eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
108 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.3هزار ویدیو
0 فایل
(بسم رب الشهدا) شروع کار=1403/12/9 پایان=ان شالله شهادت☘️ شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم✨ فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت21 --مگـــه کـــری؟ دختـــره ی بی همه چیز؟ دعا کن دستم بهت برسه! چنان بلایی به سرت بیارم که کتک خوردن با زنجیرو از یاد ببری. از ترس دستمو گرفته بودم جلو دهنم تا صدای گریمو نشنوه. با صدای بوق ممتد گوشیو آوردم پایین ساسان با تعجب به سمتم برگشت --تیمور شمارو کتک زده؟ با چشمای اشکی به صورتش زل زدم و هیچی نگفتم. نگاهش رنگ بغض گرفت --چرا بهم نگفتید؟ با صدای آروم تری گفت --چــرا؟ هیچ جوابی در مقابل حرفاش نداشتم. کلافه تو موهاش دست کشید --میدونی اگه بلایی سرت بیاد من.... حرفشو خورد و کنایه دار نگاهم کرد و از اتاق رفت بیرون..... بعد از اینکه از کارم تو اتاق رادیولوژی تموم شد تو یه اتاق مخصوص بستری شدم. دکتر ارتوپد اومد بالا سرم --به دکتر عمادی گفتین به پاتون ضربه وارد شده درسته؟ --بله. --تازه پاتونو گچ گرفتین؟ --بله دو روز پیش. تأسف وار سرشو تکون داد --که اینطور. رو کرد سمت ساسان --آقای ایزدی چند لحظه همراهم بیاید..... چند دقیقه بعد ساسان برگشت تو اتاق و نشست رو صندلی. بدون اینکه نگاهم کنه گفت --چندبار تا حالا روتون دست بلند کرده؟ --فکر نمیکنم به شما مربوط باشه. --چرا اتفاقاً خیلیم به من ربط داره. تلخند زدم --الان شما بدونی یا ندونی چه فرقی به حالت داره؟ نه پدرمی نه برادرمی نه..... حرفمو قطع کرد --عاشقت چی اونم نمیتونم باشم؟ با دهن باز بهش خیره شدم. به یه نقطه ی نامعلوم خیره شده بود و معلوم بود تو حال خودشه. با بهت گفتم --چ.. چ...چیــــی؟ --شما فکر کردی من کیم؟ اصلاً تا الان بهش فکر کردی من کیم؟ چرا میون این شهر شلوغ گشتم تا شمارو پیدا کنم؟ میدونی جدا شدن اجباری از کسی که تو 15سالگی میشه تموم فکر و ذهنت یعنی چی؟ حرفاش تلخ بود و درداش واقعی. اینارو از میون حرفاش فهمیده بودم. اینکه ساسان 15سال پیش کنارم باشه واسم قابل باور نبود. نمیخواستم به حرفاش فکر کنم اما تک تک جملاتش تو ذهنم تکرار میشد. به خودم اومدم دیدم چشمام خیسه اشکه. نمیخـاستم باور کنم برگشتشو. بودنش عذابم میداد. -- من مجبور شدم برم باور کن! با این جمله احساسم تبدیل به حقیقت شد. سرشو گرفت میون دستاش و شونه هاش شروع کرد لرزیدن. نه تحمل گریشو داشتم نه میخواستم باورش کنم چون واسم تموم شده بود. با نهایت بیرحمی گفتم --برو بیرون. دیگه نه میخوام ببینمت نه صداتو بشنوم. سرشو بلند کرد --رهــــ... جیغ زدم --خفــــه شو! دیگه نمیخوام ببیـــنمت! پرستار اومد تو اتاق --چه خبرته خانم؟ به ساسان اشاره کردم --ایشونو ببرید بیرون! ساسان با بهت گفت --تو از هیچی خبر نداری! با گریه نالیدم --آرهـــه! خبر ندارم! من حتی از بودن خودمم خبـــر نـــدارم! نمیدونم ساسان چی به پرستار گفت که رفت بیرون. --خواهش میکنم به حرفام گوش کن! با تشر گفتم --خب گوش کنم که چی بشه؟ هـــان؟ اینکه تهش بگی دلم واست سوخت برگشتم؟ فکر کردی من نفهمم؟ هوووومـ؟؟ فکر کردی نمیدونم واسه اینکه تیمور این چند وقت اذیتم نکنه بهش پول میدادی؟ چــــــراااا؟ مثلاً میخوای جبران کنی؟ چیو جبران کنی هـــــان؟ گریم شدت گرفت --درد عشقی که تو پنج سالگی وجودمو به آتیش کشید؟ یا تنهایی هایی که با رفتنت کوله بارسنگ شد رو شونه هامو کمرمو خم کـــرد؟ چیـــو ساسان؟ این چند سال نبودی به نبودنت عادت کردم. الان اومدی که چــــی؟ یدفعه عصبانی شد و فریاد زد --بســـه دیگه........
از خواب بیدار شدم و با بهت به اطرافم نگاه کردم تازه فهمیدم از موقعی که ساسان رفت با دکتر حرف بزنه خوابم برده بوده. ساسان روی صندلی با فاصله از تخت من خوابیده بود. از ترس اینکه خوابم حقیقت داشته باشه تپش قلب گرفته بودم و اشکام بیصدا میریخت. دستمو بردم سمت لیوان آبی که رو میز کنار تخت بود. همین که خواستم لیوانو بردارم از رو میز سر خورد و صدای شکستنش تو اتاق پیچید. ساسان یدفعه از خواب پرید خجالت زده لبمو به دندون گرفتم. --چیزی لازم دارین؟ --ببخشید شمارو بیدار کردم. خجالت زده گفت --شما ببخشید من خوابم برده بود. لیوان آب رو گرفت سمتم. میخواستم لیوانو بگیرم اما دستم میلرزید. --اجازه بدین. لیوانو آورد جلو دهنم. دیگه تقریباً داشتم از خجالت آب میشدم. آب خوردم و با صدای آرومی گفتم --ممنون. --نوش جان. نشست رو صندلی. حس میکردم میخواد حرفی بزنه اما هی جلو خودشو میگرفت. --چیزی میخواید بگید؟ --نه.. راستش یعنی بله. --خب بفرمایید. --ببینید رها خانم دکتر با استفاده از رادیولوژی فهمیده که پاتون مجدد شکسته. شما باید فردا ساعت 8صبح برید اتاق عمل. ولی اینبار با دفعه ی قبلی فرق داره و اصلا نباید پاتون تکون بخوره. --پس من چجوری برم خونه.... حرفمو قطع کرد --فکر رفتن به اون خونه رو از سرتون بیرون کنید. --آخه من جایی رو به غیر اونجا ندارم --راستش اگه موافق باشید واستون یه خونه اجاره می کنم یه پرستارم میگیرم بیاد ازتون مراقبت کنه. --ببخشید میتونم دلیل اینهمه خوبی در حق خودم رو بدونم؟ تلخند زد --شما بزارید به پای وظیفه ی انسانی. --آخه هیچ انسانی در مقابل یه انسان دیگه انقدر موظف نیس. --البته با در نظر گرفتن موارد استثنا. حرفو سریع پیچوند --راستی حسام پیدا شد. --چیـــــی؟ با ذوق گفتم --واقعــــاً؟ با ذوقم یه نمه اخم کرد --بله اما هنوز نتونستن دستگیرش کنن. --واسه چی دستگیر؟ --چون یه مهره ی مهم در باند قاچاق اعضای بدنه. --که اینطور. به ساعت مچیش نگاه کرد --شرمنده من باید برم. یه خانمی میاد پیشتون اسمشم شهرزاده. --خواهرتونن؟ --نه همسر دوستمه. --ببخشید واقعاً نمیدونم چجوری زحمتاتون رو جبران کنم. --خواهش میکنم. با صدای زنگ موبایلش جواب داد --الو حامد سلام باشه باشه الان میام. تماسو قطع کرد و برگشت سمتم --مثل اینکه اومدن من دیگه باید برم. --خیلی ممنون. --خدانگهدار. از وقتی ساسان رفت کنجکاو بودم بدونم شهرزاد کیه. با صدای در گفتم --بفرمایید. یه خانم چادری و قد بلند با لبخند اومد تو. نایلون میوه هارو گذاشت رو میز و با لبخند دستشو به سمتم دراز کرد --سلام رها خانم. شهرزاد هستم. دستشو فشردم --سلام منم رهام. نشست رو صندلی و با لبخند بهم خیره شد --خوبی؟ --بله ممنون شما خوبین؟ --خداروشکر اما با دیدن شما بهترم. چشمک زد --ماشاالله آقا ساسان با سلیقه ام هستا. گیج گفتم --چی؟ منظورتون چیه؟ خندید --هیچی عزیزم. میگم ماشاالله خیلی خانمی. لبخند زدم --ممنون. یه پرتقال پوست کند و چید توی بشقاب. یه تیکشو زد سر چنگال و گرفت سمتم. خواستم چنگالو بگیرم اما گفت --نه دیگه مثلاً اومدم پرستاریا! بعد از اینکه پرتقالو با چنگال بهم داد گفت --خب رها جون میخوای بخوابی؟ از اینکه انقدر باهام صمیمی بود احساس خوبی داشتم. --تعارف نکنا! منم مثه خواهر بزرگترت. --نه خوابم نمیاد. --پس الان که خوابت نمیاد از خودت برام بگو. کی این بلارو سر پات آورده؟ --افتادم تو جوب. چشمک زد و خندید --سربه هواییا! --بله متأسفانه. -- حالا که تو انفدر غریبی میکنی من از خودم میگم تا تو ام به حرف بیای. اسممو که میدونی شهرزاد. ۲۸سالمه و ازدواج کردم و دوتا بچه داریم. با ذوق گفتم --پسر یا دختر؟ --اولی دختره اسمشم آرامشه دومیم یه پسر شیطون به اسم امیرعلی که ۳سالشه. --خدا حفظشون کنه. --ممنون عزیزم انشاالله نینی های خودت. خجالت زده گفتم --ممنون. --میتونم یه سوال بپرسم؟ --بله بفرمایید. --از کی با آقا ساسان آشنا شدین؟ --تقریباً چندماهی میشه چطور؟ با شیطنت گفت --آهــــان! آخه حامد میگفت ساسان خیلی شنگول شده هـــا! چشمک زد و ادامه داد --گفتم شاید به خاطر آشنایی با شماس. --خب رابطه ی من با ایشون اون چیزی که شما فکر میکنید نیست. --میدونم عزیزم منم رو منظور نگفتم. با ذوق گفت --خب تو از زندگیت بگو. حس میکردم واسه درد و دل آدم قابل اعتمادیه. نفسمو صدادار بیرون دادم. --از کجاش بگم؟ --از هرجایی که خودت دوس داری. --خب نه اهل ناشکریم نه مظلوم نمایی. زندگی من تو کوچه های تنگ پایین شهر و نشستن تو سرما و گرما سر چهاراه خلاصه میشه. روزی هزار جور نگاه از سر ترحم و تمسخر زندگی من اینجوری خلاصه میشه. من رهام ۲۰سالمه و هنوز مجردم. با بغض گفت.......
ببخشید رها جون نمیخواستم ناراحتت کنم. با بغض خندیدم --نه عزیزم ناراحت نشدم. لبخند زد --بیشتر از این بیدار نمون فردا صبح زود باید بیدار بشی. کمک کرد دراز کشیدم رو تخت و نشست رو صندلی و یه کتاب دعا برداشت و شروع کرد خوندن. کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد. با رها رها گفتنای شهرزاد چشمامو باز کردم. لبخند زد --بیدار شدی عزیزم. --سلام. --سلام پاشو لباستو عوض کن. جای ضربه ها رو بدنم بهتر شده بود اما هنو مشخص بود. شهرزاد با بهت گفت --این زخما چیه رو کمرت؟ --قضیش مفصله. --واای رها خیلی درد داره؟ --نه خب الان بهتر شده. میخواست حرفی بزنه اما منصرف شد و دکمه های لباسمو مرتب کرد. روسریمو جوری که گردنم پیدا نباشه مدلی واسم بست. --چه با سلیقه. چشمک زد --ما اینیم دیگه رها خانم. چند دقیقه بعد دکتر اومد و با چندتا پرستار با تخت بردنم سمت اتاق عمل. فاصله ی کوتاهی بود که وارد بخش جراحی بشم که ساسان داشت میدوید اما نتونست منو ببینه و بردنم تو اتاق عمل. لحظه ی آخر دیدم پرستار یه آمپول توی سرمم خالی کرد و چشمام گرم شد و دیگه هیچی نفهمیدم........ سر و صدا های اطراف واسم گنگ بود و چشمام به نور عادت نکرده بود. پام گچ گرفته و به وزنه آویزون بود. پرستار اومد بالاسرم --خب شما هم که بهوش اومدی. احساس تشنگی داشتم. --میشه بهم آب بدین؟ --نه عزیزم الان نمیشه. فعلا بزار ببریمت بخش. تختمو از بخش خارج کردن. شهرزاد و ساسان با دیدن من از رو صندلی بلند شدن و اومدن سمت تخت..... از اینکه به اتاق دیشب برگشته بودم احساس خوبی داشتم. شهرزاد با بغض گفت --رها جون خوبی عزیزم؟ --آره. با صدای زنگ موبایلش یه ببخشید گفت و از اتاق رفت بیرون. ساسان اومد کنار تخت --خوبید؟ --بله فقط... با نگاه به چشمای اشکیش حرفمو خوردم. --چیزی شده؟ به خودش اومد و با اخم قطره ی اشکی که گوشه ی چشمش بودو گرفت. --نه من یکم حساسیت دارم به هوا. پیش خودم گفتم --آره جون اون عمت. --آهان. --چیزی لازم ندارین؟ همون موقع شهرزاد اومد تو اتاق و نگران گفت --رها جون ببخشید عزیزم من یه مشکلی واسم پیش اومده باید برم. ساسان با تعجب گفت --چیشده؟ نگران گفت --امیر علی تب کرده الان حامد زنگ زد گفت. ساسان گوشه ی لبشو برد بالا --یعنی نمیتونه یه تبو بیاره پایین! شهرزاد منظور ساسان رو نفهمید و سریع گفت --خداحافظ. دوید از اتاق رفت بیرون. ساسان کلافه تو موهاش دست کشید. نمیدونستم از چی کلافس. موبایلشو درآورد و به جایی زنگ زد و از اتاق رفت بیرون. کنجکاو بودم ببینم ببینم پشت خط کیه. اومد تو اتاق --رها خانم همون پرستاری که قرار بود از فردا بیاد گفتم همین امروز بیاد پیشتون. --خیلی ممنون ببخشید انقدر مزاحم شمام. --نه این حرفو نزنید. رفت واسم غذا و کلی کمپوت و آبمیوه و کیک و... گرفت و گذاشت تو یخچال. همون موقع یه خانم در زد ساسان برگشت و با دیدن خانمه گفت --سلام بفرمایید خانم شکوری. یه خانم تقریباً مسن اومد تو. --سلام آقا ساسان. --سلام خانم. اومد سمت من و لبخند زد --سلام خانم. --سلام. خندید --ماشاالله هــزار ماشاالله! دختر نیس که پنجه ی آفتابه. لبخند زدم --ممنون. ساسان خداحافظی کرد و رفت.... -- من اسمم زیباس تو هر چی دوس داری صدام کن. در اتاق و بست و چادرشو از رو سرش برداشت. ظرف غذارو باز کرد و باقاشق آورد سمت دهنم. --خودم میخورم خودم شما زحمت نکشید. لبخند زد --نه عزیزم تو الان تازه از اتاق عمل اومدی بیرون. --شما غذا خوردین؟ --آره بخور نوش جونت. غذامو کامل خوردم و از زیبا تشکر کردم. --مرسی زیبا جون. --نوش جونت عزیزم. --میخوای تختتو بیارم بالا بشینی؟ --بله خیلی ممنون. کمک کرد نشستم و شالمو مرتب رو سرم انداخت و رو سرم مرتبش کرد. --مرسی زیباجون. --خواهش میکنم دختر گلم. خب بگو ببینم چند سالته؟ اسمت چیه؟ --اسمم رهاست ۲۰سالمه. --زنده باشی دخترم. --ممنون. چهرش گرفته شد و شروع کرد پاهاشو ماساژ دادن..... 🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت22 --پاهاتون درد میکنه؟ لبخند زد --نه عزیزم فکر کنم امروز زیادی به قول شماها ورجه وورجه کردم. --واسه چی؟ --واسه دیدن شما دختر گلم. خندیدم --دیدن من ورجه وورجه داشت؟ --نه خب بالاخره باید میرفتم لباس و.... انگار یه چیزی یادش اومده باشه حرفشو خورد و دستپاچه گفت --یکم کار داشتم دیگه دختر. ترجیح دادم سکوت کنم. بلند شد و شروع کرد به باز کردن کمپوتا و به خورد من داد. نفس عمیق کشیدم --بسه دیگه زیبا جون دارم خفه میشم. --نترس خفه نمیشی. چند دقیقه بعد شام آوردن. زیبا لبخند شیطانی زد --حالا شامم بخوری دیگه چی میگی! --خواهش میکنم. لبخند زد --باشه عزیزم هرجور میلته. میخوای بخوابی؟ --بله. کمک کرد خوابیدم و خودشم مشغول کتاب خوندن شد. خانم مهربونی بود و منو یاد سیمین می انداخت تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده. نه فقط اون دلم واسه تک تک بچه ها تنگ شده بود. چند ماه قبل حتیٰ فکرشم نمیکردم یه روزی دلتنگ آدمایی بشم که اعضای خانوادم رو تشکیل میدادن. غرق در فکر چشمام گرم شد و خیلی زود خوابم برد.... --رها خانم! رها جان دخترم! چشمامو باز کردم. --بیدار شد عزیزم باید بریم خونه به سلامتی مرخص شدی! --خونه؟ کدوم خونه؟ از اینکه بخوان ببرنم خونه ی تیمور از ترس گریم گرفت. --نه من اون خونه نمیرم! من از تیمور میترسم! زیبا با تعجب گفت --چرا چرت و پرت میگی دختر؟ خواب دیدی خیر باشه تیمور دیگه کیه؟ میخوایم بریم خونه ای که آقا ساسان گرفته برات. گوشه ی لبشو برد بالا --بجای اینکه گریه کنی موهاتو جمع کن که عین جنگل آمازون پیچ در پیچه. میون گریه خندم گرفت و زیبا هم خندید --آقا ساسان پشت در منتظره حالا تو هی بخند. موهامو بالا بست و کمک کرد یه شومیز تقریبا بلند به رنگ گلبهی روشن پوشیدم. یه شال سفیدم مرتب انداخت رو سرم. چادرشو پوشید و رفت دم در ساسان صدا زد. ساسان یاﷲ گفت و اومد تو. با دیدن من با تعجب به لباسم زل زد. چون هنوز خودمو تو آینه ندیده بودم فکر کردم رنگ لباس بهم نمیاد. زیبا عصاهامو آورد و ساسان نگاهشو از لباسم گرفت. اینبار باید با دوتا عصا راه میرفتم. به سختی عصاهارو به دست گرفتم و شروع کردم راه رفتن. تازه یادم افتاد به ساسان سلام نکردم. ساسان و زیبا پشت سرم میومدن. ساسان با صدای آرومی که من نشنوم اما شنیدم به زیبا گفت --خانم شکوری لباس تیره تر نداشتین؟ --وا واسه کی؟ --واسه رها خانم. --چرا داشتم. اما مگه زن هفتاد سالس؟ --نه خب ولی زیادی روشنه! زیبا رُک گفت --خیلیم قشنگه! نمیدونستم چه حسی باید داشته باشم و ترجیح دادم به راهم ادامه بدم..... من نشستم صندلی عقب و زیبا نشست صندلی جلو. تا رسیدن به خونه هیچکس حرفی نزد و سکوت مطلق بود. دم در یه خونه ماشینو پارک کرد و زیبا پیاده شد تا کمک من کنه. ساسان زود تر در رو باز کرد تا ما بریم. ظاهر بیرونی ساختمون آپارتمانی بود. دم آسانسور میخواستم سوار بشم که یدفعه عصام سر خورد و برگشتم عقب. دوتا دست مانع افتادنم شد و برگشتم دیدم ساسانه. از خجالت گونه هام قرمز شده بود. زیبا با تعجب گفت --رها حواستو جمع کن! سکوت کردم و خیلی با احتیاط سوار شدم..... دم در یه واحد ساسان ایستاد و در رو با کلید باز کرد. کلیدو گرفت سمت زیبا. --بفرمایید. --دستت دردنکنه. برگشتم و آروم گفتم --خیلی ممنون آقا ساسان لطف کردین. --خواهش میکنم. رفتیم تو خونه و زیبا در رو بست و منو نشوند رو مبل و خودش رفت تو اتاق. به اطراف نگاه کردم. یه فرش وسط هال پهن بود و پارکتای کف خونه از دور فرش پیدا بود. یه دست مبل هفت نفره ی راحتی به رنگ صورتی با پرده ها با هم سِت بود. یه تلوزیون صفحه تخت بزرگ با میز سفید گوشه ی خونه بود. از چیدمان خونه خیلی خوشم اومده بود. یدفعه با صدای زیبا از جا پریدم --رهـــــا! --ب.. بله؟ خندید --چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی دختر؟ --حواسم پرت شد. --خدابیامرز مادرم وقتی میدید حواسمون پرت میشه میگفت عاشقی! اما خب این حرف رو جوونای امروزی که امروز عاشق میشن فردا فارق زیاد اثر نداره. یه نایلون بزرگ آورد و پامو پیچید توش. --چیکار میکنی زیبا جون؟ --میخوام ببرمت حمام. --مگه دکتر نگفت... دستشو آورد بالا --دکتر واسه خودش گفت. الان قشنگ میبرمت حمام تمیز میشی. سرمو تکون داد. --ببخشید شما به زحمت میفتی! --خب من اومدم اینجا که به زحمت بیفتم دیگه. با زنگ موبایلش رفت و از تو کیف درش آورد. --الو سلام. عه مهتاب تویی خواهر. منم خوبم. تو خوبی؟ علی اقا چطوره حالش خوبه؟ خب خداروشکر..! راستی آرمان کجاس......
