🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
قسمت27
رفتم تو آشپزخونه و نشستم سرمیز.
--چه بی سر و صدا.
خندیدم
--بهم نمیاد؟
--نه والا.
ظرف کاهو هارو گذاشت رو میز و نشست سر میز.
با لبخند به چهره ی دلنشینش زل زدم.
--خوشگلم؟
خندیدم
--فرشته ای! مثه مـــاه میمونی.
خندید
--خیلی خب حالا.
--زیبا جون
--جونم؟
--تو همیشه کار میکنی؟
--چه کاری؟
--همین که... همین که....
--آهـــان اینکه برم تو خونه های مردم؟
--آره.
خندید
--نه والا من اصلاً جایی کار نمیکنم.
--پس چجوری اومدی اینجا؟
--خب شوهرم که عمرشو داد به شما.
یسنا هم که با شوهرش رفتن خارج.
تا قبل از ازدواج رستا اون پیشم بود ولی خب رستا هم ازدواج کرد.
چند وقت پیش خونه ی خواهرم بودم میگفت ساسان دوست حامد دنبال یه نفر میگرده که چند روزی از یه دختر مراقبت کنه.
منم خب دیدم هم تنهام هم ثوابه به حامد گفتم به ساسان بگه من اینکارو قبول میکنم.
چند روز بعد ساسان خودش اومد خونم و درمورد تو باهام حرف زد منم قبول کردم.
لبخند زد
--ولی رها از روزی که دیدمت واسم مثه رستا و یسنا بودی.
احساس مادرانه ای نسبت بهت داشتم.
لبخند زدم و با بغض گفتم
--منم همینطور.
با شوخی گفت
--خیلی خب فیلم هندیش نکن.
پاشو بیا اینجا.
رفتم کنارش.
--بلدی غذا درست کنی؟
از اونجایی که یادم می اومد هیچ وقت غذای درست و حسابی نداشتیم که بخوام آشپزی یاد بگیرم.
خجالت زده گفتم
--نه.
--نگران نباش خودم یادت میدم.
اونشب با کمک زیبا ماکارونی درست کردم.
اولین قاشقی که خوردم به نظر خودم خوب بود ولی زیبا گفت
--واسه اول کار عالی بود. ولی یکم نمکش زیاده.
لبام آویزون شد
--حالا حالا فرصت هست یادمیگیری.
زیبا بعد از شام خیلی زود رفت خوابید.
رو تختم دراز کشیده بودم و داشتم به فردا فکر میکردم.
اینکه چی بپوشم بیشتر رو مخ بود.
با زنگ موبایلم به ساعت نگاه کردم.
11شب بود.
جواب دادم
--الو؟
با شنیدن صداش نفسم تو سینه حبس شد.
--سلام خوبی؟
اینکه ساسان تکلیفش با فعلای مفرد و جمع مشخص نبود واسم تعجب آور بود.
--سلام ممنون.
--خواب نبودی که؟
--نه.
--آهان.
مکث کرد و گفت
--رها خانم
--بله؟
--زیبا خانم بهتون گفتن دیگه؟
شیطنتم گل کرد
--نه چیرو؟
--خب اینکه قراره آخر هفته بیایم خاستگاری دیگه.
--خاستگاری؟ خاستگاری کی؟
کلافه گفت
--وااای رها خانم گیج نشو خواهشن.
از لحن حرف زدنش خندم گرفت.
--داری میخندی؟
--نه.
--باشه منم عرعر!
--دور از جون.
جدی شد
--مثل اینکه میخوای منو اذیت کنی.
ولی خب من با خانوادم صحبت کردم پنجشنبه شب میایم خاستگاری.
--ولی خب من که هنوز به شما جواب مثبت ندادم.
مضطرب گفت
--میشه فردا بهم بگی؟
دلم واسش سوخت
--باشه.
--من دیگه باید برم فردا ساعت ۵عصر میام دنبالت.
--باشه ممنون.
--مراقب خودت باش.
در جوابش هیچ حرفی نتونستم بزنم.
--خدانگهدار.
بعد از اینکه تماس قطع شد با ذوق خفه جیغ زدم.
احساس خیلی خوبی که نه میتونستم وصفش کنم و نه تا اون لحظه به سراغم اومده بود رو تجربه کردم.
من عاشق ساسان بودم.
با خودم فکر میکردن عشقی که چندسال پیش تو کودکی تجربه کردم با اون موقع خیلی فرق داشت.
عشق چیزی نیست که از یاد بره.
به نظر من عشق مثه ظرف عتیقه ایه که هرچی بیشتر بمونه ارزشش بیشتر میشه.
با ذهنی پر از فکر خوابیدم و صبح خیلی زود بیدار شدم.
رفتم میز صبححونه رو آماده کردم و نیمرو هم درست کردم.
از نظر خودم همه چی اوکی بود.
رفتم سمت اتاق زیبا و در زدم.
جواب نداد.
در رو باز کردم و رفتم نشستم کنار تخت.
با صدای آروم صداش زدم
--زیبا جون!
جواب نداد.
چندبار دیگه صداش زدم اما جواب نمیداد.
با صدای بلندتری صداش زدم
--زیبـــا! زیبــا جون!
دستشو گرفتم و یخ بودنش ترس رو به دلم انداخت.
اشکام از چشمام جاری شده بود.
با جیغ گفتم
--زیبـــــــا.... زیبــــا جووووون!
دستپاچه از اتاق رفتم بیرون و موبایلمو برداشتم.
با دستای لرزون شماره ی ساسانو گرفتم
با بوق اول جواب داد
--الو؟
گریم گرفت و نتونستم حرف بزنم
با ترس گفت
--رهاخانم؟ چته؟چرا گریه میکنی؟
فقط گریه میکردم و نمیتونستم حرف بزنم.
با صدای بلند تری گفت
--رهــــا! چرا حرف نمیزنی؟
تماس قطع شد.
بی جون نشستم رو تخت و سرمو گذاشتم رو زانوهام و هق هق گریه میکردم.
--خدایــــا! چرا باهام اینجوری میکنی؟
گریه میکردم و حرف میزدم
--چـــرا تا دلم به یکی خوش میشه ازم میگیریش؟
--چــــــراااااااااااا؟
با صدای در از اتاق رفتم بیرون و چادر زیبا رو سر کردم.
صدای ساسان اومد
--رهـــا! در رو باز کن ببینم!
در رو باز کردم و ساسان رنگ پریده بهم زل زد.
-- چرا انقدر چشمات قرمزه؟
گریم بیشتر شد
عصبانی فریاد زد
--چرا حرف نمیزنی؟
به اتاق زیبا اشاره کردم
کلافه رفت سمت اتاق.
دنبالش رفتم و تو چارچوب در ایستادم.
با بهت برگشت سمتم
--زیبا خانم؟
سر خوردم کنار در و چادرو کشیدم رو سرم
از ته دلم گریه کردم.....
ساسان اومد کنارم و آروم گفت
--رها.
جوابی ندادم.
--رها خانم خواهش میکنم انقدر گریه نکن.
سرمو از زیر چادر آوردم بیرون و چادر رو رو سرم مرتب کردم.
با بغض به چشماش زل زدم و سرمو به طرفین تکون دادم
--چجوری آروم باشم؟
گریم بیشتر شد
--من تازه داشتم احساس مادر داشتنو حس میکردم! حالا چیکارکنم؟
حالا چیکار کنم؟
چشماش پر اشک شد و بلند شد ایستاد.
نفس عمیقی کشید و با یه نفر تماس گرفت.
--الو بابا. سلام خوبی؟
کجایی؟
نیم نگاهی به من کرد و از اتاق رفت بیرون.
--بابا زیبا خانم مرده. نمیدونم.
حالا چیکار کنم؟
نه اینجاس.
باشه خداحافظ.
با یه نفر تماس گرفت و مرگ زیبارو واسش گفت و بعدش اومد پیش من.
--زنگ زدم پلیس بیاد که یه موقع مشکلی پیش نیاد.
مضطرب گفتم
--ب... ب... بخدا صبح اومدم دیدم بیدار نمیشه.
با اطمینان گفت
--نگران نباش!
اپاشو لباس بپوش الان میرسن.
رفتم تو اتاق و در کمدمو باز کردم.
یه مانتوی تقریباً بلند با یه شلوار راسته ی مشکی پوشیدم.
روسریمو با یه سنجاق روسری محکم کردم و رفتم تو هال.
با صدای در ساسان رفت در رو باز کرد و چندتا پلیس اومدن تو.
