eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
102 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
0 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
532.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوان خیلی قشنگ دلتنگی را توصیف میکنه❤️‍🩹
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آره آره...چیزی نیست؟! خــــــیــــــلی زود یادم میره:)) ❤️‍🩹😔
و نهایت آرزوی ِ ما خوابیدن در این تابوت‌هاست ..
زندگی هاتون روال ِ..! +؛ بدون ِامام زمان؟!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 به صندلی تکیه دادم و پرو پرو نگاهش می کردم. اونم طلبکارانه که انگار ارث باباشو دولپی خوردم یه اب هم روش داشت نگاهم می کرد. من که عمرا از رو برم بلاخره خودش نگاهشو برداشت و پوفی کشید. دستامو روی میز گذاشتم و سرمو روی دستام و گفتم: - چیکارم داری اوردیم بیرون؟ دست به سینه نشست و زل زد توی چشای ابی م گفت: - می گم بهت حالا. سرمو کج کردم که چتری هام یه وری شد. بعد از عمری جون کندن و گرسنگی کشیدن گارسون غذا رو اورد و میز رو پر کرد. منم بدون اینکه بهش تعارف کنم شروع کردم والا می خواست خودش برا خودش سفارش بده عمرا از غذای خودم بهش بدم! دولپی می خوردم اونم هی زل می زد بهم منم اصلا به روی خودم نمیاوردم. همه رو خورده بودم و با خستگی به صندلی تکیه دادم واییی الان فقط باید بخوابی! که صدای تیرک برق بلند شد: - تو چرا این همه می خوری چاق نمی شی؟ منم مثل لات ها فیگور گرفتم و گفتم: - چون گردن م کلفته! با چشای گرد شده نگاهم کرد و یهو زد زیر خنده. اولین بار بود خنده این چلغوز و می دیدم ولی از حق گذشته خیلی قشنگ می خندید چال هم داشت. تا داشت می خندید ازش عکس گرفتم! حتما می گید گوشیت کجا بود بعله من قایمکی گوشی می برم مدرسه اینجوریاسسسس. بلاخره خنده اش تمام شد و دوباره با اخم و ته خند گفت: - این جوک ها رو از کجات در میاری؟ منم لوزلمعده امو نشون ش دادم که گفت: - اگه خوردی تا بریم. سری تکون دادم و بلند شدیم. رفت حساب کنه منم سمت ماشین رفتم که یکی محکم عین بز خورد بهم و نسکافه هایی که دستش بود ریخت رو لباسام. از حرص جیغی کشیدم و بلند شدم یه کشیده ی محکم زدم به پسره. هلش دادم و گفتم: - مگه کوررررری ؟ همین جور مات داشت نگاهم می کرد که بیشتر کفری شدم و خواستم یکی دیگه بزنمش که گفت: - چقدر چشات قشنگه دختر! مهو جمله اش بودم که سامیار جلوم قرار گرفت و انقدر خداوکیلی درازه اصلا پسره رو نمی تونستم ببینم و یقعه پسره رو گرفت و چیزی کنار گوشش گفت بعدم هلش داد عقب دستمو گرفت سوار ماشین شدیم. ای بابا نزاشت چهره اون پسره رو ببینم می خواستم اگه خوشکل بود زن ش بشم عروس ننه اش بشم!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 با حرفای خودم خودم خنده ام گرفت و سامیار با حرص گفت: - بگو ما هم بخندیم. چپ چپ نگاهش کردم که پوفی کشید و پیش یه بستنی فروشی وایساد. سامیار و این کار ها؟ عجببببب. که صدای پیامک گوشیش اومد. گوشی شو برداشتم پیامک روی صفحه بود از طرف بابا بود: - سامیار جان مراقب سارینا باش برای اینکه راضی بشه هم براش خوراکی بگیر گفتم بهت که مثل بستنی و پاستیل وقتی هم گرسنه اش نبود بهش بگو که قبول کنه. اها پس بگو قضیه از کجا اب می خوره! خوب شد پیام و دیدم اینجوری زود وا نمی دادم. ای بابای شیطون! دست دخترت رو پیش این بچه مثبت وا می کنی اره! سامیار زد به شیشه و شیشه رو دادم پایین سینی بستنی رو دستم داد همه نوع توش بود. گرفتم و چشام درخشید. با لذت شروع کردم به خوردن و رفت سوپر مارکت و با دست پر برگشت. گذاشت تو بغلم و راه افتاد. هر کدوم کلی می خوردم که وسط های راه سامیار سر حرف و باز کرد: - می شه برگردی به عملیات؟ نه ای گفتم. شقیقه هاشو ماساژ داد و گفت: - این عملیات جون خیلی ها رو نجات می ده ما بهت نیاز داریم. زورش می یومد خواهش کنه و بگه من بهت نیاز دارم!پرونده که مال اون بود. پوزخندی زدم و گفتم: - بهتر نیست یکم غرور مسخره اتو کنار بزاری؟ عصبی شد و گفت: - بس کن دیگه ادا و اطفار تو. و ماشین و گوشه ای نگه داشت . پلاستیک خوراکی ها رو با حرص پرت کردم تو صورت ش و اومدم پیاده بشم که خم شد و در رو گرفت و چشماشو بست و گفت: - باشه باشه من به کمک تو نیاز دارم خواهش می کنم بهم توی حل این پرونده کمک کن. ابرویی بالا انداختم و گفتم: - باشه . نفس راحتی کشید و خوراکی هایی که روش ریخته بود و جمع کرد داد بهم. یکم که دقت کردم داشت می رفت سمت همون ویلا .
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 جلوی در ویلا پارک کرد و پیاده شدیم . زنگ در رو زد و طبق معمول گفت: - ۲۲۲۲ منم گفتم: - رحمان 1400. در با تیکی باز شد و داخل رفتیم. گروه الف که پسرا بودن فقط امروز اینجا بودن و خبری از عمو هم نبود. داشتم نگاه شون می کردم که سامیار یه پلاستیک گرفت سمتم و گفت: - برو عوض کن بیا. سری تکون دادم و رفتم داخل توی یکی از اتاق ها عوض کردم چرا رنگ لباس من قرمز بود؟ کمربند ش رد هم بلد نبودم ببندم! همون جور که با کمربند سرشیر بودم... نه ببخشید درگیر بودم رفتم بیرون که صاف رفتم او دل یکی! اه چه دل سفتی داشت سرم شکست مغز نداشته ام پوکید! سر بلند کردم دیدم بچه مثبته! اخمالود نگاهم کرد که گفتم: - ها چیه بیا بخور منو. کمربند مو گرفتم سمت ش و گفتم: - این بسته نمی شه فکر کنم اضافه است. خواستم برم تو حیاط که نگهم داشت و نشست جلوم کمربند و دور کمرم با حلت خاصی بست. دو تا زدم تو سرش و گفتم: - افرین کارت خوب بود پسرم. بعدشم رفتم سمت بیرون و با ذوق رفتم پیش رعیس گروه و گفتم: - من عضو جدیدم . خواستم برم پیش بقیه که سامیار بازومو گرفت و گفت: - هی کجا کجا؟ عین کش تنتون برگشتم سمتش و گفتم: - تمرین دیگه! نگاهی به ساعت ش کرد و گفت: - نخیر جنابعالی با بنده اموزش می بینی الانم باید دو دور دور این حیاط بدویی زمان ت شروع شد بدو. بهت زده به حیاط به این بزرگی نگاه کردم. سامیار مثل بقیه استاد ها داد زد: - یالا بدوووو. شروع کردم به دویدن ولی مگه حیاط به این بزرگی تمام می شد؟ وقتی ایست داد افتادم رو زمین و نفس نفس زدم. وای غلط کردم نمی خوام کمک کنم خدا. یهو یه بطری اب خالی شد روم. جیغی زدم و به سامیار نگاه کردم و بطری رو پرت کردم سمت ش چون یهویی بود خورد تو پیشونیش. شد عین همین گاو های وحشی که بهشون پرچم قرمز نشون دادی اتاق دنبالم. من بدو اون بدو. رفتم قاطی گروه الف و سامیار هم دوید دنبالم همه گروه ریخته شد بهم. یکی از گروه الف بازمو گرفت و انقدر زور داشت نتونستم از دستش فرار کنم و سامیار با نفس نفس گرفتمم و از بین اونا کشیدتم بیرون. جیغ زدم: - بزنیم به خدا می رم خونه امون به مامانم می گم. با خشم نگاهم کرد خلع صلاح ش کرده بودم. هلم داد عقب و گارد گرفت و گفت: - بی مقدمه می رم سر اصل مطلب. منم عین خربزه داشتم نگاهش می کردم من هیچی نمی دونستم حالا می خواد بره سر اصل مطلب؟ خیز برداشت سمتم با چشای گشاد شده نگاهش کردم که جفت دست هامو پیچوند برد پشت سرم: - ایییی سامیار خدا لعنتت کنه ای الهی بچه دار نشی واییی مامان اخ ولم کن وحشی الان می رم به مامانم می گ.. که ولم کرد و سکندری خوردم به جلو. برگشتم که گفت: - درس اول وقتی یکی حمله می کنه سمتت و تو زور شو نداری باید فرار کنی. دوباره بی مهبا حمله کرد سمتم و گرفتمم که جیغ زدم: - اقا یعنی چی نامردیه یه اخمی 123 ی چیزی هی عین شغال می پری منو می گیری. دستمو بیشتر فشار داد و گفت: - مگه اون دزد قاتل مواد فروش می گه بدو که اومدم بگیرمت؟ راست می گفتا! ولم کرد و گفت: - دوباره امتحان می کنیم. و عین دفعه های قبل زود خیز برداشت که بدو برگشتم فرار کنم چشم تون روز بد نبینه رفتم تو دیوار. تا چند ثانیه کاملا گیج شدم! اخ الهی گور به گور بشی سامیار چرا نمی گی پشتت دیواره! بازمو گرفت و بی لطافت از جا بلندم کرد و گفت: - وقتی بابا و مامانت انقدر لوس ت می کنن عاقبت ش همینه! خم شد ببینه چم شده منم یکی محکم با مشت زدم زیر چشش که ولم کرد و دستشو به چشم ش گرفت عقب رفت. عین خودش ادا شو دراوردم و گفتم: - قانون اول همیشه باید حواست باشه یهو دیدی دشمن تو ثانیه ای که فکر شو نمی کنی زدت چشم تو کور کرد! دست به کمر شاکی نگاهش کردم خوبت شد. دستشو برداشت اوه اوه کبود شده بود. حالا پای چشم های هر دومون ست بود اونم با رنگ بادمجونی اصل! گفتم الان میاد از هفت جهت سامورایی به ۱۰ قسمت مساوی تقسیمم می کنه اما دیدم با لبخند مرموزی گفت: - افرین خوشم اومد. نیش م وا شد که نزاشت دو ثانیه خوش باشم دوباره حمله کرد و هر بار یه طوری ادا و اصول در اوردم و یکی می زدمش. هر بار که می دوید سمتم الکی یا خودمو می نداختم یا چیزی تا می یومد کمکم و فکر می کرد چیزیم شده منم می زدمش.
