🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت نهم
حسام با تشر گفت
--زبونت واسه من که خعلی درازه.
چرا زنگ نزدی خود ننه مردم بیام؟ هـــان؟
--بخدا اصلاً حواس نداشتم اون موقع.
کلافه گفت
--خیلی خب چیه چیکارم داشتی؟
--حسام دنیارو عمل کردن هزینشم همین ساسانه داد.
اما رفته تو کما.
--رها چرا چرت و پرت میگی؟
اشکام رو طرف گونه هام جاری شد
--چرت و پرت نیست به جون مادرم!
نشست رو نیمکت و دستاشو کلافه برد تو موهاش.
--حسام تیمور منو میکشه!
--غلط کرده مگه تو زدی به دنیا.
--حسام
--هان؟
--این پسره ساسان هزینه ی بیمارستانو میده.
--تو از کجا میدونی؟
--خودش گفت.
--خب پولشو اون میده تیمورو چیکار کنیم؟
--نمیدونم.
دستامو گرفتم مقابل صورتم و شروع کردم هق هق گریه کردن.
ناراحت گفت
--رها نکن اینجوری! خدا بزرگه.
--خانم؟
با صدای ساسان برگشتم و ایستادم.
--میتونم چند دقیقه باهاتون صحبت کنم؟
حسام ایستاد و با اخم گفت
--چه صحبتی؟
اومد نزدیک و سربه زیر گفت
--راستش من به ایشون هم گفتم هزینه ی بیمارستان رو تقبل میکنم.
--آق ساسان
--جانم؟
--میشه بگی چرا داری اینکارو میکنی؟
چهرش غمدار شد و تلخند زد
--خب شاید گفتنش کار درستی نباشه اماخب من یه جورایی خودم رو در مقابل بچه های بی سرپرست مسئول میدونم.
-- باشه اقلاً هرچی. قبول.
با تردید ادامه داد
--فقط شما که لطف میکنی هزینه ی بیمارستان رو بدی دو جانبه لطف کن.
دنیارو از این بیمارستان ببر یه بیمارستان بالا شهر.
--بله اما میتونم بپرسم چرا؟
حسام با مِن مِن گفت
--خب چیزه راستش اینجا که باشه
به من اشاره کرد
--هر روز میاد میبینتش قاطی پاتی میشه.
در جریانی چی میگم؟
--بله. باشه مشکلی نداره.
با صدای آرومی گفتم
--خیلی ممنون آقای ایزدی.
--خواهش میکنم.....
تو راه برگشت از بیمارستان بودیم.
--حسام.
--هوم؟
--دنیا چقدر گناه داره مگه نه؟
--نه.
--چرا؟
--چون که اگه زنده بمونه اون پسره نمیزاره دیگه بیاد خونه ی تیمور.
رها نمیدونم چرا حس میکنم اون پسره واسم آشناس.
انگار یه جا دیدمش.
میدونی چشماش یه غمی داره که کهنس.
خندیدم
--ماشالا چشم خون شدی.
--نخند جدی میگم.
--راستی سیاوش چیشد؟
--هیچی قبول کرد.
--حسام مطمئنی تیمور نمیفهمه؟
--خیالت تخت......
رفتیم پیش بچه ها اما هیچکدوم نبودن.
دو دستی زدم تو سرم
--حسام بد بخت شدم.
--خاک بر سر من! یه روز نبودما!
از ترس دست و پاهام میلرزید
-- تیمور منو میکشه من مطمئنم!
--نترس بابا انقدر این پیر خرفتو غول نکن واسه خودت.
با موبایلش با یه نفر تماس گرفت
--الو میترا.
سلام کجایی؟
بچه ها اومدن خونه؟
خب چیزه ببین تیمور کجاس؟
خوبه! زت زیـــاد.
--خیالت راحت تیمور خواب بوده.
با تعجب گفتم
--از صبح تا الان؟
--آره دیگه بعدشم با ضربه ای که سیاوش به این زد الان باید جواب نکیر و منکر میداد.
ناکس خعلیـــی پوست کلفته.
--بازم الهی شکر.....
تو راه برگشت بودیم.
--رها دیگه تکرار نکنما!
به مِن مِن نیفتـــی دسته گل به آب بدیا!
--باشه بابا فیلسوف...
رفتیم تو خونه.
هیچکس تو حیاط نبود.
از اتاق بچها پولاشون رو گرفتم و رفتم تو اتاق تیمور.
--سلام.
--سلام.
نشستم روبه روش.
پولارو گذاشتم جلوش.
--دنیا کجاس؟
سعی کردم خودمو خونسرد نشون بدم.
دستامو که از ترس میلرزید مشت کردم.
--د...د..دنیا! آهان دنیا.
آق تیمور دنیایی در کار نیست.
--یعنی چی؟
با بغض گفتم
--ا...امروز..با یه ماشین تصادف کرد.
بعدشم..
گریم شدت گرفت
ب...بعدشم ه... همونجا تموم کرد.
فریاد زد
--چیـــــی؟ غلط کردی دختره ی دروغگو....
یه سیلی به صورتم زد و شروع کرد زدن.
سیمین با التماس ازش میخواست ولم کنه اما فایده ای نداشت.
ضرب دست سنگینی داشت اولش سعی کردم مقاومت کنم اما نشد.
چشمام کم کم تار میشد و آخرین چیزی که به یاد دارم صدای در و فریاد حسام بود.
--وﷲ میکشمــــت تیمــــور!
صداهای اطراف برام گنگ و نامفهوم بود و کم کم داشتم هوشیاریمو بدست میاوردم.
--رها...رها...
چشمامو باز کردم و صورت گریون میترا جلو چشمام ظاهر شد.
--رها بیدار شدی؟
اومدم حرفی برنم که فکم درد گرفت.
یه لیوان آب قند آورد جلو صورتم.
--جون میترا اینو بخور.
به زور دهنمو باز کردم و یکم ازش خوردم.
شیرینیش حالمو بهتر کرد.
صدای شیشه و بعدم فریاد حسام باهم قاطی شد.
میترا با ترس دوید تو حیاط.
از پنجره داشتم تو حیاط رو نگاه میکردم.
حسام افتاده بود رو زمین و لباساش خونی بود. چند لحظه بعد تیمور به طرفش هجوم آورد و دستشو گذاشت زیر گردنش.
میترا با گریه جیغ زد
--تورو خداااااااااا!
چند لحظه بعد سرو صداها خوابید و میترا اومد تو اتاق.
چشماش کاسه ی خون بود.......
🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت دهم
نشست کنارم
--رها خوبی؟
اشکام شروع به ریختن کرد
به زور گفتم
--ح...ح..حسام چیشد؟
--از وقتی تو بیهوش شدی داشت با تیمور دعوا میکرد.
فکر کنم حواسش نبوده تیمور هولش داده بیرون.
خداروشکر چیزیش نشده.
--میخواست بکشتش؟
با بغض گفت
--غلط کرده!
درد فکم طاقت فرسا بود.
میترا با ترس اینکه بدتر نشه ماساژش داد تا یکم بهتر شد.
با صدای آرومی گفتم
--میترا تو باید با سیاوش فرار کنی.
با تعجب گفت
--رها زده به سرت؟ نکنه تیمور زده تو مغزت جابه جا شده؟
--دو دقیقه زبون به دهن بیگیر تا بگم.
ببین تو باید یه چند روز از تیمور فرصت بگیری واسه فکر کردن.
شرطتتم واسه ازدواج باید آزادی سیاوش باشه.
--رها آخه ما کجارو داریم که بریم؟
با تشر گفتم
--مگه عاشقش نیستی؟
بغض کرد
--چرا ولی خب...
--ولی و اما و اگر رو ولش.
یه بشکن رو هوا زدم
--به این فکر کن که هیچوقت قرار نیست با تیمور ازدواج کنی!
با بغض خندید
--نمیدونم چی بگم رها! خیلی خانمی! نوکرتم!
--خیلی خب بابا...
از درد بدنم نتونستم برم سر سفره و شام نخورده خوابیدم.
نیمه شب بود و همه خواب بودن.
سیمین اومد تو اتاق و وقتی دید بیدارم اومد کنارم نشست.
اشکاش دونه دونه رو گونه هاش میریخت.
خندیدم
--چته سیمین جون؟ نکنه بیخوابی زده به چشات اتصالی کرده؟
--چرت و پرت نگو رها. پشتتو بکن به من.
همون کاری که گفت رو انجام دادم.