یکیشون خیلی ناراحت بود و تا رسید رفت تو اتاق.
با بغض گفت گفت
--خاله زیبا!
یکیشون اومد نشست رو مبل و چندتا سوال ازم پرسید.
با سوال آخرش گریم گرفت
--بخدا من بیگناهم!
با اطمینان لبخند زد
--میدونم دخترم اما منم وظیفه دارم این سوالارو ازت بپرسم.
چند دقیقه بعد صدای گریه و جیغ اومد.
رفتم سمت در و با دیدن رستا بغضم شکست.
--رهـــا جووون! مـــامــــانم کجـــاس؟
بغلش کردم و گریه کردیم.
به پلیسا درخواست کالبد شکافی داد و زیبا رو بردن بیمارستان.
ساسان اومد پیشم
--رها خانم بلند شید باید بریم خونه.
--خونه ی کی؟
--زیبا خانم.
به رستا کمک کردم تا تونست بلند شه.
ساسان من و رستارو دم یه خونه پیاده کرد و رفت.
خونه ی ویلایی خیلی بزرگ و سرسبزی بود.
رفتیم تو خونه و کم کم خانمایی که واسم ناآشنا بودن اومدن و دور رستا جمع شدن.
یه گوشه رو مبل نشسته بودم و همه با تعجب بهم نگاه میکردن.
با ورود شهرزاد همراه یه خانمی که شباهت زیادی به زیبا داشت ایستادم.
شهرزاد اومد پیشم و بغلم کرد.
گریم شروع شد و هق هق گریه کردم.
یدفعه همون خانمی که شبیه به زیبا بود غش کرد.
همه دورش جمع شدن و منم هاج و واج مونده بودم.
موبایلم زنگ خورد
--الو؟
--سلام رها خوبی؟
--بله.
--بیا دم در.
--چرا؟
--بیا بهت میگم.
به اطراف نگاه کردم و دیدم هیچکس حواسش به من نیست.
از حیاط رد شدم و رفتم دم در.
ساسان که منتظر من بود اومد نزدیک.
--باید بریم.
--کجا؟
به دور و برش نگاه کرد
--خونه ی ما.
--پیش زهره خانم؟
لبخند زد
--آره از وقتی بهش گفتم دل تو دلش نیست.
--یه موقع زشت نباشه من اینجا نیستم؟
--نه دوباره با مامانم میای اینجا.
--باشه.
سوار ماشین شدیم و با سرعت راه افتاد.
اشکام آروم آروم رو گونه هام میریخت و احساس عجیبی داشتم.
روبه روی یه آپارتمان ماشینو پارک کرد و ازم خواست پیاده شم.
چند احساس هیجان و ترس و غم با هم به سراغم اومده بود......
ساسان در رو با کلید باز کرد.
رفتیم تو خونه و ساسان گفت
--مامان جان؟ ببین کی اومده.
زهره خانم از اتاق اومد بیرون و با بهت به من زل زد.
--ر..ر..رها؟
اشک شوق از چشمام پایین ریخت.
فاصله ی بینمون رو پر کردم و بغلم کرد.
--الهی قربونت برم دختر قشنگم.
گونه هام خیس اشک بود و نزدیم به چندثانیه تو همون حالت بودیم....
دستمو کشید سمت مبل و لبخند زد
--بشین عزیزم.
ساسان رفت تو یه اتاق و در رو بست.
عمیق به چهره ی زهره خانم خیره شدم.
صورت گرد و تو پر با چشمای سبز روشن و دماغ و دهن معمولی.
مهربونیش مثه قدیم بود.
با بغض گفت
--دلم واست تنگ شده بود کجا بودی تو رها؟
به این فکر کردم که اگه ساسان من رو پیدا نمیکرد و ماجرای روزی که قرار بود به فرزند خوندگی قبول بشم رو واسم نمیگفت تنفرم ازشون سرجاش بود.
بغضم شکست و باگریه گفتم
--منم همینطور.
گونمو بوسید
--الهی قربونت برم چقدر بزرگ شدی.
تلخندی زدم و سرمو انداختم پایین.
رفت تو آشپزخونه و با یه سینی پر از شیرینی و کیک و شربت و میوه برگشت.
محتواهای سینی رو گذاشت رو عسلی و با لبخند گفت
--بفرما دخترم.
شربتو برداشتم و یه قلوپ خوردم اما احساس سیری بودن بهم دست داد و لیوانو گذاشتم رو میز.
غمگین گفت
--متأسفم رها بهت تسلیت میگم.
لبخند زدم
--ممنون.
با صدای چرخش کلید توی در سرمو برگردوندم و با دیدن عمو حمید ایستادم.
--سلام.
با لبخند پدارانه ای سرتاپامو برانداز کرد
--سلام دخترم! خوبی بابا؟
از اینکه احساسش نسبت به من پدرانه مونده بود بغض کردم
--ممنون.
دستشو سمت مبل اشاره کرد
--بشین دخترم.
نشستم رو مبل و سرمو انداختم پایین.
زهره خانم و عمو حمید نشسته بودن و با لبخند به من نگاه میکردن.
زهره گفت
--حمید ببین چقدر بزرگ شده!
--بله. خانــمی شده واسه خودش.
زهره با بغض گفت
--رها میدونی چقدر اون روز که ساسانو بدون تو دیدم گریه کردم؟
همش پیش خودم فکر میکردم تو کجایی؟
نگرانی بابت تو تا همین چند دقیقه ی پیش ولم نمیکرد.
قطره ی اشکمو گرفتم
--ببخشید اینجوری شد ولی منم تقصیری نداشتم.
--میدونم مامان جان میدونم عزیزدلم.
رفت تو اتاق و من و عمو حمید تنها بودیم.
--رها جان
--بله؟
--میدونم این چندسال بهت سخت گذشت. ولی مدیونی فکر کنی بیخیال تو شده بودیم.
خیلی خوشحالم که برگشتی بابا!
بابا گفتنش برام عجیب نبود چون ۱۵سال قبل قرار بود من دختر این خانواده بشم اما نشد.
--رها
برگشتم سمت زهره خانم
--جانم؟
--میخوایم بریم مراسم خاکسپاری.
توام میای؟
با فکر کردن به اتفاق امروز بغض کردم
--بله منم میام.
همراه زهره خانم و عمو حمید و ساسان سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت بهشت زهرا (س)
عمو حمید ماشینو پارک کرد و چهارتایی رفتیم سمت فامیلای زیبا خانم.
زهره خانم رفت سمت خانمی که صبح غش کرد و بغلش کرد و هردوشون به گریه افتادن.
رفتم سمت شهرزاد و بغلش کردم و شروع کردیم گریه کردن.
با گریه گفت
--رها خاله زیبام خیلی زود رفت!
تازه داشتم طعم خاله داشتنو میچشیدم.
از حرفش تعجب کردم اما به روش نیاوردم.
--میدونم عزیزم میدونم.....
همینجور که پشت سر جنازه همراه زهره خانم میرفتم کامرانو از دور دیدم.
دقیق نگاهش کردم.خودش بود!
سریع نگاهمو ازش گرفتم و سرمو انداختم پایین.
ترس تو وجودم رخنه کرده بود و ناخودآگاه دستام شروع به لرزیدن کرد.
زهره دستمو گرفت
--رها مامان چیشد؟
--هی.. هی.. هیچی!
دستمو گرفت تو دستش و با لبخند نگاهم کرد.
گرمای دستش واسم آرام بخش بود.
اما ذره ای از ترسمو کم نکرد.
هیچی از خاکسپاری زیبا نفهمیدم و ترس اینکه کامران دنبالم باشه یه لحظه ازم دور نمیشد.
زهره رفت سمت رستا و همون خانمی که فهمیده بودم اسمش مهتابه و خاله ی رستاس.
گوشه ای رو صندلی نشستم و با ترس به دور و برم نگاه کردم.
ساسان متعجب گفت
--چرا انقدر مضطربی؟
بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن.
ناراحت گفت
--میدونم زیبا خانم خیلی مهربون بود ولی خب همه ی ما یه روزی به دنیا میایم و یه روزم از دنیا میریم.
با گریه صداش زدم
--ساســان!
--بله؟
--م.. م.. من کامرانو دیدم.
اخم کرد و متعجب گفت
--کامران؟ همونی که تو رو دزدید؟
سرمو به علامت تأیید تکون دادم.
ریز به اطرافش نگاه کرد.
--کجاس؟
--نمیدونم یه لحظه دیدمش.
