eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
108 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.3هزار ویدیو
0 فایل
(بسم رب الشهدا) شروع کار=1403/12/9 پایان=ان شالله شهادت☘️ شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم✨ فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
یعنی عمو حمید نمیخواسته تو رو تنها ببره؟ یعنی تو ازشون نخواستی که تنهایی بری؟ با بهت گفت --کی این حرفارو بهت زده؟ با بغض گفتم --تو این چند سال هر موقع ازت حرفی میزدم تیمور این حرفارو بهم میزد. کلافه دستشو برد تو موهاش --حاضرم قسم بخورم این حرفا حقیقت نداره. رها من بخاطر تو پیشنهاد عمو حمید که میخواست منو تنهایی با خودس ببره قبول نکردم چرا باید ازشون بخوام تورو نبرن!؟ با گریه سرمو به طرفین تکون دادم --نمیدونم! --لا اله الا ﷲ... اینو گفت و ماشینو روشن کرد. هیچ کدوم حرفی نمیزدیم و الکی تو خیابونا میچرخید آخر سر منو برد خونه و خودشم رفت... رفتم تو خونه و سلام کردم. زیبا با روی خوش به استقبالم اومد --سلام عزیزم. نگران گفت --گریه کردی؟ با بغض گفتم --زیبا ساسان همونه! --همونه منظورت چیه؟ نشستم رو مبل و شروع کردم گریه کردن --همون کسی که یه عمر بخاطرش درد کشیدم! همون کسی که حرفای بقیه ازش متنفرم کرد --رها واضح حرف بزن منم بفهمم چی میگی! همه ی اتفاقات رو واسش تعریف کردم و اونم بیصدا با گریه به حرفام گوش میداد. --رها حالا میخوای چیکار کنی؟ --یعنی چی؟ --خب خودت میگی عشقتون مال دوران کودکیه و توام حسامو دوس داری. --من نگفتم حسامو دوس دارم. --پس میخوای چیکار کنی؟ --نمیدونم زیبا هیچی نمیدونم. اشکامو پاک کرد --خیلی خب پاشو غذا بخوریم. --اشتها ندارم. --چی میگی تو؟ صبح دوتا لقمه ام غذا نخوردی. کلافه گفتم --ولم کن زیبا. رفتم تو اتاق و لباسامو عوض کردم. رو تخت دراز کشیدم. فکرم خیلی درگیر شده بود. حس میکردم یه احساس جدید به ساسان دارم. این احساس از وقتی که ساسانو دیدم همراهم بود و امروز تازه واسم پر رنگ شده بود. چشمام خیلی زود گرم شد و خوابم برد. با احساس سرمای شدید از خواب بیدار شدم. پتو رو دور خودم پیچیدم اما تأثیری نداشت. --زیبا... زیباجون سریع اومد تو اتاق --جونم؟ از سرما دندونام به هم میخورد --هوا س...سرده؟! با تعجب گفت --نــــه! چرا انقدر صورتت قرمزه تو دختر؟ دستشو گذاشت رو پیشونیم و زد رو دستش. --تو چرا انقدر تب داری؟ رفت وبا یه ظرف آبو یه دستمال برگشت. دستمالو خیس کرد و گذاشت رو پیشمونیم. ناراحت گفت --آخه چرا یهویی اینجوری شدی تو؟ چند بار کارشو تکرار کرد و ناامید گفت --چرا تبت نمیاد پایین رها؟ اشکام از گوشه ی چشمام جاری شده بود و حس میکردم چندساله نخوابیدم. کم کم چشمام بسته شد و دیگه نفهمیدم چیشد.....
چشمامو باز کردم و اتاق تاریک بود. دیگه سردم نبود و حالم بهتر شده بود. زیبا اومد تو اتاق و لامپو روشن کرد و اومد بالا سرم اما چادر پوشیده بود. --بیدار شدی مادر. --بله. چرا چادر پوشیدی؟ --آقا ساسان اینجاس. با شنیدن اسمش ناخودآگاه لبخند زدم و خیلی زود خودمو جمع و جور کردم. یه روسری آورد و انداخت رو سرم. --این پسر خودشو کشت بزار بگم بیاد ببینتت خیالش راحت شه. دستپاچه شدم و روسریمو مرتب کردم و نشستم رو تخت. چند دقیقه بعد صدای یاﷲ اومد. --بفرمایید. همینجور که سرش پایین بود اومد تو اتاق و نشست رو صندلی میز توالت. --سلام خوبی؟ با صدای ضعیفی گفتم. --سلام بله. --میخوای بریم دکتر؟ از یه طرف اصلاً بهم نگاه نمیکرد و از طرفی با فعل مفرد حرف میزد و این منو گیج کرده بود. --نه من خوبم. از رو صندلی بلند شد --خیلی خب خیالم راحت شد. --ببخشید انقدر مزاحم... برگشت و با لحن تندی حرفمو قطع کرد --رها انقدر این حرفو نزن باشــه؟! ناخودآگاه از حرفش ناراحت شدم و سکوت کردم. نفسشو صدادار داد بیرون و کلافه تو موهاش دست کشید. خواست حرفی بزنه اما منصرف شد و رفت بیرون. متعجب و ناراحت به رفتنش زل زده بودم که دیدم زیبا با یه سینی اومد تو. --رها چی به آقا ساسان گفتی؟ --هیچی چطور؟ --والا آخه انگار خیلی عصبانی بود. سکوت کردم و به غذاها زل زدم و با ذوق گفتم --وااای زیباجون چه غذاهایی! لبخند زد --بخور نوش جونت عزیزم. با ولع غذامو خوردم و ظرفاشو بردم تو آشپزخونه. نگاهم افتاد به جعبه ای که روی اپن بود. زیبا عینکشو از رو چشماش برداشت و هول شد --وای رها چرا اومدی بیرون؟ بدون توجه به حرفش گفتم --این چیه رو اپن؟ --عه این مال آقا ساسانه وقتی اومد دستش بود. گوشیشو برداشت و شماره ی ساسانو گرفت. کنجکاو بودم ببینم توش چیه. از ربان پاپیونیش معلوم بود هدیس. همین که زیبا رفت تو اتاق از نبودش استفاده کردم و در جعبه رو برداشتم. یه ساعت زنونه و یه کارت پستال کنارش بود. همین که خواستم کارت پستالو بردارم زیبا اومد و خیلی سریع درشو بستم. --زنگ زدم بهش گفت الان میاد جعبه رو میبره. --آهان. متفکر نشستم رو مبل و فکرم درگیر جعبه شده بود و همش با خودم شخصی که قرار بود کادو رو بگیره رو تصور میکردم. با صدای آیفون گوشی زیبا هم زنگ خورد و حواسش از ساسان پرت شد. هم ازش دلخور بودم هم کنجکاو بودم ببینم عکس العملش چیه. یه شال برداشتم و مرتب انداختم رو سرم و رفتم در رو باز کردم. --سلام ببخشید مزاحم میشم. --سلام. مراحمید. رفتم جعبه رو برداشتم و گرفتم سمتش. با ذوق جعبه رو گرفت. --دستت درد نکنه. خشک و جدی گفتم --خواهش میکنم. در رو بستم و دوباره نشستم رو مبل. عکس العملش در مقابل جعبه حرصمو درآورده بود و داشتم پیش خودم حرص و جوش میخوردم که زیبا از اتاق اومد بیرون.......
