.
این دومین نگاه ش بود یهو گفت:
- لطفا برو صورتت و بشور .
خیلی جدی گفته بود و نتونستم چیزی بگم.
پس به خاطر ارایش بود.
خواست بره که گفتم:
- اخه چرا قشنگ شدم که!
با همون لحن جدی که سعی می کرد مهربونی توش باشه گفت:
- شما خودت قشنگی این یک دوما یه خانوم باید برای همسرش قشنگ باشه نه قشنگ کنه بره بیرون! این همون جنبه عمومی داره شما که دوست نداری عمومی باشی؟!
نه ای زمزمه کردم و گفت:
- خوب دیگه خدا خیرت بده .
تو روشویی صورت مو با دستمال مرطوب پاک کردم و رفتم تو اشپزخونه.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت30
#ترانه
.
این دومین نگاه ش بود یهو گفت:
- لطفا برو صورتت و بشور .
خیلی جدی گفته بود و نتونستم چیزی بگم.
پس به خاطر ارایش بود.
خواست بره که گفتم:
- اخه چرا قشنگ شدم که!
با همون لحن جدی که سعی می کرد مهربونی توش باشه گفت:
- شما خودت قشنگی این یک دوما یه خانوم باید برای همسرش قشنگ باشه نه قشنگ کنه بره بیرون! این همون جنبه عمومی داره شما که دوست نداری عمومی باشی؟!
نه ای زمزمه کردم و گفت:
- خوب دیگه خدا خیرت بده .
تو روشویی صورت مو با دستمال مرطوب پاک کردم و رفتم تو اشپزخونه.
بین فاطمه و مهدی نشستم و گفتم:
- سلام صبح بخیر.
بقیه هم جواب مو دادن و مهدی نیم نگاهی بهم انداخت و دید پاک کردم خیالش راحت شد.
بقیه خورده بودم تقریبا فقط من و مهدی مونده بودیم .
زود زود خوردیم چون دیر شده بود و گفتم:
- بریم اومدیم جمع می کنم.
مهدی هم سر تکون داد و بلند شدیم.
فاطمه و محسن و برادرشوهرش هم گفتن می خوان برن دور کاراشون.
مهدی نشست و گفتم:
- عقب بشینم یا جلو؟
لبخندی زد و گفت:
- جلو.
درو باز کردم و نشستم .
مهدی حرکت کرد و گفت:
- بعد کلاس میام دمبالتون بریم پیاده روی و صحبت کنیم یه سر هم بریم ازمایشگاه.
متعجب گفتم:
- ازمایشگاه برای چی؟ حالت بده؟
با احتیاط نگاهش به جلو بود و همون طور جواب منو داد:
- خیر بریم ازمایش بدیم برای عقدمون خانوم! دکتر هم دکترای قدیم.
وای عجب سوتی دادم خودم دکترم و اینو یادم رفته بود.
خنده ای کردم و گفتم:
- خوب یادم رفته بود.
از شیشه به بیرون نگاه کردم که یه ماشین البالویی دیدم و راننده اش به نظرم اشنا بود و اونم انگار به ماشین مهدی خیره بود.
احساس می کردم جایی دیدم ش و با حرف مهدی اون کلا یادم رفت:
- راستی می خواستم یه چیزی بهتون بگم.
بهش نگاه کردم و اون ادامه داد:
- دختر یعنی وقتار با شخصیت متین!
دعوا مال پسرای لاته! شما دختری هر کی هر چقدر هم بهتون حرف زد کاری انجام داد نه جواب شو بدین نه باهاش دعوا راه بندازین فقط به من بگید اگر خودم اونجا بودم که هیچ نبودم به من بگید و اصلا با این افراد دهن به دهن نشید.
سری تکون دادم که گفت:
- مخصوصا اون پسره شاهرخ!
باشه ای گفتم ماشین و پارک کرد.
پیاده شدیم راه افتادیم سمت دانشگاه.
استرس عجیبی گرفته بودم.
اولین بار بود با چادر می یومدم دانشگاه.
مهدی متوجه استرسم شد و با خونسردی گفت:
- به نگاه ها توجه نکنیدانگار که هیچ چیزی تغیر نکرده به تیکه و کنایه ها هم گوش ندید! عادی باشید و خونسرد شما کار بزرگی کردی پا گذاشتی بری توی سپاه مادرم فاطمه زهرا پس باید قوی باشی و تحمل هر رفتار و حرفی رو داشته باشی .
با حرفاش گوله گوله ارامش بهم تزریق می شد و همه ترس و استرس م دود شد رفت هوا با دیدن شاهرخ که مات و مبهوت مونده بود ..
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت31
#ترانه
با دیدن شاهرخ که مات و مبهوت مونده بود اخمی کردم و راه خودمو در پیش گرفتم.