کلافه گفت
-- مطمئنی خودش بود؟
با گریه نالیدم
--آره بخـــدا دیدم دوبارَم دیدم. خودش بود.
--باشه رها آروم باش.
--ساسان!
--بله؟
--من خیلی میترسم! نکنه بلایی سرمون بیاره؟
با اطمینان گفت
--تا من هستم از هیچی نترس!
این جملش بهم آرامش داد و حجم زیادی از ترسمو کم کرد.
--الانم پاشو بریم.
بلند شدم
--پس زهره خانم اینا؟
--رفتن تالار.
--تالار واسه چی؟
--چون مراسم ختم زیبا خانم تالاره.
--آهان.
--من به مامان اینا گفتم تورو میبرم.
--باشه پس بریم......
ماشینو توی پارکینگ تالار پارک کرد و همین که خواستم از ماشین پیاده شم صدام زد
--رها
سوالی برگشتم سمتش
--خیلی مراقب خودت باش.
--واسه چی؟
--احتیاط شرط عقله.
دوس ندارم اتفاقی که اون روز افتاد خدایی نکرده بیفته.
--باشه.
تا دم دری که خانم ها و آقایون رو از همدیگه جدا میکرد باهم دیگه بودیم.
ساسان ایستاد دم در ورودی خانم ها
--تو برو من بعد اینکه تو رفتی میرم.......
دم در ایستاده بودم و با چشمام دنبال زهره خانم میگشتم.
از سر یه میز بلند شد و اومد سمتم.
--سلام.
--سلام مامان جان
دستمو گرفت
--بیا بریم بشین.
نشستیم سریه میز و چندتا گارسون قرآنارو بین خانما پخش کردن.
زهره خانم شروع کرد به خوندن و منم نمیدونستم چیکار کنم.
تا حالا قرآن نخونده بودم و اولین باری بود که قرآن به دستم میومد.
زهره قرآنشو گذاشت رو میز و با لبخند روبه من گفت
--بیا باهم میخونیم.
از اینکه منو درک میکرد حس خوبی بهم دست داد.
کلمات رو آروم آروم میگفت و من تکرار میکردم.
هرجا که اشتباه میگفتم غلطامو بهم میگفت.
حس خوبی که اون روز بعد از قرآن خوندن بهم دست داد و هیچ وقت فراموش نمیکنم....
رفتیم سالن غذاخوری و بعد از صرف نهار من با عمو حمید و زهره خانم برگشتم خونه اما ساسان گفت میره یه جا کار داره.
تو هال نشسته بودم.
زهره خانم صدام زد
--جانم؟
--بیا اتاق یه لحظه.
رفتم تو اتاق و با لبخند گفتم
--جانم؟
--اینجا اتاق توعه.
با تعجب گفتم
--اتاق من؟
--آره عزیزم از اولم قراربود این اتاق واسه تو باشه.
خجالت زده گفتم
--خیلی ممنون.
موبایلم زنگ خورد
--الو؟
--سلام رها خونه ای؟
--آره.
--باید بریم خونه ی قبلی.
ففط به مامان اینا چیزی نگو.
--چرا؟
--دلیلشو بعد بهت میگم.
--باشه.
--دم در منتظرم بیا....
زهره خانم کنجکاو گفت
--کی بود؟
--ساسانه میگه باهم بریم بیرون.
--باشه پس واسه شام برگردید میخوام یه غذای خوشمزه واسه دخترم بپزم.
لبخند زدم
--چشم.
رفتم بیرون و سوار ماشین شدم.
--سلام.
--سلام خوبی؟
--ممنون.
--باید بریم خونه ای که با زیبا زندگی میکردی.
وسایلتو بیاریم خونه مامان اینا.
تلخند زدم
--مامان اینا.
--رها حاضرم قسم بخورم اونا حتی بیشتر از تو رو دوس دارن.
با بغض گفتم
--میدونم ولی...
اینکه بعد از چندسال هنوز منو دختر خودشون میدونن شرمندم میکنه.
لبخند زد
--شرمنده نباش تو از اولم دختر آقا حمید بودی.
مکث کرد و گفت
--رها
--بله؟
--میای بریم گلستان شهدا؟
--همونجایی که شهید گمنام بود؟
--آره.
--بریم....
رفتیم اونجا و ساسان رفت سر همون قبری که اون روز رفتیم.
اینبار احساس بهتری داشتم.
فاتحه خوند و قبر رو بوسید.
سربت زیر گفت
--نمیدونم کار درستیه یا نه.
--چی درسته؟
--اینکه..
مکث کرد و گفت
--با اینکه دفعه ی دومه اینو میگم ولی...
بامن ازدواج میکنی؟
با بهت به چشماش خیره شدم.
--یک کلمه بگو آره یانه؟
اون روز بهم قول دادی راجبش فکر کنی.
فکر کنم تا الان فکراتو کرده باشی.
مکث کرد و ادامه داد
--اگه... اگه احیاناً به حسام علاقمندی بازم بهم بگو.
با جرأت میتونستم بگم عاشق ساسان بودم و علاقم به حسام یه حس زودگذر بود.
با خجالت گفتم
--آره.
تلخند زد
-- میدونستم تو به حسام علاقمندی.
ولی خب نمیخوام فردا روز حسرت اینکه کاری نکردم رو بخورم.
نفسشو صدادار بیرون داد.
ایستاد و پشتشو کرد به من.
منظورمو اشتباه گرفته بود.
صداش زدم
--ساسان!
برگشت و با گوشه ی چشم بهم خیره شد.
--م..من به حسام علاقمند نیستم.
با ذوق برگشت سمتم.
--پس یعنی؟
وااای خدایا شکرت!
خجالت زده سرمو انداختم پایین و لبخند زدم......
در خونه رو باز کردیم و رفتیم تو خونه.
ساسان نشست رو مبل.
--من میمونم تو لباساتو جمع کن بریم.
--به زهره خانم چی بگم؟
یکم فکر کرد
--بگو اینارو خریدیم.
چون اگه بفهمه تو با زیبا زندگی میکردی خیلی ناراحت میشه.
چون تو رو ازش پنهون کردم.
--باشه.
نگاهم افتاد به اتاق زیباو گریم گرفت.
رفتم تو اتاقم و با گریه نشستم رو تختم.
خفه گریه میکردم تا یه موقع ساسان نفهمه.
زیبارو خیلی دوس داشتم حتی بیشتر از زهره خانم.
کسی که یک ماه تموم ازم مراقبت کرد و نزاشت اذیت بشم.
لباسامو گذاشتم تو یه نایلون و از اتاق رفتم بیرون.
--بریم؟
--بریم.
دوباره به اتاق زیبا نگاه کردم و رفتیم بیرون.
همین که ساسان میخواست در رو ببنده کامران از واحد روبه رویی اومد بیرون و با دیدنش ساسانو پس زدم و رفتم تو خونه.
ساسان اومد تو خونه و در رو بست.
با تعجب گفت
--رها چرا برگشتی؟
حس میکردم تک تک سلولای قلبم در حال انفجاره.
با بغض گفتم
--ک.. ک... ا..
گریم گرفت و نتونستم ادامه حرفمو بزنم با صدای آرومی گفت
--باشه رها آروم باش.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🍁در حوالی پایین شهر🍁
قسمت28
این حجم ترس از کامران رو خودمم باور نمیکردم اما وقتی میبینمش دست خودم نیست.
فکر اینکه بخواد بلایی سر ساسان بیاره دیوونم میکرد.
ساسان تماسش تموم شد و اومد تو هال.
--پاشو بریم رها.
--من میترسم.
اخم کرد
--از کی میترسی؟ از اون پسره ی...
لا اله الا ﷲ.
--اگه بلایی سرمون بیاره چی؟
--نترس هیچ کاری نمیتونه بکنه.
رفت از چشمی در بیرونو دید.
--رها بیا ببین هیچکس نیست.
رفتم دم در و بیرونو نگاه کردم و خداروشکر کسی نبود.
در رو باز کرد و اول خودش و پشت سرش من رفتم بیرون......
سوار ماشین شدیم.
سکوت حکم فرمایی میکرد و از شیشه داشتم خیابونارو نگاه میکردم.
تا دم خونه نه من و نه ساسان هیچکدوم حرف نزدیم.
ماشینو تو پارکینگ پارک کرد و خواستم از ماشین پیاده شم صدام زد.
--رها نمیخواد لباسارو ببریم.
--چرا؟
--آخر شب که مامان اینا خوابیدن میارم بالا میزارم پشت در اتاقت.