تماسش قطع شد و اومد پیش من. --بزار عصاهاتو بیارم. عصاهامو داد دستم و با کمک زیبا رفتم حمام. با اینکه خیلی معذب بودم اما زیبا جوری رفتار میکرد که انگار مادرمه. بعد از اینکه با وسواس تموم سر و بدنم و شست از حمام آوردم بیرون. حولمو تنم کرد و نایلون روی گچ پامو باز کرد. رفت سمت کمد و یه تاپ و شلوارک به رنگ قرمز جیغ آورد بیرون. با ذوق گفت --امیدوارم که بهت بیاد. با دهن باز بهش خیره بودم --زیبا جون من تا حالا از اینا نپوشیدم! --خب حالا میپوشی! ناچار قبول کردم تاپ و شلوارکو بپوشم. موهامو سشوار کشید و آبشاری ریخت رو شونه هام. از توی کشوی میز توالت یه تل پارچه ای قرمز رنگ آورد و زد تو موهام. با لبخند گفت --حالا شدی یه دختر ناز. با اینکه بهش میخورد نزدیک ۶۰سالش باشه ولی هنوزدختر شاد و پر انرژی درونش سر زنده به شیطنتاش ادامه میداد. کمکم کرد رفتم تو هال و نشستم رو مبل. باورم نمیشد اونجا بودم. همیشه از بچگیم آرزوم بود روی مبل بشینم و الان آرزوی بچگی من تو ۲۰سالگی برآورده شده بود. --رها نهار چی درست کنم واست؟ --هرچی خودتون دوس دارید. --من رژیمم مادر. تو هرچی میخوای بگو واست درست میکنم. --شامی دوس دارم. --باشه عزیزم الان واست درست میکنم. همینجور که نشسته بودم رو مبل خوابم برد.... چشمامو باز کردم و یدفعه در خونه با صدای بدی باز شد و تیمور اومد تو. از ترس زبونم بند اومده بود. خندید --دیـــدی پیدا کردم دختره ی چموش! میخواستم زیبارو صدا بزنم اما نمیتونستم. تیمور به طرفم هجوم آورد و پشت سرهم بهم سیلی میزد و فحش میداد. گریم گرفت و شروع کردم جیغ زدن. --تیمور غلط کردم! ببخشیـــ --رها..رها جون مادر؟ با شدت ترس از خواب بیدار شدم. زیبا با بغض گفت --خواب بود عزیزم! بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن. سرمو بغل کرد --الهی من فدای اشکات بشم گریه نکن دخترم! حس میکردم آغوشش خیلی گرم و مهربونه. لباسشو چنگ زدم و گریم بیشتر شد. --نمیدونم این تیمور کیه و باهات چیکار کرده اما امیدوارم خدا ازش نگذره. اشکامو پاک کرد و پیشونیمو بوسید. با لبخند گفت --بیا بریم صورتتو بشور غذا بخوریم. لبخند زدم --ممنون. سر میز غذاخوری نشسته بودیم و داشتیم غذا میخوردیم که صدای در بلند شد. زیبا رفت دم در و بعدش صدای یه دختری که زیبارو مامان خطاب میکرد تو هال پیچید. داشت با ذوق میگفت --واای مامان کجــــاس؟ زیبا خندید --تو آشپزخونس. با دیدن دختری که داشت با لبخند نگاهم میکرد ناخودآگاه لبخند زدم. --سلام. با لبخند گفت --سلـــام! رها درسته؟ --بله. اومد نزدیک و صورتمو بوسید --منم رستام. از تو آشپزخونه صدا زد --مــامـــان چرا اسممو به رها نگفتی؟ --مگه تو مهلت حرف زدن میدی! بدون توجه به حرف مامانش نشست رو صندلی و با ذوق گفت --از وقتی مامان گفت اومده پیش تو از ذوق داشتم بال درمیاوردم. --ما مخلصیم! خندید و چشمک زد --لوتیم که حرف میزنی! خندیدم --با اجزتون. --وااای مامان! زیبا گوشه ی لبشو برد بالا --خیلی خب حالا هی وااای مامان واااای مامان. بزار رها غذاشو بخوره. رستا خندش محو شد --خیلی خب حالا. رفت تو هال. --ناراحت شد فکر کنم. خندید --نترس این دختر من ناراحت نمیشه. راستی رهاجون شرمنده مادر زودتر بهت نگفتم. رستا دختر دوممه. یه دختر دیگه ام دارم به اسم یسنا که با شوهرش رفتن اتریش زندگی میکنن. رستا هم نزدیک دوساله ازدواج کرده و رفته سر خونه زندگیش. کلاً دختر سرزنده و شادیه و زود با همه اُخت میگیره. از وقتیم فهمیده من قراره بیام پیش تو هی تکرار کرده بیاد ببینتت. --بله فهمیدم زنده باشن. رستا از تو هال گفت --وااای مامان بزار رها بیاد دیگه. --خیلی ممنون خوشمزه بود. --نوش جونت عزیزم. کمکم کرد با عصاهام رفتم تو هال و نشستم رو مبل. با ذوق گفت --تعریف کن ببینم چند سالته کجا زندگی میکنید تحصیلاتت چیه؟ از اینکه بگم پایین شهر زندگی میکنم ترسی نداشتم اما تحصیلات در حد خواندن و نوشتن واسه منی که همسن و سالی هام امسال سال دوم دانشگاهشون بود خیلی واسم سخت بود. همین که خواستم حرفی بزنم موبایلش زنگ خورد و ببخشیدی گفت و از سرجاش بلند شد. چند لحظه بعد برگشت و مضطرب گفت --مامان من باید برم سهراب اومده دنبالم. اومد منو بغل کرد --ببخشید رها جون قول میدم یه روز بیام پیشت. --باشه عزیزم. سریع رفت و در رو بست. حس میکردم همش خوابم میاد. --زیبا جون من خیلی خوابم میاد. --باشه مادر برو بخواب تو اتاق رو تختت. با عصاهام رقتم تو اتاق و دراز کشیدم رو تخت. چشمام کم کم داشت گرم میشد که موبایلم زنگ خورد. --الو؟ --سلام رها خانم. خوبید؟ با صدای ساسان ناخودآگاه میخ نشستم رو تخت و صدامو صاف کردم....... 