🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💗در حوالی پایین شهر💗
قسمت32
چشمامو باز کردم و همه جا تاریک بود.
فکر کردم خواب میبینم.
چشمامو چندبار باز و بسته کردم اما باز همه جا تاریک بود.
ذهنم شروع به یادآوری اتفاقات کرد.
صحنه ی آخری که ساسان با سر رفت تو شیشه جلو چشمام نقش بسته بود و بغضم شکست.
خدا خدا میکردم زودتر ببینمش.
گریم به هق هق تبدیل شد و سکوت اتاقو شکست.
در با لگد باز شد و باریکه ی نور باعث شد تا چشمامو ببندم.
آروم آروم چشمامو باز کردم و با دیدن شخصی که توی تاریکی بود با ترس گفتم
--ت..تو...ک..ی..ه..هستی؟
اومد نزدیک و با صدای آرومی گفت
--رها منم حسام!
نمیدونستم باید حرفشو باور کنم یانه با تعجب گفتم
--ح..ح..حسام؟
قبر از اینکه حرف بزنه چند نفر دیگه اومدن تو اتاق و با اشاره ی حسام کمکم کردن بلند شم.
--ببریدش.
شب بود و از حیاط بزرگی که ازش رد میشدم فقط تونستم سایه ی درختارو ببینم.
رسیدیم به یه عمارت و منو بردن اونجا....
یه هال بزرگ مربعی شکل که کفش با سرامیکای براق ترکیبی از رنگ طلایی و سفید بود و وسطش یه دست مبل سلطنتی شیری رنگ و دورتادور هال از مجسمه های قیمتی تزئین شده بود.
یه راه پله ی مارپیچ سمت چپ بود که به چندتا اتاق ختم میشد.
مضطرب به اطراف نگاه میکردم و با دیدن مردی که از راه پله ها میاومد پایین ریز بهش خیره شدم.
یه مرد میانسال با موهای جو گندمی.
ته ریشی که روی صورتش بود سنشو بالاتر میبرد.
یه دست کت و شلوار مشکی با کفشای ورنی
مشکی رنگ.
نشست رو مبل و با لبخند کریحی بهم خیره شد.
خندید
--به به گل سرسبد مجلس!
بفرما بشین دختر.
از ترس زبونم بند اومده بود.
حسام کنارم ایستاد و آروم گفت
--بشین رها.
هیچ عکس العملی نشون ندادم.
خندید
--ولش کن حسام کم کم آروم میشه.
بلند شد و همینجور که دستشو توی جیباش کرده بود شروع کرد قدم زدن.
--میدونم از اینکه اومدی اینجا خیلی کنجکاوی که بدونی اینجا کجاس!
لبخند زد
--مگه نه؟
دوباره ادامه داد
--خب اول از همه باید بگم که من شهرامم.
از اونجایی که پیدا کردن دخترای خوشگلیمثل تو واسه من خیلیـــی اهمیت داره و تأیید شده ی آقا حسام هستی پیش خودم گفتم
دیگه چی بهتر از این؟
دختر که هست! خوشگلم که هست!
دستاشو باز کرد
--بهتر از این نمیشه!
با هضم حرفاش توی ذهنم بغض کردم و قطره ی اشکی از چشمم پایین ریخت.....
اینبار بردنم توی یه اتاق.
چندتا دختر با شکل و شمایل های مختلف اونجا بودن و گریه میکردن.
خانمی که منو برده بود اونجا دستمو گرفت و گوشه ای نشوند.
هاج و واج به اطرافم خیره شده بودم.
با فکر کردن به ساسان بغضم شکست و شروع کردم آروم گریه کردن.
یکی از دخترا که به ظاهر آروم تر از بقیه بود اومد سمتم.
--تو دیگه چرا دختر؟
--چرا چی؟
تأسف بار سرشو تکون داد.
به تک تک دخترا اشاره کرد و ادامه داد
--هر کدوم از اینایی که میبینی یه دردی داشتن که با اومدن به اینجا دلشون هوای دردای قبلیشونو میکنه و واسه داشتنش گریه میکنن.