--باشه.....
سلام کردم و زهره خانم با لبخند اومد سمتم.
--سلام عزیزم.
به عمو حمید هم سلام کردم و نشستم رو مبل.
ساسان همراه با مامانش تو آشپزخونه با صدای آرومی حرف میزدن و من و عمو حمید نشسته بودیم رو مبل.
خندید
--انگاری صحبت مادر پسریه.
خندیدم
--بله.
--حالا که اینطور شد ماهم سرصحبت پدر دختری رو باز میکنیم.
داشت از دوران نامزدی خودش و زهره خانم میگفت.
اونقدر حرفاشو بامزه میزد که تموم اتفاقات بد زندگیم فراموشم شده بود و از ته دل میخندیدم.
زهره خانم اومد
--رها مامان پاشو بیا اتاق.
رفتم تو اتاق.
در رو بست و رفت سمت کمد.
یه شومیز حریر گلبهی برداشت و گرفت سمت من.
--بپوش ببینم چطوره.
--مرسی زهره...
لبخندش محو شد
-- هنوزم ازم دلخوری؟
--نه چرا باید دلخور باشم؟
--آخه یه عمر آرزو داشتم دخترم مامان صدام کنه. اون روز وقتی نبودی پیش خودم گفتم دیگه قرار نیست از زبون دخترم کلمه ی مامان رو بشنوم.
اما الان که تو رو دیدم حسم زنده شد ولی تو هنوز ازم دلخوری.
به خودم اجازه دادم و بغلش کردم.
--اصلاً هم اینطور نیست.
مکث کردم و گفتم
--مامان زهره.
با بغض گفت
--جان مامان زهره! الهی من قربونت برم.
شومیزو پوشیدم و ایستادم جلو آینه.
روسریمو از سرم برداشتم و موهامو باز کردم.
--ماشاﷲ چه موهای قشنگی داری رها!
لبخند زدم و خواستم با کلیپس ببندمشون.
کلیپسمو گرفت و منو نشوند لب تخت.
--بزار موهاتو ببافم واست.
موهامو مدل دار بافت و با لبخند گفت
--خیلی خوشگل بودی خوشگل تر شدی.
موهامو گذاشتم تو لباسم و شال همرنگ شومیز که مامان زهره داد رو برداشتم و سرم کردم.
--خوشگله؟ بهم میاد؟
--وای رها عالیه!
رفتیم تو هال ولی عمو حمید و ساسان نبودن.
--پس بقیه کجان؟
یدفعه عمو حمید همراه با یه کیک و ساسان شاسخین به دست از اتاق اومدن بیرون.
شروع کردن تولدت مبارک بخونن و من هاج و واج وسط هال ایستاده بودم.
مامان زهره دستمو گرفت و کشوندم سمت مبل.
کیک و گذاشتن مقابل من رو عسلی و شاسخینم گذاشتن کنارم روی مبل.
--واااای اینا مال منه؟
ساسان خندید
--آره دیگه واسه من که کسی شاسخین نمیخره.
لبخند دندون نمایی زدم
--مـــرسی!
عمو حمید با لبخند گفت
--انشاﷲ هزار ساله بشی دخترم.
--ممنون.
مامان زهره با بغض گفت
-- میدونی چند سال منتظر این صحنه بودیم!
بغضم گرفت و نزدیک بود اشکم بریزه که ساسان گفت
--رها شمعاتو فوت نمیکنی؟
به شمع بیست و یک خیره شدم و تازه فهمیدم اولین باره کسی واسم تولد میگیره.
چشمامو بستم و خواستم شمعارو فوت کنم که ساسان دستپاچه گفت
--عــه عــه عـــه رهـــا!
چشمامو باز کردم و با تعجب بهش زل زدم
مامان زهره با تعجب گفت
--چی شده ساسان؟
ساسان خندید و با شیطنت گفت
-- مگه نباید اول آرزو کنه.؟
همه خندیدن و چشمامو بستم.
اولین کسی که اومد تو ذهنم ساسان بود.
آروزی خوشبختی واسه دوتامون کردم و شمعارو فوت کردم.
مامان زهره یه گردنبند طلا سفید و عمو حمیدم یه ساعت اسپرت خیلی شیک بهم داد.
ساسان شاسخینو برداشت و گذاشت رو پاهام.
--اینم هدیه ی منه.
با دیدن شاسخین یاد گذشته و روزایی که ساعت ها پشت شیشه ی مغازه بهش زل میزدم افتادم.
تازه فهمیدم همون شاسخینیه که تو بچگی بزرگترین آرزوم بود.
با بغض لبخند زدم
--خیلی ممنون.
ساسان تلخند زد و سرشو انداخت پایین.
کیکو خوردیم و بلند شدم بشقابارو جمع کنم که مامان زهره دستمو گرفت و ناخودآگاه تعادلم و از دست دادم و ولو شدم رو مبل.
اما خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و صاف نشستم.
عمو حمید جدی اما با لبخند گفت
--از اونجایی که من میدونم ساسان زودتر از من و زهره تو رو پیدا کرد.
با خجالت گفتم
--بله.
--خجالت نکش دخترم این از کم کاری من و زهره بوده.
اما از وقتی که پیدات کرده
به ساسان نگاه کرد و با شیطنت گفت
--کلاً از این رو به اون رو شده.
ساسان خجالت زده سرشو انداخت پایین.
عمو حمید خندید و ادامه داد.......
از اونجایی که فلسفه بافی باعث آب شدن ساسان از خجالت میشه میرم سر اصلا مطلب.
لبخند زد
--ساسان به تو علاقمندِ دخترم.
اینبار من با خجالت سرمو انداختم پایین.
مامان زهره معترض گفت
--ای وااای کی شما دوتا انقدر خجالتی شدین؟
عمو حمید خندید
-- خب معلومه خانم از وقتی عاشق همدیگه شدن!
هر دوشون خندیدن و عمو حمید گفت
--خب رها بابا جواب تو چیه؟ توام به ساسان علاقه مندی؟
گونه هام داغ شده بود و قلبم میخواست از سینم بزنه بیرون.
با صدای ضعیفی گفتم
--خب چیزه... یعنی...
ساسان با تعجب بهم نگاه کرد و چشماش رنگ التماس گرفت.
--یعنی بله منم....
عمو حمید حرفمو قطع کرد
--خب پس دیگه اوکی شد.
رو کرد سمت ساسان
--بفرما اینم از رها!
ساسان خندید
--ممنون.
مامان زهره با ذوق گفت
--واااای چقدر بامزه! ازدواج خواهر و برادر.
لبخند زد
--پس فردا میریم آزمایشگاه واسه انجام کارای عقد.
باورم نمیشد به این زودی تصمیم بگیرن.
با تعجب گفتم
--نه مامان من..
ساسان پرید وسط حرفم و دستشو تأکید وار تکون داد
--آره مامان فردا حتماً زنگ بزن تا بریم.
مامان زهره خندید
--بمیرم بچم چقدر هوله.
ساسان حق به جانب گفت
--مامان جان جوون18ساله نیستما!
سی سالمه خیر سرم.
لحن حرف زدنش باعث شد هـِرتی بزنم زیر خنده.
بقیه سوالی بهم خیره شدن.
لبخند دوندون نمایی زدم
--چیزه... یاد یه خاطره ی خنده دار افتاد.
ساسان معنی دار نگاهم کرد.
با زنگ موبایلش ببخشیدی گفت و رفت تو اتاق.
مامان زهره دستشو گذاشت رو شونم
--رها مامان اگه هنوز کامل فکر نکردی به من بگو من ساسانو راضی میکنم.
لبخند زدم
--نه خب فکر کنم فکر کردن کافی باشه.
ساسان از اتاق اومد بیرون و با عجله خداحافظی کرد و رفت.
خیلی کنجکاو بودم بدونم کجا رفت ولی نپرسیدم..........
واسه شام هیچکس اشتها نداشت و عمو حمید و مامان زهره زود خوابیدن.
تو اتاقم نشسته بودم و فکر ساسان رهام نمیکرد.
به ذوق اینکه لباسامو بیاره دم در اتاق و ببینمش بیدار مونده بودم.
ساعت ۱۲ شب بود.
خیلی گرسنم بود و نمیدونستم باید چیکار کنم.
از اینکه بخوام برم از یخچال خوراکی بردارم
خجالت میکشیدم.
۱۲ونیم دیگه نتونستم تحمل کنم و خیلی آروم از اتاقم رفتم بیرون و پاورچین پاورچین رفتم سمت آشپزخونه.