🍁حلما🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت23 --سلام آقا ساسان ممنونم شما خوبید؟ --خداروشکر. خونه خوبه راحتین؟ --بله خیلی ممنون زحمت کشیدین. --زحمتی نیست. مزاحمتون نباشم؟ زیبا خانم خوبن؟ --نه مراحمید. بله ممنون خوبن. اتفاقاً امروزم دخترش اومده بود اینجا. با تعجب گفت --دخترش؟ کدوم دخترش؟ --اسمش رستا بود. --واسه چی اومده بود اونجا؟ حس کردم عصبانی شده --ناراحت شدین؟ --پرسیدم واسه چی اومده بود؟ --نمیدونم والا میگفت که دوس داشته منو ببینه. --که اینطور. با کنایه گفت حالا از فردا کل فک و فامیل زیبا خانم میخوان بیان شمارو ببینن؟ از حرفش خندم گرفت --چرا که نه اینکه انقدر مهم باشم خوبه که! --نخیر اصلاً هم خوب نیست! --دلیلش چیه؟ --دلیلش همینه که من میگم. از این حجم اعتماد به نفسش به وجد اومده بودم. زیبا صدام زد --جونم زیبا جون؟ --ببخشید آقا ساسان من باید برم زیبا خانم کارم داره. --مگه نمیگید زیبا خانم با شما کار داره؟ --چرا خب. --پس زیبا خانم باید بیاد پیشتون. یادتون نره پاتون به این راحتیا عمل نشده! --منظورتون چیه؟ --منظورم اینه که اگه مراقب نباشی من دیگه نمیتونم کاری واست انجام بدم. بهم برخورد وبا تشر گفتم --خب انجام ندین به درکــــ اینکه شما آدم خیرخواهی هستین درش شکی نیست! اما این شما بودی که خواستی بهم کمک کنی! بغض کرده بودم. --میزاشتی همونجا تو جوب میمردم! چی میشد یه آدم بدبخت از رو زمین برداشته بشه! با صدای غمگینی گفت --رها خانم من منظورم... حرفشو قطع کردم --خیلی ممنون که تا اینجاش کمکم کردی. فکر میکنم برم خونه ی تیمور لااقل دستم تو جیب خودمه و سرکوفت نمیشنوم! با صدای فریادش از جا پریدم --حتی فکــــر رفتن به اونجا رو حق ندارید بکنیـــد! --چرا اونوقت؟ با همون تن صدا گفت --چــون من میگم! با صدای بوق ممتد گوشیمو پرت کردم تو دیوار. قطرات اشک پشت سر هم گونه هامو خیس میکرد. حس میکردم اولین باره انقدر از دست یه آدم ناراحت میشم. مطمئن بودم اگه حسام این حرفارو گفته بود اینقدر ناراحت نمیشدم. --رهـــا! برگشتم و به زیبا که ناباور بهم خیره شده بود نگاه کردم --چیشده مادر چرا گریه میکنی؟ --هیچی فقط یکم دلم گرفته همین. نشست کنارم رو تخت و شروع کرد موهامو نوازش کردن --رها همیشه قبل از اینکه ناراحت بشی ارزش باعث و بانی ناراحتیتو بسنج. تلخند زدم -- مال ما از سنجش گذشته! --یه این فکر کن که ناراحت تر از تو هم تو دنیا هست. بغضم شکست --نیست! به مولا نیست زیبا جون! لبخند زد --چرا هست اینو مطمئن باش! ادامه دادنو بی فایده دونستم. بی حرف بهش خیره شدم خیلی زود چشمام گرم شد و همینجور که سرم رو پای زیبا بود خوابم برد.... با صدای در خونه از خواب بیدار شدم. --زیبـــا جـــون؟ --زیبـــا؟ انگار زیبا خونه نبود و شخص پشت در همینطور در میزد. با عصاهام رفتم پشت در. --کیه؟ با صدای تیمور با بهت به در خیره شدم. --پس تو اینجایــــی؟! با لگد به در کوبید. --وا میکنی یا بشـــکونمـــش؟ از ترس وسط هال ایستاده بودم و هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم. چند لحظه بعد با فریاد در رو باز کن و صدای وحشتناکی در شکست. اومد تو خونه و با پوزخند به من زل زد. حواسم از اینکه لباسم تاپ و شلوارکه و موهامم بازه کاملاً پرت شده بود. نگاهش رو موهام خیره موند و چندش آور خندید --نــَـه میبینم هنوزم یه جرعه زیبایی داری بشه ازش استفاده کرد! بی هیچ حرفی تو چشماش زل زدم. دستشو گذاشت رو سرم و موهامو نوازش کرد. با این کارش حالمو به هم زد! یدفعه موهامو پیچوند دور دستش و محکم کشید. همین که خواستم جیغ بکشم دستشو محکم جلو دهنم نگه داشت. --بخوای زر اضافی بزنی به قدری میزنمت که.. با فریاد آشنایی ته دلم روشن شد --که چـــــــی؟ با دیدنش ناخواآگاه اشکام شروع به باریدن کرد. ساسان با یه حرکت تیمورو از من جدا کرد. زیبا که همراه ساسان اومده بود با دیدن من هین بلندی کشید و دوید چادرشو سرم کرد. میخواست کمک کنه برم تو اتاق اما نتونستم راه برم و همونجا رو مبل نشستم. ساسان در اوج خشم و عصبانیت یقه ی تیمور رو گرفت --نگفتـی؟که چیکار کنی مثلاً؟ تیمور پوزخند زد و ساسانو هول داد عقب --تو چی میگی این وسط؟ مگه از روزی که میخواستی بری نگفتم دور من و خونوادمو یه خط قرمز بکش؟ به من اشاره کرد --میبینم که طعمش زیادی زیر دندونت مونده! دندوناتو کرم هوس نخوره جوجه! با این حرفش ساسان با خشم به طرفش هجوم برد و با صدای یه نفر دستشو آورد پایین --بسه دیگه! با دیدنش با بهت بهش خیره شدم. حتی فکر اینکه بخوام دوباره ببینمش برام غیر ممکن بود. با بغض گفتم --ع...ع..عمو حمید؟ برگشت سمتم و با دیدنم تعجب کرد. میخواست حرفی بزنه که تیمور با چاقو به سمت ساسان هجوم برد...