یه ماده ی یخی ریخت رو کمرم که صدام دراومد.
--رها یکم صبر کن.
بعد از اینکه کمرمو ماساژ داد دست و پاهامم با همون پماد ماساژ داد.
--اینو یه بار تیمور واسه زانو دردم خرید.
صبر کردم کپه مرگشو بزاره بیام پیشت.
دستامو گرفت
--الهی قربونت برم میدونم خیلی درد کشیدی!
دستشو گرفتم
--نه بابا سیمین خدانکنه تو بری که من دق میکنم.
چندثانیه به میترا زل زد
--بمیرم واسش! نمبدونم چی کم داشتم و اون تیمور... لا اله الا الله آخه بگو تو سن باباشو داری!
--نگرانش نباش! اگه قسمت نباشه اون بالاسریه نمیزاره.
--انشاالله. من برم مادر توام بخواب....
به زور سوییشرتمو پوشیدم و رفتم تو حیاط.
همش خدا خدا میکردم حسامم بیاد.
دل تو دلم نبود ببینم چه بلایی سرش اومده.
--باز تو زد به سرت؟
با ذوق به پشت سرم نگاه کردم دیدم حسام داره میاد.
نشست لب حوض.
همین که نگاهم به صورتش افتاد شروع کردم گریه کردن.
زیر چشمش کبود بود و گوشه ی ابروش زخمی شده بود.
چندتا خط جای زخم رو گونش بود.
دیدم با بغض به صورتم زل زده و یه قطره اشک از چشمش پایین ریخت
--تو دیگه چرا مشتی؟
--رها اگه زودتر اومده بودم این بلارو سرت نمیاورد.
خاک بر سر من که همیشه دیر میرسم!
بدون توجه بر حرفش گفتم
--حسام دنیارو چیکار کنم؟
--بزار بره به درک بره به جهنم!
--گل بگیر دهنتو اون هنوز از آب وگل درنیومده بره به جهنم؟
--لعنت بر شیطون.
فردا میگم پسره ببرتش یه بیمارستان دیگه.
--منم میام میخوام دنیارو ببینم.
راستی حسام
--دیگه چیه؟
--من به میترا گفتم باید فرار کنه.
متفکر گفت
--خوبه.
--مطمئنی نمیفهمه؟
--آره بابا توام! تو دل خالی کن.
غمگین گفتم
--چاقو کشید واست؟
--نه چطور؟
--آخه جاش مونده.
--ولش به جهنم فوقش قیافم شبیه این کلاهبردارا میشه خوبه!
هردومون خندیدم
صبح با درد زیاد از خواب بیدار شدم....
میترا برام لقمه گرفته بود.
برداشتم و بچه هارو با حسام بردیم بیرون....
--خوب شد دیروز لباساتو در آوردی وگرنه الان فاتحشون خونده بود.
--آره واقعاً...
رسیده بودیم سر خیابون
--رها ببین من ساعت 5عصر میام.
هماهنگ کردم باهم بریم پیش این پسره.
--باشه.
جنسارو بین بچه ها پخش کردم و نشستم یه جای دیگه.
تا نزدیک ظهر پول زیادی کاسب شدم.
رفتم دنبال بچه ها و بردمشون توی پارک.
پولاشون رو گرفتم و لقمه هاشون رو دادم بهشون.......
ساعت پنج عصر بود و حسام هنوز نیومده بود.
همینجور که منتظر ایستاده بودم از دور ساسانو دیدم.
دست تکون دادم. اومد پیشم
--سلام ببخشید معطل شدین.
--سلام خواهش میکنم.
همین که عینکشو برداشت ناخودآگاه چشمش رو صورتم ثابت موند.
اخم ریزی بین ابروهاش نشست
--چیزی شده؟
--شما با کسی دعوا کردین؟
--فکر نمیکنم به شما مربوط باشه!
با صدای جدی تر و صدای بلند تری گفت
--پرسیدم شما..
با صدای زنگ موبایلش ساکت شد و جواب داد
--الو سلام.
بله اومدم شما کجایید؟
که اینطور. باشه چشم خدانگهدار.
تماسو قطع کرد.
--ببخشیدا ولی فکر نکن اونقدرام بی صاحب و سالارم که بخوای سر من داد بزنی.
رگ گردنش زده بود بیرون.
--باشه تمومش کنید لطفـــاً......
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗درحوالی پایین شهر💗
پارت یازدهم
--مشکلی پیش اومده گفتین بیام اینجا؟
--میخواستم بهتون بگم دنیارو همین امروز فردا از اینجا ببرید.
--با اینکه دلیل اجلتون برام گنگ و نامفهومه ولی باشه چشم.
--میتونم قبل از اینکه منتقلش کنید ببینمش؟
--بله حتماً.
بچه هارو سپردم دست یه خانمی معروف به مهناز هفت خط.
--بیبین مـــنـــاااز باد به گوشم برسونه رفتی دم گوش تیمور ور ور کردی واست بد میشه ها!
--خعلــــی خب بابا! پولو رد کن بیاد.
200هزارتومن دادم بهش.....
--ببخشید معطل شدین.
--خواهش میکنم این چه حرفیه.
نشستم صندلی عقب ماشین و باهم دیگه رفتیم بیمارستان....
رفتیم پذیرش.
--سلام خانم.
--سلام آقا بفرمایید.
--یه دختری به اسم دنیا دیروز بستری شدن میتونم ببینمش؟
--شما چه نسبتی باهاشون دارین
رفتم نزدیک
--من خواهرشم.
--چند لحظه صبر کنید.
با یه جایی تماس گرفت و بعد از اینکه گوشیو گذاشت با تأسف گفت
--واقعاً براتون متأسفم اما ایشون به دلیل کمبود خون همین چند دقیقه پیش فوت شدن.
با بغض گفتم
--چ...چی گفتین؟
با حس سوزش توی مغزم چشمام بسته شد....
چشمامو باز کردم اما نور شدیدی چشمامو اذیت میکرد.
--رها؟ رها؟
چشمام کم کم به نور عادت کرد.
--رها خوبی؟
سرمو برگردوندم و با دیدن حسام اتفاقات امروز واسم مرور شد
با گریه گفتم
--حســــــام!
اونم گریش گرفته بود
--رها خواهش میکنم گریه نکن!
دستامو گرفتم جلو صورتم و شروع کردم هق هق کردن.
--حسام دنیام رفت! تازه داشتم بهش عادت میکردم!
--باشه رها میدونم بخدا میدونم!
تورو جون حسام گریه نکن!
واست خوب نیست!
بلند شدم نشستم رو تخت
--میخوام ببینمش!
--رها چرا بلند شدی بخواب.
--حسام توروخدا منو ببر ببینمش.
--باشه رها فعلاً بخواب.
با گریه جیغ زدم
--نمیخـوام!
از تخت اومدم پایین.
نزدیک در ساسان ایستاده بود.
با تعجب گفت
--شما چرا بلند شدین؟
با گریه گفتم
--خواهش میکنم منو ببرید پیش دنیا!
هرچی به حسام میگم منو نمیبره!
--دستاشو تأییدوار تکون داد
--باشه اما شما الان حالتون خوب نیست.
به حرفش گوش ندادم.
جلو چشمام هی تار میشد.
دستمو چسبوندم به دیوار و رسیدم نزدیک پذیرش.
حسام و ساسان ناچار رفتن از پذیرش اجازه گرفتن تا من برم دنیارو ببینم.
پرستار اومد زیر کتفمو گرفت و چهارتایی
با حسام و ساسان رفتیم سردخونه.....
همین که صورت دنیارو دیدم با گریه جیغ زدم.
حس میکردم پاهام تحمل وزنمو نداره و افتادم رو زمین.
حسام اومد نزدیک
--رها چی شد خوبی؟
--آره اما نمیتونم بایستم.
پرستار روبه حسام گفت
--بفرمایید بریم بهتون ویلچر بدم ایشونو منتقل کنیم اتاقش.
عصبانی ادامه داد
--من بهتون گفتم این خانم باید استراحت کنه.
حسام و پرستار رفتن و ساسان موند.
از نیمرخ بهش خیره شده دیدم داره گریه میکنه با اینکه دلیل گریشو نمیفهمیدم با دیدن گریش گریم بیشتر شد.
سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو برگردوند طرفم.
سریع نگاهمو ازش گرفتم.