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت25 --وای خاک بر سرم آقا ساسان هنوز معطله؟ --نه بستشو دادم بهش رفت. کنجکاو بهم خیره شد. --چیزیت شده؟ لبخند مصنوعی زدم --نه چیزی نیست خوبم. رفت و با یه ظرف میوه برگشت. چندتا گیلاس خوردم و از رو مبل بلند شدم. --کجا؟ --برم تو اتاقم. دستمو گرفت و معترض گفت --کجا میخوای بری؟ بشین یکم باهم حرف بزنیم. نشستم و به دیوار زل زدم. دوباره فکرم درگیر جعبه و شخصی که میخواد کادورو بگیره شده بود. همینجور داشتم پیش خودم با حرص میگفتم --معلوم نیست کادو رو واسه کی خریده. --کی؟ مات و مبهوت برگشتم سمتش --کی کی؟ عینکشو برداشت و لبخند زد --چیشده رها خانم با خودت حرف میزنی؟ با تعجب گفتم --مَــــــن؟ --خودت داشتی بلند بلند میگفتی معلوم نیست کادو رو میخواد به کی بده. خجالت زده لبمو به دندون گرفتم و سرمو انداختم پایین. --دوسش داری؟ تلخند زدم و سرمو آوردم بالا --داشتم! --یعنی الان دیگه دوسش نداری؟ دهن باز کردم تا قاطع و محکم بگم نه ولی نتونستم. --نکنه سکوت علامت رضایت به اینه که دوسش نداری؟ دستپاچه گفتم --نـَــــه! بلند بلند شروع کرد به خندیدن --رها چرا تکلیفتو با خودت مشخص نمیکنی؟ یه بغض عجیبی بیخ گلومو گرفت --نمیدونم باید چیکار کنم. تو مثلثی قرار گرفتم که رأسش منم و هیچ کدوم از ضلعاش تلاشی نمیکنن. --از مثلثه خارج شو. --منظورت چیه؟ --ببین رها تا وقتی که تو در رأس بمونی اونا به تو تکیه کردن و اطمینان دارن که تو همیشه هستی. ولی اگه تو بری اونا هم خراب میشن و اونوقته که میفهمن چقدر بهت نیاز دارن..... ساعت۳نصف شب بود و خوابم نمیبرد. یاد شبایی افتادم که با حسام میرفتیم مینشستیم لب حوض و حرف میزدیم. با یادآوری خاطراتش گریم گرفته بود و از طرفی به ساسان فکر میکردم. اینکه زیبا میگفت باید برم بیشتر از بقیه فکرمو درگیر کرده بود. با خودم فکر میکردم و به نتیجه میرسیدم که رفتنم کار درستیه اما همین که میخواستم تصمیم بگیرم یه حسی قدرت عقلیمو ازم میگرفت و بغض میکردم...... با صدای موبایلم چشمامو باز کردم و برش داشتم --الو؟ --سلام خوبی؟ --سلام شما؟ خندید --ساسان هستم. --سا.. سا... با شدت از رو تخت بلند شدم --آهان شمایید. --ببخشید بیدارت کردم. --نه من خواب نبودم. پیش خودش گفت --مشخصه. --چی گفتین؟ --هیچی میخواستم بگم بعد از ظهر وقتت آزاده؟ --چطور؟ --میخواستم باهم بریم کافی شاپ. با صدای بلندی گفتم --کـــافی شاپ! اونجا واسه چی؟ ساسان تقریبا از خنده داشت خفه میشد اما میخواست بروز نده. تازه فهمیدم سوتی دادم و شروع کردم به لعن و نفرین کردن خودم. --رها خانم؟ --بله. --میای یا نه؟ با ذوق گفتم --بله بله حتمـــــاً! دوباره سوتی داده بودم... بعد از اینکه تماسو قطع کردم با عصاهام رفتم تو هال. زیبا با دیدنم لبخند زد --سلام عزیزم صبحت بخیر. --سلام ممنون. --با کی حرف میزدی؟ --با کی؟ آهـــان با ساسان. زیبا با دیدن گیج بودنم گوشه ی لبشو برد بالا. --خب حالا انگار کی زنگ زده. با تأسف گفتم --کلی سوتی دیگه هم دادم. --خیلی خب بسه دیگه حالا چی گفت؟ --گفت بعد از ظهر بریم بیرون. --قبول کردی؟ با ترس گفتم --نباید قبول میکردم؟ دوباره گوشه ی لبشو کج کرد --چرا انقدر تو گیجی دختر؟ با لبای آویزون نشستم رو مبل. --چرا میشینی؟ --چیکار کنم پس؟ اومد بالاسرم. --پاشو! پاشو ببرمت حمام. --حمام واسه چی؟ --خب عزیزم مگه نمیخوای بری سر قرار!.... از حمام آوردم بیرون و نایلون روی گچ پامو باز کرد و یه بلوز و شلوار گلبهی عروسکی داد پوشیدم. یه سینی با محتویات صبححانه واسم آورد وبا یه نفر تماس گرفت. چند دقیقه بعد با صدای زنگ زیبا در رو باز کرد و صدای یه خانم اومد. دیگه تقریباً صبححونم تموم شده بود. یه خانم میانسال با لبخند اومد تو اتاقم. --سلام عزیزم. با تعجب گفتم --سلام. زیبا اومد پیش من --زهرا جان رها دخترم. رها اینم زهرا خانم آرایشگره. با تعجب گفتم --آرایشگر؟ زیبا یه نیشکون از پام گرفت و به خانمه لبخند زد. --زودتر کارتو شروع کن. زهرا خانم با لبخند چشمی گفت و اومد طرف من. --میخواید چیکار کنید؟ زیبا با لبخند گفت --عزیزم میخواد یه دستی به سر و صورتت بکشه. --که چی بشه؟ زیبا عصبانی لبخند زد --من برم واستون شربت بیارم.
