eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
104 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️ ⃟🌙 این متولدین وقتی عصبی میشن:😭 . . 💗ꕥ@vijegi_mah
چه مداحی قشنگی❤️❤️❤️
بیش از ۱۰۰۰۰زن را کشتند هیچکس صدایش در نیامد!!!!
بچه ها کیا بیدارند؟
بیان ناشناس بگپیم
532.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوان خیلی قشنگ دلتنگی را توصیف میکنه❤️‍🩹
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره آره...چیزی نیست؟! خــــــیــــــلی زود یادم میره:)) ❤️‍🩹😔
و نهایت آرزوی ِ ما خوابیدن در این تابوت‌هاست ..
زندگی هاتون روال ِ..! +؛ بدون ِامام زمان؟!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 به صندلی تکیه دادم و پرو پرو نگاهش می کردم. اونم طلبکارانه که انگار ارث باباشو دولپی خوردم یه اب هم روش داشت نگاهم می کرد. من که عمرا از رو برم بلاخره خودش نگاهشو برداشت و پوفی کشید. دستامو روی میز گذاشتم و سرمو روی دستام و گفتم: - چیکارم داری اوردیم بیرون؟ دست به سینه نشست و زل زد توی چشای ابی م گفت: - می گم بهت حالا. سرمو کج کردم که چتری هام یه وری شد. بعد از عمری جون کندن و گرسنگی کشیدن گارسون غذا رو اورد و میز رو پر کرد. منم بدون اینکه بهش تعارف کنم شروع کردم والا می خواست خودش برا خودش سفارش بده عمرا از غذای خودم بهش بدم! دولپی می خوردم اونم هی زل می زد بهم منم اصلا به روی خودم نمیاوردم. همه رو خورده بودم و با خستگی به صندلی تکیه دادم واییی الان فقط باید بخوابی! که صدای تیرک برق بلند شد: - تو چرا این همه می خوری چاق نمی شی؟ منم مثل لات ها فیگور گرفتم و گفتم: - چون گردن م کلفته! با چشای گرد شده نگاهم کرد و یهو زد زیر خنده. اولین بار بود خنده این چلغوز و می دیدم ولی از حق گذشته خیلی قشنگ می خندید چال هم داشت. تا داشت می خندید ازش عکس گرفتم! حتما می گید گوشیت کجا بود بعله من قایمکی گوشی می برم مدرسه اینجوریاسسسس. بلاخره خنده اش تمام شد و دوباره با اخم و ته خند گفت: - این جوک ها رو از کجات در میاری؟ منم لوزلمعده امو نشون ش دادم که گفت: - اگه خوردی تا بریم. سری تکون دادم و بلند شدیم. رفت حساب کنه منم سمت ماشین رفتم که یکی محکم عین بز خورد بهم و نسکافه هایی که دستش بود ریخت رو لباسام. از حرص جیغی کشیدم و بلند شدم یه کشیده ی محکم زدم به پسره. هلش دادم و گفتم: - مگه کوررررری ؟ همین جور مات داشت نگاهم می کرد که بیشتر کفری شدم و خواستم یکی دیگه بزنمش که گفت: - چقدر چشات قشنگه دختر! مهو جمله اش بودم که سامیار جلوم قرار گرفت و انقدر خداوکیلی درازه اصلا پسره رو نمی تونستم ببینم و یقعه پسره رو گرفت و چیزی کنار گوشش گفت بعدم هلش داد عقب دستمو گرفت سوار ماشین شدیم. ای بابا نزاشت چهره اون پسره رو ببینم می خواستم اگه خوشکل بود زن ش بشم عروس ننه اش بشم!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 با حرفای خودم خودم خنده ام گرفت و سامیار با حرص گفت: - بگو ما هم بخندیم. چپ چپ نگاهش کردم که پوفی کشید و پیش یه بستنی فروشی وایساد. سامیار و این کار ها؟ عجببببب. که صدای پیامک گوشیش اومد. گوشی شو برداشتم پیامک روی صفحه بود از طرف بابا بود: - سامیار جان مراقب سارینا باش برای اینکه راضی بشه هم براش خوراکی بگیر گفتم بهت که مثل بستنی و پاستیل وقتی هم گرسنه اش نبود بهش بگو که قبول کنه. اها پس بگو قضیه از کجا اب می خوره! خوب شد پیام و دیدم اینجوری زود وا نمی دادم. ای بابای شیطون! دست دخترت رو پیش این بچه مثبت وا می کنی اره! سامیار زد به شیشه و شیشه رو دادم پایین سینی بستنی رو دستم داد همه نوع توش بود. گرفتم و چشام درخشید. با لذت شروع کردم به خوردن و رفت سوپر مارکت و با دست پر برگشت. گذاشت تو بغلم و راه افتاد. هر کدوم کلی می خوردم که وسط های راه سامیار سر حرف و باز کرد: - می شه برگردی به عملیات؟ نه ای گفتم. شقیقه هاشو ماساژ داد و گفت: - این عملیات جون خیلی ها رو نجات می ده ما بهت نیاز داریم. زورش می یومد خواهش کنه و بگه من بهت نیاز دارم!پرونده که مال اون بود. پوزخندی زدم و گفتم: - بهتر نیست یکم غرور مسخره اتو کنار بزاری؟ عصبی شد و گفت: - بس کن دیگه ادا و اطفار تو. و ماشین و گوشه ای نگه داشت . پلاستیک خوراکی ها رو با حرص پرت کردم تو صورت ش و اومدم پیاده بشم که خم شد و در رو گرفت و چشماشو بست و گفت: - باشه باشه من به کمک تو نیاز دارم خواهش می کنم بهم توی حل این پرونده کمک کن. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - باشه . نفس راحتی کشید و خوراکی هایی که روش ریخته بود و جمع کرد داد بهم. یکم که دقت کردم داشت می رفت سمت همون ویلا .