سعی کردم بلند شم اما همین که ایستادم نزدیک بود با صورت برم تو دیوار که دستمو محکم به دیوار نگه داشتم
ساسان اومد نزدیک
--چیکار میخواید بکنید؟
ملتمس گفتم
--میشه یه بار دیگه ببینمش؟
ساسان به مسئولش گفت اومد.
سرشو بغل کردم و بوسیدم.
--الهی بمیرم واست دنیـــا! آخه تو کجا رفتـــی؟
ایــــی خـــــداااا!
خدایــــا خیلیــــی نامردی!
ساسان اومد نزدیکم
--خواهش میکنم آروم باشید!
چشمامو بستم و سرمو به طرفین تکون دادم
--نمیـــتونم آروم باشم!
همون موقع حسام با پرستار اومد.
نشستم رو ویلچر و پرستار بردم اتاقم و کمک کرد خوابیدم رو تخت.
یه آمپول زد تو سرم و کمکم چشمام سنگین شد و خوابم برد.....
--رها! رهایی؟
چشمامو باز کردم میترا بالاسرم نشسته بود.
با گریه گفت
--خوبی؟
بغضم شکست
--میترا دنیا رفت!
با گریه گفت
--الهی بمیرم.
بغلش کردم و شروع کردیم باهمدیگه گریه کردن.
یکم که آروم شدم گفتم
--میترا ساعت چنده؟
--10شب.
--چه مرگم شده من انقدر میخوابم
یدفعه با ترس گفتم
--به تیمور چی گفتی؟
--هیچی بابا نترس. حسام بهش گفت.
با صدای آرومی گفت
--رها این پسره کیه؟
--یه آدم بیکار.
--خفه بابا همین آدم بیکار هزینه های بیمارستانتو داده ها فکر کردی صلواتی خوابیدی اینجا.
همون موقع حسام در زد اومد تو اتاق.
--میترا به رها کمک کن لباساشو عوض کنه باید ببریمش خونه.
با کمک میترا لباسامو عوض کردم و رفتیم بیرون.
میترا به حسام گفت
--حسام رها نمیتونه راه بیادا باید یه تاکسی چیزی بگیری.
--ساسان هست.
--ساسان دیگه کیه؟
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت دوازدهم
تو راه ساسان به حسام گفت
--نگران دفن و کفن دنیا نباشید.
--اینجوری که خیلی شرمندت میشیم مشتی.
--این چه حرفیه دشمنتون شرمنده....
رسیدیم سر کوچه،حسام از ماشین پیاده شد تا زودتر در خونه رو باز کنه.
من و میترا و ساسان تو ماشین بودیم.
چند دقیقه گذشت و حسام نیومد.
میخواستم برم دنبالش اما میترا اجازه نداد و از ماشین پیاده شد.یه ماشین پلیس روبه روی ماشین ساسان زد رو تر مز و چندتا مأمور پیاده شدن و رفتن سمت خونه ی تیمور.
همین که دستمو بردم سمت دستگیره ی ماشین ساسان سریع گفت
--نرید پایین.
با تعجب گفتم
--چی میگی؟ بزار برم ببینم چی شده!
عصبانی فریاد زد
--گفتم نرید.
میخ نشستم سرجام و با سرعت از کوچه دور شد.خیابون خلوتی بود و ماشینا هی کمتر میشدنباترس گفتم
--میشه بگید کجا دارید میرید؟
--جای بدی قرار نیست بریم. مطمئن باشید.
--اگـــه نباشم؟
--جسارت نشه ولی مجبورید.
--چرا داری چــــرت میگی! بهت گفتم کجا داری میری عین آدم بگو.
ماشینو زد رو ترمز و برگشت سمت من با تشر گفت پلیسا بخاطر دستگیری شما رفتن خونه ی تیمور.
--شما از کجا میدونی؟
--فعلاً این مسئله اهمیت نداره.
--آخه واسه چی؟
--تیمور از شما به جرم قتل شکایت کرده...
با ترس گفتم
--ق..قتل؟ اونم کیـــی م..من؟
همون موقع موبایم زنگ خورد
--الو؟
--رها کجایی؟
--حسام این چی میگه من کیو کشتم که خودم خبر ندارم؟
--میدونم رها! من گفتم ببرتت.
این مردک تیمور از روی لج و لجبازیش با تو رفته ازت شکایت کرده.
همینجور که گریه میکردم به حرفاش گوش میدادم
--رها باید یه چند روزی خودتو گم و گور کنی!
این شگردش شکایت از توعه معلوم نیست جه کاسه ای زیر نیم کاسشه.
--کدوم قبرستونی خودمو گم و گور کنم آخه؟
با بغض گفت
--رها گریه نکن!
درست میشه. الانم گوشیو بده به ساسان.
گوشیو گرفتم سمت ساسان
--با شما کار داره.
گوشیو گرفت.
با حرفایی که حسام زد دلهره گرفته بودم و احساس سوزش بدی تو سرم داشتم.
--حالتون خوبه؟
--بله میشه بگید حسام چی گفت؟
--نه.
--چرا اونوقت؟
--چون چیزی دستگیر شما نمیشه.
ترجیح دادم سکوت کنم و چشمامو بستم.
همین جور که ماشینو روشن میکرد ادامه داد
--نگران جا و مکان نباشید.
--چرا؟
کنایه دار گفتم
--حتماً از اونم چیزی دستگیرم نمیشه؟
--دقیقاً. چون شما فقط میرید اونجا و چند روز استراحت میکنید.
--انوقت پولشو کی میده؟
--یه بنده خدا.
--حتماً اون بنده خدا شمایید؟
--اشکالی داره؟
از حالت حرف زدنش حس کردم ناراحت شده.
--ببخشید من نمیخواستم ناراحتتون کنم فقط سوال...
حرفمو قطع کرد
--میدونم نیازی به عذر خواهی نبود.
دیگه ادامه ندادم و نفهمیدم کی خوابم برد...
--رها خانم؟رها خانم؟
سرمو از رو صندلی بلند کردم
--چیه چیشده؟
--رسیدیم باید پیاده شید......
بی هیچ حرفی رفتم دنبال ساسان و رفتیم
توی هتل. رفت قسمت پذیرش تا واسم اتاق بگیره.
مسئول پذیرش گفت
--شناسنامشون رو بدین لطفاً
--اگه میشه کارت ملی من اینجا بمونه فردا واستون بیارم.
--باشه مشکلی نداره.
روبه من گفت
خوش اومدی عزیزم.
--ممنون.....
تا دم در اتاق ساسان همراهم بود.
در اتاق رو باز کرد
--بفرمایید اینم از جا و مکان.
--اینجا برای منه؟
--بله.
رفتیم تو و در رو بست
کلید اتاق رو گرفت سمتم
--این کلید اتاقتونه.
با اینکه لزومی نداره و بهتره از اتاقتون نرید بیرون اما دستتون باشه بهتره.
شام و نهار و صبححانتون رو سفارش میکنم براتون بیارن اینجا.
احساس شرمندگی بهم دست داد
--ببخشید افتادین تو زحمت.
--این حرفو نزنید من دیگه برم.
همین که رفت سمت در صداش زدم
--ببخشید...
--بفرمایی؟
--میشه واسه ی خاکسپاری دنیا منم بیام؟
--شرمنده اما نمیشه.
منتظر حرفم نشد و خداحافظی کرد و رفت...
نگاهم روی وسایل ثابت موند.
یه گلیم فرش کرم قهوه ای وسط هال پهن بود و یه دست مبل قهوه ای سوخته دور فرش چیده شده بود و یه تلوزیون به دیوار نصب شده بود.
کابینتای آشپزخونه کرم قهوه ای بود و یه یخچال کوچیک با یه سری وسایل دم دستی توی کابینتا بود..
رفتم تو اتاق و با دقت به وسایل نگاه کردم
یه تخت تک نفره ی قهوه ای گوشه ی اتاق بود و درآور کنار تخت و یه کمد قهوه ای بغل در ورودی بود.
تا اون لحظه چنین وسایلی رو فقط توی مغازه ها دیده بودم و برام قابل باور نبود.
در کمد و باز کردم و با دیدن لباسای راحتی رنگارنگ ذوق کردم.
فکر نمیکردم همش مال من باشه.
یه قسمت کمد هم چندتا مانتو و شومیز و...
بود. حوله رو از تو کمد برداشتم و رفتم سمت حمام.یه حمام کوچیک و نقلی توی اتاق بود.
رفتم زیر آب و بعد از شستشوی حسابی اومدم بیرون.یه لباس ساده از بین لباسا انتخاب کردم و پوشیدم و نشستم رو صندلی.