همه با بهت وایمیستادن و نگاهم می کردن!
همون طور که مهدی گفته بود با اقتدار قدم برمی داشتم.
مهدی در کلاس و باز کرد و وایساد اول من برم.
داخل رفتم و پشت سرم اومد.
برگشتم و گفتم:
- میز اول بشینیم؟
سری تکون داد من میز اول و مهدی پشت سرم نشست.
بچه ها مات و مبهوت خیره ام بودن.
هم به من هم به مهدی چون می دونستن کار اونه!
یکی از دخترا گفت:
- ازدواج کردی؟
نگاه ش به حلقه توی دستم بود.
سری تکون دادم به مهدی اشاره کرد یعنی با مهدی؟ منم سری به نشونه مثبت تکون دادم.
تلفن مهدی زنگ خورد نگاهش کردم که بیرون رفت تا جواب بده.
خیلی زود برگشت و کیف شو برداشت و با صدای ارومی گفت:
- کلاس تمام شد برید خونه کار واجب برام پیش اومده شاید شب هم نتونم بیام.
نگران بلند شدم و گفتم:
- چیزی شده؟
سری به نشونه منفی تکون داد و گفت:
- نه برگشتم می گم نگران نباشید.
و با عجله از کلاس بیرون رفت.
دلم بدجور اشوب شده بود.
با استرس نشستم و چند نفری ازم سوال پرسیدن اما انقدر فکرم درگیر بود فقط سرمو تکون دادم براشون.
استاد اومد و سلام نکرده بود که یکی از دانشجو ها که توی سالن دیده بودم با مهدی و بهم زل زده بود با هول و ولا اومد داخل و گفت:
- کامرانی نیک سرشت تصادف کرد.
چشام گرد شد.
بلند شدم و با دو زدم بیرون.
همه دم در دانشگاه جمع شده بودن.
از ترس و استرس با شتاب می دویدم تا فقط ببینم چی شده!
خدا کنه اشتباه کرده باشه و مهدی من نباشه.
جمعیت و کنار زدم و با دیدن مهدی که بیهوش و زخمی افتاده بود جون از تنم رفت.
خشک شده سر جام بهش نگاه می کردم.
می ترسیدم!
می ترسیدم بلایی که تو فکرم بود سرم اومده باشه.
یکی از دانشجو ها نشست و دست گذاشت رو گردن ش و نبظ شو گرفت و گفت:
- می زنه زنده است چی شد این امبولانس؟
جون از تنم رفت و بی رمق با زانو افتادم زمین و چنان محکم افتاده بودم خاک اطرافم بلند شد.
سریع دورم حلقه زدن و از شدت شک و استرس لب م هم تکون نمی خورد!
احساس می کردم نمی تونم حرف بزنم.
نگاهم به پیراهن ش که پاره شده بود و دستش سابیده شده بود و خون ازش چکه می کرد افتاد!
همین کافی بود تا چشام بسته بشه و روی دست دانشجو ها بیهوش بشم.
با صدای چیک چیک ساعت چشامو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم سقف سفید بود و فهمیدم بیمارستانم.
صورت فاطمه جلوم نقش بست.
روی صورتم خم شده بود و گفت:
- دورت بگردم بهوش اومدی؟ می شنوی صدامو؟
دلم نمی خواست حرف بزنم انگار لال شده بودم .
اتفاقات مثل فیلم از جلوم رد شد!
فقط بهش زل زدم و چشام پر از اشک شد و از گوشه های چشمم سرازیر شد.
فهمید دردم چیه با نگرانی گفت:
- به خدا مهدی خوبه فقط پاش شکسته .
می ترسیدم دروغ بگه و بخواد دل منو خوش کنه.
بازم لبم به گفتن حرفی باز نشد دریغ از یک تکون.
پرستار کنارم سرم رو در اورد و گفت:
- شک زده شده طبیعیه ببریدش همسر شو ببینه خوب می شه.
نرگس کمکم کرد بشینم.
درد بدی توی زانو هام جاری بود.
اما الان مهم فقط دیدن مهدی بود.
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت32
#ترانه
فاطمه چادر شو با دستش جمع کرد و دستشو دور کمرم حلقه کرد و از تخت پایین اومدیم پرستار چادر مو سرم کرد و کمک فاطمه کمک کرد راه برم.
درد بدی داشتم و حس می کردم زانو هام ترک برداشته.
با گام های اروم راه افتادیم.
دلم می خواست توان دویدن داشتم و می دویدم می رفتم پیش مهدی تا ببینمش.
بدونم که راست گفتن!
اما پاهام یاری نمی کرد و هر قدم اندازه یک سال برام می گذشت.
سوار اسانسور شدیم رفتیم طبق سوم.