زهراخانم گفت --چه مامان پایه ای داریا! زمان ما مادرامون این کارارو خلاف میدونستن. نمیدونستم منظورش از کارا چیه و میترسیدم اگه بپرسم آبروم بره...... بعد از کلی گریه کردن حاصل از درد یه آینه داد دستم --بفرما حالا هی گریه کن. با دیدن صورتم اولش تعجب کردم اما بعدش لبخند زدم و شروع کردم به آنالیز کردن. ابروهام از حالت طبیعیش خارج شده و مرتب شده بود. پوست صورتم سفیدتر بود و این منو خوشحال کرد. --عزیزم خیلی ناز شدی! زیبا لبخند زد --خداکنه طرف سکته نکنه بد بخت.....
با حرف زیبا خجالت زده سرمو انداختم پایین و حرفی نزدم. --خیلی خب زهرا جان یه آرایش جیغم واسش بکن. زیبا کشدار گفت --چشـــــم! با تصور آرایش جیغ روی صورتم چهرم درهم شد و کنترل شده گفتم --خیلی ممنون آرایش لازم نیست. زیبا با چشم و ابرو گفت چرا؟ --ببخشید زهرا خانم راستش من از آرایش زیاد خوشم نمیاد ممنون زحمت کشیدین. با لبای آویزون باشه ای گفت و وسایلشو جمع کرد. روبه زیبا با لبخند گفت --زیباجون من دیگه باید برم بعد از ظهر خیلی سرم شلوغه. زیبا لبخند زد --باشه عزیزم زحمت کشیدی! زیبا رفته بود زهرا خانم و همراهی کنه و من همچنان با ذوق به صورتم نگاه میکردم. --چرا نزاشتی خوشگلت کنه؟ چشمک زدم --چون خودم خوشگلم. کنجکاو گفتم --چرا گفتین زهرا خانم بیاد؟ با شیطنت گفت --خواستم یه تلنگری به یه ضلعا وارد کرده باشم. منظورشو فهمیدم و خجالت زده به زمین نگاه کردم. رفت در کمدم رو باز کرد و متفکر به لباسام خیره شد. با ذوق یه مانتوی جیگری که بیشتر شبیه بلوز بود آورد بیرون. --عالی میشی باهاش! گوشه ی لبمو بردم بالا --ببخشید ولی من اصلاً از این مدل مانتوها خوشم نمیاد. ادامو درآورد --من اصلاً از این مانتوها خوشم نمیاد. خبه خبه! خندیدم --زیباجون اجازه بده خودم انتخاب میکنم. با حالت قهر مانتورو انداخت تو کمد و رفت بیرون. با عصاهام رفتم سمت کمد و یه مانتوی کالباسی رنگ بلند که تا مچ پاهام میرسید برداشتم. سر آستیناس دکمه دار بود و دور کمرش یه کمربند زنجیر دار میخورد. یه شلوار و روسری طوسی هم انتخاب کردم و مرتب گذاشتم رو تخت. زیبا اومد تو اتاقم و خیلی سرد گفت --بیا نهارتو بخور. دلم واسش سوخت و همین که خواست از اتاقم بره بیرون صداش زدم. --زیباجون؟ برگشت و سوالی بهم خیره شد. با عصاهام خودمو بهش رسوندم و بغلش کردم. --ببخشید اگه ناراحتت کردم. مکث کرد و دستاشو گذاشت رو کمرم. --اشکالی نداره عزیزم. صورتشو بوسیدم و چشمک زدم --حالا بریم نهار خوشمزتو بخوریم. لبخند زد و باهم رفتیم سر میز. با دیدن زرشک پلو با مرغ ذوق زده گفتم --وااای مرســـی! --نوش جونت عزیزم. باولع همه ی غذامو خوردم و ازش تشکر کردم. --رها --جونم؟ --امروز میری مواظب خودت باش! با اینکه طعم مادر داشتن رو نچشیده بودم اما با حرفای زیبا اون حس در من به وجود میومد. --زیبا جون. --جانم عزیزم؟ با بغض گفتم --شما خیلی خوبی! من تا حالا مامان نداشتم ولی شما خیلی شبیه مامانا هستی. با لبخند بغلم کرد و سرمو بوسید --الهی قربونت برم! اینجوری حرف میزنی دلم میره! توام مثه دخترم عزیزی!..... ساعت ۴و ۵۵دقیقه بود و دقیق پنج دقیقه دیگه ساسان میرسید. تو آینه به صورتم زل زدم. روسریمو مدل لبنانی بسته بودم و خیلی بهم میومد. با صدای در دستپاچه عصاهامو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون. زیبا چادرشو سر کرد و رفت سمت در. تپش قلبم بالا رفته بود. صدام زد --رها جان بیا عزیزم آقا ساسان معطله. --چشم. رفتم سمت در و با صدای آرومی گفتم --سلام. --سلام خوبی؟ -- ممنون. یه لنگه کفش مشکیمو پوشیدم و از زیبا خداحافظی کردیم..... تو آسانسور بودیم و نگاهمون واسه لحظه ای به هم گره خورد. تپش قلبم بالا رفت و بدنم داغ شده بود. سریع نگاهشو ازم گرفت و سرشو انداخت پایین. خداروشکر همون موقع آسانسور متوقف شد.... سوار ماشین شدیم و ماشینو با سرعت بالایی راه انداخت. جلوی در کافی شاپ ماشینو پارک کرد و رفتیم تو کافی شاپ. سریه میز دونفره نشستیم و هردومون قهوه ترک سفارش دادیم. ساسان ببخشیدی گفت و از سر میز بلند شد. کنجکاو بودم ببینم کجا میره و همینجور که داشتم قهومو مبخوردم گفتم --حالا میگفتی کجا میری چیزی ازت کم میشد! --نه ولی... یه جعبه گذاشت رو میز و نشست رو صندلی. خندید و ادامه داد --اون موقع دیگه سوپرایز نمیشدی. با دیدن جعبه با تعجب گفتم --این مال منه؟ لبخند زد --بله امروز تولد حضرت معصومه(س) و روز دختره روزت مبارک. از اینکه دیشب فکرای بد کرده بودم عذاب وجدان یه لحظه ولم نمیکرد. در جعبه رو باز کرد و ساعتو گرفت سمتم --امیدوارم خوشتون بیاد. ساعتو گرفتم و بستم رو مچ دستم. ساعت ظریف به رنگ مشکی با نگینای ریز نقره ای تزئین شده بود و خیلی به دستم میاومد. --خیلی بهت میاد. لبخند زدم --خیلی ممنون. لبخندش محو شد و سرشو انداخت پایین --راستش من... چیزه یعنی یه عذرخواهی بهت بدهکارم. --واسه چی؟ --بخاطر دیشب. ببخشید عصبانی شدم یه چیزی گفتم. --خواهش میکنم اشکالی نداره. --رها از اینکه اسممو بدون پسوند صدا زده بود قلبم لرزید. --بله حس کردم از حرفی که میخواد بزنه راضی نیست. اخم کرد و گفت --حسام پیدا شده...... دوتا حس خوشحالی و تنفر باهم دیگه بهم دست داد. --کِی؟ با ذوق و تعجب گفت --خوشحال نشدی؟ --چرا ولی.. ذوقش خوابید --دیروز. --ناراحت شدین؟ تلخند زد --نه واسه چی؟ --همینجوری گفتم....