گوشیمو برداشتم و به حسام تک زنگ زدم......
🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت سیزدهم
چند دقیقه بعد خودش زنگ زد
با صدای خواب آلودی جواب داد
--الو؟
--سلام حسام.
--سلام فرمایش؟
--منم بابا.
--آهاان رها تویی. خوبی؟ کجایی؟
--من هتلم.خواب بودی؟
--آره. ببینم این پسره ساسان کجاس؟
--نمیدونم منو آورد اینجا و رفت.
-- خوبه خیالم راحت شد.
ببین رها خوب حواستو جمع میکنی.
از هتل نمیای بیرون تا آبا از آسیاب بیفته.
--اگه بعد اومدم و پیچید به پروپام چی؟
--نترس باو.
خندید
--اونجا تا میتونی بخور و بخواب اینجا از این خبرا نی.
خندیدم
--راستی سیاوش چیشد؟
--فردا قراره آزاد شه.
--کی فرار میکنن؟
--فردا.
با ترس گفتم
--حسام مطمئنی؟ تیمور بفهمه بیچاره ایا!
--نترس چیزی نمیشه.کاری نداری؟
--نه خداحافظ....
دراز کشیدم رو تخت و نفهمیدم کی خوابم برد.
با احساس ضعف از خواب بیدار شدم.
رفتم سر یخچال اما جز آب چیزی توش نبود.
با صدای موبایلم از رو میز برش داشتم
--الو؟
صدای فریاد حسام تو گوشم پیچید
--معلوم هســـت کـــدوم قبـــرستونی هستی؟
با تعجب گفتم
--یواش بابا با هم بریم.
چته چرا داد و فریاد میکنی؟
--حـــرف نباشــه! دیشب تا حالا هزااار بار بهت زنگ زدم. مرده بودی میگفتی عزی(عزرائیل) بیاد خبرم کنه.
--اولاً بعد از اینکه به تو زنگ زدم خوابم برد دوماً حالا مگه چیشده که انقدر داد میزنی؟
--بزنم به تخته دومتر زبون داری. خب ازش استفاده کن.
--خعلــــی خب. کارتو بگو؟
--هیچی بابا. دیشب غذا آوردن دم در اتاقت در رو باز نکردی زنگ زدن به ساسان.
این پسره هم از دیشب تا حالا هی زر زر زنگ میزنه.
پوزخند زد و ادامه داد
--خودمم که خاک بر سر شدم تیمور برام بپا گذاشته.
--گفتم که خواب بودم.
--باشه حداقل برو یه مرگی کوفتت کن خواب به خواب نشدی.!
--خـب حالا وسطش یه دور از جونی چیزی نگیا.
--باشه بابا برو.....
مغزم تازه شروع به کار کرده بود تازه فهمیدم ساعت ۳بعد از ظهره.
همون موقع در اتاق زده شد.
--کیه؟
از پشت در یه خانم گفت
--غذاتونو آوردم.
در رو باز کردم و غذارو گرفتم.
از گرسنگی نفهمیدم چجوری غذامو خوردم و تازه یادم افتاد میترا قرار بوده امروز فرار کنه.
زنگ زدم به حسام
--چیه؟
--حسام کجایی؟
--پی بد بختیم. کارتو بگو.
--سیاوش چیشد؟
--رها بعد بهت زنگ میزنم.....
ساعت۶عصر بود و حسام هنوز زنگ نزده بود. از استرس پاهامو تکون میدادم که تلفنم زنگ خورد.
--الو؟
صدای یه مرد غریبه تو گوشم پیچید
--سلام شما رها خانمی؟
صدامو جدی کردم
--چـــطور؟ فرمایش؟
--شما با آقا ساسان نسبتی داری؟
--چطور؟
--ایشون تصادف کردن و گویا آخرین نفری که باهاش تماس گرفته شمایید.
نا خود آگاه بغض کردم
--الان کجاس؟
--ما از دوستانشون هستیم دم هتل با یه پراید مشکی منتظرتونیم بیاید پایین.
دستپاچه بلند شدم و یه مانتو و شلوار و شال پوشیدم و سوییشرت خودمم روش پوشیدم.
در اتاق رو باز کردم و دویدم از پله ها پایین...
این حجم نگرانی و ترس برام قابل باور نبود.
مسئول پذیرش با تعجب پرسید
--کجا میرید؟
ایستادم و نفس زنان گفتم
--آقا...یی...که...دیروز...همراه...من بودن...تصادف کرده... باید برم اونجا.
منتظر حرفش نشدم و دویدم از در بیرون.
یه پراید مشکی یکم جلوتر از هتل پارک کرده بود.
بدون معطلی در سمت عقب رو باز کردم و نشستم تو ماشین.
همین که برگشتم سمت چپ با دیدن کیانوش و مهناز هفت خط با تعجب گفتم
--شماها اینجا چیکار میکنید؟
مهناز با صدای کلفتش گفت
--رااا بیفت کیــا.
--چیچیو را بیفت صبر کن ببینم
همین که خواستم ماشین پیاده بشم یه چاقو درآورد و تا نزدیک صورتم آورد
--بخوای زر اضافی بزنیـــی یه جوری صورتتو نقاشی میکنم بهتر تر از منالیزا!
از ترس زبونم بند اومده بود.
--چیــ...چی از جونم میخواید؟
خندید
--دستور از اون بالاس.
-- تیمور؟
--حالا خودت میفهمی.
داد زدم
--چرا چـــرت و پرت میگی منــاز!؟
زیر گلومو فشار داد و غرید
--ببین دختره ی چشم سفید بخوای زر اضافی بزنی قبلاً هم بهت گفتم چیکارت میکنم!
بتمرگ تا برسیم.
هزار بار خودمو بخاطر کاری که کرده بودم لعنت کردم و با بغض به راهی که نمیدونستم به کجا قراره ختم بشه از پشت شیشه خیره شدم....
توی تاریکی شب جایی که میرفتیم برام قابل تشخیص نبود و بالاخره رسیدیم.
مهناز از ماشین پیاده شد و منم به زور از ماشین پیاده کرد.
اون میرفت و منم دنبال خودش میکشوند....
در یه اتاق رو باز کرد و هولم داد تو اتاق و در رو بست.
با صورت افتادم رو زمین.
دست یه نفر جلوم خم شد.
--پاشو.
بدون اینکه دستشو بگیرم بلند شدم و با دیدن مرد سی_چهل ساله ای با تعجب نگاهش کردم.
--به به رها خانم!
از رو صندلی بلند شد و اومد نزدیک به من ایستاد و دستاشو کرد تو جیبش.
--دفعه ی آخرت باشه دست منو پس میزنی عزیزم!
اومد نزدیک تر و دستشو سمت صورتم دراز کرد
--اوخیییـــی طفلکی!
سرمو بردم عقب تا دستش به صورتم نخوره که یه دفعه........
🍁حلما
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت چهاردهم
با پشت دست زد تو دهنم و عصبی خندید
--اینو زدم تا بفهمی حرف من یه کلامه.
فقــــط یه کلام.
دستمو گذاشته بودم رو صورتم و به صورتش زل زده بود.
دست به سینه نشست رو صندلی.
--خب عروسک
چشمک زد و خندید
--البته عروسک آنابل.
اسمم کامرانه پسر جمشیدم.
جمشید عقربو که خاطرت هست؟
به خودم جرأت دادم و جسورانه پرسیدم
--از جــونم چی میخوای؟
اومد نزدیم من ایستاد و لبخند زد
--خودتو.
با تعجب تو چشماش زل زدم
--مثل اینکه درست نفهمیدی؟
باهام ازدواج کن!
با تعجب گفتم
--چــــــی؟
ناخودآگاه زدم زیر خنده و دستمو به سمتش نشونه گرفتم
--من با تـــو ازدواج کنم؟
تو سن پدربزرگ منو...
باضربه ای که تو ذهنم زد حرفمو ادامه ندادم و سکوت کردم.
دستشو به سمتم نشونه گرفت
--ببین خوشگله! خـــوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم!
بخوای جفتک بپرونی و زیادی عرعر کنی جوری رامت میکنم که عرعر کردنم یادت بره! چه برسه جفتک پروندن.
از اتاق رفت بیرون و در رو محکم بست.
همونجا کنار دیوار سر خوردم و بغضم شکست.
همش خودمو به خاطر امروز لعنت میکردم!