تلخند زد
--مثلاً اومدن اینجا کار کنن ولی هیچکس نمیدونه چه کاری میکنن.
--یعنی چی؟
--یعنی اینکه حتی اگه بابات سرتو گذاشته بود لب باغچه تا تمومت کنه باید تموم میشدی و اینجا نمیاومدی!
ترس بدی به دلم نشست
دستشو گرفتم و با گریه نالیدم
--توروخدا واضح حرف بزن!
نگاه ترحم آمیزی بهم انداخت و آرومتر گفت
--نمیدونم تورو کی خرت کرده ولی من و این طفلکیارو یه پست فطرت عوضی به اسم حسام خرمون کرد و انداختمون توی بهتره بگم فاضلاب.
خودمو میگم.
اولش قول کار کردن تو بوتیک رو بهم داد ولی اینجا به جای لباس دختر میفروشن.
با بغض ادامه داد
--از وقتی که من اومدم ۵۰ نفر اینجا بودن و هر شب دوسه تاشونو بردن و دیگه ندیدمشون.
ایناییم که میبینی آدم یکی دو ساعتن.
با بغض و ترس گفتم
--ی.. ی.. یعنی
حرفمو قطع کرد
--آره دختر جون بهش میگن قاچاق انسان.
تلخند زد
--ولی به تو نمیاد بد بخت بیچاره باشی!
دلم میخـاست بهش بگم من با پای خودم نیومدم.
دلم میخواست بهش بگم تازه داشتم طعم عشق و زنذگی واقعی رو همراه کسی که یه عمر منتظرش بودم میچشیدم.
ولی حرفام اشک شد و در سکوت از چشمام بارید.
بیصدا اشک میریختم و به سرنوشتم فکر میکردم.
سرنوشتی که جز درد و رنج واسم چیزی نداشت.
یدفعه در باز شد و با دیدن حسام خشم و نفرت رو چاشنی نگاهم کردم و بهش خیره شدم.
چشماش برق زد و اومدم سمتم.
چند قدم مونده بود بهم نزدیک بشه جیغ زدم
--نزدیک من نیا!
تو یه اشغال بیشتر نیستی حســـام!
گریه اجازه حرف زدن بهم نمیداد.
با گریه نالیدم
--کاش هیچوقت تورو ندیده بودم!
چشماش پر از اشک شد و قبل از اینکه بخواد گریه کنه فریاد زد
--خفـــه شو!
یه نفرو صدا زد و اومد همه ی دخترایی که اونجا بودنو برد.
در رو بست و برگشت سمتم.
با دیدن اشکاش متعجب بهش نگاه کردم.
فریاد زد.....
آرهـــه من آشغالم!
اگه آشغال نبودم گول پولای هنگفت شهرام واسه خوشبخت کردن جنابعالی رو نمیخوردم.
اشک میریخت و حرف میزد
--اگه آشغال نبودم دلمو پای کسی که از اولش دل به دلم نداده نگه نمیداشتم.
همینجور که میرفت عقب تأیید وار سرشو تکون داد
--من اشغالم! یه اشغال خطرناک! مراقب باش که یه وقت پر و بالتو نچینم!
خواست از در بره بیرون دوباره برگشت و پوزخند زد
--اون عشقی که من بهش نمیرسم خوش ندارم ببینم بقیه بهش برسن!
رفت بیرون و در رو محکم کوبید به هم.
عمیق دلتنگ ساسان شده بودم.
لحظه ی آخر تصادف همش جلو چشمام تکرار میشد و از ترس اینکه ساسان زنده نمونده باشه بغض میکردم و اشکام میریخت.
در باز شد و دخترارو برگردوندن تو اتاق.
همون دختری که قبل رفتن باهام حرف زد اومد پیشم نشست.
--میبینم جیکت تو جیک حسامه؟
غمگین نگاهش کردم و حرفی نزدم.
