👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت7
#سارینا
با صدای داد مامان سریع از جام بلند شدم که شالاپپپپ خوردم زمین.
وای مخم تاب ورداشت.
مامان جلوم نشست و موهامو از صورتم کنار زد تا رسید به چهره ام و گفت:
- وای خدا چقدر خواب تو سنگینه بچه هر بار باید داد بزنم تا بیدار بشی! جنگ هم بشه کسی که خواب می مونه دختر منه!
با چشای بسته لبخند دندون نمایی زدم که مامان گفت:
- پاشو پاشو می خوایم بریم خونه اقاجون شام اونجا دعوتیم.
بلاخره با غر غر های مامان بلند شدم و دوش گرفتم و کلی کف بازی کردم و موهامو با حالت خاصی با اون کف ها توی هوا نگه داشتم عین خو کاه سعد اباد! یهو کاخ شترق سقوط کرد و عین ماست خورد تو صورتم هر چی کف بود رفت تو دهن و چشام.
جیغ زدم و سریع رفتم زیر اب.
چشام قرمز شده بود و همش حالم بد می شد معده ام سوز می داد ناسلامتی سه کیلو کف قورت دادم.
مامان بال بال می زد و از روشویی بیرون اومدم هر چی اوق می زدم فایده نداشت.
بابا بغلم کرد و روی پاش نشوندم لیوان اب میوه رو گرفت سمتم و گفت:
- بابا جون قربونت برم بخور الان خوب می شی.
انقدر حالم بد بود که زود خوردم و انگار اب رو اتیش بود دلم اروم گرفت.
مامان کم مونده بود غش کنه از ترس.
وقتی دید خوب شدم با گریه گفت:
- الهی قربونت برم پاشو یه شیطنتی بکن من ببینم تو سالمی.
منم پاشدم با اهنگ یکم قر دادم و یه دل سیر خندید.
روی صندلی نشسته بودم جلوی اینه و بابا با شونه اومد.
موهامو شونه کنه شونه اول رو که زد جیغ ام به هوا رفت:
- اییییی بابا موهامو کندی.
بابا گفت:
- وای چقدر موهای تو گره خورده تو هم شونه هم گیر کرد.
مامان داخل اتاق اومد و با دیدن وضعیت مون گفت:
- ا وا علی چیکار کردی؟
بابا کنار کشید و مامان گفت:
- نگاه توروخدا چیکاد کرده و به زور از انبار پیچ در پیچ موهام شونه رو در اورد و شروع کرد به شونه زدن رو به بابا گفتم:
- یادبگیر عشق مهلا.
بابا ابرویی بالا انداخت و لپ مو محکم کشید که اییی گفتم و مامان با شونه زد رو دست بابا و گفت:
- علیییی کندی لپ دخترمو.
اماده شدیم و سوار شاسی کوتاه بابا شدیم و حرکت کردیم.
داشتم با گوشی ور می رفتم و مامان و بابا راجب شرکت حرف می زدن.
مامان از اینه بهم نگاه کرد و گفت:
- دختر مامان امشب اتیش نسوزونی ها دوست های عموت اونجان ابرو داری کن امشب باشه؟
سری تکون دادم و گفتم:
- حتما.
یعنی عمرا خودمون!
بابا ماشین و توی ویلا اقا بزرگ پارک کرد و پیاده شدیم.
خیلی کفش دم در بود چون اقا جون نماز می خوند با کفش نمی رفتیم تو البته خانواده عمو و اون میرغضب بچه مثبت هم می خوند
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت8
#سارینا
بابا درو باز کرد و داخل رفتیم.
همه اینجا بودن عمه عمو ها اقا بزرگ و نوه ها و دوستای سرهنگ عمو.
یا خدا تف تفیم نکنن.
اما مامان بهم اشاره کرد و سیل تف ها بهم سرازیر شد.
کلا خیلی عزیز بودم و کسی بدون بوس ولم نمی کرد حتا نوه ها که کوچیک ترین امیر 18 ساله بود البته قدش خیلی بزرگه اصلا به 18 ساله ها نمی خوره لپ مو بوسید و گفت:
- چه خبر شیطون بلا.
چشمکی بهش زدم.
خیلی با امیر پایه بودیم و هوامو داشت.
