eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
105 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.3هزار ویدیو
0 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راه رفتن نیست که رژه میرم😐🤣
700K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و ای کاش آمدنت قسمت زندگی ما هم بشود...💚
بابا جمع کنید این مسخره بازیاتونو دیگه از شهدا مایه میزارید برای هدف کثیفتون؟ 😐😒
وی امروز روز پرکاری دارد انگاررر😁💕
12.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چرا کشته های شما مثل دلار هر لحظه میرن بالا؟😂😏
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
​«دلم گرفته ای رفیق...» ​راه، همان است و مقصد همان؛ فقط کاش شبیه تو،ترسی در چشم‌ هایمان نباشد . .✨❤️‍🩹 شهید
بیاید یاد بگیریم وقتی ثواب کردیم ؛ داخل ِکیسه سوراخ نریزیم ! یعنی ثوابمونو با گناه ها نشوریم بره .
من خیس بارون اومدم دم خونت ای یار 💫💚🌿 شب ولادت آقا امام زمان همراه با بارون چه شودد🥹💚
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت30 میزو جمع کردم و ظرفارو شستم. دوتا چای ریختم و بردم توی هال. لبخند زد --دستت درد نکنه. --نوش جون. لیوان رو برداشت و به بخار حاصل از چای که تو فضا محو میشد خیره شد. با نگاه به ساعت هول شدم --وااای ساسان ساعت۳بعد از ظهره. لیوانشو گذاشت رو میز. --خب باشه. با صدای آرومی گفتم --مگه نمیری سرکار؟ عمیق به چشمام زل زد --بعد از ظهر مرخصی گرفتم. زیر نگاهش دووم نیاوردم و سرمو انداختم پایین. --رها --بله؟ --سرتو بیار بالا. به چشماش زل زدم و بلند خندید --چرا انقدر خجالت میکشی تو؟ خندیدم --نمیدونم. خندش به لبخند تبدیل شد --رها از این به بعد هیجا تنهایی نرو. --من که گفتم... دستشو آورد بالا و کلافه گفت --نمیدونی امروز اومدم خونه چه حالی داشتم. انقدر نگرانت شده بودم که حس میکردم دیگه قرار نیست برگردی. مکث کرد و ادامه داد --رها من امروز فهمیدم... فهمیدم که بدون تو نمیتونم! گونه هام گل انداخت و نمکی خندیدم. سرشو بلند کرد --چرا میخندی؟ --همینجوری. --باشه نوبت منم میشه. رُک گفتم --مثلاً میخوای چیکار کنی؟ شیطون خندید --به وقتش میفهمی. چاییمو برداشتم و با لذت خوردم. بودن کنار ساسان انقدر آرامش داشت که حاضر نبودم با هیچی عوضش کنم. همینجور که در افکار عاشقانه با ساسان غرق بودم صدام زد --رها. --جانم.. از حرفم هول شدم به خودم اومدم. چایی ریخت رو لباسم. همینجور که میخندید گفت --به نظر من تو معمولی جوابمو بدی بهتره ها! چشمک زد --آخه رمانتیک بازیش به لباسم اشاره کرد --عواقب داره. حرصم دراومد و سمتش هجوم بردم. بایه حرکت از رو مبل بلند شد. افتادم دنبالش. از خندش خندم گرفت و هرجا میرفت دنبالش میرفتم. یدفعه پاش سر خورد و افتاد رو زمین. مچ پاشو گرفت و چهرش درهم شد. نشستم کنارش و با تعجب گفتم --ساسان خوبی؟ نالید --واای رها مچ پام. ناخودآگاه بغض کردم و ناباورانه گفتم --پات چی؟ یدفعه سرشو آورد بالا و با تعجب گفت --چرا بغض کردی؟ --ببخشید نمیخواستم اینجوری بشه. چشمک زد و خندید --فیلمم بود بابا! چندبار پلکامو به هم زدم و هیچ حرفی نتونستم بزنم. خندید --ببخشید رها ولی خیلیی باحال شده بودی. از جام بلند شدم و رفتم لیوانارو شستم. اومد کنارم ایستاد --قهری؟ قهر نبودم ولی میخواستم اذیتش کنم. سکوت کردم. با صدای آرومی گفت --رهــــا! از لحنش خندم گرفت --بله. --دیدی خندیدی. حالا برو لباساتو عوض کن میخوایم بریم بیرون.... لباسامو عوض کردم و از اتاق رفتم بیرون. یه پیراهن جذب سرمه ای با یه شلوار کتون پوشیده بود یه کم از موهاشو ریخته بود توصورتش. --بریم؟ --بریم. --راستی ساسان؟ --چی؟ --پول طلاهارو ببریم واریز کن به حساب مامان. --باشه. پولارو برداشتم و باهم رفتیم بیرون.... نزدیکای غروب بود و آسمون خیلی قشنگ بود. لبخند زد وضبطو روشن کرد. متن آهنگ لبخند به لبام آورد و به ساسان خیره شدم تا دیدم تو را عشق در دل شد آوار دل بستم این دیوانه را هی مده آزار چه کردی آتش به پا کردی بر جان نشستی با این گرمی بازار گرمی دست ساسانو روی دستم احساس کردم. انگشتامو تو انگشتاش قفل کرد و همینجور که رانندگی میکرد لبخند میزد و همراه آهنگ لبخونی میکرد ای پری روی من سیه ابروی من عشق دلخواه منی چشم آهوی من ای پری روی من سیه ابروی من عشق دلخواه منی چشم آهوی من چشمامون از شوق برق میزد و لبخند از لبامون کنار نمیرفت. روبه روی گل فروشی ماشینو پارک کرد. --رها تو بمون من باید برم اینحا یه کاری دارم. --میخوای گل بخری؟ --نه با صاحبش کار دارم. --باشه. چند دقیقه بعد برگشت.... نزدیک یه ساعت بود داشت رانندگی میکرد. تقریباً از شهر خارج شده بودیم کلافه گفتم --ساسان! --هوم؟ --نکنه خالی بستی؟ یه ساعته تو راهیم پس چرا نمیرسیم؟ خندید --یکم صبر کن. پوفی کشیدم و سکوت کردم.... --پیاده شو.