رفت و با یه حرکت چاقوشو پرت کرد و دستاشو دستبند زد،تیمور با پوزخند گفت --بــَــه! آقا حمید. میگفتی یه گاوی گوسفندی چیزی! فکر نمیکردم خریدار بچم بشه عامل دستگیری که نمیدونم به چه جرمیه!؟ با حرفش برگشتم به گذشته، همون روزی که قرار بود عمو حمید بیاد و من رو با ساسان ببره اما من نبودم و ساسان رفت. همه ی این سال ها نسبت به عمو حمید نفرت داشتم اما با دیدنش حس میکردم دلتنگیام برطرف شده. خواب اون روزم و حرف امروز تیمور منو نسبت به شخصیت واقعی ساسان مشکوک کرده بود. عمو حمید زد رو شونش --اگه رجز خونی هات تموم شد بیا بریم. به ساسان اشاره کرد --ببرش. دوتایی بردنش بیرون و چند ثانیه بعد ساسان برگشت --نگران در خونه نباشید. زنگ زدم تعمیر کار میاد درستش میکنه. به زیبا اشاره کرد و تأکید کرد مراقب من باشه. خواست از پله ها بره پایین صداش زدم. --آقا ساسان! برگشت و سوالی بهم خیره شد. --شما واقعاً کی هستی؟ لبخند زد --منظورتون رو نمیفهمم؟ --چرا خیلیم خوب میفهمید. پرده ی مخفی کننده ی غم چشماش کنار رفت و واسه لحظه ای بغض کرد. اما دوباره به حالت قبلیش برگشت. --منظورتون از اینکه کی هستم چیه؟ --چرا دارید خودتون رو گول میزنید؟ اصرار من واسه اثبات احساسم بود اما دلیل انکار ساسان رو نمیدونستم. --من باید برم خدانگهدار. تا اومدم حرفی بزنم رفت و من موندم و یه ذهن پر از علامت تعجب. --رها! برگشتم سمتش --ببخشید امروز رفته بودم یکم خرید کنم. اگه بلایی سرت میومد من... --نگران نباش اوس کریم مشتی تر از این حرفاس که تنهام بزاره. --بیا ببرمت تو اتاقت. کمکم کرد رفتم تو اتاق و رو تختم دراز کشیدم. رفت و با یه لیوان آب برگشت. --اینو بخور از ترست کم میکنه. لیوان آب رو خوردم و دوباره خوابیدم. تپش قلبم خیلی زیاد بود. لحظه های امروز هی واسم تکرار میشد و زنجیره ی احساسات از قبیل خجالت... ناراحتی... بغض... نفرت و کینه...دست به دست هم داده بود تا ذهن ناآرومم رو بیشتر به آشوب بکشونه. به این فکر میکردم که سیمین و بچه ها در نبود تیمور چیکار میکنن؟ با صدای زنگ موبایلم از رو تخت برش داشتم و خدارو شکر نشکسته بود. --الو؟ --ا... ا... الو... ر... ر...رها! --سیمین تویی؟ میون گریه هاش گفت --آره منم! خوبی قربونت برم؟ با بغض گفتم --آره خوبم. -- دلم واست تنگ شده مادر. لااقل به زنگ بهم میزدی! گریم گرفت --منم همینطور! ببخشید نشد زنگ بزنم. --رها تیمور رو گرفتن من حالا چیکار کنم! با اینهمه بچه چه خاکی بریزم تو سرم؟ سیاوش و حسام کمک دستم بودن که اونام نیستن! توام که معلوم نیست کجایی! چهره ی معصوم تک تکشون جلو صورتم نقش بست. --نگران نباش. خدا بزرگه. --قربون کرمش برم که هرچی بد بختیه سر من میاد. با صدای در خونشون تماس رو قطع کرد و گفت بعد بهم رنگ میزنه. سرمو تو بالشت فرو کردم و از عمق وجودم گریه کردم. دلم میخواست تک تک بچه هارو از اون خونه ببرم بیرون..... با صدای زنگ موبایلم چشمامو باز کردم. ساعت 9صبح بود. --الو؟ --الو سلام. با صدای ساسان یکم صدامو صاف کردم و خیلی خشک و جدی گفتم --سلام. --مشکلی پیش اومده؟ --نه چطور؟ --رها خانم من امروز میخوام برم خونه ی تیمور. --خب برید به من چه؟ --با اینکه دلیل رفتارتون رو نمیدونم اما باید خدمتتون عرض کنم اون کسی که تو گذشته ترکتون کرد من نیستم. --تو اینو از کجا میدونی؟ --قبلاً هم گفتم من کل زندگیتون رو میدونم. --خب که چی؟ --خواستم بگم امروز شما هم باید همراه من بیاید. --من؟ من دیگه واسه چی؟ -- گفتم شاید شما بخواید بچه هایی که مثل خواهر برادرن واستون رو یه بار دیگه ببینید. --مگه قراره چی بشه؟ --امروز بچه هارو میبرن پرورشگاه. تکلیف سیمین خانم هم هنوز معلوم نیست. با بغض گفتم --یعنی دیگه نمیتونم ببینمشون؟ --نه اینطور نیست.اما شایدم باشه. --باشه میام. کِی میرید؟ --تقریباً ۱ساعت دیگه. --میشه منم بیام باهاتون؟ --بله حتماً. --خیلی ممنون.... تماس رو قطع کردم و با سرعت با عصاهام از اتاق رفتم بیرون. بعد از انجام کارام به کمک زیبا صبححونه خوردم. --رها مطمئنی خودت میتونی بری؟ --آره. ناچار گفت --باشه. رفت سمت کمد و یه مانتوی صورتی جیغ با شال و شلوار مشکی گذاشت رو تخت. --به نظرم اینا خیلی بهت میاد. حس کردم ساسان از این مدل مانتو ها خوشش نمیاد. --به نظر من اون مشکیه بهتره. --مگه میخوای بری مجلس عزا؟ --نه ولی ترجیح میدم اونو بپوشم. نفسشو صدادار بیرون داد --باشه. مانتو و شلوارمو پوشیدم. نظرش این بود که مدل روسریمو ساده باشه تا یکم از موهام بیاد بیرون و خودش روسریمو مرتب کرد.با صدای در عصاهامو برداشتم و رفتم سمت در....
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت 24 سرشو آورد بالا قطرات اشک پشت سر هم از چشمام جاری میشد. حس میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم. خودشم بغض کرده بود با صدای آرومی لب زدم --چــــرا؟ سرشو انداخت پایین صدام بلند تر شد --چـــرا بهم نگفتــــی؟ از سکوتش حرصی شده بودم. با مشت کوبیدم رو میز و جیغ زدم --چــــرا ســـاســــان؟ دستاشو به حالت تسلیم بالا برد. --باشه بهتون میگم! ملتمس گفت --فقط خواهشاً اینجا داد و بیداد نکنید! حس آدمی که بهش خیانت شده رو داشتم. ساکت شدم و همینجور که اشک میریختم عصاهامو برداشتم و رفتم سمت در. --خواهش میکنم وایســـا! بی توجه به حرفش به راهم ادامه دادم و از کافی شاپ رفتم بیرون. پشت سرم صداش میمود --رها خانم! صبر کنید! خواهش میکنم. مکث کرد و بلند تر داد زد --جون حســــام! ایستادم و پشتم بهش بود. اومد جلوم ایستاد. --بیاید بریم تو ماشین. تو چشماش زل زدم --چرا برگشتی؟ سرشو انداخت پایین --اومدی چیو ببینی؟ اینکه خورد شدم؟ اومدی بگی مثلاً خونواده داری؟ چرا اومدی ساسان؟ ناراحت گفت --میشه خواهش کنم بریم تو ماشین؟ --تو ماشین چه خبره؟ کلافه گفت --خبری نیست من اینجا نمیتونم حرف بزنم. رفتم سمت ماشین و سوار شدم. خودشم اومد و نشست پشت رول. با تشر گفتم --خب اینم ماشین. برگشت سمتم و بدون معطلی گفت --من مجبور شدم رها! --مجبور شدی؟ پوزخند زدم --خب که چی ؟ --خیلی بیرحم شدی رها! اونی که من میشناختم یه دختر مهربونی که حتی آزارش به مورچه هم نمیرسید ولی الان با گریه داد زدم --آرهـــه من بیرحم شدم! میدونی چرا؟ چون جای من نیستی که بفهمی! که تو پنج سالگی بشکنی! جای من نیستی که روزی هزار نگاه جورواجور رو تحمل کنی! تو جای من نیستی ساسان! --باشه ببخشید. --نمیبخشم چون اصن مهم نی که بخوام ببخشم. --باشه نبخش فقط به حرفام گوش کن خواهش میکنم. ساکت شدم و نگاهمو به خیابون دادم. اون روز قرار بود ساعت ۵ عصر عمو حمید بیاد ببرتمون ولی وقتی اونا اومدن تو نبودی! من اونارو تا شب سرپا معطل کردم اما نیومدی! ناچار منو با خودشون بردن و تیمور قول داد فردای همون روز تو رو بیاره دم خونه ی عمو حمید ولی نیاورد. عمو اومد دم خونه ی تیمور اما همسایه ها گفتن صبح زود از اونجا رفتین. بگم کل شهر رو زیر و رو کرد دروغ نگفتم اما خونشو پیدا نکرد. صداش خدشه دار شد. --تو این ۱۵سال همش به تو فکر میکردم و عذاب وجدان داشتم. اینکه کجایی و داری چیکار میکنی؟ فکر اینکه در نبود من تیمور اذیتت میکنه دیوونم میکرد. همه جارو دنبالت گشتم تا اینکه اون روز دیدمت. اولش میخواستم بهت بگم ولی... مکث کرد و ادامه داد --ولی فهمیدم که با حسام آشنا شدی. وقتی رفتارای حسامو باهات دیدم تلخند زد --فهمیدم که نـــَه طرف خیلی عاشقه! بخاطر همین خودمو انکار کردم. برگشت سمتم --ببخشید اینهمه ناراحتت کردم! الانم نمیخوام که تا ابد پیش من بمونی. میدونم توام حسامو دوس داری و تلاشمو میکنم تا پیداش کنم! خدایا چی داشتم میشنیدم؟ حرفای ساسان با حرفایی که تیمور میزد زمین تا آسمون فرق داشت. با بهت گفتم --ی...ی...یعنی.....