پیش اقا بزرگ رفتم که بوسیدتم و عین بچه ها رو پاش نشوندم و گفت:
- شنیدم یکی سرت داد زده.
چه زود خبر ها پیچید.
خودمو مظلوم کردم و سر تکون دادم که گفت:
- غلط کرده.
همه به سامیار نگاه کردن که چپ چپ داشت نگاهم می کرد.
اقا بزرگ اخمی بهش کرد که سرشو انداخت پایین.
ای حقته بچه پرو.
این محمد رفیق ش هم اینجا بود و طبق معمول نیشش وا بود داشت می خندید.
این بشر به ترک روی دیوار هم می خندید خله!
مامان می گه هر کی مامانش توی دوران بارداری پنیر زیاد روش بخوره خل می شه فکر کنم سر دوران بارداری مامانش مامانش همش پنیر می خورد.
امیر اشاره ای به در کرد یعنی بیا بریم خرید هل هوله بخریم.
سر تکون دادم و سمت بابا رفتم و گفتم:
- باباییی جونم؟
داشت با عمو حرف می زد و فهمیدم عمو داره از طرف اون بچه مثبت معذرت خواهی می کنه کارت رو بی حرف گرفت سمتم و رو به امیر گفت:
- عمو امیر مراقب سارینا باشی ها.
امیر چشم ی گفتم و امیر دستمو گرفت و دوتایی فلنگ و بستیم.
با نقشه ام لبخندی زدم و همراه خرید هام یه چسب قطره ای هم گرفتم.
امیر نگاهم کرد و گفت:
- این برای چیه؟
اروم گفتم:
- ابن پسره محمد خیلی نیشش بازه می خوام ببندش یکم.
امیر اول نگاهم کرد و بعد قهقهه زد.
مشتی توی بازوش زدم تا خفه خون بگیره.
دستاشو حالت تسلیم برد بالا.
به کفش ها نگآه کردیم و امیر گفت:
- حالا کدوم مال اون بدبخت خدازده است؟
نمی دونمی گفتم و حدث زدم:
- فکر کنم این باشه.
امیر گفت:
- نکنه این نباشه ابروی یکی دیگه بره؟
نه ای گفتم و سریع کف کفش ها رو چسب مالی کردم و به فرش که جلوی در بود فشار دادم تا خوب پچسبه!
وقتی خوب چسبید خنده ای کردم و با امیر داخل رفتیم.
با صدای خنده ما بقیه مشکوک نگاهمون کردن.
خرید ها رو دادیم دست کبرا خانوم که اینجا کار می کرد تا بچینه. و گفت شام حاضره.
همگی نشستیم و من طبق معمول کنار اقا بزرگ بالا نشستم مامان اشاره ای به سرهنگ ها کرد و به کنار خودش اشاره کرد که نه ای گفتم.
اقا بزرگ نگاهی به مامان کرد و گفت:
- بزار دخترم پیش خودم بشینه.
مامان لب زد:
- گفتم بیاد اینجا سرهنگ ها راحت باشن.
اقا بزرگ گفت:
- راحتن.
مامان سری تکون داد و اخرین نفر سامیار بود که تنها جای خالی کنار من بود با دیدن من نفس عمیقی کشید و به محمد اشاره کرد که محمد بلند شد اومد کنارم نشست و اون رفت جای محمد.
باشه اقا سامیار یه درستی بهت بدم روش یه وجب روغن.
عمو اخمی به سامیار کرد و من تهدید وار نگاهش کردم.
اقا بزرگ برام کشید و مشغول شدم.
اکثرا دخترامون کم اشتها بودن و اقا بزرگ عاشق خوردن من بود چون به دو بشقاب می کشید!
اقا بزرگ با خنده رو به سرهنگ ها گفت:
- همیشه سارینا جاش جفت منه چون انقدر با اشتها می خوره منم به وجد میام.
سرهنگی که صبح دیده بودمش گفت:
- بعله امروز دیدم واقعا دختر شیطون و خوبی هست.
