🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
من یه دختر ایرانیم
میخوام حرف تک تک دختر های چادری رو بزنم که همه بفهمن
من اگر چادر سر میکنم
بنا بر این نیست که لباس هام همشون زشت هستن و میخوام اونهارو پوشش بدم نه!
من از خون شهدا خجالت میکشم
اگر چادر سر میکنم بنا بر این نیست که امل هستم نه!
من حافظ یادگار مادرم حضرت زهرا هستم
من اگر چادر سر میکنم بنا بر این نیست که اعتماد به نفس ندارم نه!
اتفاقا تو این دور و زمونه محجبه بودن خیلی جرعت میخواد
من اگر چادر سر میکنم بنا بر این نیست که بلد نیستم تیپ بزنم نه!
اتفاقا خیلی خوب میدونم چجوری باید ست زد اما دنبال این نیستم نگاه های هیز بقیه رو به خودم جلب کنم
اگر چادر میپوشم بنا بر این نیست که خانوادم اجبار میکنن نه!
هرکس خواست راه سعادت رو در پیش بگیره راه حجاب و عفت رو انتخاب کرد
اگر چادر میپوشم بنا بر این نیست که جوگیر شدم نه!
اتفاقا جوگیری تو این دور و زمونه برعکس هست و بیشتر به سمت برهنگی میرن تا حجاب!
من اگر من بین این همه بی حجاب،حجاب رو انتخاب کردم چون خواستم برتر باشم
چون فقط به نگاه های خدا محتاج بودم
چون نخواستم دل امام زمانم رو بشکنم
چون خواستم جوری قدم بردارم که دل شهدا رو شاد کنم دل همونایی که گفتن سرخی خونم را به سیاهی چادرت امانت دادم
اگر چادر میپوشم خواستم یادگار زنی رو حفظ کنم که بین در و دیوار کتک خورد!بچه از دست داد!سیلی خورد!چادرش سوخت!پهلوش شکست!
اما این ارثیه باارزش از سرش نیوفتاد
روایت داریم تو کربلا حضرت زینب هفت لایه لباس میپوشید از زیر چادر که یه وقت اگر چادر از سرش کشیدند حجاب و عفتش نره!
همچین زن هایی تاریخ رو رقم زدند!
همچین زن هایی شدند آبروی اسلام!
همچین زن هایی شدند فخر دین!
همچین زن هایی شدند قهرمان شیعه!
همچین زن هایی شدند متمدن!
اگر برهنگی تمدن می آورد
حیوانات متمدن ترین بودند😏
هیچ چیز با ارزش تر از نگاه محبت آمیز خدا و ائمه و شهدا نیست!
پس من حجاب و مسیری رو انتخاب میکنم که در نهایت به رضایت و لبخند و نگاه محبت آمیز اون ها بشه🌱
والسلام
🌱اللهم عجل لولیک الفرج به حق بی بی زینب🌱
نشرحداکثری
⿻↫ #تلنگر ➜
اللّهم عجّل لولیک الـ؋ـرج
دوستان عزیز ببخشید کم فعالیت میکنیم
خیلی درگیر درس هامم ایشالله جبران میکنم
للفت ندیداااا🥺❤️
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°°💚°
°💚°°💚°
°💚°
#ࢪمآن↯
﴿**عشقبہیڪشࢪط**﴾
#به_قلم_بانو 📕⃟?
#قسمت33
#ترانه
مهدی خسته و با درد که از صورت جمع شده اش دستگیرم شده بود چشاشو باز کرد و نگاهمون بهم گره خورد.
وقتی دید بهت زده و شکه شده دارم نگاهش می کنم بین درد خندید تا دل من خوش کنه و گفت:
- چرا عین ماست وارفتین؟ به خدا..
جمع اش تمام نشده بود بغض م ترکید و بلند زدم زیر گریه.
فاطمه نفس راحتی کشید و گفت:
- داشتم سکته می کردم شک بهش وارد شده بود نه گریه می کرد نه حرف می زد.
مهدی حالا متوجه ماجرا شده بود و حسابی نگران بود:
- ترانه خانوم بیا بیا جلو خودت ببین بابا به خدا من خوبم اخه چرا گریه می کنید؟ فاطمه بیارش بشینه حالش خوب نیست.
با کمک فاطمه اهسته اهسته رفتم و روی تخت نشستم.
