eitaa logo
🤍عاشقان شهادت🤍
104 دنبال‌کننده
1.8هزار عکس
2.4هزار ویدیو
1 فایل
{♥️بسم رب الشهدا♥️} شروعمون = 1403/12/9 پایان = ان شالله شهادت🤍 شش تا دوست صمیمی و شیطون...✌️😎 کپی؟! حلال ولی شرط داره...دعای شهادت برامون❤️‍🩹 (البته انشاالله بعد از اینکه به این کشور خدمت کردیم🇮🇷♡) فقط روزمرگی های ما ۶ تا ادمین...🫀🫂😁 حمایت:))
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_تو رفتی من هنوز:))🫀🫂 +هنوز چی؟! _واسه تو میزنه قلبم هنوز هنوزم چشم به راهتم🫂💔
🤍عاشقان شهادت🤍
بترسید:))❤️‍🩹
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 تا شب سامیار یه بند باهام تمرین کرد. اخراش دیگه کم اوردم و نشستم رو زمین و گفتم: - وای ولم کن خسته ام کردی . نگاهی به ساعت ش کرد و گفت: - هی بدک نبودی پاشو بریم داخل. و خودش راه افتاد بره داخل پسرک پرو از صبح تاحالا یه بند داره ازم کار میکشه تازه برا من می گه بدک نبودی! با حرص اب معدنی رو انداختم سمت ش که از شامس خیلی قشنگم خورد تو گردن ش و سکندی به جلو خورد. سریع پاشدم و بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم دویدم داخل. پسرا لباس خونگی و عادی پوشیده بودن و داشتن شام می خوردن که بعد برن. با دیدن شام چشام درخشید و سریع رفتم سر میز. از روی صندلی رفتم رو میز و چهارزانو نشستم دو تا دیس گذاشتم جلوی خودم و گفتم: - وای به حالتون کسی بهشون دست بزنه. و تند تند شروع کردم به خوردن. که یکی شون گفت: - سرگرد کجاست؟ لقمه امو قورت دادم و گفتم: - قبرستون. در باز شد و سامیار درحالی که دستش به گردن ش بود و شدید اخم هاش توی هم بود اومد داخل. نیش مو وا کردم و به گوشیم اشاره کردم. یعنی بزنیم زنگ می زنم مامانم. نشست رو صندلی و با همون اخم های درهم ش شروع کرد به شام خوردن. گوشیش زنگ خورد و جواب داد. با هر کلمه ای که گفت اخم هاش شدید تر توی هم فرو می رفت خودرگیری داره بنده خدا دست خودش نیست! گوشی قطع کرد و زیر لب گفت: - وای خدا من چطور اینو تحمل کنم! سر بلند کرد و رو به بهم گفت: - مامان ت اینا رفتن شمال اما جاده لغزنده است و هوا خیلی تاریکه خطرناکه ما بریم امشب و اینجا بمون صبح میام دنبالت . حتا نگفت بیا بریم خونمون. منم خودمو کوچیک نکردم و باشه ای گفتم. که یکی از پسرا گفت: - ولی سرگرد کسی شب اینجا نمیمونه! اما سامیار با همون دل سنگ و بی شعوری ش گفت: - اشکالی نداره بچه که نیست! بقیه متعجب نگاهش کردن. به روی خودم نیاوردم و سامیار رفت. اره از بی غیرتی شه منو اینطور ول کرده رفته! همه کم کم داشتن می رفتن و هر چی اصرار کردن من باهاشون برم قبول نکردم. ویلا تو سکوت فرو رفته بود و تک و تنها روی مبل نشسته بودم. تاحالا تنها جایی نبودم مخصوصا خونه به این بزرگی و حسابی می ترسیدم گوشی هم خاموش بود و شارژ پیدا نکردم. واقعا این سکوت ترسناک بود و همش فکر می کردم روح ی جن ی چیزی توی خونه الان میاد می خورتم. یه ساعتی به زور و تحمل ترس م موندم اما واقعا دیگه نمی تونستم. اب دهنمو قورت دادم و کیف مو بلند کردم رفتم سمت در که یهو صدای چیزی اومد: - بگردید کسی تو ویلا نباشه هیچکس نباید بو ببره هر کی رو دیدید بی سر و صدا خلاص ش کنید دنبال همون چیزی باشید که بهتون گفتم یالا. یا خدا اینا کین؟ چیکار می کردم کجا می رفتم؟ نگاهی با ترس و هول و ولا به اطراف انداختم و با دیدن زیر مبل به هیکلم نگاه کردم جا می شدم سریع دویدم سمت مبل و خودمو زیرش جا کردم. از زیر مبل با ترس به سالن نگاه کردم که یه عده مرد که صورت هاشونو پوشونده بودن و لباس سیاه و دستکش اصلحه دستشون بود اومدن داخل. بدون اینکه ذره ای به چیزی اسیب بزنن همه جا رو با دقت داشتن می گشتن. نفس تو سینه ام حبس شده بود که رعیس شون نشست رو مبلی که دقیقا من زیرش بودم و قلبم داشت می یومد تو دهنم. نیم ساعت تمام اینجا بودن و از ترس کل بدنم عرق کرده بود و خیس عرق بودم. نفس هام به شماره افتاده بود و می ترسیدم نفس بکشم اونا پیدا کنن. بلاخره بعد از نیم ساعت وقتی چیزی پیدا نکردن..
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 وقتی چیزی پیدا نکردن رفتن. وقتی رفتن زود از زیر مبل بیرون اومدم و حیاط و چک کردم کسی نبود. سریع با دو از حیاط گذشتم و درو باز کردم و شروع کردم به دویدن . یهو صدایی رو شنیدم: - حمیددد یه دختره تو خونه بوده بدو. یا امام حسین. پس کمین کرده بودن . با تمام توان شروع کردم به دویدن و از بین کوچه ها سریع عبور می کردم تا رسیدم به یه جاده هر چی دست تکون می دادم کسی واینمیستاد یه موتوری وایساد و کلاه شو برداشت و گفت: - دختر تو اینجا چیکار می کنی داشتم می یومدم دنبالت. یکی از بچه های ویلا بود. سریع سوار موتور شدم و جیغ زدم: - برووو بروووو دنبالمونن یه افرادی اومده بودن تو ویلا بدو . سریع راه افتاد و چون موتورش 1300 بود با سرعت زیادی رانندگی کرد و از اونجا دور شدیم. حتا روسری مو هم سرم نکرده بودم و موهام ازادانه دورم ریخته بود و با باد موتور بالا و پایین می شد انقدر سرعت ش زیاد بود اگه یه لحضه دستامو دور کمرش باز می کردم قطعا باد می بردتم! جلوی اداره پلیس وایساد و موتور و دست یکی سرباز ها داد و گفت: - بیا نترس در امان ایم . اب دهنمو قورت دادم و سری تکون دادم . با کنجکاوی همه جا رو نگاه کردم با سربازی صحبت کرد و وارد اتاق کنفرانس شدیم. چند تا معمور نشسته و سامیار هم اینجا بود. با دیدن من چشماش گرد شد و بلند شد سمتم اومد و بهت زده گفت: - تو اینجا چیکار می کنی؟ بغض کردم و یکی محکم زدم زیر گوشش با همون فنی که بهم یاد داده بود خواستم بزنم تو دلش که جا خالی داد و زدم زیر گریه: - به خاطر توی بی غیرت به خاطر تو عوضی داشتم کشته می شدم اگر پیدام می کردن می کشتم می فهمی اونوقت مامانم ولت نمی کرد تکیه تکیه ات می کرد. دستامو که سعی داشتم بزنمش نگه داشت و بغلم کرد و گفت: - اروم باش سارینا اروم باش چی شده. با هق هق گفتم: - یه ساعت بعد شما یه افرادی اومدن ماسک داشتن و دستکش کلا سیاه پوشیده بودن دنبال یه چیزی می گشتن گفت بگردین کسی بود خلاص ش کنید نباید بفهمن ما از مخیگاه شون خبر داریم نیم ساعت زیر مبل بودم تا رفتن اومدم بیرون نگو دم در منتظر بودن ببین یه وقت کسی نبوده باشه داخل و افتادن دنبالم اگر این مرده نرسیده بود کشته بودنم منو ببر پیش مامانم می خوام برم پیش مامانم نمی خوام پیش تو بمونم . هلش دادم عقب که دستاشو بالا برد و گفت: - باشه باشه گریه نکن می برمت بیا این ماشین برو بشین تا بیام. گرفتم و بیرون زدم بین ماشین ها دنبال ماشین ش گشتم و با دیدن ش سمت ش رفتم و سوار شدم. بعد ده دقیقه زود اومد و سوار شد . نگاهی بهم انداخت و راه افتاد. اصلا حواسم به اطراف نبود و همش فکر می کردم اگر منو می گرفتن چطوری می کشتنم؟ که دیدم جلوی در خونه اشون وایساد ماشین و داخل پارکینگ برد پیاده نشدم و گفتم: - منو ببر پیش مامانم می خوام برم پیش مامانم واسه چی منو اوردی اینجا؟ با ارامشی که تاحالا ازش ندیده بودم گفت: - قول می دم بهت خوش بگذره خوب؟ حس کنجکاوی درونم ول میخورد! پیاده شدم و سمت در رفتم. در رو با کلید باز کرد و رفتیم تو. زیاد نمی یومدم اینجا نگاهی به اطراف انداختم که دستمو گرفت از پله ها رفتیم بالا در اتاق شو که تاحالا ندیده بودم باز کرد و رفتیم تو. متعجب و شگفت زده به اتاق ش نگاه کردم. کلی عکس پسر به در و دیوار اتاق ش زده بود طوری که اصلا رنگ دیوار مشخص نبود تا بود عکس بود فقط! با کلی چیزای جنگ! کلاه و لباس و توپ و تانک پلاستکی دکوری قشنگ. کتابخونه چوبی داشت و دو تادر دیگه که نمی دونم در های چی بود. با گفتی به اتاق ش زل زدم و به همه چیزاش دست زدم تک تک عکس هاشو نگاه کردم و گفتم: - اینا دوستاتن؟ دستاشو توی جیب ش فرو برد و سرشو به چپ و راست تکون داد و گفت: - یه جورایی. با خنده گفتم: - چقدر تو رفیق داری یه ملت رفیق توان. لبخندی زد که از بعید بود اما نگاه ش به عکسا بود و گفت: - همشون شهید ان! این دو ردیف شهدای جنگل تحمیلی این ردیف شهدای مدافع حرم و این ردیف شهدای اغتشاشات اخیر!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 متعجب بهش نگاه کردم این همه عکس شهید برای چیش بود؟ به تصویر عکس یه جوون خیره موندم. یه طوری بود عکسش انگار با ادم حرف می زد لب زدم: - این کیه؟ روی تخت ش نشست و گفت: - این شهید روح الله عجمیان هست توی اغتشاشات اخیر به دست 40 نفر کشته شده دو روز پیش دو تا از قاتل هاش اعدام شدن. بهت زده نشستم کنارش و گفتم: - 40 نفر؟ مگه چیکار کرده بود؟ یعنی کسی نبود ازش دفاع کنه؟ به خوبی دیدم چشاش درخشید سرشو انداخت پایین و گفت: - حتما نبوده دیگه! کاری نکرد چون بسیجی بود و شلوار بسیجی پاش بوده بین راه 40 نفر گرفتن زدن ش. دوباره به چهره پسرک جوون نگاه کردم و گفتم: - با چی زدن ش؟ دست ش مشت شد و گفت: - چاقو هر اندازه ای مشت لگد سنگ هر چی که فکر شو بکنی! لب زدم: - یه عکس ازش به منم می دی؟ از توی کشوی جفت تخت ش دراورد و داد بهم. توی کیفم گذاشتم و گفتم: - اتاق ت خیلی قشنگه. سری تکون داد و باز توی جلد سرد خودش فرو رفته بود. بلند شد و گفت: - می رم یه چیزی بیارم بخوریم و رفت بیرون. بلند شدم و کل اتاق شو نگاه کردم اون همه عکس شهید یه نمای خاصی به اتاق داده بود نمی شناختم شهدا رو اخه اصلا دور این فاز ها نبودم. کلا دو سه تا چادری توی مدرسه داشتیم که خیلی ها همیشه مسخره اشون می کردن! اخه ادم چادر بزنه که تریپ و هیکل قشنگ ش مشخص نمی شه که!