از تو یخچال یه سیب برداشتم و داشتم سیب میخوردم که یدفعه سایه ی یه نفر ظاهر شد.
در حین خوردن هیـــن کشیدم و سیب پرید تو گلوم.
شروع کردم سرفه کردن و حس میکردم دارم خفه میشم.
صدای ساسان اومد و با صدای آروم و متعجبی گفت
--رهـــا خوبــی؟
نمیتونستم حرف بزنم و فقط سرفه میکردم.
دستپاچه شده بود و نمیدونست چیکار کنه.
تو تاریکی یه چیز برداشت و اومد سمت من.
با دستش چندبار پشت سر هم تو کمرم ضربه زد تا حالم بهتر شد و شروع کردم نفس عمیق کشیدن.
یدفعه لامپ آشپزخونه روشن شد و مامان زهره با تعجب گفت
--ساسان مامان چرا دم کنی قابلمه رو کردی تو دستت؟
ساسان تو یه حرکت دم کنی رو از دستش درآورد و پشت سرش قایم کرد.
با لکنت گفت
--من چیزه..یعنی خب....
مامان زهره تازه فهمید منم هستم.
--رها مامان چیزی شده؟
از خجالت داشتم آب میشدم
--نه چیزه...مامان...راستش من گرسنم بود اومدم داشتم سیب میخوردم یدفعه ساسان اومد ترسیدم سیب پرید تو گلوم.
لبخند زد
--آخــی عزیزم این که خجالت نداره!
تو دختر این خونه ای.
یدفعه با شیطنت گفت
--حــالا فهمیـــدم! چرا دم کنی تو دست ساسان بود.
من و ساسان هردو خجالت کشیدیم و ساسان از آشپزخونه رفت بیرون.
--بمیرم بچم خجالت کشید.
لبخند زد
--غذا از ظهر مونده گرم کنم بخوری؟
--نه ممنون سیر شدم.
اینو گفتم و با سرعت رفتم تو اتاقم.
در رو بستم و چسبیدم به پشت در.
داشتم خودمو لعن و نفرین میکردم که صدای پیامک موبایلم اومد.
موبایلمو برداشتم
ساسان نوشته بود:
--ببخشید رها! من مجبور شدم اینکارو بکنم چون ممکن بود خدایی نکرده اتفاقی واست بیفته.
این این حجم باحیاییش بغض کردم و تو دلم
هزار بار قربون صدقش رفتم.
دوباره پیام اومد
--اگه بیداری بگو برم لباساتو بیارم.
نوشتم
--بیدارم.
چند دقیقه بعد ضربه ای به در اتاقم خورد.
رفتم و نایلون لباسام رو برداشتم و خیلی سریع در اتاقو بستم.....
لباسامو تو کمد آویزون کردم و دراز کشیدم رو تختم.با ذهنی پر از فکر و خیال کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد.
--رها مامان!رها جون!
زیر چشمامو یکم باز کردم
--جانم؟
--پاشو کاراتو بکن میخوایم بریم آزمایشگاه......
بین مانتوها بلند ترینشو انتخاب کردم و با شلوار کتون و شال پوشیدم.
از اتاق رفتم بیرون و دیدم مامان زهره تنهاس.
--پس بقیه؟
--بابا که سرکاره ساسانم همینطور.
ساسان گفت هرموقع رفتیم اونجا زنگ بزنیم تا مرخصی بگیره و بیاد.
--آهان.
--حاضری مامان؟ بریم؟
--بله.
با تاکسی رفتیم آزمایشگاه.
چند دقیقه بعد ساسان اومد و تو نوبت نشسته بودیم.
از استرس پامو تکون میدادم و نمیدونستم دلیل استرسم واسه چیه.
--چی شده رها؟
با صدای ساسان برگشتم سمتش
--ها.. هان؟
--میگم چی شده؟ چرا انقدر استرس داری.
--اهان هیچی همینجوری.
ساسان اومد حرف بزنه که نوبتمون شد و مامان زهره همراه من اومد.
با دیدن سرنگ چشمامو بستم و سرمو سمت مخالفش چرخوندم و پرستار خیلی سریع کارشو انجام داد.
بعد از اینکه کارمون توی آزمایشگاه تموم شد با ساسان برگشتیم خونه و ساسان دوباره رفت سرکار.
بعد از اینکه صبححونه خوردیم میزو جمع کردم و ظرفارو شستم.
مامان گفت
--رها
--بله مامان؟
--غذا چی درست کنم به نظرت؟
--هرچی خودتون دوس دارید.
--نه دیگه تو بگو
یاد خورشت قیمه های زیبا افتادم و بغض گلومو گرفت.
--برنج وخورشت قیمه.
--اتفاقاً خودمم هوس کرده بودم.
تلفن زنگ خورد
مامان از تو آشپزخونه صدام زد
--رها مامان تلفونو بردار.
جواب دادم
--الو؟
صدای مرد آشنایی تو گوشم پیچید
--سلام. رها خانم؟
مردد گفتم
--سلام بله.
--پس درست فهمیدم!
--ببخشید شما؟
خندید
--زوده که منو نشناسی خانم خانما.
ترس تو وجودم رخنه کرد.
--من کامرانم.
راستی خوشگله بفهمم از تماس امروز به ساسان جونت چیزی گفتی منم بی رودربایستی خبرشو میارم واست.
از ترس تلفن از دستم افتاد و اشکام بیصدا شروع به ریختن کرد.
مامان صدام زد
--رها کی بود مامان؟
نمیتونستم حرفی بزنم و حس میکردم نفسم بالا نمیاد.
--رها؟
اومد بالاسرم و با تعجب گفت
--چته مامان چرا گریه میکنی؟
دید حرفی نمیزنم آروم به صورتم ضربه زد
--چرا رنگت پریده؟
با بغض گفت
--رها چرا حرف نمیزنی؟
کـــی بود پشت خط؟
همون موقع تلفن زنگ خورد و مامان به امید اینکه همون نفره جواب داد
--الو
ساسان تویی مامان!
نه چیزیم نیست
یدفعه گریش گرفت
ساسان رها حرف نمیزنــه!
صدای فریاد ساسان از پشت خط اومد
--چــرا؟ گوشیو بده بهش ببینم.
گوشیو گذاشت در گوشم
با صدای ساسان گریم بیشتر شد
--الو رها؟ سلام خوبی؟
کلافه گفت
--چیشده؟ چرا جوابمو نمیدی؟
فریاد زد
--رهـــا!
کم کم چشمام گرم شد و نفهمیدم چی شد......
با صدای ساسان چشمامو باز کردم
اولین چیزی که دیدم چشمای اشکیش بود.
--رها بیدار شدی؟
--ساسان...
گریه نزاشت ادامه بدم و دستامو گرفتم مقابل صورتم.
با تصور اینکه کامران بلایی سر ساسان بیاره گریم شدت گرفت.
چندبار صدام زد و دید جواب نمیدم با صدای بلندی گفت
--د آخه لعنــتی حرف بزن!
مامان اومد تو اتاق
--چرا داد میزنی ساسان؟
اومد سمت من و دستامو از رو صورتم برداشت
با گریه گفت
--الهی قربونت برم بیدار شدی!
خوبی مامان؟
--ب..بله.
بغلم کرد و سرمو بوسید.
--دیگه اینجوری نشو رها! مامان زهره دق میکنه.
دستامو دور کمرش حلقه و از ته دلم گریه کردم.
ساسان کلافه از اتاق رفت بیرون و مامان گفت
--بچم از وقتی فهمید تو اینجوری شدی دل تو دلش نیست بیدارشی.
با گریه نالیدم
--مــامــان!
--جون دل مامان؟
--ا...ا...اگه یه چیزی بهت بگم قول میدی به ساسان...
ساسان اومد تو اتاق
ناراحت گفت
--چیو به من نگه رها؟
سرمو انداختم پایین و سکوت کردم.
مامان متأسف سرشو تکون داد
--من برم یه چیزی واست بیارم.
و از اتاق ربت بیرون
ساسان ملتمس گفت
--رها چرا نمیخوای حرف بزنی؟
صداش خدشه دار شد
--انقدر واست غریبم؟
--نه.
--پس بگو ببینم امروز چیشد که تورو به هم ریخت.
از یه طرف از عکس العمل ساسان و از طرف دیگه تهدید جونش میترسیدم.
--اگه بهت بگم قول میدی کاری نکنی؟
--چیکار نکنم؟
یا گریه سرمو به طرفین تکون داد
--ساسان منو ببخش!