باز صدای شکه شده مهدی بلند شد:
- فاطمه چرا اینجوری راه می ری؟ چیزی شده؟
فاطمه لب تر کرد و گفت:
- نه داداش ببین تو که افتاده بودی کف خیابون دیدت شکه شد با زانو هاش محکم افتاد رو اسفالت دردش می کنه چیزی نیست.
معلوم بود قشنگ به ته په ته افتاده.
وای مهدی توی اتاق پیچید.
فاطمه گفت:
- داداش اروم باش به خدا چیزیش نشده می ترسونی ش بیشتر.
مهدی ولی مجاب نمی شد و با نگرانی گفت:
- برو دکتر بیار خودش بهم بگه اصلا چرا گذاشتیش راه بره فاطمه باور کنم هیچیش نیست؟
فاطمه گفت:
- اصلا الان می رم دکتر شو میارم .
خواست بلند شد اما من سفت بغلش کرده بودم و گریه می کردم.
دست اخر گفت:
- قربونت برم ترانه عزیزم زن داداش گلم نگاش کن بابا سر و مور گنده وایساده داره نگات می کنه یکم نگاش کن مرد از نگرانی تصادف نکشته باشش تو می کشیش بهش بگو که حالت خوبه.
سر مو از بغل فاطمه بیرون اوردم و به مهدی نگاه کردم .
نیم خیز شده بود و با نگرانی نگاهم می کرد.
با لب های لرزون و گریون گفتم:
- من..خوب..م.
سری تکون داد و گفت:
- شما که ضعیف نبودی روی هر چی پسره توی دانشگاه کم کردین حالا با یه تصادف من کم اوردین،؟ البته کارتون هم دراومده ها باید فعلا از من چلاغ نگهداری کنید.
از لفظ چلاغ خنده ام گرفت و خنده و گریه رو قاطی کردم.
خودشم خندید و فاطمه گفت:
- داماد گردن شکسته.
خنده ام بیشتر شد و فاطمه گفت:
- بهتر نیست عقد و عقب بندازید و یه صیغه محرمیت بخونید؟ فردا تو عکس بچه هاتون نگاه کنن می گن عهه بابامون روز عقد چلاغه! ترانه هم که باید ازت مراقبت بکنه و باند ها رو عوض کنه بهت دست بزنه نمی شه که! حداقل یه صیغه محرمیت بخونید .
من که کاری نداشتم مهدی ام گفت:
- اره راست می گی ولی چجوری با این وعضیت برم و از بابای ترانه خانوم کسب اجازه کنم؟
فاطمه گفت:
- من می رم.
لب زدم:
- بی فایده است.
مهدی گفت:
- بی فایده هم باشه ما باید احترام خودمونو بزاریم .
همیشه به فکر همه چی بود!
با سوالی که برام پیش اومد گفتم:
- پس مامان و بابای شما چی؟ نمی خواید بهشون بگید؟
فاطمه و مهدی لبخند غمگینی زدن.
با ناراحتی گفتم:
- فوت شدن؟
فاطمه سری به نشونه نمی دونم تکون داد.
متعجب نگاهش کردم که مهدی گفت:
- ما نمی دونیم پدر و مادر ما کین! فقط می دونیم وقتی فاطمه ۵ سالش بوده و من ۲ سال گذاشتنمون توی خیابون و رفتن ما توی پرورشگاه بزرگ شدیم.
شکه بهشون نگاه می کردم.
فاطمه لبخند غمگینی زد و گفت:
- چیزی درست یادم نیست فقط می دونم مهدی کوچیک بود و سرد ش بود مدام گریه می کرد و از تاریکی می ترسید خداروشکر پلیس های گشت به دادمون رسیدن و وقتی فهمیدن ما رو ول کردن به امون خدا تحویل پرورشگاه دادنمون و اونجا بزرگ شدیم.
غمگین گفتم:
- واقا متعسفم نمی دونستم ناراحتتون کردم.
مهدی گفت:
- بلاخره که باید بهتون می گفتیم چه الان چه بعدا!
اقا محسن و برادرش هم رسیدن با دیدن مهدی که فقط پاش شکسته بود و چند جاش زخمی بود نفس راحتی کشیدن.
و برادر شوهر فاطمه با خنده گفت:
- نکه می خواست داماد بشه چشش زدن تصادف کرد.
دوباره صدای خنده ها بالا رفت.