eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
106 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.3هزار ویدیو
0 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 پارت شانزدهم --اون هیچ غلــــطی نمیتونه بکنه! با فریادش بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن. --گریه نکنید خواهش میکنم! دیگه هیچ خطری قرار نیست تهدیدتون کنه. فکر اینکه کامران بیاد و یه بلایی سر ساسان بیاره داشت دیوونم میکرد و به خاطر همین گریم بند نمیومد. ماشینو نگه داشت --میشه بدونم نگران چی هستین؟ با گریه گفتم --ا...ا...گه..ک...امران بفهمه شما منو از تو خونه آوردین اگه بیاد و بلایی سرشما.. چشماشو با اطمینان باز و بسته کرد --نگران هیچی نباشید! نه کامران.....نه اون نامرد تیمور نزدیک یه خونه ماشینو نگه داشت. با ترس گفتم --اینجا دیگه کجاس؟ --خونه ی تیمور. --چرا اینجا؟ --خونه شو عوض کرده. گفتم که خطری قرار نیست تهدیدتون کنه. به سختی لباسمو جمع کردم و از ماشین پیاده شدم. رفت در زد صدای حسام اومد --کیـــه؟ --باز کن منم. در رو باز کرد --سلام ساسان بیا تو. ساسان از روبه روی در کنار رفت --اینم امانتیتون. با دیدن حسام گریم گرفت حسام ذوق زده گفت --سام علـــیک رها خانم. تیمور اومد و با دیدن من خندید --سلام رها دخترم! خوبی؟ از رفتارش متعجب بودم و فقط سر تکون دادم. حسام خندید و به ساسان چشمک زد --عروس دزد خوبی هستیا! ساسان محو خندید --چاکریم. خب دیگه اینم از امانتیتون. با تأکید روبه تیمور گفت --مراقبش باشید لطفاً! تیمور سر تکون داد و ساسان رفت. همین که میخواست سوار ماشین شه صداش زدم --آقا ساسان. برگشت و بهم خیره شد --خیلی مردی! محو خندید --وظیفه بود..... رفتیم تو خونه و سیمین با گریه بغلم کرد. --الهی فدات بشم! میدونی چی کشیدم وقتی نبودی؟ با گریه گفتم --ببخشید! خندید --گریه نکن عزیزم! خداروشکر که صحیح و سالمی.... رفتم تو اتاق جدید و بچه ها با دیدنم شروع کردن دست زدن و هی به هم دیگه میگفتن خاله رها عروس شده. بعد از اینکه همه ی دختر بچه ها بهم سلام کردن و هر کدوم چند دقیقه گریه میکردن لباسم رو در آوردم و آرایشمو شستم و موهامو به سختی باز کردم....... با دیدن غذای شام از تعجب میخواستم شاخ در بیارم. غذا برنج و کباب کوبیده بود. غذایی که فقط یه بار تو عمرم اونم تو عروسیه الهام خورده بودم. تیمور با اخم گفت --نکنه دوس نداری رها؟ --نه میخورم. خندید --بخور که مخصوص خودت درست کردم. بعد از شام میخواستم ظرفارو بشورم که سیمین اجازه نداد و خودش ظرفارو شست........ تغییر رفتارشون واسم قابل هضم نبود. حس میکردم یه اتفاقی افتاده که من ازش بیخبرم. همینجور که لب حوض نشسته بودم به آسمون خیره شدم و سیاهیش بدجور دلمو زد. --تو لکی؟ حسام بود. اومد و نشست کنارم خندید --فکر کنم الاناست که شاخات در بیاد؟ مگه نه؟ مبهوت سرمو تکون دادم --حسام نمیدونم چرا حس میکنم همه چیز مثه یه خوابه واسم. مکثی کرد و نفسشو صدادار بیرون داد --خواب نیست عین واقعیته. --آخه چجوری ممکنه؟ -- پول مثه داروعه. دارویی که واسه امثال تیمور خعـلـــی خوب جواب میده. --یعنی چی ؟ --یعنی اینکه با پول میشه آدمارو از این رو به اون رو کرد. --حسام! --ولش کن رها راجبش حرف نزنیم بهتره. مکث کرد و ادامه داد --دلم واست تنگ شده بود رها..... 🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 پارت هفدهم لحن حرف زدن مثل همیشه نبود و باعث شد تا خجالت بکشم. با صدای آرومی گفتم --من برم بخوابم. --کجا پس؟ --گفتم که برم بخوابم. --بشین بابا چند روزه نیستی. یه دفعه یادم اومد میترا و سیاوش خونه نیستن. سریع نشستم و با تأکید گفتم --حـــسام! --چته بابا جن دیدی؟ --میترا و سیاوش چیشدن؟ خندید --خسته نباشی تازه میپرسی! --بخدا یادم نبود! --رفتن. --با هم دیگه؟ --آره دیگه. با تعجب گفتم --کجـــا؟ اخم کرد --آروم بابا همه فهمیدن. فرار کردن. --خب کجا؟ --سر قبر من! چمیدونم. --مگه قرار نبود تو فراریشون بدی؟ --آره ولی سیاوش گفت خودش میتونه از پسش بربیاد. --تو نمیدونی کجان؟ --چرا یه چیزایی گفت حالا یه روز باهم دیگه میریم میبینیمشون. --تیمور چی؟ --از وقتی ساسان بهش پول داده از این رو به اون رو شده. --چـــی؟ ساسان واسه چی بهش پول داده؟ به حوض نگاه کرد --چه جالب این خونه هم حوض داره. --جواب منو بده! -- آره ساسان به تیمور پول داد. --آخه واسه چی؟ --من نمیدونم. --داری دروغ میگی! --رها عصبانیم نکن! دلخور گفتم --برو بابا! نمیشه باهات دو کلوم حرف زد! --باشه میگم. سکوت کردم. --رها قهر نکن گفتم که میگم. --قهر نیستم. --رها ساسان عاشقته. خندیدم --چرا چرت و پرت میگی؟ اونـــــ؟ عاشق منـــ؟ محاله! --چرا اتفاقاً خیلیم عاشقته. --تو از کجا میدونی؟ --وقتی بهش گفتم تو... مکث کرد --وقتی...وقتی گفتم تو.. --خـــب من چی؟ کلافه گفت --رها تو مال منی! هیچکس حق نداره تو رو ازم بگیره! با دهن باز بهش خیره شدم اما اون جدی و ناراحت بود --به اون پسره هم گفتم. -- خب که چی؟ --هیچی دیگه! شیطنتم گل کرد --حالا از کجا معلوم مال تو باشم؟ --مال منی چون اگه اون پسره ساسان واقعاً عاشقت بود پات وا میستاد! نه که بیاد پول بده به تیمور تا تو رو نفروشه. بغض کردم --حسام چرا عصبانی میشی؟ --چون که خاک بر سر من! چون که مثه ساسان اونقدر پول نداشتم که بخوام از میون کش مکشای تیمور و اون مرتیکه کامران نجاتت بدم چون الان تو تنها تو فکر من نیستی! رها میخوام فقط مال من باشی! دوس ندارم کس دیگه ای عاشقت باشه! داشت گریه میکرد دلم واسش سوخت. میخواستم بهش اطمینان بدم که فقط اون تو قلبمه اما نتونستم.. زخم قدیمیم با حرفای حسام سرباز کرده بود و قلبمو به زنجیر درد میکشوند. با گریه گفتم --حسام بسه دیگه! بلند شدم و دویدم تو اتاق. دستامو گرفتم جلوی دهنم و شروع کردم هق هق گریه کردن. دلم از همه گرفته بود! میخواستم تنها کسی که تو قلبمه خودم باشم! ازیه طرف حس تحقیر شدن داشتم چون با پول ساسان از چنگ کامران بیرون اومده بودم. با پول بقیه بالارفتن... احترام دیدن... واسم خیلی گرون تموم شده بود. از