منم لبخندی زدم که زن عمو مادر سامیار گفت:
- مهلا (مامانم) چشات چرا قرمزه؟ گریه کردی؟
همه به مامان نگاه کردن و مامان لبخند تعصنی زد و گفت:
- چیزی نیست شهلا جون سارینا رفته بود حمام موهاشو کف مالی کرده بود عین کوه بالای سرش موهاش خورد تو صورتش کف رفت تو چش و دهن ش چشاش قرمز شد بچه ام و گریه می کرد معده اش بهم ریخته بود و سوز می داد ترسیدم خداروشکر علی بهش ابمیوه داد و خوب شد.
همه به من نگاه کردن و اقا بزرگ:
- خوبی الان بابا؟
سری تکون دادم و گفتم:
- اهوم.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت9
#سارینا
اخری شام تلفن یکی از سرهنگ ها زنگ خورد و کار واجبی براش پیش اومد و گفت حتما باید بره.
اقا بزرگ بلند شد تا دم در بدرقه اش کنه کلا خیلی مهمون نواز بود.
منم باهاش بلند شدم و تا دم در همگی رفتیم.
که دیدم یهو سرهنگه داره می ره سمت همون کفش هایی که چسب زده بودم وایییی نه!
به امیر نگاه کردم و اونم چشماشو بست و همون جور پاهاشو تو کفش کرد و داشت با اقا جون حرف می زد و قدم اول و برداشت که فرش دم در هم باهاش بلند شد و سرهنگ یکه ای خورد و به جلو پرتاب شد و چون سامیار جلوش بود و داشت مطلبی رو می گفت خورد به سامیار و اون چون به سامیار خورد اروم افتاد اما سامیار از ته تا پله افتاد پایین.
سه تا پله کوچیک بود چیزی ش نشد!
تقریبا پشت اقا جون پناه گرفته بودم و همه نگاه ها برگشت سمت من.
اقا جون که میدونست کار منه هیچ واکنشی نشون نداد و از سرهنگ معذرت خواهی کرد و گفت:
- شرمنده ما اینجا یه بچه شیطون داریم کسی رو بی لطف نمی زاره بره و بیاد.
سرهنگ خندید و گفت:
- من که چیزی م نشد سامیار جان ستون شد.
سامیار با خشم بهم نگاه کرد و به زور کفش های سرهنگ و از فرش سعی کرد جدا کنه اما انقدر چسب زده بودم جدا نمی شد که!
اقا بزرگ گفت:
- سارینا بابا چقدر زدی که جدا نمی شه؟
منم راست شو گفتم:
- یه چسب قطره ای کامل و زدم.
اقابزرگ گفت:
- سامیار جدا نمی شه یه جفت کفش نو تو جاکفشی هست بیار بده جناب سرهنگ.
سرهنگ با مهربونی نگاهم کرد و گفتم:
- به خدا نمی خواستم شما رو اذیت کنم می خواستم محمد و اذیت کنم.
خنده اش بیشتر شد و سر تکون داد و گفت:
- اشکالی نداره دخترکم.
و سامیار کفش ها رو داد و صد دفعه معذرت خواهی کرد حالا انگار چیکار کردم!
سرهنگ که رفت اقا بزرگ با عصا ش یکی زد تو کمر امیر.
که اخ امیر بلند شد و اقا بزرگ گفت:
- تا صدای تو و خنده این بچه اومد فهمیدم یه کاری کردین این بچه است تو چرا گذاشتی انجام بده؟
امیر بهت بده گفت:
- این نیم وجبی انجام داده کتک شو به من می زنید؟
منم گفتم:
- شیطون گولم زد تو باید بهم می گفتی.
چپ چپ نگاهم کرد و سامیار با مسخرگی گفت:
- تو دستای شیطون رو از پشت بستی بعد شیطون گولت زد؟
اقا بزرگ نگاه چپی به سامیار انداخت و گفت:
- نبینم چیزی به نوه من بگی فهمیدی؟
سامیار پوفی کشید و بعله ای گفت.
داخل رفتیم و امیر شاهکار مو برای همه تعریف کرد مامان تحدید وار نگاهم کرد که ترسیده گفتم:
- اقا جون من امشب اینجا می خوابم مامان می خواد بزنتم!
چشمای مامان گرد شد و گفت:
- من کی تا حالا زدمت بار دومم باشه؟
راست می گفت چون یکی یدونه بودم اصلا تاحالا کتک نخورده بودم.
