👦🏻
خیلےدلمبہحالدخترامیسوزه😔
بیچارههاصورتشونوڪاملعملمیڪنن✂️
هفتادقلمآرایشمیڪنن💄
یہساعتجلوآیینہموهاشونو
مدلمیزنن💇🏻♀
دڪمہمانتوهاشونوبازمیزارن😧
توخیابونباهزارنازواداراهمیرن…😏
قھقھہسرمیدن🤣ڪہماپسرافقط
نیگاشونڪنیم😍
آخرسرهمڪلےخندید!!!😂
دختـرجونگرفتےمطلبو؟؟🙎🏻♀📝
فھمیدۍمنظورشو!!؟🙁
چرانمیفھمے؟😒شایدممیفھمےهاااا😐
ولےخودتوبہخوابزدۍ😴
اینجورۍنبودیااااا😞اینجورۍشدۍ😒
تویہدختـرپاڪونجیبایرانےبودۍ☺️🇮🇷
خانمبودۍ🧕🏻
نمیدونمچےشدۍتو😑
دختـرجونبہخودتبیا😔
هنوزدیرنشده😉
یہڪمواسہدختـربودنتارزش
قائلبشےبدنیستاااا☺️
⿻↫ #تلنگر ➜
اللّهم عجّل لولیک الـ؋ـرج
عربیی هفتم زمان ِما:
+عربیی هفتم الان ✨️💅🏻:
من حداقل 14حقیقت رو راجع به شما میدونم😳
1. الان بیداری
2. گوشیت روشنه
3. یه انسان هستی
4. داری پیام منو میخونی
5. تو نمیتونی وقتی زبونت بیرونه بگی ژ
7. الان داری امتحان میکنی
8. الان خندت گرفت
9. اصلا ندیدی که عدد6رو جا انداختم
10. الان برگشتی چک کنی ببینی جا انداختم یا نه
11. الان باز خندیدی
12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چندبار نوشتم
13. الان چک کردی ببینی کدومه
14. پیداش نکردی 😂😳😂😳 😂😂😜️
#سرکاری
#باولایت_تاشهادت 📻🪖
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا که ایشون رودوس ندارن ببخشید دستم نخوردعمداً این کلیپو فرستادم 🗿👌🏻🫂..