هق هق میکردم و به خودم ناسزا میگفتم که یدفعه در باز شد و مهناز اومد تو.
یه سینی غذا گذاشت رو زمین و خواست بره که دستشو گرفتم
--مهناز.
برگست سمتم و تیز نگاهم کرد
--چیه چته؟
--تورو جون کیانوش
--هــــو! کجا وایسا باهم بریم؟
جون کیارو قسم نخور. الانم ول کن دستمو میخوام برم.
--خواهش میکنم.
نشست جلوم
--هـــان چی شد؟ میبینم زبونت کوتاه شده؟
--توروخدا بهم بگو!
--ببین انقدر جلو من گریه زاری نکن!
من نه چیزی میدونم نه میتونم چیزی بگم.
رفت بیرون و در رو با شدت کوبید به هم.
همونجور که نشسته بودم نفهمیدم که خوابم برد....
با صدای مهناز چشمامو باز کردم
--اووو چه خوابیم رفته. پاشو بابا جمع کن خودتو.
نشستم و گیج به دور و برم نگاه کردم.
--پاشو باید بریم.
نگاهش رو سینی غذا خیره موند.
--غذاتم که نخوردی.
--کجا باید برم؟
خندید
--پیش کامران خان.
با بغض گفتم
--خواهش میکنم بهم بگو واسه چی اینجام!
--انقـــدر التماس نکن. یه بار پرسیدی گفتم نمیدنم.
الانم پاشو باید بریم.....
از اتاقی که توش بودم بردنم یه جای دیگه.
با دیدن الهام با تعجب بهش خیره شدم.
همین که خواستم دهن باز کنم با چشم و ابرو بهم اشارت کرد ساکت بشم.
با لحن آرومی به مهناز گفت
--مرسی عزیزم دیگه کاری باهات ندارم.
همین که مهناز رفت بیرون با تعجب گفتم
--تو اینجا چیکار میکنی؟
--قضیش مفصله.
--مگه قرار نشد با اون پسره بری خارج؟
خندید
--خارج کجا بود بابا!
خارج ما فقیر بیچاره ها قبرستونه که اونم معلوم نیست کی بریم.
شنیدم تیمور بدجور به خونت تشنس؟
--نگو که دلم خونه.
--چی بگم.
به اطراف اتاق نگاه کردم.
یه صندلی و یه میز توالت گوشه ی اتاق بود.
--بیا بشین.
نشستم رو صندلی و از تو آینه به خودم خیره شدم.
زیر چشمام عمیق گود افتاده بود و گوشه ی لبمم زخمی بود.
--میخوای چیکار کنی الهام؟
--مگه نباید آماده بشی بری پیش کامران؟
--واسه چی؟
با تعجب گفت
--مگه خبرنداری؟
--نـــه!
--بابا دوساعت دیگه عروسیته.
--عروسی مـــن؟ با کـــی؟
--با کامران دیگه.
--ولی من که قبول نکردم.
خندید
--اونقدرام خوش خیال نباش! این کامرانی که من شناختم تا به یا چیزی نرسه ول کن نیست.
--الهام اینا چیه میگی؟ حالا چیکار کنم؟
--هیچی الان یه دستی به سر و روت میکشم عین پنجه ی آفتاب بدرخشی.
با جیغ گفتم
--چرا چرت و پرت میگی؟
یدفعه در باز شد و کامران اومد تو
با اخم گفت
--چته ساختمونو گذاشتی رو سرت؟
الهام با تته پته گفت
--هــ...هی چی! یه شوخی ساده بود.
دستشو تهدیدوار سمت الهام تکون داد
--دفعه ی آخرت باشه با زن من شوخی میکنیا!
با شنیدن کلمه ی زن من از زبون کامران عذاب وجدان گرفتم و بغض بدی بیخ گلومو گرفت.
ایستادم روبه روش
--کی گفته من زن توام؟
عصبی خندید
--نیستی ولی چند ساعت دیگه قراره بشی!
داد زدم
--نیستم و قرارم نیست بـــشم!
دستشو برد بالا تا بزنه تو صورتم که الهام پادرمیونی کرد
--آقا کامران ببخشش بچگی کرد یه چیزی گفت!
از اینکه یه شب نشده سند بدبختیم داشت امضا میشد بغض کردم و کامران رفت بیرون
الهام با تشر گفت
--دختره ی خنگ! چرا چرت و پرت میگی!
یعنی چی زنت نمیشم؟
میدونی اگه زنش بشی چی میشه.....
🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت پانزدهم
--الهام چرا نمیفهمی؟
من اصلاً تا حالا این بشرو ندیده بودم.
بعدشم میدونی چند سال ازم بزرگتره؟
تو که خودت قول همین حرفارو خوردی دیگه چرا؟
--رها من همه ی اینارو میدونم.
اما تیمور دیگه قبولت نمیکنه.
نمیدونم کامران چی بهش داده که سر دو روز شکایتشو پس گرفته اما گفته دیگه حق نداری بری خونش.
با بغض گفتم
--الهام الان چیکار کنم؟
تاسف وار سرشو تکون داد
--نمیدونم.....
همینجور که رو صندلی نشسته بودم از تو آینه به صورتم خیره شدم.
صورتم کشیده و پوست صورتم گندمی بود. چشمام به رنگ عسلی و دماغم کشیده و قلمی و لب و دهن کوچیکی داشتم.
بدون اینکه خودم بخوام رفتم به گذشته
گذشته ی تلخمو زیر اشکای هر شبم پنهون میکردم تا هیچکس نفهمه دردامو.
تو اوج بچگیم عاشق شدم.
عاشق پسری که 10سال از خودم بزرگتر بود و میون اون همه تنهایی، مثه یه کشتی نجات از دریای بیکسی و تنهایی نجاتم میداد.
هیچ وقت پدر و مادری نداشتم و هیچکس بهم نگفت پدر و مادرم کین و کجان.
روزگارم از وقتی سیاه شد که تنها امید دوران بچگیمو ازم گرفتن.
تو 5سالگی شکست عشقی خوردم و تو اصلاً شاید باور نکنی.
اون روز وقتی از سرکار برگشتم نبود.
با اینکه قرار بود باهمدیگه بریم اما اون تنها رفته بود.
نبودنش بتک شد واسه شکستنم.
عشقمو خلاصه کردم تو یه جعبه و چالش کردم توی باغچه.
اخلاق تیمور از وقتی یادم میاد همین بود.
دنبال بهانه میگشت تا اذیتم کنه و من هیچوقت دلیل کاراشو نفهمیدم.
تا اینکه یه روز به پسر بچه ی 10ساله رو آورد خونه و شد همدم من.
حسام از همون بچگی رو من غیرت داشت و احساسش نسبت بهم با بقیه فرق داشت.
تا 15سالگی کارم دستفروشی بود اما بعداز اون تیمور گفت باید گدایی کنم.
کاری که هیچ وقت ازش راضی نبودم اما انجامش بالجبار بود.
الهام دختر ساکت و آرومی بود که از 15سالگی اومد خونه ی تیمور از مادرش آرایشگری رو یاد گرفته بود و باکارش تو محل پول در میاورد
تو سن 17سالگی ازدواج کرد.
ازدواجی که تیمور بابتش چندین میلیون پول گرفت و الهامو فرستاد به قول خودش خونه ی بختی که بد بخت ترش کرد.
شاهرخ پسر یکی از بزرگترین کلاهبردارای محل 15 سال ازش بزرگتر بود و قول داده
بود ببرتش خارج اما ظاهراً همه چی ظاهر سازی بوده.
با ضربه ای که الهام زد سر شونم برگشتم سمتش.
--چیه؟
--چته بابا غمباد گرفتی؟
رها من بد بخت شدم اما کامران با شاهرخ خیلی فرق داره.
اون آدم هیچی جز خوشگذرونی واسش مهم نبود.
اگه همین کامران منو از کنار خیابون نجات نداده بود الان معلوم نبود زنده بودم یانه.
--الهام چرا نمیفهمی؟
--خیلیم خوب میفهمم دهنتو ببند بشین بزار کارمو بکنم.
تا ظهر کارش تموم شد و یه لباس عروس از جعبه بیرون آورد و کمک کرد پوشیدم.
با نگاه کردن به آرایش صورتم و مدل موم بغضم شکست و گریم گرفت.
دلم واسه حسام تنگ شده بود.
--واااای بسه دیگه رها! سرم رفت.