طرفی حرفای امشب حسام بیشتر از اینکه خوشحالم کنه ناراحتم کرده بود. اون لحظه فهمیدم که ابراز احساساتش بیشتر از اینکه خوشحالم کنه دلتنگم میکنه. دلتنگ عشقی که تو اوج کودکی ازش شکست خوردم. نفهمیدم کی خوابم برد و صبح با سر و صدای بچه ها از خواب بیدار شدم. لباسمو عوض کردم و بعد از شستن دست و صورتم رفتم سر سفره. تیمور با روی خوش جوابمو داد --سلـــام دختر خودم. --سلام. بیشتر از دوتا لقمه نتونستم چیزی بخورم. رفتم تو اتاق و بچه هارو آماده کردم. حسام پسرارو برد بیرون و منم دخترارو. هر دومون باهم دیگه قهر بودیم. بخاطر همین هیچکس به اون یکی نگفت کجا میره. با دخترا تو خیابون میگشتیم تا یه جارو واسه شروع کارمون پیدا کنیم. خیابون واسم نا آشنا بود و احساس بدی داشتم. بالاخره یه جارو پیدا کردیم و جنسارو بین بچه ها پخش کردم. یه روز خیلی معمولی مثل روزای قبل بود و شب خودم بچه هارو بردم خونه..... پولارو دادم به تیمور. --پس حسام کجاس؟ شونه بالا انداختم --نمیدونم. رفتم تو اتاق و کمک سیمین سفره ی شام رو پهن کردم. ساعت10شب بود و حسام و پسرا هنوز نیومده بودن. تیمور با تشر گفت --رها؟ --بله؟ --مگه با هم نرفتین؟ --چرا با هم رفتیم اما اون پسرارو برد یه جای دیگه منم رفتم یه جای دیگه. کلافه گفت --ای بر شیطون لعنـــت!... بعد از شام زنگ خونه زده شد. تیمور رفت و با پسرا برگشت اما حسام نبود. با تعجب گفت --شماها با کی اومدین؟ مهرداد که یه پسر 15ساله و از همشون بزرگتر بود گفت.......
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 پارت_هجدهم --من به بدبختی خونه رو پیدا کردم و بچه هارو آوردم. --پس حسام کجاس؟ شونه بالا انداخت --نمیدونم. تیمور کلافه گفت --خعلی خب پول بچه هارو بگیر بده به من برید شام بخورید..... قلبم مثل گنجشک تو سینم میتپید. یه گوشه نشسته بودم و سرمو تکیه داده بودم به دستم. طبق معمول همه خوابیده بودن و من بیدار بودم. یه روز نشده دلم واسه حسام تنگ شده بود...... صبح با صدای بچه ها از خواب بیدار شدم و همین که چشمامو باز کردم دویدم از اتاق بیرون و رفتم تو اتاق تیمور --حسام اومد؟ سیگارشو انداخت تو جا سیگاری --چــــه خبـــرته! عین یابو سرتو میندازی پایین و میای تو! با اخم بهم نگاه کرد --نخیـــر نیومده! اون از سیاوش و اینم از حسام. نفهمیدم دارم گریه میکنم. --خعییلی خب حالا آبغوره نگیر. هر قبرستوی باشه امروز دیگه باید بیاد.... کنار خیابون نشسته بودم و گریه میکردم. گریم مثه هر روز واسه این نبود که مردم دلشون واسم بسوزه؛ از سر دلتنگی بود. حس میکردم دوباره تنها شدم! اون روزم گذشت و حسام نیومد..... روز ها پشت سر هم میگذشت و حسام نبود. تیمور واسه پیدا کردنش زیاد تلاش نمیکرد و منم هیچ کاری نمیتونستم بکنم. همینجور که داشتم جیب مانتومو میگشتم دستم خورد به موبایلم که چند ماهی بود که دنبالش میگشتم. روشنش کردم و دیدم یه شماره افتاده رو صفحه. یه حسی میگفت شاید ساسان بتونه به حسام کمک کنه. به همون شماره ای که روی صفحه بود و حدس میزدم شماره ی ساسان باشه زنگ زدم. با سومین بوق جواب داد --الو؟ --ا...ا...الو؟ --سلام رها خانم شمایید؟ از اینکه منو شناخته بود خوشحال شدم. --سلام بله. --مشکلی واستون پیش اومده؟ --میتونم واسه چند دقیقه ببینمتون؟ --بله کی و کجا؟ --آدرسو واستون پیامک میکنم. --باشه پس میبینمتون.... نفس راحتی کشیدم و از اینکه ساسانو پیدا کرده بودم خداروشکر میکردم.... صبح بچه هارو بردم بیرون. کارم خیلی سخت شده بود. از یه طرف باید مراقب پسرا بودم و از یه طرف مراقبت از دخترا طاقت فرسابود. --رها خانم؟ سرمو بلند کردم و با دیدن ساسان واسه یه لحظه قلبم لرزید. ایستادم --سلام. --سلام خوبید؟ --بله شما خوبید؟ --ممنونم. کارم داشتید گفتید بیام. همینجا حرف میزنید یا بریم یه جای دیگه؟ --همینجا راحتید؟ --بله فرقی نداره. با فاصله ازم نشست رو نیمکت. --خواستم بیاید اینجا تا ازتون کمک بگیرم. --در رابطه با چه موضوعی؟ نمیدونستم باید بهش اعتماد کنم یا نه. --راستش حسام نزدیک چند ماهه که نیست. ی... ی... یعنی گم شده. --چیـــی؟یعنی شما دست تنها کار میکنید؟ --بله ولی موضوعی که الان مهمه حسامه. زیر لب گفت --پسره ی کله شق! برگشت طرفم --چرا زودتر بهم نگفتید؟ --چون تازه امروز موبایلمو پیدا کردم. نفسشو صدادار بیرون داد --باشه هر کمکی از دستم بر بیاد انجام میدم. --واقعاً نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم. --لازم نیست. من وظیفمو انجام میدم. اگه امری نیست من برم؟ ایستادم --ممنون خیلی لطف کردین.... تقریباً یه هفته از دیدن ساسان میگذشت. بچه هارو بردم خونه و پولارو دادم به تیمور. صدام زد --رها؟ --بله؟ --از فردا دیگه نمیخواد بری سرکار. --واسه چی؟ --چون که من میگم. میخوام واسه یه هفته بهتون استراحت بدم. بچه هارم میفرستم سیمین ببرتشون پارک. --باشه. بعد از شام خوابیدم و با زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم. --الو؟ --الو سلام رها خانم. سریع نشستم --سلام چیزی شده؟ حسام پیدا شد؟ --نه فقط... مکث کرد --باید فردا ببینمتون. --در رابطه با حسامه؟ حس کردم کلافه شد --بله همونجای قبلی. --باشه..... از ترس اینکه چجوری باید از دست تیمور فرار کنم خوابم نمیبرد. دقیق ۹۵روز از نبود حسام میگذشت. دلتنگی هایی که روز و شب نداشت از پا درم آورده بود. صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و بهترین لباسمو که یه شلوار جین رنگ و رو رفته و یه مانتوی مشکی و شال دودی رنگی که به سفید میزد با یه جفت کفش آل استار پوشیدم. تیمور تو حیاط بود. --رها کجا میری؟ --میرم بیرون یه کار کوچیکی دارم. --باشه برو. بعد از گذشت چند ماه هنوزم رفتارای عادی تیمور برام عادی نبود.... نزدیک دو ساعت اونجا بودم تا بالاخره ساسان اومد. --سلام. --سلام شرمنده معطل شدین. --خواهش میکنم. --اگه مشکلی نداره بریم یه کافی شاپ اونجا حرف بزنیم؟ --بله بریم سر یه میز دو نفره نشسته بودیم و ساسان سفارش صبححونه داد. دستاشو قفل کرد و گذاشت رو میز. --زیاد اهل فلسفه بافی نیستم و میرم سر اصل مطلب......