نه واسه چی باید از دست کسی که با اومدنش دنیامو سیاه سفید کرد ناراحت بشم؟ با بهت گفتم --من منظوری نداشتم بخدا. حرفمو قطع کرد --میدونم. حس کردم خیلی ناراحت شده. با صدایی که تا گریه مرزی نداشت صداش زدم --آقا ساسان! سرشو بلند کرد --بله؟ --ببخشید ناراحتتون کردم من منظوری نداشتم. لبخند زد --میدونم منم از دست کسی ناراحت نشدم. سرمو انداختم پایین و به میز زل زدم. --چرا قهوتو نمیخوری؟ --ممنون نمیخوام. حس میکردم هوای اونجا واسم غیر قابل تحمله. --میشه بریم؟ با بهت گفت --مشکلی پیش اومده؟ --نه ولی من حس میکنم اینجا خفس. --باشه پس بمون تا حساب کنم بیام. عصاهامو برداشتم و رفتم دم در. همینطور که کنار هم قدم میزدیم به عصاهام نگاه کرد و خندید --دو روز دیگه از شرش خلاص میشی. با تعجب گفتم --دو رووز؟ باورم نمیشد به این زودی یکماه تموم شده باشه. خندید --نکنه خیلی به پات خوش گذشته؟ با صدای آرومی گفتم --نه ولی خب خیلی زود گذشت. نفسشو صدادار داد بیرون --رها؟ --بله؟ --موافقی باهم بریم یه جا؟ --کجا؟ --میشه نپرسی؟ --باشه ولی باید بدونم کجا قرار بریم. --نترس جای بدی نیست. تو راه کنار یه گلفروشی ماشینو پارک کرد و ازم خواست بمونم تو ماشین. چند دقیقه بعد با یه شاخه گل گلایل برگشت. شاخه گل رو داد دست من و نشست تو ماشین. --مال منه؟ خندید --نه صبر کن میفهمی...... یه جایی که تا به اون روز نرفته بودم ماشینو پارک کرد و ازم خواست پیاده شم. به سختی از ماشین پیاده شدم و دنبالش رفتم. یه مکان بزرگ پر از قبر. اینکه بالاسر هر قبر یه چراغ دستی قدیمی بود خیلی واسم جالب بود. --آقا ساسان؟ --بله؟ --اینجا کجاس؟ همینجور که داشت از میون قبرها میرفت برگشت و تلخند زد --اینجا بهشته منه. با تعجب گفتم --بهشت شما؟ خندید --بیا بریم جلوتر یه جا هست میتونی بشینی اونجا...... نشستم رو صندلی آهنی و ساسان رفت بالاسر یه قبر فاتحه خوند و شاخه گل رو گذاشت رو قبر. به نوشته ی قبر زل زدم و بلند خوندم --شهید گمنام؟ ساسان برگشت سمتم --آره. ناخودآگاه خندم گرفت --آدما نام دارشون چیکار میکنن واسه بقیه که گمناماشون بکنن؟! --خیلی کارا میکنن. --مثلاً؟ متفکر گفت --مثلاً..... میتونن آدمارو به جاهای خوبی منتقل کنن. --جاهای خوب؟ بی توجه به حرفم گفت --اولین دفعه ای که اومدم اینجا با رفیقم بود. اولش از اینکه انقدر با عشق به قبر زل زده بود کلی مسخرش کردم. ولی بعدش.. سکوت کرد و ادامه داد -- پام به اینجا باز شد. یواشکی میومدم و میرفتم. روزای اول ساعت ها کنار قبر مینشستم و به اسمش نگاه میکردم. --چه مسخره. --آره خب واسه خودمم مسخره بود ولی الان دیگه نیست. از نشستن اونجا خسته شدم. --اگه حرفاتون با مرده ها تموم شد دیگه بریم؟ یه نمه اخم کرد --اونا نمردن رها. ترجیح دادم سکوت کنم. تو راه برگشت هم من هم ساسان هیچ کدوم حرف نمیزدیم. عذاب وجدان گرفته بودم و همش پیش خودم میگفتم نباید اون حرفارو میزدم. هوا تاریک و خیابون خلوت بود. --رها. برگشتم سمتش و سوالی نگاش کردم. --بریم غذا بخوریم؟ حرفی نزدم. --چیزی شده؟ بغض عجیبی به گلوم چنگ میزد. --آقا ساسان... همین که اسمشو گفتم بغضم شکست و گریم گرفت. نگران ماشینو پارک کرد و پرسید --چی شده رها؟ دستامو گذاشتم رو صورتم و هق هق شروع کردم گریه کردن. --عـــه رهــا! همونجور که دستام رو صورتم بود سرمو به طرفین تکون دادم --نباید اون حرفارو میزدم! --منظورت چیه؟ --حرفایی که سر قبر شهید گمنامه زدم. لبخند زد --میفهمم چی میگی. ولی خب اشکالی نداره همین که پشیمونی خیلی خوبه. با این حرفش یکم آروم شدم و گریم قطع شد. همون موقع موبایلش زنگ خورد --الو سلام زیبا خانم. ممنونم شما خوبین؟ باشه چشم.چشم حتماً خدانگهدار. ماشینو روشن کرد --زیبا خانم نگرانت شده بود. لبخند زدم --حس میکنم مثه ماماناس. تلخند زد --منم این حسو به زهره خانم داشتم. --خوش به حالت. --واسه چی؟ --چون مامان مهربونی مثه زهره خانم نصیبت شد. با شیطنت گفت --میتونم مامانمو به تو هم بدما! با بهت گفتم --چجوری؟ --خب بالاخره یه راهایی هست دیگه.