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 ولی بدجوری فکر و ذهن م درگیر این شهید روح الله شده بود. چقدر مظلومانه شهید شد. اخه چطور یکی می تونه یه ادم دیگه رو بکشه،؟ سمت در دیگه اتاق سامیار رفتم و درو باز کردم حمام و دستشویی بود. بستمش و اون یکی رو باز کردم که چشام گرد شد. یه سالن با نمای کاملا متفاوت مثل تو فیلم ها برای تیراندازی بود. با هیجان داخل رفتم یه اصلحه بود با تیر و یه نشونه و هدفون. سریع هدفون و پوشیدم و اصلحه رو برداشتم نشونه گرفتم اما نمی زد. هر چی ماشه رو فشار می دادم نمی زد. که دستی هدفون رو از روی گوش هام برداشت برگشتم سامیار بود. دست به سینه نگاهم کرد که گفتم: - می گم که اصلحه ات خرابه نمی زنه. ریلکس گفت: - خالیه! منم گفتم: - بهم تیر می دی؟ به دیوار تکیه داد و گفت: - نه! ابرویی بالا انداختم و گفتم: - چرا؟ دستشو زیر چونه اش گذاشت و گفت: - چون فضولی! منم دستامو به کمرم گرفتم و طلبکارانه گفتم: - خوب اونوقت منم تصمیم می گیرم برم شمال همین الان به هم می گم منو ول کردی اونجا و خواستن بکشنم که دیگه خودم نخوام هیچ بابام نزاره من کمکت کنم! لب زد: - چند تا تیر می خوای؟ نیش مو وا کردم و گفتم: - 20 تا. توی اصلحه گذاشت و گرفت سمتم. به زبون خودش باید باهاش صحبت کنی و گرنه بچه ام خیلی نفهمه. حالا انگار من زایده مش! هدفون و گذاشتم و اصلحه رو گرفتم نشونه گرفتم اما هر چی می زدم نمی خورد وسط فقط دو تا خورد اطراف ش. که سامیار از پشتم دست هاشو رد کرد و حالت دست هامو دست کرد و کمکم تفنگ رو گرفت و گفت: - نباید دستت بلرزه اگر زور نداشته باشی اصلحه رو ثابت نگه داری وقتی تیر بزنی دستت تکون می خوره و هدف نمی زنی! سری تکون دادم و شلیک کردم که صاف خورد وسط. با هیجان جیغی زدم و سامیار دست شو برداشت. همون طور که گفته بود عمل کردم و تمام تیر هام صاف خورده بود وسط. هدفون و برداشتم با ابرو های بالا رفته نگاهم کرد و گفت: - افرین خوب زدی زود یاد می گیری. پشت چشمی براش نازک کردم که گوشیش زنگ خورد مامان بود. بهم نگاه کرد و گفت: - بهش نگو چه اتفاقی برات افتاد باشه؟ دلم براش سوخت بس که من مهربووووونم. باشه ای گفتم و گوشی و دودل سمتم گرفت. با مامان حرف زدم و وقتی دید کاملا سالمم قطع کرد. بیرون اومدیم و با دیدن خوراکی ها نشستم روی تخت ش و شروع کردم به خوردن.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 تحمل ش واقعا سخت بود! با اینکه ۱۵ سالشه عین بچه ها می مونه! از گناه کردن بیزار بودم اما چنان بچه و زبون نفهم بود مدام باید دستشو می گرفتم و این ور و اون ور می بردمش. این کارو بکن این کارو نکن. اونجا برو اونجا نرو. واقعا روی مخ بود توی زیبایی چیزی کم نداشت اما توی شعور و فهم صفر بود. خدا کنه خدا ببخشه منو هی مجبورم به این دست بزنم! کی می شه این معموریت تمام بشه! نگاهی بهش کردم که بیخیال از کل عالم دولپی داشت می خورد. اینم شامس منه برن شمال اینو بزارن پیش من. اما شامس اوردم چیزی ش نشد و زرنگ بود در رفت از دست اونا و گرنه جواب خانواده اشو چی می دادم؟ ای کاش زود تر بخوابه تا بتونم با خیال راحت به کارام برسم. اما برعکس تصوراتم خوراکی ها رو خورد و سوالی بهم نگاه کرد. خدایا خودت امشب و به خیر بگذرون و مراقب اعصاب و روان من باش. بهش نگاه کردم ببینم باز چشه! نگام کرد و گفت: - حوصله ام سر رفته. همینم کم بود نگاهی به اتاقم انداختم ببینم چیکار می تونم بکنم تا یه امشب صبح بشه! سمت فیلم هام رفتم و گفتم: - تاحالا فیلم راجب جنگ عراق و ایران دیدی؟ نچی کرد و روی تخت جا به جا شد. سری تکون دادم و گفتم: - خوب پس می زارم ببینی اگر تا اخر شو خوب دیدی و فهمیدی چی شد امم.. یکم فکر کردم و گفتم: - برات جایزه می خرم خوبه؟ سرشو مشتاق به چپ و راست تکون داد و نفس مو فوت کردم و براش فیلم ان 23 نفر رو گذاشتم هم جنگی بود هم طنز هم تلخ! تا دیدم مهو فیلم شده پرونده هامو تکمیل کردم سر که بلند کردم گردن ام حسابی درد می کرد اینم دست گل خانوم بود که بطری رو زد تو گردنم. برگشتم ببینم چطور شده انقدر بی سر و صداست؟ که دیدم خوابیده. خدایا شکرت فیلم هم تمام شده بود تلوزیون و خاموش کردم و از اتاق بیرون اومدم و توی سالن پذیرایی سجاده امو پهن کردم تا نماز شب بخونم. نور می خورد تو اتاق و مستقیم توی چشمم واییی من که همیشه پرده اتاقم کشیده است. با حرص نشستم که دیدم اتاقم نیست نگاهی به عکس شهدا انداختم و فهمیدم اتاق اون بچه مثبته! به ساعت نگاه کردم که ساعت ۶ و نیم بود. پتو رو دور خودم پیچیدم و در و با پا باز کردم رفتم بیرون هر چی صداش می زدم هیچ! تو سالن رفتم که دیدم داره نماز می خونه واسه همین نمی تونه جواب بده! پتو پیچ روی مبل نشستم و نگاهش کردم. چه نماز خوندن قشنگه شایدم سامیار قشنگ می خوند! بلاخره نماز شد تمام شد و نگاهم کرد و گفت: - سلام برو صبحونه بخور ببرمت مدرسه ات. لب زدم: - نمی شه دوباره نماز بخونی؟ خیلی قشنگ بود. سجاده اشو جمع کرد و نه ای گفت. بداخلاق. بلند شدم و پتو و انداختم همون جا رفتم تو اشپزخونه اما هیچی رو میز نبود. داد زدم: - تیرررررک برق هوووی هیچی رو میز نیست که! قد و قامت دراز ش توی اشپزخونه نمایان شد و با اخم گفت: - چی؟ ابرویی بالا انداختم و گفتم: - پیچ پیچی . اخم ش بدتر شد و گفت: - چی منو صدا کردی الان؟ متعجب گفتم: - تیرک برق و می گی؟ متعجب گفت: - تیرک برق؟ سر تکون دادم و گفتم: - اره خوب چون درازی. نگاه چپی بهم انداخت و گفت: - من نوکرت نیستم برات صبحونه اماده کنم هر چی می خوای تو یخچال در بیار. ایشی کردم و هر چی دوست داشتم دراوردم و شروع کردم به خوردن. شکلات صبحونه رو با لذت می خوردم و به این چلغور که بی سر و صدا عین دیوار رانندگی می کرد نگاه کردم. ماشین ش هم عین خودش سرد و بی روح بود. با خشم گفت: - عین ادم بخور چرا انقدر خوردنت صدا می ده؟ برای اینکه بیشتر حرص شو در بیارم با صدای بیشتری خوردم که صورت ش جمع شد و حسابی کیف کردم. جلوی مدرسه وایساد و گفت: - حواست باشه گوشیت که باهاته دست هر کی دیدی اون کیک رو ازش بی سر و صدا فیلم بگیر فیلم باشه؟ ببین اگه کمک کنی پرونده حل بشه یه جایزه بزرگی می خرم برات اوکی؟ اوکی رو دادم و پیاده شدم. داشتم می رفتم تو که ناظم گفت: - سارینا رادمهر بمون دم در امروز تو کیف ها رو بگرد . چشام درخشید و چشم بلند بالایی گفتم. هر روز یکی باید وایمستاد دم در بچه ها که می یومدن کیف هاشونو نگاه می کرد گوشی و چیزای ممنوع نیاورده باشن! کیف مو گذاشتم همون جا گوشیمم که تو جیب م بود. کسی نمی یومد و خواستم بیخیال بشم برم سوپر مارکت که یه دختری اومد. بهش نگاه کردم حسنی بود اونم نهم بود اما نهم ج من نهم الف بودم.
👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻😬👻 👻😬👻😬👻😬 👻😬👻😬👻 👻😬👻😬 👻😬👻 👻😬 👻 ࢪمآن⇩ 👋👀بچھ‌مثبٺ👀👋 خسته شده بودم و می خواستم بیخیال بقیه بشم و فاطی و زری هم نیومده بودن و می خواستم الکی خودمو بزنم به مریضی و برم به سامیار نشون بدم . اومدم برم که یه دختری دون دون اومد بره داخل که داد زدم: - هوووی مگه من گلابی ام اینجا؟ برگشت و پوفی کشید و گفت: - بابا معلم رفت سر کلاس ای بابا اخه چی داریم مگه؟ کیف شو باز کرد و کلافه به در سالن نگاه کرد بی حوصله نگاهی انداختم و زیپ و بستم زیپ دوم و باز کردم که دیدم باز همون کیک تو کیفشه! الکی مثلا می خوام زیر شو ببینم کیک و توی دستم در اوردم و تا ته کیف و مثلا گشتم که با طعنه گفت: - می خوای توی نخ دوخت کیف هم بگرد. و کیک و از دستم کشید انداخت تو کیف و با دو رفت. باید می فهمیدم برای کی اوردن! معلم نیومده بود و حسابی تو فکر کیک ها بودم. ترنم از اون ور داد زد: - ای بابا چرا تو خودتی ساری جون؟ بیا یکم بزنیم بخونیم رقاص ش کمه بیا وسط حاجی . بلند شدم و دستی تو هوا براش تکون دادم و رفتم بیرون. باید می رفتم دفتر بگم حالم بده و بیان دنبالم هولم شده بود زود به سامیار بگم. داشتم می رفتم سمت دفتر که دیدم همون حسنی و قاسمی وایسادن جفت هم و یکی از معلم ها پیششونه جفت دستشویی معلم ها. نزدیک راه پله وایسادم و گوش تیز کردم و وایسادم یه طوری که دوربین بتونه فیلم بگیره. داشتن حرف می زدن اما نمی شنیدم معلمه از کیف ش چند تا کیک همون مدلی در اورد و داد بهشون. سریع کنار اومدم نبینمم و دخترا بیرون اومدن و معلمه رفت تو دستشویی. دخترا که رفتن سریع رفتم تو روشویی. در اتاقک رو زدم و نگاهی به در دستشویی که معلم رفته بود انداختم. دسته طی رو توی لوله در گذاشتم که نتونه بیاد و فکر کنه در گیر کرده. سمت کیف ش رفتم و با استرس زیپ رو وا کردم و با دقت نگاهش کردم چند تا دیگه بسته کیک بود یکی شو برداشتم و گذاشتم توی جیب ام و از بقیه اش هم فیلم گرفتم . سریع دسته ‌طی رو برداشتم و بی سر و صدا زدم بیرون. یکم موهامو شلخته کردم و چهار تا هم زدم به لپ هام قرمز بشه.
اینم از رمان:))🤗
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من شوهر یک حجاب استایلم و یک بی غیرت ؛ )🚶🏻‍♀🗿 _ حجاب استایل