یعنی عمو حمید نمیخواسته تو رو تنها ببره؟ یعنی تو ازشون نخواستی که تنهایی بری؟ با بهت گفت --کی این حرفارو بهت زده؟ با بغض گفتم --تو این چند سال هر موقع ازت حرفی میزدم تیمور این حرفارو بهم میزد. کلافه دستشو برد تو موهاش --حاضرم قسم بخورم این حرفا حقیقت نداره. رها من بخاطر تو پیشنهاد عمو حمید که میخواست منو تنهایی با خودس ببره قبول نکردم چرا باید ازشون بخوام تورو نبرن!؟ با گریه سرمو به طرفین تکون دادم --نمیدونم! --لا اله الا ﷲ... اینو گفت و ماشینو روشن کرد. هیچ کدوم حرفی نمیزدیم و الکی تو خیابونا میچرخید آخر سر منو برد خونه و خودشم رفت... رفتم تو خونه و سلام کردم. زیبا با روی خوش به استقبالم اومد --سلام عزیزم. نگران گفت --گریه کردی؟ با بغض گفتم --زیبا ساسان همونه! --همونه منظورت چیه؟ نشستم رو مبل و شروع کردم گریه کردن --همون کسی که یه عمر بخاطرش درد کشیدم! همون کسی که حرفای بقیه ازش متنفرم کرد --رها واضح حرف بزن منم بفهمم چی میگی! همه ی اتفاقات رو واسش تعریف کردم و اونم بیصدا با گریه به حرفام گوش میداد. --رها حالا میخوای چیکار کنی؟ --یعنی چی؟ --خب خودت میگی عشقتون مال دوران کودکیه و توام حسامو دوس داری. --من نگفتم حسامو دوس دارم. --پس میخوای چیکار کنی؟ --نمیدونم زیبا هیچی نمیدونم. اشکامو پاک کرد --خیلی خب پاشو غذا بخوریم. --اشتها ندارم. --چی میگی تو؟ صبح دوتا لقمه ام غذا نخوردی. کلافه گفتم --ولم کن زیبا. رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم. رو تخت دراز کشیدم. فکرم خیلی درگیر شده بود. حس میکردم یه احساس جدید به ساسان دارم. این احساس از وقتی که ساسانو دیدم همراهم بود و امروز تازه واسم پر رنگ شده بود. چشمام خیلی زود گرم شد و خوابم برد. با احساس سرمای شدید از خواب بیدار شدم. پتو رو دور خودم پیچیدم اما تأثیری نداشت. --زیبا... زیباجون سریع اومد تو اتاق --جونم؟ از سرما دندونام به هم میخورد --هوا س...سرده؟! با تعجب گفت --نــــه! چرا انقدر صورتت قرمزه تو دختر؟ دستشو گذاشت رو پیشونیم و زد رو دستش. --تو چرا انقدر تب داری؟ رفت وبا یه ظرف آبو یه دستمال برگشت. دستمالو خیس کرد و گذاشت رو پیشمونیم. ناراحت گفت --آخه چرا یهویی اینجوری شدی تو؟ چند بار کارشو تکرار کرد و ناامید گفت --چرا تبت نمیاد پایین رها؟ اشکام از گوشه ی چشمام جاری شده بود و حس میکردم چندساله نخوابیدم. کم کم چشمام بسته شد و دیگه نفهمیدم چیشد.....
چشمامو باز کردم و اتاق تاریک بود. دیگه سردم نبود و حالم بهتر شده بود. زیبا اومد تو اتاق و لامپو روشن کرد و اومد بالا سرم اما چادر پوشیده بود. --بیدار شدی مادر. --بله. چرا چادر پوشیدی؟ --آقا ساسان اینجاس. با شنیدن اسمش ناخودآگاه لبخند زدم و خیلی زود خودمو جمع و جور کردم. یه روسری آورد و انداخت رو سرم. --این پسر خودشو کشت بزار بگم بیاد ببینتت خیالش راحت شه. دستپاچه شدم و روسریمو مرتب کردم و نشستم رو تخت. چند دقیقه بعد صدای یاﷲ اومد. --بفرمایید. همینجور که سرش پایین بود اومد تو اتاق و نشست رو صندلی میز توالت. --سلام خوبی؟ با صدای ضعیفی گفتم. --سلام بله. --میخوای بریم دکتر؟ از یه طرف اصلاً بهم نگاه نمیکرد و از طرفی با فعل مفرد حرف میزد و این منو گیج کرده بود. --نه من خوبم. از رو صندلی بلند شد --خیلی خب خیالم راحت شد. --ببخشید انقدر مزاحم... برگشت و با لحن تندی حرفمو قطع کرد --رها انقدر این حرفو نزن باشــه؟! ناخودآگاه از حرفش ناراحت شدم و سکوت کردم. نفسشو صدادار داد بیرون و کلافه تو موهاش دست کشید. خواست حرفی بزنه اما منصرف شد و رفت بیرون. متعجب و ناراحت به رفتنش زل زده بودم که دیدم زیبا با یه سینی اومد تو. --رها چی به آقا ساسان گفتی؟ --هیچی چطور؟ --والا آخه انگار خیلی عصبانی بود. سکوت کردم و به غذاها زل زدم و با ذوق گفتم --وااای زیباجون چه غذاهایی! لبخند زد --بخور نوش جونت عزیزم. با ولع غذامو خوردم و ظرفاشو بردم تو آشپزخونه. نگاهم افتاد به جعبه ای که روی اپن بود. زیبا عینکشو از رو چشماش برداشت و هول شد --وای رها چرا اومدی بیرون؟ بدون توجه به حرفش گفتم --این چیه رو اپن؟ --عه این مال آقا ساسانه وقتی اومد دستش بود. گوشیشو برداشت و شماره ی ساسانو گرفت. کنجکاو بودم ببینم توش چیه. از ربان پاپیونیش معلوم بود هدیس. همین که زیبا رفت تو اتاق از نبودش استفاده کردم و در جعبه رو برداشتم. یه ساعت زنونه و یه کارت پستال کنارش بود. همین که خواستم کارت پستالو بردارم زیبا اومد و خیلی سریع درشو بستم. --زنگ زدم بهش گفت الان میاد جعبه رو میبره. --آهان. متفکر نشستم رو مبل و فکرم درگیر جعبه شده بود و همش با خودم شخصی که قرار بود کادو رو بگیره رو تصور میکردم. با صدای آیفون گوشی زیبا هم زنگ خورد و حواسش از ساسان پرت شد. هم ازش دلخور بودم هم کنجکاو بودم ببینم عکس العملش چیه. یه شال برداشتم و مرتب انداختم رو سرم و رفتم در رو باز کردم. --سلام ببخشید مزاحم میشم. --سلام. مراحمید. رفتم جعبه رو برداشتم و گرفتم سمتش. با ذوق جعبه رو گرفت. --دستت درد نکنه. خشک و جدی گفتم --خواهش میکنم. در رو بستم و دوباره نشستم رو مبل. عکس العملش در مقابل جعبه حرصمو درآورده بود و داشتم پیش خودم حرص و جوش میخوردم که زیبا از اتاق اومد بیرون.......