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 پارت19 ---طبق تحقیقاتی که پلیس هفته ی پیش انجام داد حسام چند بار غیر قانونی از مرز خارج شده. --چرا باید غیر قانونی خارج بشه؟ --منم نمیدونم اما طبق فرضیه های پلیس حسام وارد یه باند قاچاق اعضای بدن شده. --ی...یعنی اعضای بدن آدمارو میفرستن اینور اونور؟ --بله تقریباً همینطوره. از ترس دستام میلرزید و بغض کرده بودم --چجوری آخه؟ح...حسام آزارش به مورچه هم نمیرسید! تأسف وار سرشو تکون داد --بله اما پیشنهادات چندین میلیاردی ممکنه هر کسیو خام کنه! شروع کردم گریه کردن --ا...ا..الان باید چیکار کنم؟ ناراحت گفت --شما نمینونید کاری انجام بدید! باید بزارید پلیس این قضیه رو پیگری کنه! یه دستمال گرفت جلوم --با گریه ی شما چیزی درست نمیشه! دستمالو گرفتم و گذاشتم تو جیبم و گریم بند اومد. با دیدن صبححونه با اینکه بیشتر خوراکی هایی که توش بود رو تا اون موقع ندیده بودم اما هیچ عکس العملی نشون ندادم. --نکنه دوس ندارید اینارو؟ --نه دوس دارم. ممنونم. دوتا لقمه نون و پنیر بیشتر نتونستم بخورم. از سر میز بلند شدم --من دیگه باید برم خیلی ممنون که از حسام خبر آوردین اگه خبر جدیدی بود حتماً بهم بگید. از سر میز بلند شد --کجا؟ شما که هنوز چیزی نخوردین؟ --ممنون سیر شدم. --برسونمتون؟ --نه ممنون خودم میرم..... بی هدف توی خیابون قدم میزدم و بیصدا گریه میکردم. یاد حرفای اونشبی افتادم که میگفت من جوونم و باید کار کنم. باورم نمیشد که حسام کاریو بکنه که ساسان میگفت. با صدای سوت پشت سرم سرمو برگردوندم. سه چهارتا پسر داشتن بهم نزدیک میشدن. ناخودآگاه دستم رفت سمت جیب مانتوم تا چاقومو بردارم اما نبود. یکیشون با حالت چندشی گفت --نبینم غمتو دخترجون! با اخم گفتم --غم خودمه به خودمم مربوطه! مفتشی؟ به همدیگه نگاه کردن و خندیدن --نــَـه میبینم زبون درازی داری! با جلو اومدن اونا منم میرفتم عقب. --اتـــفاقاً من خعلییی از دخترای زبون دراز خوشم میـــاد! دهنم خشک شده بود و ضربان قلبم بالا رفته بود. یکیشون که بهش میخورد کم سن تر از بقیه باشه گفت --میخوای غمتو بخریم هم غمت بشیم؟ چشمک زد --جـــون من نه نــیـــار! عزممو جزم کردم و شروع کردم به دویدن. از صدای پاهاشون فهمیدم دارن دنبالم میان. یه دفعه پام گیر به یه سنگ و افتادم تو جوب آب. خدا خدا میکردم بتونم بلند شم و فرار کنم اما نمیتونستم. هر لحظه منتظر بودم هر چهارتاشون بیان بالاسرم اما خبری نشد. --خانم حالتون خوبه؟ سرمو بلند کردم و ساسانو دیدم که با تعجب به من زل زده بود. با دیدنش تو دلم هزاربار خداروشکر کردم. --شما اینجا چیکار میکنی؟ کی این کارو باهات کرده؟ بغضم شکست --میخواستم...میخواستم فرار کنم...اما.. از ترس و گریه نمیتونستم حرف بزنم. --ا...ا...اما... --خیلی خب آروم باشید! بعداً بهم بگید چیشده. میتونید بلند شید؟ --ن..نه! موبایلشو درآورد و با اورژانس تماس گرفت. --یکم تحمل کنید چند دقیقه ی دیگه میرسن...... آمبولانس اومد و دو نفر منو گذاشتن رو برانکارد و بردن تو ماشین. یه نفر بهم سرم وصل کرد و وضعیت دست و پام رو چک کرد. اما همین که دسش خورد به زانوم خیلی درد گرفت. کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد...... چشمامو باز کردم و دیدم تو بیمارستانم. یه پرستار بالاسرم ایستاده بود. --عه عزیزم بیدار شدی! چشمک زد --من برم به شوهرت بگم بیاد! بنده خدا از بس گریه کرد چشماش کور شد. همین که خواستم حرفی بزنم پرستار رفت بیرون و چند دقیقه بعد ساسان در زود و اومد تو اتاق. یکم خودمو جمع و جور کردم و نشستم رو تخت. سر به زیر نشست رو صندلی و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت --حالتون بهتر شد؟ --بله. --میشه بگید چرا افتادید تو جوب؟ --داشتم فرار میکردم. --واسه چی؟ --شما ندیدین چهارتا پسر باهم دیگه اون اطراف باشن؟ --نه. یدفعه سرشو آورد بالا و عصبانی گفت --واسه چی میپرسید؟ --آخه وقتی از کافی شاپ رفتم بیرون حالم خوب نبود و فقط رفتم. یدفعه دیدم اونجام و چندتا پسر میخواستن مزاحم بشن که فرار کردم و اینجوری شد. اومد حرفی بزنه اما به جاش گفت --لا اله الا الله! بلند شد و از اتاق رفت بیرون. با تعجب به رفتنش نگاه کردم. پشت سرش همون پرستار اومد تو اتاق. --چرا تو اینجوری نشستی؟ --ببخشید مگه نشستم چشه؟ --چش نیست عزیزم پاته! با دیدن گچ پام تازت فهمیدم پامو گچ گرفتن با تعجب گفتم --این دیگه چیه؟ خندید --زیادی عاشقیا! مراقب خودت باش. جدی گفت --ببین عزیزم کشکک زانوت به شدت آسیب دیده و خیلی باید مراقبش باشی! الانم به جای اینکه برِ و بِر منو نگاه کنی مراقب پات باش. داشتم به خودم بد و بیراه میگفتم که موبایلم زنگ خورد اما فقط صداش اومد. صداش قطع شد و صدای ساسان از بیرون اومد. --بیمارستان. خورده زمین پاش آسیب دیده. گفتم که پاش آسیب دیده. نه لازم نیست خودم میارمش. باشه.......