کلا وزن مو فاطمه و پرستار نگه داشته بودن اگر اونا نبودن پخش زمین می شدم.
فاطمه باهام صحبت می کرد و اما بی حرف به جلوم خیره بودم صحنه افتادن مهدی توی خیابون دانشگاه رو یادم نمی رفت.
که چطور خونی و بیهوش افتاده بود کف اسفالت .
که چطور بازو ش زخمی و خونی بود.
اسانسور وایساد و بیرون اومدیم.
تحت مراقبت های ویژه بود.
در اتاقی رو فاطمه باز کرد و داخل رفتیم.
خودش و دوتا جون دیگه تنها توی اتاق بودن.
اون دوتا بیدار بودن و یکی کتاب دستش بود و یکی گوشی مهدی چشاش بسته بود و پاش گچ گرفته شده بود از مچ پا تا پایین تر زانو ش.
اب دهنمو قورت دادم .
دور بازوش باند پیچی شده بود و همچنین سرش و چند جای دیگه!
فاطمه صداش زد:
- داداش ترانه رو اوردم چشاتو باز کن .
مهد خسته و با درد..
‹📗🖇›
#خاطره
بہبابـڪگفتم:
توبراۍآینـدهچہتصمیمۍدارۍ؟🤨💚°.
بابـڪگـفت:
یڪسوال...🤓🌱°.
یڪچیزۍتوذهنمنمیچرخـہ. . .😉🗞°.
یعنۍواقعا...
مسجـدبآبالحوائجرشـت(مسجدآذرۍزبانهاۍ
رشت)
نمیخوادیڪشـہـیدبده؟🙃🌿°.
شہیدبابڪنورۍ♥️
•
•
پایایناسلام ..
ارمانهاسردادهاند🙂 ..
#شهیدانه
مولایم،سایھیسرمامامزمانم،
کجایـۍبابامھربونم💔)˼˼
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
من یه دختر ایرانیم
میخوام حرف تک تک دختر های چادری رو بزنم که همه بفهمن
من اگر چادر سر میکنم
بنا بر این نیست که لباس هام همشون زشت هستن و میخوام اونهارو پوشش بدم نه!
من از خون شهدا خجالت میکشم
اگر چادر سر میکنم بنا بر این نیست که امل هستم نه!
من حافظ یادگار مادرم حضرت زهرا هستم
من اگر چادر سر میکنم بنا بر این نیست که اعتماد به نفس ندارم نه!
اتفاقا تو این دور و زمونه محجبه بودن خیلی جرعت میخواد
من اگر چادر سر میکنم بنا بر این نیست که بلد نیستم تیپ بزنم نه!
اتفاقا خیلی خوب میدونم چجوری باید ست زد اما دنبال این نیستم نگاه های هیز بقیه رو به خودم جلب کنم
اگر چادر میپوشم بنا بر این نیست که خانوادم اجبار میکنن نه!
هرکس خواست راه سعادت رو در پیش بگیره راه حجاب و عفت رو انتخاب کرد
اگر چادر میپوشم بنا بر این نیست که جوگیر شدم نه!
اتفاقا جوگیری تو این دور و زمونه برعکس هست و بیشتر به سمت برهنگی میرن تا حجاب!
من اگر من بین این همه بی حجاب،حجاب رو انتخاب کردم چون خواستم برتر باشم
چون فقط به نگاه های خدا محتاج بودم
چون نخواستم دل امام زمانم رو بشکنم
چون خواستم جوری قدم بردارم که دل شهدا رو شاد کنم دل همونایی که گفتن سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت دادم
اگر چادر میپوشم خواستم یادگار زنی رو حفظ کنم که بین در و دیوار کتک خورد!بچه از دست داد!سیلی خورد!چادرش سوخت!پهلوش شکست!
اما این ارثیه باارزش از سرش نیوفتاد
روایت داریم تو کربلا حضرت زینب هفت لایه لباس میپوشید از زیر چادر که یه وقت اگر چادر از سرش کشیدند حجاب و عفتش نره!
همچین زن هایی تاریخ رو رقم زدند!
همچین زن هایی شدند آبروی اسلام!
همچین زن هایی شدند فخر دین!
همچین زن هایی شدند قهرمان شیعه!
همچین زن هایی شدند متمدن!
اگر برهنگی تمدن می آورد
حیوانات متمدن ترین بودند😏
هیچ چیز با ارزش تر از نگاه محبت آمیز خدا و ائمه و شهدا نیست!
پس من حجاب و مسیری رو انتخاب میکنم که در نهایت به رضایت و لبخند و نگاه محبت آمیز اون ها بشه🌱
والسلام
🌱اللهم عجل لولیک الفرج به حق بی بی زینب🌱
نشرحداکثری
⿻↫ #تلنگر ➜
اللّهم عجّل لولیک الـ؋ـرج