--واسه چی رها؟ مگه تو چیکار کردی؟
حرفای کامرامو موبه مو واسش گفتم و اون هر لحظه متعجب تر میشد.
--رها جون من کامران گفت؟
--بخدا به جون خودم قسم.
عصبانی گفت
--غلط کرد که گفت...
--غلط کرد که گفت.....
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
--رها در مورد این موضوع به مامان چیزی نگو.
--چرا؟
--چون مامان کامرانو نمیشناسه و هرجا بخوایم بریم خیلی نگران میشه.
--باشه.
با زنگ خوردن موبایلش از اتاق رفت بیرون.
مامان اومد و واسم خوراکی آورد.
--رها مامان اینارو بخور تا غذا حاضر بشه.
حس میکردم خیلی ناراحته.
با لبخند گفتم
--مامان.!
--جانم؟
--ببخشید که امروز ناراحتت کردم.
لبخند زد و موهامو بوسید
--اشکالی نداره قربونت برم!
بالبخند گفتم
--شما هم بخور.
--من این چیزایی که تو و ساسان عاشقشید رو دوس ندارم.
خندیدم و مامان رفت بیرون.
دلهره و اضطراب مثه خوره افتاده بود به جونم.
فکرم رفت به روزی که اومد منو از خونه ی کامران آورد.
با خودم گفتم یعنی ساسان از کجا میدونست من اونجام؟
چحوری تونست منو پیدا کنه و بیاد اونجا؟
اصلاً ساسان از کجا کامرانو میشناسه؟
علامت سوالایی که جوابشونو نمیدونست
مثه زنجیر مغزمو احاطه کرده بودن.
دلو زدم به دریا. یه لواشک هسته دار باز کردم و خوردم....
سرمیز ناهار من و مامان تنها بودیم.
--مامان پس..
میخواستم بگو عمو حمید اما پیش خودم فکر کردم مامان ناراحت میشه.
--پس چی مامان؟
--بابا و ساسان؟
نفسشو صدادار بیرون داد
--بابات که مرکزه ساسانم از وقتی رفته بیرون موبایلشو جواب نمیده.
--مرکز؟ مرکز کجاس؟
لبخند زد
--رها مامان انگار یادت رفته بابات پلیسه.
یاد گذشته افتادم.
روزی که مأمورا افتادن دنبال تیمور و تیمور با بقیه ی بچه ها فرار کرد.
اون موقع سه چهار ساله بودم و نتونستم سریع فرار کنم.
وسط راه افتادم رو زمین و یکی از همون پلییسا با مهربونی از رو زمین بلندم کرد و اشکامو پاک کرد.
از اون روز به بعد هر روز میاومد و بهم سر میزد.
واسم شکلات و پاستیل و... میاورد و من با بقیه ی پچه ها تقسیم میکردم.
--رها؟
نگاهمو از دیوار گرفتم و نفسمو صدادار بیرون دادم
--جانم؟
--بخور غذاتو یخ کرد مامان...
ساعت ۴بعد از ظهر بود و مامان کار بانکی داشت ازم خواست باهاش برم اما من نرفتم.
تنها توی اتاقم نشسته بودم که موبایلم زنگ خورد.
جواب دادم
--الو؟
--سلام رها خوبی؟
--سلام ممنون.
--خونه ای؟
--بله.
--میای بریم مزار شهدا؟
--الان؟
--آره حاضرشو نیم ساعت دیگه من میام.
-- باشه. فقط مامان خونه نیستا.
متعجب گفت
--پس کجاس؟
--رفت بیرون کار بانکی داشت.
کلافه گفت
--خیلی خب. فعلا خداحافظ.
مانتو و شوار و روسری همرو مشکی پوشیدم و رفتم تو آشپزخونه روی یه کاغذ واسه مامان یادداشت گذاشتم.
با صدای آیفون رفتم پایین و سوار ماشین شدم.
--سلام.
--سلام خوبی؟
--ممنون.
--مامان نگفت کی میاد؟
--نه......
توی راه نگاهم رو یه گلفروشی خیره موند
تندی گفتم
--ساسان
--بله؟
--میشه مثه اون روز واسه اون شهید گل بخری؟
--اره اتفاقاً میخواستم بخرم خوب شد گفتی.
ماشینو پارک کرد.
--پیاده شو.
--منم بیام؟
--آره اینجوری خیالم راحت تره.....
دوتا شاخه گل رز قرمز خریدیم و رفتیم مزار شهدا.
ورودی اونجا پر از ماشین بود.
ساسان ماشینو پارک کرد و رفتیم همون جای همیشگی.
سر قبر نشسته بودیم و به سنگ قبر خیره شده بودم.
با صدای شهرزاد سرمو بلند کردم.
شهرزاد همراه با یه مرد جوون همسن و سال ساسان کنارش ایستاده بود.
همراه با من ساسان هم ایستاد و خیلی صمیمانه با مرد کنار شهرزاد سلام و تعارف کرد و بعدم به شهرزاد سلام کرد.
به شهرزاد سلام کردم وبغلم کرد.
--واااای رها چقدر دلم برات تنگ شده بود.
لبخند زدم
--منم همینطور.
شهرزاد دستشو گرفت سمت مرد جوون
--حامد جان رها خانم.
--رها جون اینم حامد همسر بنده.
محترمانه سلام کردم و در مقابل با احترام جواب سلاممو داد.
مردی که حالا فهمیده بودم اسمش حامده زد سر شونه ی ساسان
--به سلامتی داری میری قاطی مرغا دیگه.
هردوشون خندیدن و من خجالت زده سرمو انداختم پایین.
شهرزاد لبخند زد
--انشاﷲ خوشبخت بشین.
لبخند زدم
--ای بابا هنوز که چیزی معلوم نیست.
ساسان جدی گفت
--چرا شهرزاد خانم خیلیم معلومه.
از خجالت درحال آب شدن بودم و دلم میخواست ساسانو از وسط نصف کنم.
شهرزاد اومد نزدیکم
--میخوای بریم بازارچه؟
با تعجب گفتم
--مگه اینجا بازارچه داره؟
--آره بیا بریم میبینی.
ساسان گفت یه لحظه صبر کنید
اومد سمتم و کارتشو داد بهم
--رمزش چهارتا پنجه.
با خجالت گرفتم و تشکر کردم.....
توی یه سالن یه بازارچه از شهدا زده بودند.
وسایل تزئینی،لوازم التحریر، کتاب و...همه و همه عکس شهدا روش بود.
شهرزاد به غرفه های کتاب فروشی میرفت و به ظاهر با شناختی که از قبل داشت کتاب انتخاب میکرد و منم مثه جوجه اردک زشت دنبالش راه میرفتم.
--رها.
--بله؟
--میگم چرا واسه خودت چیزی نمیخری؟
--من خب چیزه...
رد نگاهمو دنبال کرد و با ذوق گفت
--وااای رها اینا که خیلی خوشگلن!
از تصور انگشترا تو دست جفتمون لبخند به لبام نشست
--بریم بخرمش.
--آره حتماً.
فروشنده چندتا مدل دیگه گذاشت رو میز ولی انگار همون اولی از همشون قشنگ تر بود...
انگشترارو گذاشت تو یه جعبه ی مخصوص.
پولشو حساب کردم و جعبه رو برداشتم.
همینجور که داشتیم تو بازار راه میرفتیم تلفن شهرزاد زنگ خورد.
جواب داد
--سلام.جانم حامد؟
نگران گفت
--باشه باشه الان میایم.
موبایلشو گذاشت تو کیفش.
--رها حامد میگه مامانم زنگ زده گفته امیرعلی افتاده رو زمین و هرکاری میکنه گریش بند نمیاد......
حامد و شهرزاد رفتن و من و ساسان موندیم.
لبخند زد
--بچه داشتنم خوبه هــا!
چشمش خورد به من و از حرفش خجالت کشید.
--میخوای بریم بازارچه؟
--من که رفتم.
--موزه ی دفاع مقدس چی رفتید؟
کنجکاو گفتم
--موزه ی دفاع مقدس؟
--پس نرفتید. اشکالی نداره باهم دیگه میریم.....
یه سالن دیگه به اسم موزه ی دفاع مقدس یکم اونطرف تر بازارچه بود و رفتیم اونجا.
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد تانک بزرگی بود که وسط سالن درش حفاظ بود.
با تعجب گفتم
--این تانکه درسته؟
ساسان حرفمو تأیید کرد و شروع کرد درباه ی کاراییش توضیح بده.