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت20 نشستم تو جام و یکم صدامو صاف کردم --آقا ساسان شمایید؟ چیزه... من راستش خواب بودم. --شرمنده من بد موقع مزاحم شدم. راستش یه سری مشخصات راجب حسام باید در اختیار پلیس قرار بدین. --چشم حتماً فقط آدرس و زمانش رو بهم بگید. --زمانش که هرچه زودتر باشه بهتره. --پس آدرس رو بفرستید من امروز میام. --اگه اجازه بدین میام میبرمتون. --نه مزاحم نمیشم.. حرفمو قطع کرد --مراحمید. ساعت ۵عصر امروز آماده باشین. --شرمنده میکنید. --دشمنتون شرمنده..... تماسو قطع کردم و رفتم دست و صورتمو شستم و رفتم پیش سیمین. با دیدن صورتش هین بلندی کشیدم --چرا صورتت این ریختی شده؟ با گریه گفت --دست ضرب آقامونه. رفتم نزدیک و اشک چشماشو پاک کردم. --نبینم اشکاتو سیمین جونم. ملتمس گفت --رها! --جونم؟ --چرا انقدر با این تیمور لج میکنی؟ چرا سربه سرش میزاری؟ بابا دیگه خستم کرده بخدا! --م..م..من؟ --الهی قربونت برم تیمور آدم خطرناکیه! اگه یه کاری دستمون داد چی؟ --به درکـــ راحت میشیم از این زندگی کوفتی. --کفر نگو رها! داغ دلم تازه شده بود --میدونم بخاطر چی تو رو زده. بخدا دیشب وقتی لقمه ی اول رو خوردم چهره ی تک تکشون اومد جلو صورتم. نمیخواستم مثل من نخورده باشن! --میدونم رها میدونم! اشکامو پاک کردم و جسورانه گفتم --اگه یه بار دیگه دست روت بلند کرد به خودم بگو خودم شیکمشو سفره میکنم! جهنم و ضرر تهش سرم میره بالای دار. --یه بار دیگه بگو ببینم چی زر زدی؟ برگشتم و با دیدن تیمور تا مرز سکته رفتم. رُک گفتم --همین که شنیدی اخبارو یه میگن. سیمین کنار پامو نیشگون گرفت. با زنجیری که تو دستش بود به طرفم حمله کرد. جیغ زدم --چیه میخوای بـــزنی؟ بیـــا بـــزن! آب که از سر من گذشته! همین که خواستم پامو از در بزارم بیرون موهامو از پشت شالم گرفت و پیچوند دور دستش. منو کشید عقب و یدفعه تعادلم رو از دست دادم و افتادم رو زمین. سیمین با گریه دست تیمور رو گرفت --تیمور تورو خدا! غلط کرد شیکر خورد. فریاد زد --گمـــشو بیـــــرون! تا حالیش کنم! به زور سیمینو از اتاق بیرون کرد و در رو قفل کرد. همین که خواستم از رو زمین بلند شم هولم داد و خوردم تو دیوار. بیخ گلومو گرفت و غرید --فکر نکن رو بهت دادم میتونی هر غلطی که میخوای بکنی! اینم از صدقه سری اون پسره ساسانه وگرنه پشیزی واسم ارزش نداری! حس میکردم نفسام داره تموم میشه و چشمام کم کم داشت بسته میشد که دستشو برداشت و هولم داد رو زمین و با زنجیر افتاد به جونم. با هر ضربه ای که میزد از درد میمردم و زنده میشدم. هرچی تلاش میکردم نمیتونستم جیغ بزنم. نمیدونم دلش سوخت یا خسته شد که رفت بیرون. سیمین دوید بالاسرم