--الهام؟
--اینجوری میگی الهام که دلم رفت بابا
چیه چته؟
--موبایل داری؟
--میخوای چیکار؟
--داری یا نه؟
موبایلشو درآورد و با ترس گفت
--بیا بگیر فقط زود تمومش کن شر نشه!
شماره ی حسامو گرفتم
دیگه کم کم داشتم ناامید میشدم که جواب داد
--الو؟
با بغض گفتم
--ا...ا..الو حسام؟
با صدای خسته ای که جون گرفته بود گفت
--رها تویی؟
--آره.
--کجایی تو دو روزه؟ میدونی چقدر دنبالت گشتم؟
--حسام دیدی چیشد؟
داشت گریه میکرد
--نمیزارم اون عوضی دستش بهت بخوره!
به خدا نمیزارم...
شارژ موبایل تموم شد و تماس قطع شد.
الهام با ترس موبایلشو گرفت و سریع شماره ی حسامو پاک کرد.
--رها مدیونی فکر کنی راضیم به ازدواجت!
ولی هرچی باشه بهتر از اون جهنم دره ی تیموره.
در جوابش فقط اشک ریختم....
یه خانم مسن واسه ی من و الهام غذا آورد.
هرچی تلاش کردم نتونستم غذا بخورم.
الهام با تشر گفت
--میخوری یا خفت کنم؟
--نمیخوام انقدر نگو.....
یه اتاق عروس دوماد واسمون آماده کرده بودن و منتظر بودم تا کامران بیاد عاقد عقدمون کنه.
دلهره و اضطراب داشتم.
یه خدمتکار اومد تو اتاق و گفت
--دم در کارتون دارن.
با تعجب گفتم
--منو؟
شونه بالا انداخت و از اتاق رفت بیرون.
شیفونمو رو سرم انداختم و با ترس به بهانه ی هواخوری از اتاق رفتم بیرون و در حیاط رو باز کردم.
شانس من نگهبانا اون روز نبودن.
با دیدن مردی که یه کلاه مشکی کشیده بود رو سرش وچشماش شبیه ساسان بود تعجب کردم.
به ماشین اشاره کرد
--سوار شو!
بدن هیچ حرفی سوار ماشین شدم.
از یه راه فرعی ماشینو دور زد.
با برداشتن کلاه مشکی روی صورتش احساسم
به حقیقت تبدیل شد.
ساسان بود.
--خوبید؟
شوکه شده بودم و نمیتونستم حرفی بزنم.
با لکنت گفتم
--شما...چ..چجوری اومدی؟
ا..ا...گه کامران.. بفهمه.
عصبانی فریاد زد.........
🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت شانزدهم
--اون هیچ غلــــطی نمیتونه بکنه!
با فریادش بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن.
--گریه نکنید خواهش میکنم!
دیگه هیچ خطری قرار نیست تهدیدتون کنه.
فکر اینکه کامران بیاد و یه بلایی سر ساسان بیاره داشت دیوونم میکرد و به خاطر همین گریم بند نمیومد.
ماشینو نگه داشت
--میشه بدونم نگران چی هستین؟
با گریه گفتم
--ا...ا...گه..ک...امران بفهمه شما منو از تو خونه آوردین اگه بیاد و بلایی سرشما..
چشماشو با اطمینان باز و بسته کرد
--نگران هیچی نباشید!
نه کامران.....نه اون نامرد تیمور
نزدیک یه خونه ماشینو نگه داشت.
با ترس گفتم
--اینجا دیگه کجاس؟
--خونه ی تیمور.
--چرا اینجا؟
--خونه شو عوض کرده.
گفتم که خطری قرار نیست تهدیدتون کنه.
به سختی لباسمو جمع کردم و از ماشین پیاده شدم.
رفت در زد
صدای حسام اومد
--کیـــه؟
--باز کن منم.
در رو باز کرد
--سلام ساسان بیا تو.
ساسان از روبه روی در کنار رفت
--اینم امانتیتون.
با دیدن حسام گریم گرفت
حسام ذوق زده گفت
--سام علـــیک رها خانم.
تیمور اومد و با دیدن من خندید
--سلام رها دخترم! خوبی؟
از رفتارش متعجب بودم و فقط سر تکون دادم.
حسام خندید و به ساسان چشمک زد
--عروس دزد خوبی هستیا!
ساسان محو خندید
--چاکریم.
خب دیگه اینم از امانتیتون.
با تأکید روبه تیمور گفت
--مراقبش باشید لطفاً!
تیمور سر تکون داد و ساسان رفت.
همین که میخواست سوار ماشین شه صداش زدم
--آقا ساسان.
برگشت و بهم خیره شد
--خیلی مردی!
محو خندید
--وظیفه بود.....
رفتیم تو خونه و سیمین با گریه بغلم کرد.
--الهی فدات بشم!
میدونی چی کشیدم وقتی نبودی؟
با گریه گفتم
--ببخشید!
خندید
--گریه نکن عزیزم! خداروشکر که صحیح و سالمی....
رفتم تو اتاق جدید و بچه ها با دیدنم شروع کردن دست زدن و هی به هم دیگه میگفتن خاله رها عروس شده.
بعد از اینکه همه ی دختر بچه ها بهم سلام کردن و هر کدوم چند دقیقه گریه میکردن لباسم رو در آوردم و آرایشمو شستم و موهامو به سختی باز کردم.......
با دیدن غذای شام از تعجب میخواستم شاخ در بیارم.
غذا برنج و کباب کوبیده بود.
غذایی که فقط یه بار تو عمرم اونم تو عروسیه الهام خورده بودم.
تیمور با اخم گفت
--نکنه دوس نداری رها؟
--نه میخورم.
خندید
--بخور که مخصوص خودت درست کردم.
بعد از شام میخواستم ظرفارو بشورم که سیمین اجازه نداد و خودش ظرفارو شست........
تغییر رفتارشون واسم قابل هضم نبود.
حس میکردم یه اتفاقی افتاده که من ازش بیخبرم.
همینجور که لب حوض نشسته بودم به آسمون خیره شدم و سیاهیش بدجور دلمو زد.
--تو لکی؟
حسام بود.
اومد و نشست کنارم
خندید
--فکر کنم الاناست که شاخات در بیاد؟
مگه نه؟
مبهوت سرمو تکون دادم
--حسام نمیدونم چرا حس میکنم همه چیز مثه یه خوابه واسم.
مکثی کرد و نفسشو صدادار بیرون داد
--خواب نیست عین واقعیته.
--آخه چجوری ممکنه؟
-- پول مثه داروعه.
دارویی که واسه امثال تیمور خعـلـــی خوب جواب میده.
--یعنی چی ؟
--یعنی اینکه با پول میشه آدمارو از این رو به اون رو کرد.
--حسام!
--ولش کن رها راجبش حرف نزنیم بهتره.
مکث کرد و ادامه داد
--دلم واست تنگ شده بود رها.....
🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت هفدهم
لحن حرف زدن مثل همیشه نبود و باعث شد تا خجالت بکشم.
با صدای آرومی گفتم
--من برم بخوابم.
--کجا پس؟
--گفتم که برم بخوابم.
--بشین بابا چند روزه نیستی.
یه دفعه یادم اومد میترا و سیاوش خونه نیستن.
سریع نشستم و با تأکید گفتم
--حـــسام!
--چته بابا جن دیدی؟
--میترا و سیاوش چیشدن؟
خندید
--خسته نباشی تازه میپرسی!
--بخدا یادم نبود!
--رفتن.
--با هم دیگه؟
--آره دیگه.
با تعجب گفتم
--کجـــا؟
اخم کرد
--آروم بابا همه فهمیدن.
فرار کردن.
--خب کجا؟
--سر قبر من! چمیدونم.
--مگه قرار نبود تو فراریشون بدی؟
--آره ولی سیاوش گفت خودش میتونه از پسش بربیاد.
--تو نمیدونی کجان؟
--چرا یه چیزایی گفت حالا یه روز باهم دیگه میریم میبینیمشون.
--تیمور چی؟
--از وقتی ساسان بهش پول داده از این رو به اون رو شده.
--چـــی؟ ساسان واسه چی بهش پول داده؟
به حوض نگاه کرد
--چه جالب این خونه هم حوض داره.
--جواب منو بده!
-- آره ساسان به تیمور پول داد.
--آخه واسه چی؟
--من نمیدونم.
--داری دروغ میگی!
--رها عصبانیم نکن!
دلخور گفتم
--برو بابا! نمیشه باهات دو کلوم حرف زد!
--باشه میگم.
سکوت کردم.