--چه راهایی؟ بلند بلند شروع کرد خندیدن --هیچی ولش کن. --چه راهی بگو دیگه! --ول کن رها یه حرفی زدم. --جون زهره خانم بگو! زد رو ترمز و دستشو کوبید رو فرمون --لا اله الا ﷲ! برگشت سمتم و تو چشمام زل زد با صدای آرومی گفت --با من ازدواج میکنی؟ هین بلندی کشیدم و دستمو گرفتم جلو دهنم. کلافه گفت --بهت میگم ولش کن ول نمیکنی همین میشه دیگه! تلحند زد و آروم تر گفت --آدمی که دلش با یه نفر دیگس نباید روش حساب باز کرد. با لکنت گفتم --چ..چی..گ..گفتی؟ لبشو کج کرد --رها یه درخواست ازدواج ساده بودا! یه بطری آب از تو داشبورد برداشت و گرفت سمتم --بخور زبونت باز شه.....
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت 26 بطری آبو گرفتم و یکم آب خوردم. از خجالت نه نمیتونستم حرفی بزنم و خدا خدا میکردم ساسان حرفی نزنه که بخوام جواب بدم. --رها؟ برگشتم سمتش و سوالی نگاهش کردم. خجالت زده گفت --میشه بهم فکر کنی؟ ناخودآگاه چشمام گرد شد. --ای بــابــا! تو چرا همش تعجب میکنی؟ صدامو صاف کردم --چی گفتی میشه یه بار دیگه بگی؟ --گفتم میشه بهم فکر کنی؟ شیطنتم گل کرد --واسه چی باید به شما فکر کنم؟ ساسان بدون هیچ حرفی بهم خیره شده بود و فقط پلک میزد. بعد از چند ثانیه سکوت گفت --هیچی ولش کن شوخی کردم. لبخند زدم --شوخی خوبی بود. تعجب کرد ولی حرفی نزد و ماشینو روشن کرد. تو دلم از خوشحالی میرقصیدم اما ظاهرم خیلی معمولی بود. چند کیلومتر جلوتر دوباره ماشینو نگه داشت. --رها الان که بحثش پیش اومد میشه فکراتو بکنی و بهم جواب بدی؟ --فکر چیو بکنم؟ --رها چرا خودتو میزنی به کوچه ی علی چپ؟ سرمو انداختم پایین و یه لحظه ذهنم رفت سمت حسام. اینکه الان کجاس و چیکار میکنه؟ دلتنگش شدم و ناخودآگاه یه قطره اشک از چشمم پایین ریخت. با بهت گفت -- داری گریه میکنی؟ اشکمو پاک کردم --نه گریه نمیکنم. --پس چی؟ حس میکردم هنوز حسامو دوس دارم و نمیتونستم خودمو پیش خودم انکار کنم. --ببخشید ولی الان نه. --چی الان نه؟ --درخواستت رو گفتم. ناراحت گفت --باشه. با ناراحت شدنش ناراحت شدم اما چاره ای نداشتم. دلم نمیخواست خودم یه جا باشم و دلم یه جای دیگه. --فقط... سکوتم ادامه دار شد --فقط چی؟ --بزار چند روز تنها باشم. --میشه از دو روز دیگه تنها باشی؟ --چرا؟ --چون دو روز دیگه باید گچ پاتو باز کنی و منو میبینی. این حجم از توجهش واسم قابل باور نبود و باعث میشد تا دلم بیشتر واسه ساسان بسوزه. --آقا ساسان؟ --بله. --میشه دلیل اینهمه خوبیتو بهم بگی؟ تلخندی زد و گفت --میخوام کبوتر قفسم اونقدری آب و دونه خورده باشه که اگه یه روزی در قفس باز بود گول ظرف خالیه آب و غذا، روی بوم همسایه رو نخوره. --اگه کبوتره گول خورد چی؟ نگاهی بهم انداخت و گفت --خراب میکنم خونه ی همسایه رو. حرفاش واسم معنی دیگه ای داشت. یه جورایی آتیش میزد به دل خاکستر شدم. با بغض گفتم --ساسان! بیصدا بهم خیره شد. --چرا برگشتی؟ سکوت کرد و به خیابون خیره شد. صدام یکم بلندتر شد --چـــرا ساسان؟ سرشو آورد بالا با دیدن چشمای پر اشکش گریم بیشتر شد. پلک زد و یه قطره اشک از چشمش جاری شد. آروم گفت --میدونی چرا؟ دستشو گذاشت رو قلبش --چون عمر این دیگه داشت تموم میشد. چون درد عذاب وجدان از مردن هم واسم بدتر بود. چون.... مکث کرد و گفت --چون من دوست دارم رها! بفـهــم اینو!بفهـــم! با این حرفش داغ دلم تازه شد. از اینکه تو این چندسال اونم بهم فکر میکرده ته دلم روشن شد. ماشینو روشن کرد و با سرعت راه افتاد. سرمو چسبوندم به شیشه ی ماشین و چشمامو بستم. اینکه عشق قدیمیت برگرده اما عشق نیمه راهت اجازه ی تصمیم گیری رو ازت بگیره خیلی سخته و من خسته ی این سختی شده بودم. با توقف ماشین چشمامو باز کردم و فهمیدم خوابم برده بوده. --ممنون. به کمک عصاهام از ماشین پیاده شدم..... رفتم تو خونه و سلام کردم. زیبا پشت پرده ایستاده بود و داشت جایی رو نگاه میکرد. --سلام کردما! برگشت و با دیدن من لبخند زد --سلام عزیزم. کنجکاو گفتم --چیزی شده؟ --نه برو لباستو عوض کن شام بیارم واست. زیبا رفت تو آشپزخونه و یواشکی رفتم همونجایی که زیبا ایستاده بود. از پشت پنجره ماشین ساسانو دیدم که با سرعت از کوچه دور میشد. لباسامو عوض کردم و رفتم نشستم سرمیز. غذا خورشت قیمه بود. با اینکه از وقتی زیبا برام درست کرده بود خیلی دوست داشتم اما گرسنم نبود. زیبا نشست سرمیز --رها. تو چشماش نگاه کردم --چته مادر چرا اینجوری شدی؟ اشکام شروع به باریدن کرد و سرمو گذاشتم رو شونش. --بسم ﷲ چته تو؟ با گریه نالیدم --زیبا جون. --جونم؟ --اگه رأسه مثلث از رأس بودن خسته بشه باید چیکار کنه؟ با تعجب سرمو گرفت بالا --رها از چی داری حرف میزنی؟ تموم اتفاقاتی که امروز افتاد رو واسش تعریف کردم. بعد از اینکه حرفام تموم شد متفکر گفت --رها --هوم؟ --بعضی وقتا بعضی از ضلعا یکم بلندن و سایشون میفته رو سر رأس. --منظورت چیه؟ --اون روز بهت گفتم خودتو از بودن تو مثلث خلاص کن ولی بعد با پیشنهاد بیرون رفتن همراه ساسان حس کردم اتفاقای خوبی قراره بیفته و افتاد. با تعجب گفتم --الان این اتفاق خیلی خوبیه؟ معترض گفت --عـــه! رهـــا! چرا نیمه ی پر لیوانو نمیبینی؟ --نیمه ی پر دیگه کدومه؟ --در حال حاضر نیمه ی پر لیوان ساسانه.