و با دوتا دست زد تو سرش. --یا فاطمه الزهرا(س)! همونجاچشمام گرم شد و خوابم برد..... با احساس خیسی صورتم چشمامو باز کردم. سیمین با دستاش تکونم میداد --رهـــا! رهـــا! جون سیمین یه چیزی بگو! یدفعه گریم گرفت و شروع کردم هق هق کردن. سرمو بغل کرد و خودشم گریه میکرد --الهی بمیرم! حالا چیکار کنم رهــــا! من قول دادم مراقب تو باشم اما هیچ وقت نشـــد! اشکامو پاک کرد و شالمو رو سرم مرتب کرد. --پاشو قربونت برم! پاشو ببرمت تو اتاق. همین که خواستم بلند شم سوزش خیلی بدی تو زانوی پام حس کردم و جیغ زدم. --چیشد رها چته؟ با گریه گفتم --سیمین پـــام! --نکنه دوباره طوریش شده؟ --نمیدونم. سیمین با سختی کمکم کرد و بردم تو اتاق. رو مانتو و شلوارم پر لکه های خون بود. --رها بشین تا لباستو در بیارم. همین که مانتومو از تنم درآورد هین بلندی کشید. --رها چرا جا ضرب این زنجیره رو بدنت خون میاد؟ حالا چیکار کنم.... بیصدا گریه میکردم و سیمین با پارچه ی خیس زخمامو میشست. بعد از اینکه کارش تموم شد یه مانتو تنم کرد و رفت... توی آینه با دیدن صورتم گریم شدت گرفت. جای چندتا حلقه ی زنجیر رو صورتم کبود و زیر گلوم قرمز شده بود. یه چسب زخم از تو جنسای بچه ها برداشتم و زدم رو جای زنجیر. سیمین با یه ظرف اومد تو. --رها یکم از اینا سوپ بخور رفتم. فقط مرغ نداره دوسه تا گردن مرغ از این همسایه گرفتم انداختم توش. سوپارو با باشق بهم داد و دوباره رفت بیرون. موبایلم زنگ خورد. --الو؟ --سلام رها خانم من سر کوچم. اولش میخواستم بگم نمیام ولی یه حسی میگفت باید برم. --سلام چند دقیقه صبر کنید میام. --سیمیـــن! --جانم؟ اومد تو اتاق --چیشده؟ --من باید برم بیرون میشه کمک کنی لباسمو بپوشم؟ --آره ولی کجا میخوای بری؟ --زود برمیگردم. کمک کرد لباسمو پوشیدم. عصامو برداشتم و با کمک سیمین از خونه رفتیم بیرون. خدا خدا میکردم سیمین به تیمور حرفی نزنه. ساسان از ماشین پیاده شد و اومد نزدیک. --سلام. سیمین جوابشو داد --سلام خوبی پسرجا.. تا نگاهش به ساسان خورد بهت زده گفت --چی ســـاســـان.....؟
من اگه بمیرمم از باورم نمیگذرم از هرچی که بگذرم از حرم نمیگذرم اولاد حسینیم یالثارات دم ماست جمهوری اسلامی ایران حرم ماست رو دست ابوالفضل علمدار علم ماست جمهوری اسلامی ایران حرم ماست هیهات من الذلة... 🌱🇮🇷
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شما باید بخونید رو به ارباب نشستیم... 🥺💔
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ء៶. به قول یِ دوستی : بعضیا نِجابتشون از چهره‌شون مشخصه : ) ؛
🤍عاشقان شهادت🤍
این یکی دیگه واقعا برای حرمه😂🥴
عزیزم اون که دیشب گذاشتم قابل قبول بود؟ درباره کسی نبود؟ 😁🤨