اقا بزرگ گفت:
- مهلا علی نبینم چیزی به سارینا بگید که با من طرف اید .
پسرا پاشدن برن توی حیاط والیبال بازی کنن که سریع بلند شدم و گفتم:
- منم میام منم میام.
سامیار دوباره گفت:
- اخه بچه قد تو به تور می رسه؟
اقا بزرگ گفت:
- می برین سارینا رو حرفی نشنوم.
ابرویی برای سامیار بالا انداختم و رفتیم قسمت پشت ویلا که سامیار و پسرا زمین درست کرده بودن و تور بسته بودن .
سامیار و محمد یار کشتی کردن و محمد اولین نفر منو انتخاب کرد .
همه رو جا گیر کرد که گفتم:
- من خودم انتخاب می کنم کجا باشم!
محمد سری تکون داد و رفتم وسط زمین وایسادم.
نگاهی به خودم و قد م کرد و سری تکون داد.
بازی شروع شد و اولین توپ و سامیار زد که صاف اومد سمت من منم محکم جواب دادم که سوت بچه ها بالا رفت.
تمام مدت سامیار سمت من توپ می زد و می خواست من نزنم مسخره ام کنه اما من با تمام قدرت جواب می دادم و پسرا هم کمکم می کردن بلد نبودم ولی به هر نحوی بود جواب می دادم.
دستام عین چی کبود شده بود و پر از خاک شده بودم.
منتظر بودیم اونا شروع کنن و داشتم به دست کبودم نگاه می کردم حتما مامان دعوام می کرد که یهو صدای داد محمد اومد:
- سارینآااآ مراقب باشش.
سر بلند کردم که توپ با شدت خورد تو صورتم و افتادم زمین.
جیغی از درد کشیدم و امیر سریع سمتم دوید و دستمو از صورتم برداشت و وای گفت
32.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دست فرمون من رو حال میکنید😂
(اولین بارم بود😂🤌)
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دست فرمون دختر خالم😂
(بعد از سه ماه تلاش💀😎🤙)
فقط آهنگش😆🤣
لباس یاس بر تن کرد زهرا،
کنار دست او بنشست مولا..
محمد خطبه خواند زهرا بلی گفت..
غلط گفتم، بلی نه یاعلی گفت:)🎀✨
هدایت شده از موسسه بقیه الله الاعظم(عج)کاشان
سلام بچه ها
عاقبتتون بخیر🌱!):-
باری دیگر به حول قوه ی الهی مسابقه عکس رفیق شهیدم رو داریم...😍
به این صورت که شما عکس برادر شهیدتون رو برای ادمین مسابقه ارسال میکنید و سپس کد و بنر دریافت میکنید و بنر شما در کانال قرار گرفته میشه و شما اون رو به بقیه کانال ها یا گروه ها یا مخاطبینتون فوروارد میکنید تا بازدید بخوره...🌱
به سه نفر اولی که بنرشون بیشترین بازدید بخوره هدیه های خیلی نفیس و نابی تعلق خواهد گرفت☺️
‼️و اما هدیه های زیبا و جذابمون:
نفر اول:✅
ساعت هوشمند
نفر دوم:✅
ایرپاد
نفر سوم:✅
کتاب در مورد شهدا
هرکس میخواد توی مسابقه شرکت کنه به بنده یه پیام بده و عکس برادر شهیدش (رفیق شهیدش) رو ارسال کنه تا بنر رو براش بفرستم...❤️
آیدی ادمین مسابقه:
@Mahdi31345
اجرتون با حضرت رقیه (س)🌻
ابتدا عضو کانال زیر بشید👇
https://eitaa.com/BaqiyatullahAlAzamInstitute313
کدشما ۵۹۱
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت10
#سارینا
با وای بلند امیر ترسیده نگاهش کردم و زیر چشمم خیلی درد می کرد.
محمد رو به سامیار که عقب وایساده بود و نگاه می کرد داد زد:
- چیکار می کنی چشم ش اسیب می دید چی؟ لج کردی با یه بچه؟
محسن نوه بزرگه گفت:
- این شکلی بره تو که زن عمو سکته می کنه خیلی کبوده.