ساسان و زیبا از ماشین پیاده شدن و اومدن کنارم ایستادن. زیبا دودستی زد تو سرش --یـــا ابـــوالــفضل(ع) از خجالت و ترس اینکه پام ضربه نخورده باشه بغض کرده بودم. درد شدیدی توی زانوم احساس کردم اما اهمیتی ندادم و نشستم رو زمین. ساسان مضطرب گفت --رها خانم خوبید؟ --بله. زیبا کمکم کرد و از رو زمین بلند شدم. همینجور که همراهم میاومد زیر لب صلوات میفرستاد و دعا میکرد پام ضربه نخورده باشه.... نشستم رو مبل و شروع کردم با دستم زانومو ماساژ دادن. ساسان نشست رو مبل روبه روم --زنگ بزنم دکتر بیاد معاینتون کنه؟ رفتار صبح و نگرانی اون موقعشو باهم مقایسه کردم و اشک تو چشمام جمع شد. گله مند نگاهش کردم --ممنون مشکلی نیست. شرمسار سرشو انداخت پایین و ایستاد. --با اجازتون من برم. زیبا هول شده گفت --کجا بری؟ بمون همینجا غذا درست میکنم بخور بعد برو. --نه ممنون زحمتتون میشه. --زحمتی نیست مادر. بالاخره اصرارای زیبا نتیجه داد و ساسان نشست رو مبل. هم خوشحال بودم و هم احساس میکردم میخوام ساسانو خفه کنم. زیبا یه لیوان مخلوط از شیره ی انگور و خرما و...واسم آورد و رفت آشپزخونه. ساسان از تو هال گفت --زیبا خانم کمک نمیخواید؟ --نه مادر خودم هستم. از رو مبل بلند شدم و رفتم تو اتاق. با بستن در نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به در. قلبم مثه گنجشک خودشو به دیواره ی سینم میکوبید. به فکر فرو رفته بودم و اون احساسات جدید بودن و تا به اون موقع به هیچکس همچین حسی نداشتم..... نشسته بودم رو صندلی و به لباسای رو تخت نگاه میکردم. شومیز لیمویی که بلندیش تا بالای زانوهام بود و بالاتنش گلای ریز لیمویی و سفید کار شده بود. شومیز سارافونی طوسی با زیری صورتی. شومیز مشکی و سفید که آستیناش کشدار بود و دامنش از دور کمر تا پایین چین میخورد. منوه بودم چی بپوشم. با لبای آویزون غرق در فکر بودم که در اتاق باز شد و زیبا اومد تو اتاق. با تعجب گفت --این چه وضعشه؟ ملتمس گفتم --زیبا جووون! --هوم؟ --کدومو بپوشم؟ گوشه ی لبشو برد بالا و با صدای آرومی گفت --لباس که حسام و ساسان نیست. یکیشو بپوش دیگه. نمیدونم چی تو نگاهم دید که نوچی کرد و اومد سمت لباسا. شومیز طوسی صورتی رو برداشت و داد دستم. با ذوق گفت --این یکی عالـــیه. با ذوق شومیزو با یه شلوار مشکی پوشیدم و روسری مشکی صورتی رو ساده رو سرم انداختم. از اتاق رفتم بیرون و یه راست رفتم تو آشپزخونه. ساسان داشت با تلفن حرف میزد اما صداش میاومد. با عجله گفت --باشه باشه الان میام. پشت بندش گفت --زیبا خانم شرمنده. --چرا؟ --راستش من یه مشکلی واسم پیش اومده باید برم. -- بد شد که. ساسان شرمنده گفت --انشاﷲ سر فرصت با خانواده مزاحم میشیم. اینو گفت و خداحافظی کرد و رفت. با تعجب گفتم --با خانوادش واسه چی بیاد اینجا؟ زیبا با شیطنت گفت --واسه خاستگاری دیگه. با تعجب گفتم --خاستگـــاری؟ خاستگاری کی؟ زیبا گوشه ی لبشو کج کرد --خاستگاری عمه ی خدابیامرز من که نمیان. خب دختر جان میخوان بیان خاستگاری تو دیگه. --ولی.. ولی من که هنوز ج.. ج.. جوابی ندادم. دستشو آورد بالا --لازم نیست جواب بدی من خودم فهمیدم. --چجوری خودت فهمیدی؟ --حالا دیگه چجوری فهمیدم به خودم مربوطه. با چشماش گرد شده ثانیه ها به میز زل زده بودم. --رها. بدون اینکه نگاهش کنم گفتم --هوم؟ --اگه هنوزم دلت پیش حسام گیره بگم این هفته.... حرفشو قطع کردم --نه نه! خیر ببینی همین هفته بیان. --وا. فهمیدم سوتی دادم با لکنت گفتم --نه ببین... چیزه... یعنی.. به نظرم... خب با ساسان بیشتر.. آشنا بشم که ب.. بد نیست. خندید --نه عزیزم بد نیــــست خیلیـــم خوبه! انگار یه چیزی یادش اومده باشه گفت --راستی. --چی؟ --فردا بعد از ظهر قرار داری. --با کی؟ --باساسان دیگه. با تعجب گفتم --چیـــی؟ من قرار دارم و خودم نمیدونم؟ --عـــه خیلی خب بابا. ساسان خجالت کشیده به خودت بگه به من گفت بهت بگم. --مگه من لولو خورخورم که ازن خجالت بکشه؟ خندید --نخیـــر شما شاه قلبشی. گونه هام قرمز شد و نتونستم حرفی بزنم. --حالا بجا اینکه رنگ عوض کنی بیا بشین نهارتو بخور. نشستم و با ولع شروع به غذا خوردن کردم. --وااای زیبا جون خیلی خوشمزس. لبخند زد --نوش جونت عزیزم. بعد از نهار رفتم حمام و حسابی خودمو شستم. لباسامو پوشیدم و نفهمیدم که خوابم برد....... 🍁حلما 🍁