اونجا پر از سلاح و اسلحه هایی بود که تا به حال اسمی ازشون نشنیده بودم و ساسان مثل یه متخصص همرو واسم توضیح میداد.
از نظر منی که واسه اولین بار میرفتم اونجا خیلی جالب بود.
بیشتر خانما اونجا چادری بودن و بعضی هاشون خیلی بد بهم نگاه میکردن.
پیش خودم دنبال دلیل بودم که ساسان صدام زد
--رهـا!
متفکر گفتم
--بله؟
اومد حرفی بزنه اما گفت
--چرا تو فکری؟
--نمیدونم چرا بعضی از این خانما با نگاه خاصی نگاهم میکنن.
--چه نگاهی؟
--ببین یه نگاهیه که از نگاه مردم تو وقتایی که گدایی میکردم بدتره.
نفسشو صدادار بیرون داد
--تو توجهی نکن.
--آخه واسم مهمه که بدونم.
همینجور که به روبه رو خیره بود لبخند زد
-- شاید از نظر اون آدما چون تو چادر نداری دختر بدی هستی!
اما اونا نمیدونن که تو هنوز با چادر آشنا نیستی یا اگرم هستی شاید دلت نمیخواد بپوشی.
برگشت سمتم و لبخند زد
--مهم اینه که بهترین دختر روی کره ی زمینی.
خجالت زده لبخند زدم.
--ساسان!
--بله
--یادمه یه روزی میخواستم برم مسجد نماز بخونم ولی یه خانم با بدرفتاری بهم گفت چون چادر ندارم نمیتونم برم.
تلخند زدم
--چادر نداشتنم از سر بی بند و باری نبود.
من... من پول خریدنشو نداشتم.
اون موقع ها حتی لباسامونم لباس کهنه های بچه پولدارا بود.
قطره اشکی که از چشمم پایین ریخت رو پاک کردم.
--خیلی جاها بدون اینکه مقصر باشم قضاوت شدم.
آروم گفت
--رها!
--بله؟
--گذشته ای که من و تو داشتیم قرار نیست هیچ وقت از ذهنمون پاک بشه!
میدونی باید یادمون بمونه تا اگه یه روز یه دختر یا یه پسر فقیر و یا حتیٰ پولدار رو دیدیم پیش خودمون هزارتا فکر و خیال نکنیم.
چون قاضی فقط خداست!
حرفاش حالمو بهتر کرد و از فاز غم دراومدم........
توی راه برگشت کارت ساسانو از جیبم درآوردم
--اینم کارتت مرسی.
--بزار پیشت بمونه.
--واسه چی؟
با احساسی ترکیبی از خجالت و ذوق گفت
--چون از چند روز دیگه من و تو نداریم.
گونه هام داغ شد و ترجیح دادم به خیابون نگاه کنم....
مامان از تو آشپزخونه اومد بیرون.
--سلام.
--سلام عزیزم.
ساسان پشت سر من اومد و سلام کرد.
--سلام ساسان جان.
ساسان همینجور که میرفت سمت آشپزخونه گفت
--مامان بعد از ظهر رفته بودی بانک؟
--آره چطور؟
--آخه از اونجایی که من اطلاع دارم بانک ها تا ساعت ۲بازن.
مامان زد رو دستش
--پس بگـو چرا بانک باز نبود.
وااای چقدر فراموش کار شدم من.
--اگه کارتون واجبه میخواید فردا برم انجام بدم؟
مامان نشست رو مبل.
--رها بشین مامان.
نشستم رو مبل.
غمگین گفت
--حال عمت خوب نیست.
امروز شوهرش زنگ زد گفت حالش بد شده بردنش بیمارستان.
بنده خداها دست و بارشون هم تنگه.
منم دیدم یکم پس انداز دارم گفتم شماره حساب بفرستن واریز کنم.
ساسان کنجکاو گفت
--یعنی الان عمه بیمارستانه؟
--آره مامان بزار بابات اومد ببینم میشه چند روزی بریم شهرستان.
ساسان متفکر نشست رو مبل
--که اینطور.
با صدای چرخش کلید نگاه هرسمون برگشت سمت در.
بابا با لبخند چشمک زد
--به قول قدیمی ها چشمتون به در خشک شده بودا.
خندید و سلام کرد.
همه جواب دادن و مامان گفت
--بشین واست چایی بیارم.
--بشین مامان من میارم.
سینی چایی رو گذاشتم رو میز و نشستم.
مامان گفت
--رها مامان ما مجبوریم چند روز بریم شهرستان.
به ساسان نگاه کرد
--اما ساسان همراه ما نمیاد.
تو میای؟
--نمیدونم آخه من تا به حال عمه رو ندیدم.
بابا گفت
--زهره بزار سر یه فرصتی که همه چی اوکیه بچه هارو ببریم شهرستان.
--آره خب ولی بچه ها چی میشن؟
بابا گفت
--خب میتونن واسه یه مدت کوتاه بهم محرم بشن.......
ساسان با خجالت گفت
--آخه اینجوری نمیشه که.
مامان گفت
--چرا نمیشه مامان؟ الان ما میخوایم بریم شهرستان.
توام که نمیتونی بیای. رها هم که نمیاد. نمیشه که دوتا پسر و دختر نامحرم تو یه خونه باشن.
بابا گفت
--مامان راست میگه ساسان.
انشاﷲ عمت خوب بشه باهم میایم میرید محضر عقد میکنید و بعدشم جشن میگیریم براتون.
مامان بهم لبخند زد
--رها مامان چرا چیزی نمیگی؟
خجالت زده گفتم
--چی بگم خب.
--به سلامتی قراره تو و ساسان محرم بشیدا!
اگه راضی نیستی هیچ مشکلی نداره راحت بگو.
--والا نمیدونم مامان جون.
هرجور شما صلاح میدونید.
بابا رفت تو اتاقش و با یه کتاب برگشت.
لبخند زد
--ساسان بابا بلند شو بشین پیش رها.
ساسان از خجالت پیشونیش عرق کرده بود.
بابا شروع کرد به خوندن یه سری جمله که فکر کنم به زبان عربی بود.
بعد از اتمام جملات مامان گفت باید بگم قبلتم.
منم گفتم.
مامان لبخند زد و هردومونو بوسید
--انشاﷲ عقدتون.
بابا لبخند زد
--مراقب همدیگه باشید.
لبخند زدم و تشکر کردم.
باورم نمیشد با خوندن چندتا جمله و گفتن یه کلمه من و ساسان به هم محرم شده بودیم.....
سرمیز شام هیچکس حرفی نزد و شامو در سکوت خوردیم.
بعد از شام دور هم نشسته بودیم و هرکس مشغول کاری بود.
ساسان با لپ تاپش کار میکرد.
بابا شبکه ی خبر میدید و مامان داشت کتاب میخوند.
این وسط من هیچ کاری انجام نمیدادم.
نگاه ساسان چرخید سمت من و متفکر نگاهم کرد.
چند لحظه بعد رفت تو اتاق و با یه جعبه برگشت.
--کیا میان منچ بازی کنیم؟
مامان و بابا از پیشنهاد ساسان استقبال کردن و رفتن نشستن رو زمین.
ساسان صدا زد
--رها توام بیا دیگه.
منم به جمعشون اضافه شدم.
ساسان با شیطنت گفت
--خب مامان و بابا شما یه تیم.
من و رها هم تو یه تیم.
بابا خندید
--خیلیم عالی.
بازی خیلی جالبی بود و مامان و بابا همش میبردن و من و ساسان میباختیم.
بعد از چند دور بازی مامان اینا رفتن خوابیدن تا صبح زود برن شهرستان.
ساسان سرشو بلند کرد و عمیق به چشمام زل زد.
تپش قلب گرفته بودم و گونه هام داغ شده بود.
لبخند زد
--میخوای خودمون دوتایی بازی کنیم؟
--باشه.
هر سه دور بازی رو ساسان برد.
آخرین مهرشو حرکت داد.
بیصدا خندید
--دیگه شرمنده.
با ذوق گفت
--میخوای یه بار دیگه بازی کنیم؟
یه حسی میگفت اینبار من میبرم
--باشه.
بالاخره من بردم و با ذوق بیصدا گفتم
--آ باریکلا رها خانم!
ساسان خندید
--بر منکرش لعنت!....
اونشب تا نصفه شب به ساسان فکر میکردم.
پسری که نیمه ای از وجودمو پُر کرده بود و من عاشقانه عاشقش بودم....
