از ماشین پیاده شدم و به دور و برم نگاه کردم.
--اینجا که بیابونه!
--آفرین.
--آخه بیابون؟
خندید
--رها
--هوم؟
--میشه یکم چشماتو ببندم؟
--واسه چی؟
--خودت میفهمی.
--باشه.
یکی از شالامو از ماشین آورد بیرون
متعجب گفتم
--اینکه شال منه.
--چیکار کنم آخه من که زن نیستم.
--آره خب.
چشمامو بست.
صدای در ماشین اومد.
--ساسان؟
--اومدم.
یکی از دستاشو گذاشت پشت کمرم و به جلو هدایتم کرد.
--ساسان کجا میبری منو؟
--نترس برو.
حس کردم دارم از بلندی میرم بالا.
یدفعه شالو از رو چشمام باز کرد
--رسیدیم.
به روبه روم خیره شدم.
بالای یه بلندی ایستاده بودم
چراغای شهر تاریکی شبو رنگین میکرد.
حس میکردم شهر زیر پاهامه.
از ذوق جیغ زدم
--واااای ساسان! چقدر اینجا خوشگله!
یه دسته گل رز قرمز جلو چشمام ظاهر شد.
خندیدم
--وااااای چقدر اینا خوشگلن.
لبخند زد
--قابل شمارو نداره.
دسته گل رو گرفتم و چشمامو بستم عمیق بوش کردم.
با صداش چشمامو باز کردم
--رها....
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توروخدا ته تهش ببین😂😂😂
شفااااااا
#ححاب_استایل
🤍عاشقان شهادت🤍
توروخدا ته تهش ببین😂😂😂 شفااااااا #ححاب_استایل
حققققق 😂😂😂
برادر عالی اجرا کرد😂😂😂