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت27 رفتم تو آشپزخونه و نشستم سرمیز. --چه بی سر و صدا. خندیدم --بهم نمیاد؟ --نه والا. ظرف کاهو هارو گذاشت رو میز و نشست سر میز. با لبخند به چهره ی دلنشینش زل زدم. --خوشگلم؟ خندیدم --فرشته ای! مثه مـــاه میمونی. خندید --خیلی خب حالا. --زیبا جون --جونم؟ --تو همیشه کار میکنی؟ --چه کاری؟ --همین که... همین که.... --آهـــان اینکه برم تو خونه های مردم؟ --آره. خندید --نه والا من اصلاً جایی کار نمیکنم. --پس چجوری اومدی اینجا؟ --خب شوهرم که عمرشو داد به شما. یسنا هم که با شوهرش رفتن خارج. تا قبل از ازدواج رستا اون پیشم بود ولی خب رستا هم ازدواج کرد. چند وقت پیش خونه ی خواهرم بودم میگفت ساسان دوست حامد دنبال یه نفر میگرده که چند روزی از یه دختر مراقبت کنه. منم خب دیدم هم تنهام هم ثوابه به حامد گفتم به ساسان بگه من اینکارو قبول میکنم. چند روز بعد ساسان خودش اومد خونم و درمورد تو باهام حرف زد منم قبول کردم. لبخند زد --ولی رها از روزی که دیدمت واسم مثه رستا و یسنا بودی. احساس مادرانه ای نسبت بهت داشتم. لبخند زدم و با بغض گفتم --منم همینطور. با شوخی گفت --خیلی خب فیلم هندیش نکن. پاشو بیا اینجا. رفتم کنارش. --بلدی غذا درست کنی؟ از اونجایی که یادم می اومد هیچ وقت غذای درست و حسابی نداشتیم که بخوام آشپزی یاد بگیرم. خجالت زده گفتم --نه. --نگران نباش خودم یادت میدم. اونشب با کمک زیبا ماکارونی درست کردم. اولین قاشقی که خوردم به نظر خودم خوب بود ولی زیبا گفت --واسه اول کار عالی بود. ولی یکم نمکش زیاده. لبام آویزون شد --حالا حالا فرصت هست یادمیگیری. زیبا بعد از شام خیلی زود رفت خوابید. رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم به فردا فکر میکردم. اینکه چی بپوشم بیشتر رو مخ بود. با زنگ موبایلم به ساعت نگاه کردم. 11شب بود. جواب دادم --الو؟ با شنیدن صداش نفسم تو سینه حبس شد. --سلام خوبی؟ اینکه ساسان تکلیفش با فعلای مفرد و جمع مشخص نبود واسم تعجب آور بود. --سلام ممنون. --خواب نبودی که؟ --نه. --آهان. مکث کرد و گفت --رها خانم --بله؟ --زیبا خانم بهتون گفتن دیگه؟ شیطنتم گل کرد --نه چیرو؟ --خب اینکه قراره آخر هفته بیایم خاستگاری دیگه. --خاستگاری؟ خاستگاری کی؟ کلافه گفت --وااای رها خانم گیج نشو خواهشن. از لحن حرف زدنش خندم گرفت. --داری میخندی؟ --نه. --باشه منم عرعر! --دور از جون. جدی شد --مثل اینکه میخوای منو اذیت کنی. ولی خب من با خانوادم صحبت کردم پنجشنبه شب میایم خاستگاری. --ولی خب من که هنوز به شما جواب مثبت ندادم. مضطرب گفت --میشه فردا بهم بگی؟ دلم واسش سوخت --باشه. --من دیگه باید برم فردا ساعت ۵عصر میام دنبالت. --باشه ممنون. --مراقب خودت باش. در جوابش هیچ حرفی نتونستم بزنم. --خدانگهدار. بعد از اینکه تماس قطع شد با ذوق خفه جیغ زدم. احساس خیلی خوبی که نه میتونستم وصفش کنم و نه تا اون لحظه به سراغم اومده بود رو تجربه کردم. من عاشق ساسان بودم. با خودم فکر میکردن عشقی که چندسال پیش تو کودکی تجربه کردم با اون موقع خیلی فرق داشت. عشق چیزی نیست که از یاد بره. به نظر من عشق مثه ظرف عتیقه ایه که هرچی بیشتر بمونه ارزشش بیشتر میشه. با ذهنی پر از فکر خوابیدم و صبح خیلی زود بیدار شدم. رفتم میز صبححونه رو آماده کردم و نیمرو هم درست کردم. از نظر خودم همه چی اوکی بود. رفتم سمت اتاق زیبا و در زدم. جواب نداد. در رو باز کردم و رفتم نشستم کنار تخت. با صدای آروم صداش زدم --زیبا جون! جواب نداد. چندبار دیگه صداش زدم اما جواب نمیداد. با صدای بلندتری صداش زدم --زیبـــا! زیبــا جون! دستشو گرفتم و یخ بودنش ترس رو به دلم انداخت. اشکام از چشمام جاری شده بود. با جیغ گفتم --زیبـــــــا.... زیبــــا جووووون! دستپاچه از اتاق رفتم بیرون و موبایلمو برداشتم. با دستای لرزون شماره ی ساسانو گرفتم با بوق اول جواب داد --الو؟ گریم گرفت و نتونستم حرف بزنم با ترس گفت --رهاخانم؟ چته؟چرا گریه میکنی؟ فقط گریه میکردم و نمیتونستم حرف بزنم. با صدای بلند تری گفت --رهــــا! چرا حرف نمیزنی؟ تماس قطع شد. بی جون نشستم رو تخت و سرمو گذاشتم رو زانوهام و هق هق گریه میکردم. --خدایــــا! چرا باهام اینجوری میکنی؟
گریه میکردم و حرف میزدم --چـــرا تا دلم به یکی خوش میشه ازم میگیریش؟ --چــــــراااااااااااا؟ با صدای در از اتاق رفتم بیرون و چادر زیبا رو سر کردم. صدای ساسان اومد --رهـــا! در رو باز کن ببینم! در رو باز کردم و ساسان رنگ پریده بهم زل زد. -- چرا انقدر چشمات قرمزه؟ گریم بیشتر شد عصبانی فریاد زد --چرا حرف نمیزنی؟ به اتاق زیبا اشاره کردم کلافه رفت سمت اتاق. دنبالش رفتم و تو چارچوب در ایستادم. با بهت برگشت سمتم --زیبا خانم؟ سر خوردم کنار در و چادرو کشیدم رو سرم از ته دلم گریه کردم.....