صبح از خواب بیدار شدم و رفتم بیرون.
هیچکس خونه نبود و یه یادداشت روی در یخچال بود.
مامان نوشته بود:
--رها مامان ما صبح زود راه افتادیم دلم نیومد بیدارت کنم مواظب خودت و ساسان باش.
خداحافظ.
به میز صبححونه ای که تفاوت جدی با هر روز داشت نگاه کردم.
قوری چایی همراه با یه استکان و شیشه ی عسل و مربا در باز روی میز بود.
یه کره ی باز نشده با یه قالب بزرگ پنیر توی یه بشقاب بود.
با صدای تلفن جواب داد
--الو؟
--سلام رها خوبی؟
--سلام خوبم تو خوبی؟
خندید
--خوبم. صبححونه خوردی؟
--نه هنوز.
خندش بیشتر شد
--ببخشید دیگه من هول هولکی آماده کردم.
خندیدم
--آره کاملاً مشخصه.
--ناهار چی داریم؟
--نمیدونم.
با شیطنت گفت
--رها خواهش میکنم یه چیزی درست کن مامان نیست آب نشم مـــن!
از پررو بودنش چشمام گرد شد
--من که غذا پختن...
یادم به روزی افتاد که با زیبا ماکارونی پختم.
دستپاچه گفتم
--ب....بلدم.
--خوبه پس من ظهر میام خونه.
--باشه.
گوشی تلفن و گذاشتم و رفتم تو آشپزخونه.
دوسه تا لقمه نون و پنیر خوردم و میزو جمع کردم.
ساعت ۱۰بود و تا اومدن ساسان ۲ساعت فرصت داشتم.
شروع کردم به درست کردن غذا و اصلاً نفهمیدم زمان چجوری گذشت.
آخرین بشقابو آبکشی کردم و نفس عمیقی کشیدم.
در یخچال رو باز کردم و خیار و گوجه فرنگی برداشتم و گذاشتم رو میز.
همینجور که داشتم خیارارو خورد میکردم غرق در فکر بودم و با احساس سوزش دستم و صدای چرخش کلید توی در ایستادم.
ساسان با دیدنم با لبخند خندید
--سلــام! رها خانم.
تازه فهمیدم با شلوارک و تاپ و موهای نبسته ایستادم جلوش.
هین بلندی کشیدم و دویدم تو اتاق.
انگشتم خون میاومد و نمیدونستم باید چیکار کنم.
چندتا دستمال کاغذی همزمان گذاشتم رو انگشتم و تو آینه به خودم زل زدم.
موهام معنای واقعی جنگل آمازون رو داشت.
در کمدمو باز کردم و متفکر به لباسام خیره شدم...
یه شومیز آبی کاربنی با شلوار مشکی پوشیدم.
یه روسری مشکی ساتن مدل دار بستم و از اتاق رفتم بیرون.
ساسان نشسته بود تو آشپزخونه.
رفتم و با خجالت گفتم
--سلام.
لبخند زد
--سلام خوبی؟
--ممنون.
داشت خیار و گوجه هارو خورد میکرد.
--خوب شده؟
--آره بزار خودم انجام بدم.
خندید
--نه دیگه تو انقدر حواست به سالاد بود که ماکارونی دود شد رفت هوا.
با دستم زدم تو صورتم
--وای خاک بر سرم. سوخـــت؟
ساسان خندید
--نه بابا شوخی کردم.
نگاهش رو دستم خیره موند
--چرا از دستت خون میاد؟
به دستم نگاه کردم
--از چاقو برید.
دستمو شستم و با دستمال کاغذی خشک کردم ولی بازم خون میاومد.
ساسان یه چسب زخم از تو جعبه ی کمک های اولیه برداشت
--انگشتتو بیار جلو.
چسبو زد رو انگشتم.
--بیشتر مراقب باش.
--چشم.
موبایلش زنگ خورد و رفت تو هال.
--الو؟
سلام.
چـیی؟
باشه.. باشه الان میام.
کتشو برداشت و دوید سمت در.
مکث کرد و برگشت سمتم و خجالت زده گفت
--ببخشید رها من باید برم.
در رو باز کرد و رفت.
ناخودآگاه بغض کردم و نشستم رو صندلی.
فکر اینکه با کلی ذوق غذا درست کردم اما ساسان نیومده رفت عصابمو خورد میکرد.
با صدای موبایلم رفتم سمتش و پیام ساسانو باز کردم.
--سلام رها. منو ببخش مجبور بودم باید میرفتم.
گوشیو انداختم رو تخت و دراز کشیدم.
نفهمیدم کی چشمام گرم شد و خوابم برد.....
با صدای ساسان چشمامو باز کردم
لبخند زد
--عه سلام رها بیدار شدی.
گیج نشستم رو تخت.
--سلام.ساعت چنده؟
اتاق تاریک بود و چشماش تو تاریکی برق میزد
خندید
--خسته نباشی ساعت 6عصره.
باورم نمیشد 6ساعت خوابیده باشم.
--وااای انقدر من خوابیدم!
گِله دار گفت
--بله و همینطور ناهار هم دست نخورده روی گازه.
سرمو انداختم پایین و سکوت کردم.
نشست رو تخت.
--رها نمیتونم بهت قول بدم روزای دیگه اینجوری نشه.
چون اختیار زندگی من بیشتر از اونی که دست خودم باشه دست بقیس.
نمیشه که تو گرسنه بمونی.
حرفی نزدم
--رهــا! با تواما!
--باشه دیگه گرسنه نمیمونم.
--میای بریم بیرون؟
--کجا؟
--هرجا تو دوس داری.
حوصله ی بیرون رفتن نداشتم.
--نه من نمیام.
--باشه.
از اتاق رفت بیرون.
لباسامو مرتب کردم و رفتم توی هال.
به نایلونای میوه روی اپن خیره شدم.
--رها اینارو گرفتم بشور بزار یخچال.
پشت به من نشسته بود رو مبل و تلوزیون میدید.
گوشه ی لبمو بردم بالا چشمامو بستم و به حالت مسخره ای گفتم
--چشـــم!
همین که چشمامو باز کردم دیدم ساسان زل زده به من.
زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند.
خجالت زده سرمو انداختم پایین و رفتم سمت میوه ها.
اومد تو آشپزخونه و با صدایی که هنوز رگه هایی از خنده توش بود گفت
--کمک نمیخوای؟
--نه مرسی.
دست به سینه به سرویس تکیه داد.
--رها!
--بله؟
--میدونستی تو....
همین که خواست ادامه ی حرفشو بگه تلفن زنگ خورد و حرفش نصفه موند.
جواب داد
--الو؟ سلام مامان جان. خوبیم شما خوبید؟
خب خداروشکر. همینجا.باشه. سلام برسون.
--رها بیا مامان باهات کار داره
گوشیو داد به من و نشست رو مبل.
--الو سلام.
--سلام رها جان خوبی مامان؟
--خوبم شما خوبید؟ بابا خوبه؟
--منم خوبم باباتم خوبه.
چیزه رها زنگ زدم بگم...
مکث کرد
--جانم مامان بگو.
--ببین رها من یه خورده طلا دارم گذاشته بودم کمک کنم به خیره ولی خب از خیره واجب ترش پیدا شده.
اگه میتونی بهت بگم برو طلاهارو بردار فردا ببر بفروش و پولشو بزن به شماره حسابی که واست میفرستم.
--باشه چشم مامان.
--رها مامان خیلی مراقب باشیا.
--چشم خیالتون راحت.
--مراقب خودتون باشید
--چشم شماهم همینطور....
گوشیو گذاشتم.
--مامان چیکار داشت؟
تا اومدم بهش بگم موبایلش زنگ خورد و رفت تو اتاق جواب داد.
میز شامو چیدم و صداش زدم
--ساسان؟
--بله
--بیا شام بخور.
نشست سر میز و با لبخند گفت
--به به! ظاهرش که خیلی خوشمزس.
یه قاشق ماکارونی گذاشت تو دهنش و با لذت خورد.
کنجکاو از اینکه واقعاً خوشمزه شده یا نه یه قاشق خوردم و دیدم واقعاً خوشمزش.
بعد از شام میزو جمع کردم و ساسان با اصرار ظرفارو شست...
یه بشقاب میوه آوردم و نشستم رو مبل.
ساسان با ذوق گفت
--رها میخوای فیلم ببینیم؟
--چه فیلمی؟
متفکر گفت
--خـــب!
با ذوق گفت
--با فیلم ترسناک موافقی؟