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت25 --وای خاک بر سرم آقا ساسان هنوز معطله؟ --نه بستشو دادم بهش رفت. کنجکاو بهم خیره شد. --چیزیت شده؟ لبخند مصنوعی زدم --نه چیزی نیست خوبم. رفت و با یه ظرف میوه برگشت. چندتا گیلاس خوردم و از رو مبل بلند شدم. --کجا؟ --برم تو اتاقم. دستمو گرفت و معترض گفت --کجا میخوای بری؟ بشین یکم باهم حرف بزنیم. نشستم و به دیوار زل زدم. دوباره فکرم درگیر جعبه و شخصی که میخواد کادورو بگیره شده بود. همینجور داشتم پیش خودم با حرص میگفتم --معلوم نیست کادو رو واسه کی خریده. --کی؟ مات و مبهوت برگشتم سمتش --کی کی؟ عینکشو برداشت و لبخند زد --چیشده رها خانم با خودت حرف میزنی؟ با تعجب گفتم --مَــــــن؟ --خودت داشتی بلند بلند میگفتی معلوم نیست کادو رو میخواد به کی بده. خجالت زده لبمو به دندون گرفتم و سرمو انداختم پایین. --دوسش داری؟ تلخند زدم و سرمو آوردم بالا --داشتم! --یعنی الان دیگه دوسش نداری؟ دهن باز کردم تا قاطع و محکم بگم نه ولی نتونستم. --نکنه سکوت علامت رضایت به اینه که دوسش نداری؟ دستپاچه گفتم --نـَــــه! بلند بلند شروع کرد به خندیدن --رها چرا تکلیفتو با خودت مشخص نمیکنی؟ یه بغض عجیبی بیخ گلومو گرفت --نمیدونم باید چیکار کنم. تو مثلثی قرار گرفتم که رأسش منم و هیچ کدوم از ضلعاش تلاشی نمیکنن. --از مثلثه خارج شو. --منظورت چیه؟ --ببین رها تا وقتی که تو در رأس بمونی اونا به تو تکیه کردن و اطمینان دارن که تو همیشه هستی. ولی اگه تو بری اونا هم خراب میشن و اونوقته که میفهمن چقدر بهت نیاز دارن..... ساعت۳نصف شب بود و خوابم نمیبرد. یاد شبایی افتادم که با حسام میرفتیم مینشستیم لب حوض و حرف میزدیم. با یادآوری خاطراتش گریم گرفته بود و از طرفی به ساسان فکر میکردم. اینکه زیبا میگفت باید برم بیشتر از بقیه فکرمو درگیر کرده بود. با خودم فکر میکردم و به نتیجه میرسیدم که رفتنم کار درستیه اما همین که میخواستم تصمیم بگیرم یه حسی قدرت عقلیمو ازم میگرفت و بغض میکردم...... با صدای موبایلم چشمامو باز کردم و برش داشتم --الو؟ --سلام خوبی؟ --سلام شما؟ خندید --ساسان هستم. --سا.. سا... با شدت از رو تخت بلند شدم --آهان شمایید. --ببخشید بیدارت کردم. --نه من خواب نبودم. پیش خودش گفت --مشخصه. --چی گفتین؟ --هیچی میخواستم بگم بعد از ظهر وقتت آزاده؟ --چطور؟ --میخواستم باهم بریم کافی شاپ. با صدای بلندی گفتم --کـــافی شاپ! اونجا واسه چی؟ ساسان تقریبا از خنده داشت خفه میشد اما میخواست بروز نده. تازه فهمیدم سوتی دادم و شروع کردم به لعن و نفرین کردن خودم. --رها خانم؟ --بله. --میای یا نه؟ با ذوق گفتم --بله بله حتمـــــاً! دوباره سوتی داده بودم... بعد از اینکه تماسو قطع کردم با عصاهام رفتم تو هال. زیبا با دیدنم لبخند زد --سلام عزیزم صبحت بخیر. --سلام ممنون. --با کی حرف میزدی؟ --با کی؟ آهـــان با ساسان. زیبا با دیدن گیج بودنم گوشه ی لبشو برد بالا. --خب حالا انگار کی زنگ زده. با تأسف گفتم --کلی سوتی دیگه هم دادم. --خیلی خب بسه دیگه حالا چی گفت؟ --گفت بعد از ظهر بریم بیرون. --قبول کردی؟ با ترس گفتم --نباید قبول میکردم؟ دوباره گوشه ی لبشو کج کرد --چرا انقدر تو گیجی دختر؟ با لبای آویزون نشستم رو مبل. --چرا میشینی؟ --چیکار کنم پس؟ اومد بالاسرم. --پاشو! پاشو ببرمت حمام. --حمام واسه چی؟ --خب عزیزم مگه نمیخوای بری سر قرار!.... از حمام آوردم بیرون و نایلون روی گچ پامو باز کرد و یه بلوز و شلوار گلبهی عروسکی داد پوشیدم. یه سینی با محتویات صبححانه واسم آورد وبا یه نفر تماس گرفت. چند دقیقه بعد با صدای زنگ زیبا در رو باز کرد و صدای یه خانم اومد. دیگه تقریباً صبححونم تموم شده بود. یه خانم میانسال با لبخند اومد تو اتاقم. --سلام عزیزم. با تعجب گفتم --سلام. زیبا اومد پیش من --زهرا جان رها دخترم. رها اینم زهرا خانم آرایشگره. با تعجب گفتم --آرایشگر؟ زیبا یه نیشکون از پام گرفت و به خانمه لبخند زد. --زودتر کارتو شروع کن. زهرا خانم با لبخند چشمی گفت و اومد طرف من. --میخواید چیکار کنید؟ زیبا با لبخند گفت --عزیزم میخواد یه دستی به سر و صورتت بکشه. --که چی بشه؟ زیبا عصبانی لبخند زد --من برم واستون شربت بیارم.
زهراخانم گفت --چه مامان پایه ای داریا! زمان ما مادرامون این کارارو خلاف میدونستن. نمیدونستم منظورش از کارا چیه و میترسیدم اگه بپرسم آبروم بره...... بعد از کلی گریه کردن حاصل از درد یه آینه داد دستم --بفرما حالا هی گریه کن. با دیدن صورتم اولش تعجب کردم اما بعدش لبخند زدم و شروع کردم به آنالیز کردن. ابروهام از حالت طبیعیش خارج شده و مرتب شده بود. پوست صورتم سفیدتر بود و این منو خوشحال کرد. --عزیزم خیلی ناز شدی! زیبا لبخند زد --خداکنه طرف سکته نکنه بد بخت.....