--رها قهر نکن گفتم که میگم.
--قهر نیستم.
--رها ساسان عاشقته.
خندیدم
--چرا چرت و پرت میگی؟ اونـــــ؟ عاشق منـــ؟
محاله!
--چرا اتفاقاً خیلیم عاشقته.
--تو از کجا میدونی؟
--وقتی بهش گفتم تو...
مکث کرد
--وقتی...وقتی گفتم تو..
--خـــب من چی؟
کلافه گفت
--رها تو مال منی! هیچکس حق نداره تو رو ازم بگیره!
با دهن باز بهش خیره شدم
اما اون جدی و ناراحت بود
--به اون پسره هم گفتم.
-- خب که چی؟
--هیچی دیگه!
شیطنتم گل کرد
--حالا از کجا معلوم مال تو باشم؟
--مال منی چون اگه اون پسره ساسان واقعاً عاشقت بود پات وا میستاد!
نه که بیاد پول بده به تیمور تا تو رو نفروشه.
بغض کردم
--حسام چرا عصبانی میشی؟
--چون که خاک بر سر من!
چون که مثه ساسان اونقدر پول نداشتم که بخوام از میون کش مکشای تیمور و اون مرتیکه کامران نجاتت بدم چون الان تو تنها تو فکر من نیستی!
رها میخوام فقط مال من باشی!
دوس ندارم کس دیگه ای عاشقت باشه!
داشت گریه میکرد
دلم واسش سوخت.
میخواستم بهش اطمینان بدم که فقط اون تو قلبمه اما نتونستم..
زخم قدیمیم با حرفای حسام سرباز کرده بود و قلبمو به زنجیر درد میکشوند.
با گریه گفتم
--حسام بسه دیگه!
بلند شدم و دویدم تو اتاق.
دستامو گرفتم جلوی دهنم و شروع کردم هق هق گریه کردن.
دلم از همه گرفته بود!
میخواستم تنها کسی که تو قلبمه خودم باشم!
ازیه طرف حس تحقیر شدن داشتم
چون با پول ساسان از چنگ کامران بیرون اومده بودم.
با پول بقیه بالارفتن... احترام دیدن... واسم خیلی گرون تموم شده بود.
از طرفی حرفای امشب حسام بیشتر از اینکه خوشحالم کنه ناراحتم کرده بود.
اون لحظه فهمیدم که ابراز احساساتش بیشتر از اینکه خوشحالم کنه دلتنگم میکنه.
دلتنگ عشقی که تو اوج کودکی ازش شکست خوردم.
نفهمیدم کی خوابم برد و صبح با سر و صدای بچه ها از خواب بیدار شدم.
لباسمو عوض کردم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم سر سفره.
تیمور با روی خوش جوابمو داد
--سلـــام دختر خودم.
--سلام.
بیشتر از دوتا لقمه نتونستم چیزی بخورم.
رفتم تو اتاق و بچه هارو آماده کردم.
حسام پسرارو برد بیرون و منم دخترارو.
هر دومون باهم دیگه قهر بودیم.
بخاطر همین هیچکس به اون یکی نگفت کجا میره.
با دخترا تو خیابون میگشتیم تا یه جارو واسه شروع کارمون پیدا کنیم.
خیابون واسم نا آشنا بود و احساس بدی داشتم.
بالاخره یه جارو پیدا کردیم و جنسارو بین بچه ها پخش کردم.
یه روز خیلی معمولی مثل روزای قبل بود و شب خودم بچه هارو بردم خونه.....
پولارو دادم به تیمور.
--پس حسام کجاس؟
شونه بالا انداختم
--نمیدونم.
رفتم تو اتاق و کمک سیمین سفره ی شام رو پهن کردم.
ساعت10شب بود و حسام و پسرا هنوز نیومده بودن.
تیمور با تشر گفت
--رها؟
--بله؟
--مگه با هم نرفتین؟
--چرا با هم رفتیم اما اون پسرارو برد یه جای دیگه منم رفتم یه جای دیگه.
کلافه گفت
--ای بر شیطون لعنـــت!...
بعد از شام زنگ خونه زده شد.
تیمور رفت و با پسرا برگشت اما حسام نبود.
با تعجب گفت
--شماها با کی اومدین؟
مهرداد که یه پسر 15ساله و از همشون بزرگتر بود گفت.......
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت_هجدهم
--من به بدبختی خونه رو پیدا کردم و بچه هارو آوردم.
--پس حسام کجاس؟
شونه بالا انداخت
--نمیدونم.
تیمور کلافه گفت
--خعلی خب پول بچه هارو بگیر بده به من برید شام بخورید.....
قلبم مثل گنجشک تو سینم میتپید.
یه گوشه نشسته بودم و سرمو تکیه داده بودم به دستم.
طبق معمول همه خوابیده بودن و من بیدار بودم.
یه روز نشده دلم واسه حسام تنگ شده بود......
صبح با صدای بچه ها از خواب بیدار شدم و همین که چشمامو باز کردم دویدم از اتاق بیرون و رفتم تو اتاق تیمور
--حسام اومد؟
سیگارشو انداخت تو جا سیگاری
--چــــه خبـــرته! عین یابو سرتو میندازی پایین و میای تو!
با اخم بهم نگاه کرد
--نخیـــر نیومده! اون از سیاوش و اینم از حسام.
نفهمیدم دارم گریه میکنم.
--خعییلی خب حالا آبغوره نگیر.
هر قبرستوی باشه امروز دیگه باید بیاد....
کنار خیابون نشسته بودم و گریه میکردم.
گریم مثه هر روز واسه این نبود که مردم دلشون واسم بسوزه؛ از سر دلتنگی بود.
حس میکردم دوباره تنها شدم!
اون روزم گذشت و حسام نیومد.....
روز ها پشت سر هم میگذشت و حسام نبود.
تیمور واسه پیدا کردنش زیاد تلاش نمیکرد و منم هیچ کاری نمیتونستم بکنم.
همینجور که داشتم جیب مانتومو میگشتم دستم خورد به موبایلم که چند ماهی بود که دنبالش میگشتم.
روشنش کردم و دیدم یه شماره افتاده رو صفحه.
یه حسی میگفت شاید ساسان بتونه به حسام کمک کنه.
به همون شماره ای که روی صفحه بود و حدس میزدم شماره ی ساسان باشه زنگ زدم.
با سومین بوق جواب داد
--الو؟
--ا...ا...الو؟
--سلام رها خانم شمایید؟
از اینکه منو شناخته بود خوشحال شدم.
--سلام بله.
--مشکلی واستون پیش اومده؟
--میتونم واسه چند دقیقه ببینمتون؟
--بله کی و کجا؟
--آدرسو واستون پیامک میکنم.
--باشه پس میبینمتون....
نفس راحتی کشیدم و از اینکه ساسانو پیدا کرده بودم خداروشکر میکردم....
صبح بچه هارو بردم بیرون.
کارم خیلی سخت شده بود.
از یه طرف باید مراقب پسرا بودم و از یه طرف مراقبت از دخترا طاقت فرسابود.
--رها خانم؟
سرمو بلند کردم و با دیدن ساسان واسه یه لحظه قلبم لرزید.
ایستادم
--سلام.
--سلام خوبید؟
--بله شما خوبید؟
--ممنونم.
کارم داشتید گفتید بیام. همینجا حرف میزنید یا بریم یه جای دیگه؟
--همینجا راحتید؟
--بله فرقی نداره.
با فاصله ازم نشست رو نیمکت.
--خواستم بیاید اینجا تا ازتون کمک بگیرم.
--در رابطه با چه موضوعی؟
نمیدونستم باید بهش اعتماد کنم یا نه.
--راستش حسام نزدیک چند ماهه که نیست.
ی... ی... یعنی گم شده.
--چیـــی؟یعنی شما دست تنها کار میکنید؟
--بله ولی موضوعی که الان مهمه حسامه.
زیر لب گفت
--پسره ی کله شق!
برگشت طرفم
--چرا زودتر بهم نگفتید؟
--چون تازه امروز موبایلمو پیدا کردم.
نفسشو صدادار بیرون داد
--باشه هر کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم.
--واقعاً نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم.
--لازم نیست. من وظیفمو انجام میدم.
اگه امری نیست من برم؟
ایستادم
--ممنون خیلی لطف کردین....
تقریباً یه هفته از دیدن ساسان میگذشت.
بچه هارو بردم خونه و پولارو دادم به تیمور.