ترسیده گفتم:
- وای مامان نه امیر می ری قایمکی یخ بیاری؟
امیر گفت:
- برم صد درصد شک می کنه و حتما میاد بهت سر بزنه فایده نداره بلاخره می فهمه باید بریم داخل زود یخ بزاری تا کبود تر نشده پای چشت شده بادمجون.
رضا گفت:
- راست می گه امیر ببرش تو.
بلند شدم و گفتم:
- نمی رم می خوام بازی کنم.
امیر بازمو کشید و گفت:
- یه نگاه به خودت بکن دستاتو نگاه کن خون مردگی جمع شده زیر پوستت .
یه دنده گفتم:
- یه سرویس دیگه بیشتر نمونده می خوام بازی کنم .
امیر هوووفی کرد و گفت:
- تو از اون کله شق تری یالا شروع کنید.
سامیار شروع کرد و دیگه سمت من نمی زد ولی بچه ها به من پاس می دادن و من می زدم و بلاخره بردیمشون.
با بچه ها زدم قدش .
همه برگشتیم داخل.
مامان پشتش بهم بود و داشت با زن عمو حرف می زد که زن عمو با دیدن م هینی کشید.
مامان برگشت و با دیدنم چشماش گرد شد.
کوبید به صورت خودش و یا خدایی گفت.
ترسیده گفتم:
- به خدا هیچیم نیست.
اشکای مامان شروع شد و نشست جلوم دست زد به پایین چشم که ایی گفتم و عقب رفتم.
بلند داد زد:
- علییی وای علیییی بچه ام از دست رفت.
بهت زده گفتم:
- من که سالمم.
بابا سریع از سالن طبقه بالا اومد و با دیدن م نفس راحتی کشید و گفت:
- مهلا سکته کردم .
مامان با گریه گفت:
- نگاهش کن ببین پای چش م شو.
بابا روی پاش نشوندم و گفت:
- اروم باش خانوم حتما تو بازی خورده یخ می زارم روش خوب می شه.
مامان پافر مو از تنم در اورد و داشت غر می زد و گریه می کرد که یهو گفت:
- وای اینا چیه؟ کی زده تو رو؟ علی دستاشو ببین.
بابا دستامو نگاه کرد و گفتم:
- کسی نزدتم که مامان تو بازی بلد نبودم درست بزنم با اینجاهای دستم می زدم خون مردگی جمع شد.
مامان روی پای خودش می زد گریه می کرد.
بابا گفت:
- مهلا عزیزم اروم باش به خدا چیزیش نیست این بچه که سالم وایساده جلوت .
مامان رو به امیر و بقیه گفت:
- اخه چرا گذاشتید بازی کنه؟
پوفی کشیدم و گفتم:
- مامان مگه من بچم هیچیم نیست مردی شدم برای خودم.
مامان فین فینی کرد و گفت:
- ساکت باش بچه.
به بابا نگاه کردم که منو هل داد سمت مامان و گفت:
- ببین دخترم مثل شیره بلند شو خانوم که تا شپش نزده به اون موهای خاکی ش باید ببریش حمام خودت موهاشو بشوری با این دستای کبود نمی تونه.
مامان بلند شد و بالا رفتیم.
#سامیار
عذاب وجدان گرفتم که اون طور زدمش دیدم اشک توی چشماش جمع شده بود اما گریه نکرد! فکر می کردم الان می ره باز خودشو لوس می کنه تو چشم مامان و باباش و می گه کار من بود اما در تعجب ام اصلا چیزی نگفت!
من نمی دونم چرا انقدر روی این بچه حساس ان و لوس ش می کنن چیزی نشده بود که!
بعد یک ساعت زن عمو پایین اومد و گفت سارینا خواب ش برده امشب بمونن بیدار نشه!
خانوم کلا تو پر قو بزرگ شده بود .
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻😬👻
👻😬👻😬👻😬
👻😬👻😬👻
👻😬👻😬
👻😬👻
👻😬
👻
ࢪمآن⇩
👋👀بچھمثبٺ👀👋
#به_قلم_بانو
#قسمت11
#سارینا
پامو که توی مدرسه گذاشتم همه نگاه ها برگشت سمتم.
استین هامو بالا زده بودم کیف و کتونی مشکی سفید با طرح اسکلیت و کبودی روی دستام و کبودی زیر چشمم حسابی خلاف ام کرده بود.