ساسان اومد کنارم و آروم گفت --رها. جوابی ندادم. --رها خانم خواهش میکنم انقدر گریه نکن. سرمو از زیر چادر آوردم بیرون و چادر رو رو سرم مرتب کردم. با بغض به چشماش زل زدم و سرمو به طرفین تکون دادم --چجوری آروم باشم؟ گریم بیشتر شد --من تازه داشتم احساس مادر داشتنو حس میکردم! حالا چیکارکنم؟ حالا چیکار کنم؟ چشماش پر اشک شد و بلند شد ایستاد. نفس عمیقی کشید و با یه نفر تماس گرفت. --الو بابا. سلام خوبی؟ کجایی؟ نیم نگاهی به من کرد و از اتاق رفت بیرون. --بابا زیبا خانم مرده. نمیدونم. حالا چیکار کنم؟ نه اینجاس. باشه خداحافظ. با یه نفر تماس گرفت و مرگ زیبارو واسش گفت و بعدش اومد پیش من. --زنگ زدم پلیس بیاد که یه موقع مشکلی پیش نیاد. مضطرب گفتم --ب... ب... بخدا صبح اومدم دیدم بیدار نمیشه. با اطمینان گفت --نگران نباش! اپاشو لباس بپوش الان میرسن. رفتم تو اتاق و در کمدمو باز کردم. یه مانتوی تقریباً بلند با یه شلوار راسته ی مشکی پوشیدم. روسریمو با یه سنجاق روسری محکم کردم و رفتم تو هال. با صدای در ساسان رفت در رو باز کرد و چندتا پلیس اومدن تو. یکیشون خیلی ناراحت بود و تا رسید رفت تو اتاق. با بغض گفت گفت --خاله زیبا! یکیشون اومد نشست رو مبل و چندتا سوال ازم پرسید. با سوال آخرش گریم گرفت --بخدا من بیگناهم! با اطمینان لبخند زد --میدونم دخترم اما منم وظیفه دارم این سوالارو ازت بپرسم. چند دقیقه بعد صدای گریه و جیغ اومد. رفتم سمت در و با دیدن رستا بغضم شکست. --رهـــا جووون! مـــامــــانم کجـــاس؟ بغلش کردم و گریه کردیم. به پلیسا درخواست کالبد شکافی داد و زیبا رو بردن بیمارستان. ساسان اومد پیشم --رها خانم بلند شید باید بریم خونه. --خونه ی کی؟ --زیبا خانم. به رستا کمک کردم تا تونست بلند شه. ساسان من و رستارو دم یه خونه پیاده کرد و رفت. خونه ی ویلایی خیلی بزرگ و سرسبزی بود. رفتیم تو خونه و کم کم خانمایی که واسم ناآشنا بودن اومدن و دور رستا جمع شدن. یه گوشه رو مبل نشسته بودم و همه با تعجب بهم نگاه میکردن. با ورود شهرزاد همراه یه خانمی که شباهت زیادی به زیبا داشت ایستادم. شهرزاد اومد پیشم و بغلم کرد. گریم شروع شد و هق هق گریه کردم. یدفعه همون خانمی که شبیه به زیبا بود غش کرد. همه دورش جمع شدن و منم هاج و واج مونده بودم. موبایلم زنگ خورد --الو؟ --سلام رها خوبی؟ --بله. --بیا دم در. --چرا؟ --بیا بهت میگم. به اطراف نگاه کردم و دیدم هیچکس حواسش به من نیست. از حیاط رد شدم و رفتم دم در. ساسان که منتظر من بود اومد نزدیک. --باید بریم. --کجا؟ به دور و برش نگاه کرد --خونه ی ما. --پیش زهره خانم؟ لبخند زد --آره از وقتی بهش گفتم دل تو دلش نیست. --یه موقع زشت نباشه من اینجا نیستم؟ --نه دوباره با مامانم میای اینجا. --باشه. سوار ماشین شدیم و با سرعت راه افتاد. اشکام آروم آروم رو گونه هام میریخت و احساس عجیبی داشتم. روبه روی یه آپارتمان ماشینو پارک کرد و ازم خواست پیاده شم. چند احساس هیجان و ترس و غم با هم به سراغم اومده بود...... ساسان در رو با کلید باز کرد. رفتیم تو خونه و ساسان گفت --مامان جان؟ ببین کی اومده. زهره خانم از اتاق اومد بیرون و با بهت به من زل زد. --ر..ر..رها؟ اشک شوق از چشمام پایین ریخت. فاصله ی بینمون رو پر کردم و بغلم کرد. --الهی قربونت برم دختر قشنگم. گونه هام خیس اشک بود و نزدیم به چندثانیه تو همون حالت بودیم....