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی امتحان علوم داری چکار میکنی؟ من😂😂
حتما ﺑﺨﻮﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﻗﺸﻨﮕﻪ :🥺😟😖😖 ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﯾﻪ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﺳﯿﺴﺘﻢ ﺗﻬﻮﯾﻪ ﺍﯼ ﺣﺮﻡ آﻗﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ‏( ﻉ‏)، ﻭﻗﺘﯽ  ﺩﺍﺷﺖ ﺩﺍﺧﻞ ﺻﺤﻨﺎ ﺭﻭ ﺑﺎﺯﺩﯾﺪ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﭼﺸﻤﺶ ﺧﻮﺭﺩ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻓﻮﻻﺩ آﻗﺎ، ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﺑﻪ ﻣﺘﺮﺟﻤﺶ ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺷﻠﻮﻍ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﺎﻟﻬﺎ ﭼﯿﻪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﻣﯿﺒﻨﺪﻥ😳؟؟ ﮔﻔﺖ؛ ﻣﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻫﺮ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﻣﯿﺎﯾﻢ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺩﺳﺘﻤﺎﻻ ﺭﻭ ﻣﯿﺒﻨﺪﯾﻢ ﺗﺎ ﻣﺸﮑﻠﻤﻮﻥ ﺯﻭﺩﺗﺮ ﺣﻞ ﺑﺸﻪ. ﮐﻪ ﺩﯾﺪم ﻣﻬﻨﺪﺱ ﮐﺮاﻭﺍﺗﺸﻮ ﺍﺯ ﮔﺮﺩﻧﺶ ﺩﺭآﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺴﺖ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻓﻮﻻﺩ آﻗﺎ.  ﭼﻨﺪ ﻗﺪﻣﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺩﻭﺭ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻠﻔﻨﺶ ﺯﻧﮓ ﺧﻮﺭﺩ ﻣﺘﺮﺟﻢ ﻣﯿﮕﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺣﺎﻟﺶ ﺩﮔﺮﮔﻮﻥ ﺷﺪ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﻧﺴﺖ ﺣﺮﻑ ﺑﺰﻧﻪ😢 ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﮐﻪ ﺣﺎﻟﺶ ﺑﻬﺘﺮ ﺷﺪ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ، ﺩﺳﺘﺎﺵ ﻣﯿﻠﺮﺯﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﺧﺎﻧﻤﻢ ﺑﻮﺩ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ، ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻓﻠﺞ ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﮕﻪ ﮐﺠﺎیی، ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ : ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺖ:  ﯾﻪ ﺷﺨﺼﯽ ﺍﻭﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺭﺿﺎ ﻫﺴﺘﻢ ﻫﻤﺴﺮﺗﻮﻥ ﻣﻨﻮ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﻩ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﺧﺘﺮﺗﻮﻥ رو ﺑﺒﯿﻨﻢ، ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻀﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻪ، ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ ﮐﺮﺩ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﯽ ﺭﻭ ﺳﺮﺵ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﺑﻪ آﻗﺎﺗﻮﻥ ﺑﮕﯿﺪ ﻣﺸﮑﻠﺶ ﺣﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﯾﻦ ﮐﻪ ﺑﺮﮔﺸﻢ ﺍﺗﺎﻕ ﺑﭽﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ ﺭﻭ ﺟﻔﺖ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﺩﺍﺭﻩ ﺭﺍﻩ ﻣﯿﺮﻩ ﺍﯾﻦ آقا ﮐﯽ ﺑﻮﺩ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ .. ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎﻋﻠﯽ ﺑﻦ ﻣﻮﺳﯽ ﺍﻟﺮﺿﺎ. ﺍﮔﻪ ﺍﻗﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺭﯼ ﺗﻮﯼ ﻫﺮ ﮔﺮﻭﻫﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﮐﭙﯿﺶ ﮐﻦ ﺷﺎﯾﺪ ﺍﻣﺴﺎﻝ ﺩﻋﻮﺗﺖ ﮐﻨﻪ . ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻠﯿﮏ ﯾﺎ ﺍﻣﺎﻡ ﺭﺿﺎ ‏( ﻉ‏) ﻣﻦ ﮐﻪ به ﻋﺸﻖ ﭘﺎﺑﻮﺱ ﻣﻮﻻﻡ ﮐﭙﯽ ﮐﺮﺩﻡ اینو به اشتراک بزار و بدون قرار نیست پولی بهت برسه یا خبرخوشی فقط آدمهایی رو الان تو این لحظه یاد خداشون میندازی تا یادشون باشه خدا هست!!! قول میدی اگه خوندی تو هر گروه یا کانال هستی پخش کنی .🌱🤍