انگار لات محل پایین باشم و حسابی دعوا کردم!
کلاه مم که نقش یه اسکلیت روش بود سرم بود.
هر کی رد می شد نگاهم می کرد.
ابهت جزبه ماشاءالله بزنم به تخته تخته هم در دسترس نیست!
دو قدم برنداشتم ابرو قشنگ نگهم داشت و بابت ابهت و جذبه و همچنین زیبایی بیش از حد ام بردم دفتر مدرسه.
اول چهار تا جمله قشنگ بارم کرد کلاه مو گرفت گفت اینجا چاله میدون نیست استین هامم مجبورم کرد بیارم پایین مقنعه امم گفت بشم جلو و از فردا تنگ ش باید بکنم و گرنه راه م نمی ده.
وقتی خواستی نهی و امر کرد گذاشت گم شم برم کلاس.
زری و فاطی ته کلاس داشتن اتیش می سوزندن که یهو پریدم تو کلاس و گفتم:
- پخخخخخخخخ.
هر دوتاشون سه متر پریدن هوا.
دلمو گرفته بودم و می خندیدم.
که فاطی افتاد دنبالم منم فرار کردم که محکم رفتم تو در کلاس.
اخ در بسته بود!
فاطی وسط راه از هوش رفت از خندا و گفت:
- وای خاک تو سرت بکنن خدا زدت نیاز نیست من بزنمت!
دماغ مو گرفته بودم و نفرین ش می کردم:
- الهی سر خر ببرنت خونه بخت الهی تو راه ماشین جهازت با یه گله گاو تصادف کنه و همش بشکنه الهی بچه ات شبیهه گوساله باشه الهی شوهرت چاق زشت باشه!
کتاب جغرافیا رو پرت کرد سمتم که جا خالی دادم و افتاد تو سطل زباله چندش!
با حرص نگاهم کرد و رفت برش داشت.
نشستم و گفتم:
- حالا چیکار می کنید؟
زری با خنده گفت:
- ترقه اوردیم امروز از شر یکی از معلم ها خلاص بشیم یکم بخندیم.
دستامو کوبیدم بهم و گفتم:
- بندازیم زیر پای اون خانوم کوتاهه دماغ عملیه که پراید سفید نو خریده فکر کرده خیلی شاخه همش پز می ده!
چشای هر سه تامون درخشید!
خانوم داشت طبق معمول از خودش تعریف می داد:
- بعله بچه های عزیزم بگم که هر چیزی بخواید می شه کافیه بخواد من خواستم شد!
خوب بابا توهم حالا یه پراید خریدی هی بخواید بخواید تو خواستنت پراید بوده همون نمی خواستی بهتر بود به خدا!
بلند شدم و سمت ش رفتم یعنی سوال دارم.
همین طور به میزش نزدیک می شدم اروم ترقه های روشن شده رو انداختم یکم طول می کشید تا بترکه!
شروع کردم به سوال پرسیدن و ازش تعریف دادن که یهو ترقه با صدای بدی زیر پاش ترکید.
چشاش گرد شد و خشک شده موند .
منم الکی خودمو زدم به کوچه علی چپ و بی حال افتادم زمین یعنی مثلا من ترسیدم!
فاطی و زری سریع دویدن سمتم و عین همین پیرزن ها هست می زدن به صورت خودشون و سارینا سارینا می کردن یهو این خانومه چنان جیغی کشید که هر چی مو تو سرمون بود ریخت! انگار اصلا روح م از بدنم جدا شد و به افق الهی پیوست!
مدیر اومد و کیف شو بلند کرد و گفت:
- من یک ثانیه اینجا نمی مونم ترقه زیر پای من گذاشتن اون دختر بدبخت پیش من بود نزدیک بود سکته کنه!
منو می گفتا .
دستمو به سرم گرفتم و خودمو بی حال تو بغل فاطی ولو کردم.
مدیر رو به همه داد زد:
- نفری 2 نمره از انظباط همه کم می کنم الانم همه اتون پاشید برید حیاط و تمیز کنید.
همه بلند شدن و بی سر و صدا رفتن.
مدیر رو به ما گفت:
- مراقب دوستتون باشید شما بمونید .
و رفت.