انگار اونم حالمو فهمید و دیگه حرفی نزد.....
به ظرف غذایی که دست نخورده بود زل زده بودم و به غذا خوردنم با ساسان فکر میکردم.
قطره ی اشکی از چشمم پایین ریخت و سرمو به دیوار تکیه دادم...
با تکونای دست یه نفر چشمامو باز کردم.
یکی از دخترا بود.
مضطرب گفت
--پاشو رها.
گیج به اطرافم زل زدم و با دیدن حسام چشم ازش گرفتم.
چندتاشون لباسای ماکسی پوشیده بودن و موهاشون مدل دار بود.
با تعجب به تغییر پوششون خیره شده بودم.
از اینکه اونارو با اون وضع میدید هین بلندی کشیدم و حسام بی توجه به من خندید
-- خیلی عالی شدین!
برید که پسر مسرای عربی دل تو دلشون نیست.
آخرین نگاهشونو هیچ وقت از یادم نمیره.
نگاهی که پشیمونی توش موج میزد.
با رفتن اونا حسامم رفت.
به دختری باهام حرف زده بود اشاره کردم
بیاد پیشم.
اومد و کنجکاو بهم خیره شد.
--الان اینارو کجا بردن؟
--به ناکجا.
--یعنی چی؟
--راستش منم نمیدونم کجا رفتن ولی انگار امشب مهمونی دارن.
--چه مهمونی؟
--مهمونی دیگه. از اینا که مختلطه و آخرش همه مست و پاتیل یه گوشه میفتن.
--خب اونارو چرا بردن؟
ناامید گفت
--نمــیدونم.
نزدیک به یه ساعت بعد صدای موزیک بلند شد و تا شب ادامه داشت.
چشمام گرم شد و خوابم رفت.
نمیدونم چقدر گذشت که با صدای گریه از خواب بیدار شدم.
همه ی دخترا دور یه نفر جمع شده بودن و گریه میکردن.
رفتم پیششون.
--چی شده؟
روبه دختر غریبه با ناراحتی گفتم
--چرا گریه میکنی؟
تموم آرایش صورتش به هم ریخته بود و با گریه سرشو به طرفین تکون داد.
یکیشون گفت
--هیچی پسند نشد.
با تعجب گفتم
--یعنی چی که پسند نشد؟
تلخند زد
--از حرفایی که میزنه فهمیدیم که شهرام سر پولش با شیخای عرب درگیر شده و اونام گفتن نمیخوانش.
--حالا چی میشه؟
ناامید گفت
--نمیدونم.
حتی تصور اینکه یه دختر واسه فروش پسند نشه واسم غیر قابل باور بود.
یدفعه در باز شد و حسام اومد تو.
چشماش خمار بود و با صدای کشداری فریاد زد
--چرا گریه میکنه؟
هیچکس جرأت حرف زدن نداشت.
اومد نزدیک و همین که خواست به دختره دست بزنه محکم هولش دادم عقب.
دندونامو به هم فشار دادم و گفتم
--بپا یه وقت غلط ملط اضافی نکنی که بدجوری کلامون میره توهم!
جری شد و با نفرت بهم زل زد.
--چی زر زدی تو؟
لهجم ناخودآگاه تغییر کرد
--همیـــن که شنفتی! بکش کنار گفتم!
همه ی دخترا از ترس یه گوشه جمع شده بودن و من و حسام مقابل هم ایستاده بودیم.
دستشو بلند کرد تا بزنه زیر گوشم
با بغض و نفرت گفتم
--بـــزن! بزن آقا حســـام!
بزن با معرفت محل!
دستش تو هوا مشت شد و کوبید به دیوار!
رفت بیرون و در رو محکم کوبید به هم.
یکیشون با تعجب گفت
--واای دختر تو معرکه ای!
خیر ببینی یه نفرو از زندگی نجات دادی!
سرمو با دستام گرفتم و نشستم سرجام.
