eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
103 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? درد پهلوم هی کمتر و کمتر پی شد ولی تیر های خفیفی می کشید. مهدی برگشت سمتم و وقتی چهره ترسیده و بهت زده مو دید اخم شو باز کرد و با لحن همیشگی گفت: - خوبید؟ بریم؟ سری تکون دادم . بار رفته بود تو فاز جمع بستن‌! کیف مو خودش برداشت و راه افتادیم. اروم راه می رفت تا مبادا به من فشار بیاد. با صداش سر بلند کردم: - مطمعنید خوبید؟ نمی خواید بریم دکتر؟ نمی خواید استراحت کنید؟ سری به عنوان نه تکون دادم. دیگه چیزی نگفت و سمت ماشین ش رفتیم : - با ماشین من بریم خطرناکه با این حال رانندگی کنید! باشه ای گفتم و عقب نشستم. حرکت که کرد برای اینکه سکوت بین مون بشکنه گفتم: - تاحالا چهره خشن تونو ندیده بودم فکر نمی کردم اصلا خشن باشین! مهدی گفت: - شرمنده اگر ترسوندمتون باید جواب رفتار هاشو می دادم بلاخره و اینکه.. سکوت ش که طولانی شد گفتم: - و اینکه؟.. نفس عمیقی کشید و گفت: - ببخشید من هول شدم نگران تون شدم برای همین جسارت کردم بهتون دست زدم شرمندم باید از یکی دانشجو ها می خواستم کمک کنه. لبخندی روی لب هام نقش بست! چقدر دنیای مذهبی ها قشنگه! به خاطر چه چیزایی عضرخواهی می کنن! نمی زارن کوچیک ترین چیزی توی دلم ادم بمونه و و کاملا حواسشون به ادم مقابل شون هست که مبادا اسیبی به‌ بزنن. ظبط ماشین رو روشن کرد و یه نوحه در حال خوندن بود. چون توی ماشین مهدی برام پخش می شد خاص بود. با دقت بهش گوش کردم یه تیکه از متن ش این بود(عکس رفیق شهیدم_توقاب چشمامه هرشب_جونم به این جوونا و جونم به لشکر زینب..) خیلی جاها شو متوجه نمی شدم و باید حتما بعد از مهدی می پرسیدم. مخصوصا اینکه زیاد اسم حضرت زینب و می اورد و می خواستم بدونم چرا انقدر براشون حضرت زینب مهمه! به قلم بانو❤️‍🩹
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚°°💚° °💚°°💚°°💚° °💚°°💚° °💚° ↯ ﴿**عشق‌بہ‌یڪ‌شࢪط**﴾ 📕⃟? به یه پاساژ رسیده بودیم به نام حجاب زینبی. پیاده شدیم و در ماشین و قفل کرد و وایساد اول من برم. سری تکون دادم و وارد پاساژ شدیم. همه بوتیک ها چیزای مذهبی داشت و من تاحالا انقدر وسایل مذهبی یک جا ندیده بودم. کلی ذوق کرده بودم و از همه اش می خواستم. برگشتم سمت مهدی و گفتم: - وای خدا چقدر خوشکله اینجا بریم اول چادر بخریم؟ چشم ارومی گفت . سمت بوتیک چادر فروشی رفتیم. انواع مختلفی چادر بود. ولی من که نمی دونستم کدومو بپوشم! یا اصلا کدوم برای من خوبه! برگشتم و گفتم: - کمکم می کنی؟ من تاحالا نزدم چادر یه چیزی بگو بگیرم که راحت باشه برام. یکم فرد کرد و رفت سمت یه چادر که پایین ش حالت دامن داشت و بالاش یه طور دیگه. رو به خانوم فروشنده که کاملا محجبه بود گفت: - خواهر می شه به ایشون کمک کنید چادر رو بپوشن؟ خانومه حتما ی گفت و یه نمونه اشو اورد و گفت: - این چادر قجری یا کمری هم بهش می گن خیلی راحته و نیاز نیست با دست جلوش گرفته بشه و اذیت بشید. اون حالت دامن شکل پایین ش بالاش پیش کمرم یه بند بود که دور کمرم بسته می شد و تا باز ش نمی کردم چادر در نمی یومد و بالاش هم کش رو سرم کرد و واقا خیلی راحت بود و اصلا چادر زدن سخت نبود. جلوی اینه رفتم واقا خوشکل شده بودم. روبروی مهدی وایسادم و گفتم: - قشنگ شدم؟ یکم این پا و اون پا کرد و در اخر گفت: - جواب این سوال تونو توی یه روز خاص بهتون می دم. متعجب سری تکون دادم . رفتم چادر و در بیارم که مهدی اومد گفت: - واسه چی درمیارید؟ بزارید سرتون دیگه . راست می گفتا! باشه ای گفتم و لب زد: - بریم روسری بخرید. لب زدم: - واییسا حساب کنم. سمت در رفت و درو باز کرد و گفت: - حساب کردم بفرماید. از در خارج شدم و اونم پشت سرم اومد که گفتم: - من خودم پول باهام هست. اونم گفت: - مگه من گفتم پول باهاتون نیست؟ نمی فهمیدم دلیل این رفتار شو. وارد بوتیک روسری فروشی شدیم. خیلی روسری های بلندی داشت بازم به مهدی نگاه کردم یعنی خودت بخر من سر در نمیارم. به روسری ها نگاه کرد و رنگ های ملایم زیبایی برداشت. حدود ۱۰ تا. حساب کرد و بیرون اومدیم. این دفعه اون سمت مانتو فروشی رفت و من دمبالش. با دقت نگاه می کرد و هر لباس رو کلی وارسی می کرد. مبادا تنگ باشه مبادا حریر باشه مبادا جنس ش خوب نباشه مبادا جایی ش تور باشه و... با سخت گیری خیلی زیاد چند دست خرید. همه لباس ها مذهبی و بلند بودن. چندتایی ش هم شبیهه چادرم تا روی زمین بودن. بعد از اون وارد سجاده فروشی شد و گفت: - شما می خواید نماز بخونید و با خدا حرف بزنید سجاده اتون باید انتخاب خودتون باشه. الحق که سلیقه اش تا اینجا محشر بود. ولی راست می گفت. یه قران زیبا با جلد صورتی خریدم یه سجاده سفید با نقش پروانه های صورتی کمرنگ و تسبیح و مهر ست ش. مهدی چند تا کتاب قران ی دیگه برداشت و حساب کرد. ساعت ۱ بود که خرید هامون تمام شد. سوار ماشین شدیم و من با ذوق همه رو باز می کردم و نگاه می کردم دوباره. دوست داشتم زود تر همه رو بپوشم به قلم بانو😌
راستے‌دخترخانم‌😕 دیروز‌توۍ‌یہ‌جمعے‌نشستہ‌بودیم‌یڪے از‌پسراۍ‌فامیل‌گفت‌:👦🏻 خیلے‌دلم‌بہ‌حال‌دخترا‌میسوزه😔 بیچاره‌ها‌صورتشونو‌ڪامل‌‌عمل‌میڪنن✂️ هفتادقلم‌آرایش‌میڪنن💄 یہ‌ساعت‌جلو‌آیینہ‌موهاشونو‌ مدل‌میزنن💇🏻‍♀ دڪمہ‌مانتو‌هاشونو‌باز‌میزارن😧 توخیابون‌باهزار‌نازو‌ادا‌راه‌میرن…😏 قھقھہ‌سرمیدن‌🤣ڪہ‌ما‌پسرا‌فقط‌ نیگاشون‌ڪنیم😍 آخر‌سرهم‌ڪلے‌خندید‌!!!😂 دختـر‌جون‌گرفتے‌مطلبو‌؟؟🙎🏻‍♀📝 فھمیدۍ‌منظورشو!!؟🙁 چرانمیفھمے؟😒شایدم‌میفھمےهاااا😐 ولے‌خودتو‌بہ‌خواب‌زدۍ😴 اینجورۍ‌نبودیااااا😞اینجورۍ‌شدۍ😒 تویہ‌دختـرپاڪ‌ونجیب‌‌ایرانے‌بودۍ☺️🇮🇷 خانم‌بودۍ🧕🏻 نمیدونم‌چے‌شدۍ‌تو😑 دختـرجون‌بہ‌خودت‌بیا😔 هنوز‌دیر‌نشده😉 یہ‌ڪم‌واسہ‌دختـر‌بودنت‌ارزش‌ قائل‌بشے‌بد‌نیستاااا☺️ ⿻↫ ➜ اللّهم عجّل لولیک الـ؋ـرج
من حداقل 14حقیقت رو راجع به شما میدونم😳 1. الان بیداری 2. گوشیت روشنه 3. یه انسان هستی 4. داری پیام منو میخونی 5. تو نمیتونی وقتی زبونت بیرونه بگی ژ 7. الان داری امتحان میکنی 8. الان خندت گرفت 9. اصلا ندیدی که عدد6رو جا انداختم 10. الان برگشتی چک کنی ببینی جا انداختم یا نه 11. الان باز خندیدی 12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چندبار نوشتم 13. الان چک کردی ببینی کدومه 14. پیداش نکردی 😂😳😂😳 😂😂😜️ 📻🪖
6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اونا که ایشون رودوس ندارن ببخشید دستم نخوردعمداً این کلیپو فرستادم 🗿👌🏻🫂..
🥹🩵
تمیزکاری آخر هفته😁💜 هیچی مث تمیزکاری روحیمو شاد نمیکنه + ایرپادم تو گوشت😁🥹
لای تمیزکاری قفسه اینو بگم اگه فلسفه دوستی این کتاب بشدت توصیه می‌شود حتی اگه فلسفه نمیدوسی😁😁 خیلی خوبههههه🩵