صدام زد
--رها؟
--بله؟
--از فردا دیگه نمیخواد بری سرکار.
--واسه چی؟
--چون که من میگم. میخوام واسه یه هفته بهتون استراحت بدم.
بچه هارم میفرستم سیمین ببرتشون پارک.
--باشه.
بعد از شام خوابیدم و با زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم.
--الو؟
--الو سلام رها خانم.
سریع نشستم
--سلام چیزی شده؟ حسام پیدا شد؟
--نه فقط...
مکث کرد
--باید فردا ببینمتون.
--در رابطه با حسامه؟
حس کردم کلافه شد
--بله همونجای قبلی.
--باشه.....
از ترس اینکه چجوری باید از دست تیمور فرار کنم خوابم نمیبرد.
دقیق ۹۵روز از نبود حسام میگذشت.
دلتنگی هایی که روز و شب نداشت از پا درم آورده بود.
صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و بهترین لباسمو که یه شلوار جین رنگ و رو رفته و یه مانتوی مشکی و شال دودی رنگی که به سفید میزد با یه جفت کفش آل استار پوشیدم.
تیمور تو حیاط بود.
--رها کجا میری؟
--میرم بیرون یه کار کوچیکی دارم.
--باشه برو.
بعد از گذشت چند ماه هنوزم رفتارای عادی تیمور برام عادی نبود....
نزدیک دو ساعت اونجا بودم تا بالاخره ساسان اومد.
--سلام.
--سلام شرمنده معطل شدین.
--خواهش میکنم.
--اگه مشکلی نداره بریم یه کافی شاپ اونجا حرف بزنیم؟
--بله بریم
سر یه میز دو نفره نشسته بودیم و ساسان سفارش صبححونه داد.
دستاشو قفل کرد و گذاشت رو میز.
--زیاد اهل فلسفه بافی نیستم و میرم سر اصل مطلب......
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
پارت19
---طبق تحقیقاتی که پلیس هفته ی پیش انجام داد حسام چند بار غیر قانونی از مرز خارج شده.
--چرا باید غیر قانونی خارج بشه؟
--منم نمیدونم اما طبق فرضیه های پلیس حسام وارد یه باند قاچاق اعضای بدن شده.
--ی...یعنی اعضای بدن آدمارو میفرستن اینور اونور؟
--بله تقریباً همینطوره.
از ترس دستام میلرزید و بغض کرده بودم
--چجوری آخه؟ح...حسام آزارش به مورچه هم نمیرسید!
تأسف وار سرشو تکون داد
--بله اما پیشنهادات چندین میلیاردی ممکنه هر کسیو خام کنه!
شروع کردم گریه کردن
--ا...ا..الان باید چیکار کنم؟
ناراحت گفت
--شما نمینونید کاری انجام بدید!
باید بزارید پلیس این قضیه رو پیگری کنه!
یه دستمال گرفت جلوم
--با گریه ی شما چیزی درست نمیشه!
دستمالو گرفتم و گذاشتم تو جیبم و گریم بند اومد.
با دیدن صبححونه با اینکه بیشتر خوراکی هایی که توش بود رو تا اون موقع ندیده بودم اما هیچ عکس العملی نشون ندادم.
--نکنه دوس ندارید اینارو؟
--نه دوس دارم. ممنونم.
دوتا لقمه نون و پنیر بیشتر نتونستم بخورم.
از سر میز بلند شدم
--من دیگه باید برم خیلی ممنون که از حسام خبر آوردین اگه خبر جدیدی بود حتماً بهم بگید.
از سر میز بلند شد
--کجا؟ شما که هنوز چیزی نخوردین؟
--ممنون سیر شدم.
--برسونمتون؟
--نه ممنون خودم میرم.....
بی هدف توی خیابون قدم میزدم و بیصدا گریه میکردم.
یاد حرفای اونشبی افتادم که میگفت من جوونم و باید کار کنم.
باورم نمیشد که حسام کاریو بکنه که ساسان میگفت.
با صدای سوت پشت سرم سرمو برگردوندم.
سه چهارتا پسر داشتن بهم نزدیک میشدن.
ناخودآگاه دستم رفت سمت جیب مانتوم تا چاقومو بردارم اما نبود.
یکیشون با حالت چندشی گفت
--نبینم غمتو دخترجون!
با اخم گفتم
--غم خودمه به خودمم مربوطه! مفتشی؟
به همدیگه نگاه کردن و خندیدن
--نــَـه میبینم زبون درازی داری!
با جلو اومدن اونا منم میرفتم عقب.
--اتـــفاقاً من خعلییی از دخترای زبون دراز خوشم میـــاد!
دهنم خشک شده بود و ضربان قلبم بالا رفته بود.
یکیشون که بهش میخورد کم سن تر از بقیه باشه گفت
--میخوای غمتو بخریم هم غمت بشیم؟
چشمک زد
--جـــون من نه نــیـــار!
عزممو جزم کردم و شروع کردم به دویدن.
از صدای پاهاشون فهمیدم دارن دنبالم میان.
یه دفعه پام گیر به یه سنگ و افتادم تو جوب آب.
خدا خدا میکردم بتونم بلند شم و فرار کنم اما نمیتونستم.
هر لحظه منتظر بودم هر چهارتاشون بیان بالاسرم اما خبری نشد.
--خانم حالتون خوبه؟
سرمو بلند کردم و ساسانو دیدم که با تعجب به من زل زده بود.
با دیدنش تو دلم هزاربار خداروشکر کردم.
--شما اینجا چیکار میکنی؟ کی این کارو باهات کرده؟
بغضم شکست
--میخواستم...میخواستم فرار کنم...اما..
از ترس و گریه نمیتونستم حرف بزنم.
--ا...ا...اما...
--خیلی خب آروم باشید!
بعداً بهم بگید چیشده.
میتونید بلند شید؟
--ن..نه!
موبایلشو درآورد و با اورژانس تماس گرفت.
--یکم تحمل کنید چند دقیقه ی دیگه میرسن......
آمبولانس اومد و دو نفر منو گذاشتن رو برانکارد و بردن تو ماشین.
یه نفر بهم سرم وصل کرد و وضعیت دست و پام رو چک کرد.
اما همین که دسش خورد به زانوم خیلی درد گرفت.
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد......
چشمامو باز کردم و دیدم تو بیمارستانم.
یه پرستار بالاسرم ایستاده بود.
--عه عزیزم بیدار شدی!
چشمک زد
--من برم به شوهرت بگم بیاد!
بنده خدا از بس گریه کرد چشماش کور شد.
همین که خواستم حرفی بزنم پرستار رفت بیرون و چند دقیقه بعد ساسان در زود و اومد تو اتاق.
یکم خودمو جمع و جور کردم و نشستم رو تخت.
سر به زیر نشست رو صندلی و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت
--حالتون بهتر شد؟
--بله.
--میشه بگید چرا افتادید تو جوب؟
--داشتم فرار میکردم.
--واسه چی؟
--شما ندیدین چهارتا پسر باهم دیگه اون اطراف باشن؟
--نه.
یدفعه سرشو آورد بالا و عصبانی گفت
--واسه چی میپرسید؟
--آخه وقتی از کافی شاپ رفتم بیرون حالم خوب نبود و فقط رفتم.
یدفعه دیدم اونجام و چندتا پسر میخواستن مزاحم بشن که فرار کردم و اینجوری شد.
اومد حرفی بزنه اما به جاش گفت
--لا اله الا الله!
بلند شد و از اتاق رفت بیرون.
با تعجب به رفتنش نگاه کردم.
پشت سرش همون پرستار اومد تو اتاق.
--چرا تو اینجوری نشستی؟
--ببخشید مگه نشستم چشه؟
--چش نیست عزیزم پاته!
با دیدن گچ پام تازت فهمیدم پامو گچ گرفتن
با تعجب گفتم
--این دیگه چیه؟
خندید
--زیادی عاشقیا! مراقب خودت باش.
جدی گفت
--ببین عزیزم کشکک زانوت به شدت آسیب دیده و خیلی باید مراقبش باشی!
الانم به جای اینکه برِ و بِر منو نگاه کنی مراقب پات باش.
داشتم به خودم بد و بیراه میگفتم که موبایلم زنگ خورد اما فقط صداش اومد.
صداش قطع شد و صدای ساسان از بیرون اومد.
--بیمارستان.
خورده زمین پاش آسیب دیده.
گفتم که پاش آسیب دیده.
نه لازم نیست خودم میارمش.
باشه.......