سرم به شدت درد میکرد و از درد خوابم نمیبرد.
چادرمو کشیدم رو سرم و چشمامو بستم.
بغضم شکست و اشکام روونه ی صورتم شد.
از طرفی انتظار همچین کاری رو از حسام نداشتم و از طرفی دلم واسه ساسان تنگ شده بود.
نصف شب با احساس دل درد از خواب بیدار شدم و ناامید به اطراف نگاه کردم.
ناچار رفتم دم در و خدا خدا میکردم در باز باشه.
در رو باز کردم و رفتم بیرون.
گیج به اطراف نگاه کردم و با دیدن در چوبی کوچیک رفتم سمت در.
حدسم درست بود....
داشتم دستامو میشستم که نگاهم روی چهرم توی آینه خیره موند.
چندتا خراش توی صورتم و زیر چشمام گود افتاده بود.
چادرمو مرتب کردم و رفتم بیرون.
با دیدن حسام از ترس تا مرز سکته رفتم اما
سعی کردم خودمو معمولی نشون بدم.
رفتم سمت اتاقی که توش بودم و خیلی آروم در رو بستم.
دیگه خوابم نمیبرد و با دیدن پرده ی حریر رفتم سمتش و پرده رو کنار زدم.
پنجره رو باز کردم و با وجود نرده ها به حیاط نگاه کردم.
با دیدن مردی که پشت به پنجره ایستاده بود و داشت سیگار میکشید خواستم پنجره رو ببندم که با صدای حسام دستم از حرکت موند.
--رها صبر کن....
🍁حلما🍁
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
*- قدمتمبارک؛
ای تنها گریه کننده برگناهان ما💚:)
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و کاش این آخرین تولد قبل از ظهورت باشد🩵 .
ای دل صبور باش که غمهای ما از اوست ،
گر دوست اوست هرچه به ما میرسد نکوست .
🤍عاشقان شهادت🤍
زدی دوباره بزن! قفلی جدید
Mohammad Asadollahi موزیکدلMohammad Asadollahi-Farmande Kole Ghova -musicdel.ir (3).mp3
زمان:
حجم:
2M
فرمانده کل قوا
سلام ای ضربان غیرت ما... *))
🤍عاشقان شهادت🤍
فرمانده کل قوا سلام ای ضربان غیرت ما... *))
بی اعتقاد نیستمااا
اون که رسانه دشمن ازم میخاد نیستماا
خونه به دوش نیستما
ایران خونه منه وطن فروش نیستما🇮🇷💚🤍❤️
هدایت شده از سـعیدُنــا✌️🏻
سلام و ارادت خدمت اهالی سعیدُنا ✋🏻
آقا ما این چالش فرهنگی رو طبق دفعات قبلی که انجام دادیم و الحمدلله بازخورد خوبی هم گرفتیم از شما عزیزان، این بار هم بمناسبت نیمه شعبان و ولادت آقا و مولامون حضرت بقیه الله(عج) از امشب شروع میکنیم بمدت ۲ شب تا فرداشب !
دلم میخواد همه بیایم پایِ کارِ آقا و افتخار کنیم که واسه ولادت آقامون قدمی برداشتیم✊🏻
هرکس تو این مدت عکس پروفایل خودشو یا کانالشو عوض کرد با ارسال ذکر شریف{ یامهدی } پیوی این حقیر اعلام کنید تا ان شاءالله اگر خوب پیش رفت گزارشش رو همینجا براتون بزاریم
بچه شیعه های حضرت زهرایی، به عشق آقامون صاحب الزمان فور کنید و نشر بدید تا ان شاءالله یه قدمی واسه خشنودی دل اهل بیتِ امیرالمؤمنین و ظهور امام زمانمون برداشته باشیم😉🤍
آیدی جهت ارسال پیام هاتون: @my_saeid
ریپ بودین هم تو ناشناس با فرستادن آیدی اکانت تون یا کانالتون اعلام کنید..
https://daigo.ir/secret/41813894476
#فور..